دوباره سلام
آخه کی رو دیدین تو روز ۲ بار ۲ بار بنویسه
قراره فردا برگردم شمال اینه که می گم تا نرفتم بذار بنویسم . اون جا که برم خوابگاه جون که کافی نت نداره ما هم که درس داریم خفففففففن
حالا همه ی اینا رو بذارین کنار آسانسور جیگرمون هنوز کار نیفتاده . دانشجویان عزیز چشمشون کور دندشون نرم هر چند بار که بخوان بالا پایین برن اگه مثل ما خوش شانس باشن و واحدشون طبقه ۵ ام باشه باید جون بکنن و این ۵ طبقه رو بالا پایین برن . لامصب اون قدرم این جاذبه زمین زیاده که وزن خودتم نمی تونی بالا پایین بکشی وای به حال لباسا و کیفت
خلاصه فقط اومدم عید رو تبریک بگم . عیدتون مبارک و امیدوارم ساله دیگه این موقع همه به آرزوهاتون رسیده باشین .
یه اتفاق خوبم امروز افتاد
. من عاشق کادو گرفتنم . دایی جونم امروز اومد خونمون یه بلوز جینگولی خوشگل مامانی واسم آورد . بازم کادو می خوام.
فردا اگه رفتین نماز عید واسه منم دعا کنین
. از این به بعد ممکنه یه خورده دیر به دیر بیام . خیلی دوستون دارم . بازم عیدتون مبارک.
+ نوشته شده در شنبه 21 مهر1386ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
سلام
یکسری کامنت برای من اومده که اعتراض کردند نسبت به اینکه چرا به شمالی ها توهین کردم !! من که حرفی در مورد شمالیا نزدم اگه گفتم یکی بهم گفت ساعتت اسپرایته مگه من گفتم شمالی بود؟در ضمن من توی خوابگاه زندگی می کنم تو خوابگاه ما هم شمالی ها خیلی کم هستن بعدشم همه جا خوب و بد داره چه تهران چه شمال چه جاهای دیگه در ضمن من این وبلاگ رو برای خودم می نویسم و هر چی که برام اتفاق می افته شرمنده نمی تونم موقع نوشتن فاکتور بگیرم و بعضی حقایق رو هم نمی تونم نادیده بگیرم و اینکه دانشگاه ما از تمام نقاط ایران پذیرش داره و در آخر من همه جای ایران رو دوست دارم ولی خب هیچ جا شهر خود آدم نمی شه
.
+ نوشته شده در جمعه 20 مهر1386ساعت 5:5 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
+ نوشته شده در پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
سلام
چه خبر ؟؟
مثل همیشه خبر زیاده . یه ف ا ل گ ی ر توپ پیدا کردم تو گ ل س ا ر. میگن خیلی توپه . من و مری رفیقم که پرستاری می خونه زنگیدیم به این خانومه که بدویم بریم پیشش آخه می دونین من مرده ی ف ا ل گ ی رم
ولی خداییش خیلی دری وری میگن . هر کی که من رو می بینه اولین حرفی که می زنه اینه که خیلی شری و ۱۰۰۰۰ نفر خاطر خواه داری و یکی نیست که بگه بابا این بچه درس خونه .
حالا دیگه بگذریم من زنگ زدم از این خانومه وقت گرفتم ولی نشد که برم پیشش
.
خب حالا موضوع اصلی : جونم براتون بگه هفته ی پیش من و ساسا رفتیم دانشگاه ت ه را ن که برگه ی انتقالی بچسبونیم البته ساسا دانشگاه ا ی را ن و ب ه ش ت ی رفته بود قبلش خلاصه بعد از اینکه من رفتم شمال یه شب وقت خواب دیدم س م س اومد که دانشجوی شمال چقدر حاضری بدی با دانشگاه ت ه ران عوض کنی . گفتم شما چقدر مورد نظرته که گفت چقدر می دی و خلاصه گفتم که حد اکثر ۱۰ میلیون . آخه هر جور ی حساب کنی خداییش این ۷ ساله بیشتر از ۱۰ میلیون باید خرج کنم . آقا پسره گل پسره انگار گلوش حسسسسسسااااااااابی گشاد بود که گفت من هم ۱۰ تومان رو می خوام هم یه زانتیا 

من و میگی انگار یه کاسه آب یخ ریختن رو سرم باورم نمیشد آخه یکی نیست بگه حالا مگه شاخ غول شکستی ؟؟؟؟ بدشم به قول ساسا خب حداقل پولشو بگیر برو هر غ ل ط ی خواستی بکن
.
خلاصه من زنگ زدم به بابامو و قضیه رو گفتم که بابام گفت اینا اومدن دانشگاه کاسبی کنن از اینجا میره شمال از شمال می ره سنندج از اون جا یه جا دیگه و خلاصه سر ۷ سال بارش رو بسته واقعا هم همین طوره . فکر کن
۱۰ تومان با یه زانتیا .
حالا من منتظرم جوابای دانشگاه بیاد اگه شاهد قبول شده باشم می تونم به عنوان بومی بیام . چادر که هیچی حاضرم پوشیه بزنم فقط از اون جا فرار کنم .
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
+ نوشته شده در جمعه 13 مهر1386ساعت 0:46 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 11:57 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
سلام
. اینجا خیلی کسل کنندست . حوصله ی آدم سر میره
.
۲ روز پیش رفتم دانشگاه حالا دانشگامون کجاست ۵ کیلومتری شهر . از اون جایی که من صبا باید حتما برم حموم و کلاسای ما ۸ صبح شروع می شه صبح کله ی سحر ساعت ۶ مجبورم از خواب بیدار شم و برم حموم و ...
از این ۳ روز ۲ روز جا موندم از سرویس . سرویسامون سر م ن ظ ر ی ه روبروی هتل ... وای می ستن ولی خب من که نمیرسم
خلاصه دیگه تلک و تلک میرم توشیبا از اونجا هم ماشین واسه دانشگاه هست .
حالا داشته باشین آدم با ۱۰۰۰۰۰ تا امید و آرزو بره دانشگاه و بله با کسایی طرف شه که دیگه خودتون می دونین چی می خوام بگم
از ولایت ما که از پسرا فقط ۱ نفر هست و از دخترا ۳ یا ۴ نفر . بگذریم بعضی ها جو گیرن حسابی .
وای اینو بگم قرار بود واسه کلاس نماینده انتخاب کنیم که مثلا بره کپی ها رو از استادا بگیره و از این کارا . سر زبان عمومی نشسته بودیم که آقا پسره با دست و پای لرزون
صورت گل انداخته اومد سر کلاس و با ۱۰۰۱ دونه تپق گفت که خانوما نمایندتون رو انتخاب کنید این ۱ جملست ولی پسره با نیش باز در طی ۱۰۰۰ تا جمله گفت
پسره دیگه می شه درک کرد
خلاصه خوابگامون دیگه بماند . بقیشو بعدا می گم .
الان کافی نتم مغازه داره می بنده و من باید برم فقط ۱ چیزی هیچ جا تهران نمیشه .
فعلا بای بای
+ نوشته شده در سه شنبه 3 مهر1386ساعت 7:11 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه
|