
سلام . وای که این روزا چقدر کار دارم
!! چند روز پیش یکی از دوستای پشت کنکورم تلفن زدو واسه تولدش دعوتم کرد
منم اولش می خواستم برما ولی بعدش که دیدم هیچ کدوم از دوستای صمیمیم نیستن و جمع فقط جمع خز و خیلاست
بیخیالش شدم الانم فقط موندم این دختره واسه چی منو دعوت کرده
!! البته دستش درد نکنه ولی خوب معمولا آدم کسایی رو واسه تولدش یا مهمونیش دعوت می کنه که به خودش واون جمع بخورن ولی هرچی فکر می کنم هیچ وجه تشابهی بین خودمو اونایی که مطمئنم همشون دامن گل گلی می پوشنو آهنگ از اون بالا کفتر می آید یک دانه دختر می آید .... می زارنو باهاش جوادی می رقصن ندارم
. من دو سری کلاس کنکور رفتم یکی سالی که پیش دانشگاهی بودم یکی سالی که پشت کنکور هر دو سالم کلاسام از بهترین آموزشگاههای کنکور بود و تقریبا ۵0% شاگرداش پزشکی و دندان قبول شدن ولی فقط منو چند نفر دیگه سراسری قبول شدیم
بقیه همه دانشگاه آزاد تهران قبول شدن و اینه که الان اکثر بچه های سال اول و دوم پزشکی و دندان آزاد تهرانو می شناسم . همین دوستم که واسه تولدش دعوتم کرد آزاد می خونه و با اون اکیپی که من باهاشون جور بودم
الان همکلاسی هستن ولی مثل اینکه بینشون شکراب شده
! البته اون موقعی هم که با هم کلاس کنکور می رفتیم گروه ما از گروه اونا جدا بود با هم قهر نبودیم فقط کاری به کار هم نداشتیم
. منم تا چند روز پیش خبر نداشتم که چی به چیه ولی بعد از تلفن این دختره زنگ زدم
به دوستای خودم که اگه شماها هستین منم بیام که برام تعریف کردن چی شده !! خب البته دعواهای
اونا که به من ربطی پیدا نمی کنه ولی چیزی که مسلمه اینه که من عمرا پامو بزارم جایی که دوستام نباشن و یه مشت تازه به دوران رسیده ی ندید بدید دور هم جمع شدن
آخه زور داره به آدم دختره ی عمله برگشته بهم می گه : تو شهرستان آدم نمی تونه پیشرفت کنه من حاضر بودم دیپلمه بمونم ولی پامو نذارم شهرستان . منم بهش گفتم : فکر می کنی اگه قبول می شدی می اومدی . والا به خدا بگو تو که حتی سراسری دارقوزآبادم نتونستی قبول شی چی می گی
؟! حالا خوبه شهری که من توش درس می خونمو همه می شناسن هم خودشو هم دانشگاشو بعد این زاقارت مثلا می خواد حرص منو در بیاره دیگه حالیشم نیست که من واسه این قبیل پشه لگد زدنا ککمم نمی گزه
تازه اون موقعی هم که جوابای کنکور اومد به همه گفت : رتبه ی سراسریم شده 1500 ولی با هزار مکافات رفتم کارنامش رو از اینترنت کشیدم بیرونو دیدم شده ۳۱۰۰
ولی نامردی نکردم که دروغشو واسه همه رو کنم الانم حتی دوستام فکر می کنن رتبش 1500 بوده خلاصه که عمرا پامو تولدش بزارم حالا باز اگه رفقام بودن یه سر می رفتیم به آرایشای هچل هفتشون که رژلبو به جای سایه پشت چشمشون می مالن و خط چشم رو به جای خط لب می کشن می خندیدیم
ولی بدون رفقا هرگز !!
پی نوشت : وای خداااااا ... خدایا دلم می خواد خودکشی کنم ! وای بدبخت شدم .... بیچاره شدم ... دیگه زندگی برام مفهومی نداره !! دیگه دلم نمی خواد زنده بمونم .... ای خدا چقدر من بدبختم .... آخه از دانشگاه برگردی ببینی کیف لوازم آرایشت رو که صبح شوت کرده بودی گوشه ی تخت دزدیدن ... بگو به سرخاب سفیدابه منم کار دارید آخه ؟؟ تو این اوضاع قمر در عقرب از کجا بیارم شونصد هزار تومن پول لوازم آرایش بدم ! به احتمال قوی هم زیر سر همون مردایی بوده که ظهری اومده بودن واسه پنجره ها توری نصب کنن ... چمی دونم واسه زن و تیر طایفه شون بردن ... چمی دونم اصلا .... اه اصلا اعصاب ندارم ... هیچیم از هیچکی کم نشده الا منه بدبخت ... تازه همون موقع هم که از دانشگاه برگشتم که نفهمیدم بعد از ظهری می خواستم برم شام بگیرم اومدم رژ لب بزنم که فهمیدم چه خاکی به سرم شده ! همه جا رو هم دنبال کیف خوشگلم گشتما ولی نبود که نبود بعدش بچه ها گفتن : ظهر اینجا اجنبی پا گذاشته بوده ! حالا تو اون هیرو ویر اعصاب خوردی بابام تلفن کرده منم که اصلا گریم گرفته بود به بابام گفتم : کیفمو دزدیدن و .. بابام گفت : چی توش بوده ؟ منم که روم نشد بگم شونصد کیلو لوازم آرایش دروغکی گفتم : کرم دست و صورت . بابامم گفت : فدای سرت خوبه مدارکی شناسنامه ای توش نبوده و ... منم تو دلم گفتم حاضر بودم خودم دو دستی شناسناممو تقدیمشون کنم ولی کاری به کاره لوازم حیاتیه زندگیم نداشته باشن ! بعدشم بابام گفت : شام خوردی ؟ منم گفتم : نه اعصابم خورده نرفتم شام بگیرم و دیگه بابام یه عالمه نصیحتم کرد که برم یه چیزی بخرم بریزم تو حلقم که سوتغذیه نگیرم ! اصلا بزارید سو تغذیه بگیرم ... بزارید بمیرم ... من این زندگیو می خوام چیکار ! من که حلالشون نمی کنم ... ایشالا رژ لبای خوشگلم رو لباشون قلوه سنگ بشه .... ایشالا کرم پودرم رو پوستشون شره کنه .... ای خدا عطرمو بگو .. سایه هام ... رژ گونم ... ریملم .... وای نــــــــــــــــه ! ولم کنید می خوام خودمو بکشم .... ولم کنید !!!!
سلام علیکم![]()
فکر می کنید من الان کجام ؟ نه جون نیلوفر می خوام ببینم قوه ی حدسیاتتون چقدر قویه ! خب باشه چهار گزینش می کنم که راحت تر باشید : الف) تهران . ب) خونمون . ج) اتاق خودم . د) اتاق ساسا . خب می دونم که همتون جواب صحیح رو می دونید
.
یه هفته ایه که مریضی افتاده به جون بچه های واحدمون و هر شب یکی رو می فرسته زیر سرم
. یه شنبه یکی از بچه ها با دوست پسرش دعواش شد و اون قدر گریه کرد
که آخر شب کارش به درمونگاه کشید
(زهی) و (سودی) هم بردنش درمونگاه نزدیک خوابگاه که دیگه توش حق آب و گل پیدا کردیمو ( زهی ) هم که تو همون لحظه فشارش افتاد با اون یکی دوستمون جا به جا می افتن رو تخت کنار هم زیر سرم . فرداش چشمتون روز بد نبینه منی که هر لحظه اراده کنم هر چقدر که بخوام می تونم غذا بخورم جوری معده درد گرفتم که یه لقمه هم از گلوم پایین نمی رفت
فشارمم تالاپی افتاد پایین و دیگه داشتیم با عزراییل قرار مدارامون رو می زاشتیم که ( سودی ) اومد بهم گفت : می یای با هم بریم خرید منم به عزراییل گفتم : برو پی کارت داداش می خوام برم خرید
و با ( سودی ) و ( زهی ) د برو که رفتی
ولی اون قدر تو راه نک و ناله زدم که هیچی نخریده راهی درمونگاه شدیم
. تو اتا ق انتظار نشسته بودیم
و هرو کر می کردیم که همراه یکی از مریضا از اتاق سرم اومد بیرون و گفت : ببخشید می شه آروم تر بخندین ! ( سودی ) : چشـــــــــم
بعدشم پا شد رفت پیش منشی و گفت : ببخشید این دوست ما خیلی حالش بده می شه زودتر بفرستینش تو !! منشی : بله کاملا مشخصه الان می فرستمتون
. رفتیم تو اتاق دکتره که کاملا با بچه های نیمه جون خوابگامون آشنایی داره . ( سودی ) : آقای دکتر این دوست ما همکارتونه . دکتر ( با خنده ): جدی؟! ( سودی ) : بله دکتر البته 7 سال دیگه
. دکتر : نه جدی می گین ؟ حالا کجا می خونی
؟ (به خدا فکر کرده بود سر کارش گذاشتیم ) منم بهش گفتم کجا می خونم بعدش به ( سودی ) اشاره کرد و بهم گفت : اینا رو از کجا پیدا کردی ؟ من: اینا منو پیدا کردن
. ( سودی ) : دکتر این باید زنده بمونها مثل ماها نیست
! دکتر : باشه و یه سرم تجویز کرد . ( سودی ) : دکتر زنده می مونه ؟ دکتر: آره بابا زنده می مونه و بهم گفت : شما ها تا وقتی با همین هیچ وقت پیر نمی شین
. البته می دونم که منظور اصلیش این بود که دوستام تا وقتی منو دارن پیر نمی شن ولی خب روش نشد بگه ! روز بعدش از دانشگاه که رسیدم خوابگاه دیدم ( زهی ) بی رنگ و رو افتاده رو تخت . من : چی شده ؟ ( زهی ) : 200 تومن از حسابم برداشت شده حالم بده
! من : پاشو برو دکتر . خودم که حالم خوب نبود ببرمش با ( خ ) رفت درمونگاه که دکتره گفته بود : همکارم چطوره حالش خوب شد ؟ بچه ها هم گفته بودن : نه !!! نشون به اون نشون که هنوزم که هنوزه دارم گیجو ویج می زنم
.
دانشگاه
قرار بود سه شنبه بیام تهرانا ولی استاد جانمان یه کوییز 1 نمره ای برای چهارشنبه گذاشت و الا و بلا که همه باید چهارشنبه بیان خلاصه من و سه تا از همشهریام رفتیم پیشش و هر چی زور زدیم که کوییز رو کنسل کنه تا یه روز زودتر عازم ولایتمون شیم قبول نکرد که نکرد هر چی هم بهونه آوردیم که استاد نمایشگاه کتابه و ........ فکر می کنید چی جواب مونو داد !!؟؟ من نمی تونم بین شما و بقیه بچه ها تبعیض قائل شم شماها اگه تهران برین خونه هاتونم می رید !!! من الان ترجیح می دم حرفی نزنم
به هر حال هیچ مسئله ای نمی تونه پای منو آخر هفته ها از تهران ببره ! اگه سنگم از آسمون بباره بازم می یام تهران . چی فکر کردید ؟ به من می گن نیلوفــــــــــــــــــر
!
چهارشنبه سر جلسه امتحان وقتی برگه رو جلوم گذاشتن به این فکر کردم که چرا واسه 25 صدم اینجا موندم
. وای از این کلاس ما که همه دنبال راهی برا تقلب می گردن ولی جملگی به در بسته می خورن چون همه لنگه ی همن
.
سلام . خوبید خوشید سلامتید ؟
ساقی جون لطف کردن به بازی ای تحت عنوان ( من ) دعوتم کردن . قبل از اینکه بازی رو شروع کنم باید بگم که ( من ) یعنی ( نیلوفر ) در هر مکان و هر زمانی یه منه ثابت و یکسان نیستم مثلا : نیلوفر دانشگاه با نیلوفر خوابگاه با نیلوفر منزل فرق داره که به نظرم درستشم همینه یعنی در عین ثابت نگه داشتن یک سری قراردادهای اخلاقی که برام تعریف شده ست درمواجه با انسان های مختلف این قراردادها به شکل های مختلفی متجلی میشند اما با اطمینان می تونم بگم که ریشه ی من های متفاوتی که در وجودم نهفته ست یکی ست و فقط قطر و اندازه ی شاخه هاش با هم فرق می کنه .
من عاشق شادی و بگو بخند هستم دوس دارم دور و برم پر باشه از آدمایی که مثل خودم هستن و هی نگردن دنبال بدبختی های زندگیشون و اونو بکوبن تو سر این و اون .
من از آدمای حسود و عقده ای و کمبود دار و دروغگو و ندید بدید و خاله زنک حالم بهم می خوره .
من با شنیدن یه جمله ی محبت آمیز می تونم به اوج خوشبختی برسم .
من یه آبکش گذاشتم تو مغزم با سوراخای ریز و همه ی آدما رو توش الک می کنم اونایی که نتونستن رد شن رو می زارم کنار ولی برا اونایی که بتونن رد شن هر کاری که از دستم بر بیاد واسه خوشحالی و موفقیتشون انجام می دم .
من دوست دارم همیشه اول باشم برام مهم نیست که یه گردان بعد از من باشن برام مهمه که خودم اول باشم و یه جورایی همه از روم الگو برداری بکنن .
من از بودن در محیطای فرهنگی و ادبی خیلی خیلی لذت می برم .
من عاشق فال هستم به خصوص فال قهوه ....خوشم می یاد بشینم به حرفای دلخوش کنکیشون گوش بدم و حالشو ببرم .
من از آدمای مودب و با شخصیت و با کلاس خوشم می یاد.
من شدیدا آدم دلسوزی هستم و دلم واسه هر کس و ناکسی می سوزه .
من از اینکه دل کسی رو بشکنم بیزارم .
من با هر کسی مثل خودش رفتار می کنم.
من خدا نکنه که از کسی خوشم بیاد که اگه بیاد حاضرم جونم رو هم فداش کنم .
من از آدمایی که می تونن درکم کنن و با دید مثبت به مسائل اطراف نگاه می کنن خوشم می یاد .
من وقتی با کسی دعوام میشه تو اون لحظه دلم می خوام بزنم طرف رو تیکه تیکه کنم .
من از آدمایی که با آبرو ظاهرشون رو حفظ می کنن تا دشمن شاد نشن خوشم می یاد .
من از آدمای با شرف و با وجدان و با غیرت خوشم می یاد .
من بعضی وقتا از سر به سر گذاشتن و کل کل کردن با اینو اون لذت می برم .
من عاشق زندگی کردنم .
( یکشنبه ی گذشته )
ساعت 10 صبح از دانشگاه تعطیل شدم . چی بگم از این دانشگاه که یکشنبه ها واسه دوساعت آناتومی می کشونمون سر جاده قبلانم گفته بودم که دانشگامون سر یکی از جاده های اصلی شهره و از اونجایی که خوابگاهم سر یکی دیگه از جاده های شهره نتیجه اش این میشه که روزانه هی باید از این جاده به اون جاده برم و برگردم واقعا جای بسی شکر داره این زندگیه دانشجویی !! از کلاس که برگشتم حس های جورواجوری تو وجودم غل غل کرد که اولیش حس پخت و پز بود . یهویی دلم خواست برنج درست کنم البته تو این هفت ماه و اندی که در ولایت غربت مشغول پس دادن تقاصه گناهان همه ی جد و آبادم هستم یکبار دیگه هم برنج پخته بودم ولی چون شفته شد دیگه انگیزم رو واسه آشپزی از دست دادم تا اونروز . از مامانم تلفنی دستور پختش رو یه بار دیگه گرفتمو و آستینامو زدم بالا بچه ها هم که سر گاز دیدنم اومدن تشویق و جیغ و سوت و هورااااا که تقویت روحیه بشم تا بالاخره بعد از کلی تلاش و دوندگی پلویی پختم دیدنی ! خودم که از ذوق چشم ازش بر نمی داشتم ! قربونش برم نه ته گرفته بود نه شفته شده بود و نه هیچ ادا و اطوار دیگه ای از خودش درآورده بود ! بعدش رفتم کنسرو قیمه خریدم و سر ناهار
قرار شد بچه ها یکی یه قاشق از شاهکارمو بخورن که آرزو به دل خوردن دستپختم نمونن و همینکه قاشقه رو تو دهنشون گذاشتن چشماشون اندازه ی یه هلو زد بیرون که چرا اینقدر شـــــــــــوره !!!!! اونقدر خورد تو ذوقم که حد نداره اصلا دیگه هیچ وقت آشپزی نمی کنم اصلا منو چه به این حرفا من همون باید برم درسم رو بخونم ! بعدشم از اونجایی که فرداش امتحان آناتومی عملی داشتیم نشستم تند تند درس خوندن حس درسخونیم هم زده بود بالا خفن که یکی از بچه ها اومد گفت : می خوام با دوست پسرم
و پسر داییش برم بیرون تو هم می یای ؟ منم گفتم : نه فردا امتحان دارم نمی تونم ولی دروغکی گفتم چون از این بگیر بگیرای این چند وقته می ترسم نرفتم از اونورم بچه ها تو هال فیلم گذاشته بودنو هر چی خواستم بیخیاله فیلمه شم این نفس لذت طلبم نزاشت که نزاشت و بلند شدم رفتم تو هال با بر و بچ فیلم دیدن و ساعت 5 با ( زهی ) که قرار بود به عنوان مهمان ببرمش کلاس خط حاضر شدیم و د برو که رفتی . برگشتنه از کلاس می خواستیم بریم آیس پک
خوری که ( سوده ) و ( سوفی ) بهم زنگیدن که همونجا وایسین ماهم بیایم و بعد 4 تایی رفتیم به شکمامون خدمت کردنو
از اونورم رفتیم پارک (ش) تاب بازی و چون به نظر خودمون خیلی خوشگل و عسل شده بودیم شونصد تا عکس از خودمون انداختیم . تو خوابگاه به خودم گفتم : بچه جون یللی تللی بسه بشین درستو بخون و خداییشم داشتم می خوندم که یکی از همکلاسی هام که واحد بغلی مونه اومد جلو در ازم جوابای بیوشیمی رو بگیره منم دیگه یه ساعت واستادم جلو در باهاش حرفیدن که بچه ها نوار گذاشتن و دعوت پشت دعوت که نیلو بیا وسط ....... دیگه نمیشد که روشونو زمین بندازم پس با همکلاسیم خداحافظی کردم و شیرجه زدم وسط گود تا ساعت 11 بعدشم تخت خوابیدم تا فردا صبحش تو دانشگاه که برای اولین بار تو زندگیم شانس بهم رو کرد و امتحان برگزار نشد . واقعا نمی دونم اگه امتحان می دادم چند می شدم ؟؟!!
سلام علیکم 
فکر می کنید من الان کجام ؟ نه جون نیلوفر می خوام ببینم قوه ی حدسیاتتون چقدر قویه ! خب باشه چهار گزینه ایش می کنم که راحت تر باشید : الف) تهران . ب) خونمون . ج) اتاق خودم . د ) اتاق ساسا . می دونم که سوالم از بیخ و بن غیر استاندارده اما خب یه تستیه در حد تستای امتحانای ما که 4 گزینش درسته و بین هر 4 تا شک می کنی
! من گفتم حالا حالاها تهران نمی یام ؟ من گفتم ؟؟؟؟؟؟ خب اصلا من یه چیزی گفتم شماها چرا باور می کنید زن و شوهر دعوا کنند ابلهان باور کنند (چی می گم من ؟ خودمم نمی دونم
) وقتی در پایتخت عزیزم نمایشگاه کتابه
من که نمی تونم بشینم حسرت بخورم
یا اینکه از طرف دانشگاه یه روزه بیامو خودمو اسیر جاده کنم تازه آخرش به خونمونم سری نزنم !!! می تونم ؟ نه نمی تونم
! وقتی می گم نمی تونم یعنی نمی تونم دیگه
!
( دوشنبه )
( کلاس زبان ) پروردگارا تا کی باید سایه ی نحس این درس بر زندگانیمان بتابد
! تـا کی باید حرص بخوریم که چرا هیچی از این زبان بین المللی به غیر از سلام و خداحافظ و چندی جمله ی پیش پا افتاده بلد نیستیم
؟! تاکــــــــــی ............ در افکارمان غوطه ور بودیم و آه می کشیدیم که محبوبه جانمان اس م اس می زند : کاری نداری بزنگم
! جواب اس م اس اش را می دهیم که : نه کاری ندارم الان از کلاس می رم بیرون بزنگ
. بیرون کلاس محبوب جان با خبرهای گل و بلبلش حسابی شارژمان می کند و جانی تازه به کالبدمان می بخشد
بعد از مدت مدیدی حرفیدن یادمان می افتد که ناسلامتی ما کلاس داشتیم و وسط کلاس جیم فنگ زدیم و آمدیم بیرون
پس با دوست عزیزتر از جانمان خداحافظی نموده و راهی کلاس می شویم و با کمال تعجب در می یابیم که کلاسمان تمام شده
ساعت بعد ( بیوشیمی ) داریم وای که چقدر از این درس بدمان می آید
ولی به خاطر حضور و غیابش مجبوریم کلاس را با قدوم مبارکمان مزین فرماییم البته از آنجا که ما حوصلمان سر می رود دو ساعت صامت و ساکن یک جا بنشینیم
همیشه ی خدا بعد از یه ربع اول بیرون می رویم و یه ربع آخر دوباره منت می گذاریم و به کلاس باز می گردیم ولی این دفعه استاد جانمان چون کاملا متوجه شور و اشتیاق دانشجویان محترم برای یادگیری شدند فرمودند : حاضر غایب نمی کنم هر کی نارحته پا شه بره بیرون
! آخ استاد جان مگر نمی دانید که ما چقدر حرف گوش کن هستیم ! مگر نمی دانید به دانشجو جماعت نباید از این تعارف ها زد ! آخ استاد جان شما چقدر خوبید ! بلند می شویم و از کلاس بیرون می رویم
و تلفن می زنیم به آبجی هایمان و یکـی از دوستانمان و در آخر به مادرمان که مادر جانمان خبری بهمان می دهد که از شادمانی می خواهیم جیغ بکشیم
ولی شان و شئوناتمان اجازه نمی دهد همچین کاری انجام دهیم دلمان می خواهد تا آخر ساعت به کلاس برنگردیم اما یادمان می افتد که کیف پولمان را سر کلاس گذاشته ایم پس به خاطر کیفمان هم که شده با نهایت بی حوصلگی و بی میلی و بی رغبتی و بی حالی و بی انگیزگی و بی تربیتی ( چه ربطی داشت
) و بی ...... بر می گردیم و در کلاس را باز می کنیم و هنوز تعداد قودممان به 4 تا نرسیده که استاد می فرماید : خانوم من کسانیکه بیرون رفتن رو دیگه راه نمی دم
! در شکممان معده و روده در جا با هم ازدواج می کنند
و آپاندیس و کلیه و کبد و ....آنچنان بزن و بکوبی راه می اندازند که ناخود آگاه نیشمان تا بنا گوشمان باز می شود
! از ذوق بیرون شدنمان روی پا بند نیستیم
و دلمان می خواهد برای مزدوج شدن معده و روده همان جا برقصیم
! دلمان می خواهد استادمان را یه ماچ گنده بکنیم که اینقدر مهربانند ولی نامحرم هستند و ما هم که عمری با این حرفا بزرگ شده ایم نمی توانیم دست به عمل قبیحانه ای بزنیم
پس دهانمان را باز می کنیم و می فرماییم : مرسی
...... استادمان می خندد
و ما با دلی خوش تشریف می بریم بیرون
. بیرون کلاس به ( س ) می گوییم : نرو سر کلاس استاد راه نمی ده ..... و این گونه دل یکی دیگر از بندگان خدا را شاد می فرماییم
بعد می رویم سایت و یه وب گردی
حسابی می کنیم و دوباره بر می گردیم جلوی کلاس که به هنگام تعطیل شدن برویم کیف بیچاره مان را از روی صندلی مان بر داریم
خب دیگر ما مال و اموالمان را هیچ گاه فراموش نمی کنیم ! آخر مگر نمی دانید که ما چقدر مال دوستیم
!
آموختن شغل نیست عشق است . عاشقان روزتان مبارک باد !
سلامممممم
. چطور مطورین ؟ وایییییییی اینجا که شده کوره ی آتیش خیلی گرمه
تازه یکی از دوستام که بچه ی همینجائه می گه الان که خوبه خرداد و تیرش رو می خوای چی کار کنی ؟ وای نه من از همین الان دارم می پزم
تازه از وقتیم که گرم شده هر چی خزنده و جهنده و جک و جونور و حشره ست حمله کردن به خوابگاه منم که ترسووووو جیغایی می زنم بنفش
! دیروزم دانشگاه آی چسبید آی چسبید
کلاس آناتومی که کنسل شد از اونورم مامان بزرگه استاد تربیت بدنیمون فوت کرد و اونم کنسل شد . خدا رحمتش کنه
ولی دمش گرم خوب وقتی مرد به قول بچه ها تو زنده بودنش که خیری بهمون نرسید حداقل تو مردنش یه جلسه از زیر بالا پایین پریدن
در رفتیم . هی من می گم این دانشگاه ما خراب شده ست هی شما باور نمی کنین ! آخه تو کدوم دانشگاه تربیت بدنی 2 رو با بچه ها ایروبیک کار می کنن
نشستیم نشستیم دلمونو خوش کردیم این ترم بدمینتون و بسکت و تنیس و .... داریم که به خاطر کمبود امکانات آرزوهامونو نقش بر آب کردن نامردا
خلاصه که این ترمم مثه اون ترم هی باید بدوئیم و شلنگ تخته بندازیم
والا به خدا تو سربازخونه ها هم طرف رو اینقدر زجر کش نمی کنن که اینجا با ما می کنن ! الهی جز جیگر بزنن مادر
!
اصولا من آدمه عشقه فیلمییم
مخصوصا از نوع هالیوودیش هر چی هم که دستم بیاد اعم از زبان اصلی و غیر اصلی و فرعی و .... می شینم می بینم این فیلم دوستیمم ریشه در ساسا
داره از شیش هفت سال پیش که ماها هیچ فرق هالیوود و بالیوود رو نمی دونستیم فیلم می گرفت و ماها رو مجبور می کرد بشینیم ببینیم تا به قول خودش به روز باشیم و پا به پای دنیا جلو بریم ( حالا نکه همه چیمون پا یه پای دنیاست
) از همون موقشم تا حالا وقتی می خوایم فیلم ببینیم میشینه جلو تلویزیون
کنترلم می گیره دستشو هی رد می کنه حتی نمی زاره ما یه بوسیدن ناقابل
رو ببینیم . خب مگه چیه ! اصلا تا دختر پسره برمی گردن طرف هم
این رد می کنه ما هم تا دهنمونو باز می کنیم میگه : این چیزا دیدن نداره
خلاصه که عادتمون داده فیلم سانسور شده ببینیم تازه یدفه هم که با خالم نشسته بودیم و داشت رد می کرد خالم بهش گفت : بزار ببینم چی کار می کنی ؟ ساسا : اینا نشستن نمیشه ( منظور از اینا من و به به بودیم ) خالم : خودت دل دیدنش رو نداری اینا رو هم نمی زاری ببینن
! ساسا : دل نمی خواد که رو می خواد
بعدشم تا تونست رد کرد خالمم بهمون گفت : یه روزی که ساسا خونه نبود بشینین چند دفه چند دفه ببینید ! ولی ما هیچ وقت اینکار رو نکردیم ( ساسا به خدا نکردیم قسم می خورم
) بعدشم که من دانشگاه قبول شدم و اومدم خوابگاه اصلا با بچه ها حرفی از فیلم و اینا نمی زدیم یعنی راستش فکر نمی کردم اینجا کسی باشه که فیلم غیر ایرانی ببینه ( عجب فکرایی می کردما
) تا آخرای ترم قبل که فاطی دی وی دی آورد و منم ذوق زده چند تا از فیلمایه ساسا رو آوردم خوابگاه و این ترمم از واحد ما ( کیمی ) کامپیوتر آورد و گذاشتش تو هال و از واحد بغلی هم ( سودی ) نت بوک آورد و از اونجایی که سودی همیشه تو واحد ماست و فقط واسه خوابیدن می ره واحد خودشون نتیجتا نت بوکش هم همیشه در اختیار ماست
. اون هفته هر کی از خونشون شونصد تا فیلم آورده بودو و ما هم که آخر هفته بیکار بودیم از صبح تا نصفه شب نشستیم همینجوری پشت سر هم به فیلم دیدن
واحدمونم به دو قسمت تقسیم کردیم : قسمت هال و قسمت اتاق ما . تو هال که کامپیوتر کیمی بود شد بخش اکران عمومی و اتاق ما شد اکران خصوصی و از واحدای دیگه هم اومدن واحد مون و دیگه جای سوزن انداختن نبود
منم اول مونده بودم که تو کدوم قسمت بشینم ولی بعد که ازم فیلم ( غرور و تعصب ) رو گرفتن برای بچه های تو هال و از اونجایی که دوهزار مرتبه این فیلم رو دیدم اومدم اینور که فیلم ( ارجینال سین ) رو گذاشته بودن . وایییییییییییی این دیگه چه فیلمی بود
؟؟؟!!!!!! حالا تازه من تحت تعلیمات آبجی ساسا هی اولش گفتم : بچه ها رد کنین که بی دینا نکردن
منم از اول فیلم همینجور دستم رو گذاشته بودم رو چشامو می گفتم : تموم شد
؟؟؟ سودی : بدبخت باز کن از دستت رفت ! به من میگه بدبخت
. طهی : نترس نیلو چشاتو باز کن استعداد یاد گیریش رو نداری
! نه من از دست شما رفقای ناباب چی کار کنم آخه
واقعا فکر می کنین هدف آنجلینا جولی از بازی تو این فیلم چی بوده ؟؟ هر کی می دونه به منم بگه خیلی فکرمو به خودش مشغول کرده
بعدشم پاشدم رفتم اونور از نصفه نیمه های غرور و تعصب رو دیدم واقعا هر کی این فیلم رو نبینه نصفه عمرش بر فناست . سیندرلا و تعطیلات و چند تا فیلم دیگه هم با چشای سرتاسر باز دیدم ( ساسا جان حرص نخور مادر خیلی بد نبود قسم می خورم
)
این چند وقته هم اینجا بگیر بگیر شده اساسی اول که یکی از بچه ها رو تو راه ا..... با آقاشون گرفتن
حالا این بنده خداها هم خانواده هاشون تا حدودی اطلاع دارن و اصلا قراره ازدواج کنن بعد آقای مذکور که خیلی هم پسر خوب و آقاییه به پلیسه 20 هزار تومن داده بودو و خلاص
از اونورم پریشب تو گ .... یکی دیگه از بچه های خوابگاه رو با آقاشون گرفتن
که دوست ما از ترس فشارش می افته و داشته غش می کرده
و آقاشون 50 تومن به پلیسه می ده و خلاص
بعدشم دوستمون رو می بره درمانگاه که کلی سرم و آمپول بهش می زنن تا بچه م حالش جا بیاد
. این بچه های خوابگاه ما یه دوست پسرای لارجی دارن هر دفه که اینا می رن بیرون من فقط منتظرم تا برگردن و کادوهایی که گرفتن رو ببینم
. یکیشون که دیگه آخرشه هر دفه که از قرار برمی گرده یه کیسه ی پر از کادو دستشه و تا می رسه هنوز مانتو روسریش رو در نیاورده میشینه دونه دونه کادوهاشو نشونمون میده
تازه هر چیز قشنگیم که می بینه میگه : به .... می گم اینو برام بخره ! آخی طفلی پسره من که خیلی دلم براش می سوزه هرچی ام به دوستم می گم کمتر خرج بزار رو دستش گناه داره و .... گوشش بدهکار نیست
خلاصه که آدمای ولخرجی نصیبشون شده ! من که ندارم ولی مطمئنم اگه داشتمم با این شانس درست و درمونم خسیس ترین و کنس ترین پسر دنیا گیرم می اومد
!