
سلام.چه حال !چه خبر !یادمه وقتی ساسا و به به دانشجو بودن همون سال اول نذر کردن اگه بتونن مدرکشون رو بگیرن گوسفند قربونی کنن
که البته هنوز نذرشون رو ادا نکردن اون زمان بهشون خندیدم
که چه تنبل هایی هستن خب درس بخونین که کارتون به نذر و نیاز نکشه
ولی امروزه روز خودم به فکر نذر کردن یه گاو
افتادم.
استاد بافت مون یادتونه ... ما فکر می کردیم فقط خودمون می فهمیم که چقدر از دخترها بدش می یاد
نگو پسرها هم متوجه این نکته مهم شدن و بر اساس خصلت ذاتی که دارن (اگه بفهمن یکی دوسشون داره واکنش منفی نشون می دن
)شروع به بروز درونیات شون کردن
.
ورودی های امسال گروه پزشکی دانشگامون حدود ۹۰ نفرن که به دو گروه تقسیم شدن ولی کلاس بافت مون توی یه سالن خیلی بزرگ تشکیل میشه و هر دو گروه با هم هستیم.هفته گذشته من و مسی جون
( تنه اش خورده به تنه ی من و دیگه زود نمی رسه سر کلاس برام جا بگیره
) وقتی رسیدیم دیدیم بله همه ی سالن پره و فقط ته کلاس ردیف یکی مونده به آخر دوتا صندلی خالیه دیگه به هر جون کندنی بود خودمون رو تا اون جا رسوندیم
و ردیف پشت سرمون هم که ردیف آخر می شد سندش زده شده به نام ۵ تا از پسرهای کلاسمون
. بالاخره استاد جون بعد از نیم ساعت تاخیر تشریف آوردن .بهدی ( نماینده پسرها هست که دست به کنسل کردن امتحاناتش عالیه ):سر خور اومد سر چند نفر رو خوردی اینقدر دیر اومدی
؟(استادمون خیلی پر حرفه ).استاد جون شروع کرد به درس دادن و وسط هاش هم از بچه ها سوال می پرسید که همه اینجوری
بودن .استاد:من قبلا در مورد این مطلب حرف هایی زده بودم حواساتون کجاست
؟بهدی : استاد شما که حرف زیاد می زنی ! نوی
):نمی دونیم به کدوم دسته از اراجیف شما گوش بدیم
.(البته این سخنان گران بار به گوش استادمون نمی رسید و فقط دور و بری های خودمون می شنیدن )۲۰ دقیقه که گذشت بچه ها پیله شدن که استاد خسته شدیم و یه آنتراک بهمون بده و...استاد:برای رفع خستگی تون یه خاطره تعریف می کنم
.بهدی: از خاطرات زمان جنگش می خواد بگه
.فرفری :آره بابا می دونیم زمان جنگ در نقش تانک (استادمون چاقه )فعالیت داشتی .من و مسی :
استاد: می دونین که من موقع نمره دادن با کسی شوخی ندارم
یه دختره رو دو ترم پشت سر هم انداختم برای بار سوم که اومد امتحان بده احساس کردم مشکوکه و می خواد تقلب کنه که جاش رو با یکی دیگه عوض کردم و همش زیر نظر داشتمش
دختره هم وقتی برگه اش رو داد و از کلاس بیرون رفت به دوستش گفت:ذلیل مرده عجب موذیه جام رو عوض کرد
. بهدی:ای کینگ کنگ خبیث
.تا آخر کلاس استادمون گفت و پسرها هم حالش رو گرفتن .
بهدی و نوی و میلی هر سه تاشون از دوران دبیرستان با هم دوست بودن و شمالی هستن. حالا این سه تا و فرفری و تپل با هم یه گروه ۵ نفری تشکیل دادن
و همیشه هم می رن اون ته می شینن و کلی واسه خودشون لژ نشینی می کنن
.
اول سال یه نماینده از طرف پسرها انتخاب شد (بهدی
)و یه نماینده از طرف دخترها (سحی
)که هر دوشون خیلی عالی انجام وظیفه می کنن.
من برم دیگه خیلی درس دارم
. مواظب خودتون باشین
.
. چه حال !چه خبر !من که این روزها حسابی مشغول درس خوندنم
آخه از هفته ی دیگه امتحانات میان ترممون شروع میشه و درس های ما هم که قربونش برم سخت
. امروز همش به فکر زندگی خودم و اطرافیان و ... بودم که یاد معصومه افتادم :
چند ساله پیش که به به (خواهر دومی ام )دانشجوی اصفهان بود با یه دختر جنوبی (نادیا) همخونه شد و بعد از چند ماه با یکی از دوستای نادیا به اسم معصومه آشنا شد البته معصومه ازدواج کرده بود و یه دختر کوچولو هم داشت ولی اونقدر این ارتباط پررنگ شد تا به خانواده ها کشید و الان معصومه دوست مامانم محسوب میشه. مصی ۱۸ ساله بوده که عاشق مردی میشه ۱۳ سال از خودش بزرگتر و هر چی هم خانوادش مخالفت می کنن که این پسره نه تحصیلات داره نه پول داره نه اصالت خانوادگی داره نه... این بیشتر پاش رو می کنه تو یه کفش که الا و بلا فقط همین رو می خوام. ازدواج که می کنن تازه فقر روی خودش رو نشون میده. مصی مجبور بوده کم بخوره و کم بپوشه و کم بگرده و دم نزنه چون خودش خواسته ولی با این حال روز به روز عشقش به شوهرش بیشتر و بیشتر می شه چون شوهرش مهربون بوده و دوسش داشته. تو اون شرایط سخت گاهی وقتا که مصی خیلی دلش می گرفته می رفته پیش دوست قدیمی اش (س) که باهاش درد و دل کنه و سبک شه و (س) هم همیشه آرومش می کرده که با عشقی که به شوهرت داری سعی کن با مشکلات کنار بیای و بالاخره یه روز همه ی اینا حل میشه و... تا اینکه مصی حامله می شه و یه دختر به دنیا می یاره به نام ساره که میشه عزیز دل باباش و از اونجا به بعد بوده که شوهره به آب و آتیش می زنه که وضع زندگی شون رو تغییر بده و می ره تو کار بساز بفروشی و وضعش میشه توپ. مصی هم دیگه خوشحال که دوره بدبختی هاش تموم شده و یه چند صباحی می گرده و واسه خودش راحت زندگی میکنه تا یه روز به خودش می یاد می بینه شوهره دیگه اون مرد سابق نیست و سرش یه جای دیگه گرمه و یه روز صبح که تعقیبش می کنه با (س) می بیندش. مصی به روی خودش نمی یاره که پرده های احترام بینشون از بین نره و یه وقت مجبور نشه طلاق بگیره که تو شهر اونا مساوی با مرگه و شوهره هم همچنان به روابط عاشقانه اش ادامه میده تا یه روز رسما به مصی می گه: تو زن خوبی واسم نبودی و مهریه ات رو هم تمام و کمال می دم برو خونه ی بابات. مصی هم می گه : همه ی اینا بهونه است و فکر می کنی نفهمیدم این چند وقته با (س) بودی و حالا هم می خوای من رو از سرت باز کنی بری عقدش کنی و بشینین دوتایی به حماقت من بخندین . شوهره هم منکر همه چی میشه و می گه همه ی اینا توهمات خودته و (س) دیگه کیه و....خلاصه شوهره اونقدر تحقیرش می کنه که مصی ناچار میشه برگرده خونه باباش . باباهه هم میگه می خوای برگردی برگرد ولی بدون بچه پس فردا یه وقت بچه یه طوریش شد ما نمی تونیم جوابگوی اون مرتیکه باشیم .مصی مهریه اش رو که ۱۵ میلیون بوده می گیره و بدون ساره برمی گرده خونه باباش . شوهره هم نامردی رو به عرش می رسونه و می گه حق دیدن ساره رو نداری و تلفن خونه رو قطع می کنه و به مدیر مدرسه اش هم سفارش می کنه اگه مادر ساره اومد اینجا حق ندارین ساره رو بهش نشون بدین و بعد با سلام و صلوات ستاره رو عقد می کنه و می یاره خونش و از اونور هم همشهری های مصی که علنا توی روش می گفتن تو مگه چی کار کردی شوهرت طلاقت داد و... دیگه هیچکس باهاشون توی اون شهر نه حرف می زده و نه رفت و آمد می کرده خانواده مصی هم که از این وضعیت خسته شده بودن اسباب و اثاثیه شون رو جمع می کنن و می یان به شهر بزرگتری که خواهر مصی اونجا زندگی می کنه و همون جا برای همیشه ساکن می شن .
مطمئن باشید تو همین پایتخت عزیزمون هم اکثر مردم دقیقا همین طرز فکر رو دارن منتها به اشکال فانتزی بیانش می کنن!!!!!!!!
سلام
.چه حال !چه خبر !من هم بار و بندیل ام رو بستم که برم شمال
! همیشه قبل از اینکه تهران بیام کلی برنامه ریزی می کنم که کجاها برم و چه کارها بکنم ولی چه فایده !تا پام به ولایت می رسه همه چی یادم میره
مثلا همین دفعه قبل از اینکه تهران بیام یک عالمه کتاب رو به زور چپوندم تو چمدون که تو خونه بشینم و یه نگاهی بهشون بندازم
ولی دریغ از یه کلمه
خب البته حق دارم ها این چند روزه کارهای خیلی مهم تری داشتم
:
(یکشنبه)ساعت 9 شب رسیدم تهران و بابا اومد ترمینال دنبالم وقتی رسیدم خونه تا نصفه شب داشتم برای ساسا و به به (خواهر دومی ام )از خوابگاه و دانشگاه و دوستام و...تعریف می کردم
بعدش ام روز قبلش(شنبه ) ساعت ۸ صبح کلاس داشتیم و همه هم از دم خواب تشریف داشتن
باور کنین یکی سرش رو میز بود
یکی کله اش رو به دیوار چسبونده بود
یکی مدام دهنش رو اندازه غار باز می کرد
یکی دستش رو گذاشته بود زیر چونش تا کله ش نیفته و....وخب انتظار دارین من و مسی در این موقعیت چی کار کنیم ؟درست حدس زدین
ما هیچ وقت همچین صحنه هایی رو از دست نمی دیم و با موبایل یاد و خاطرش رو در روح و جانمون تا ابد زنده نگه می داریم
ولی عجب عکس هایی شده ها آیینه آیینه
. خلاصه این عکس ها رو همون یکشنبه شب به ساسا و به به نشون دادم. ساسا : برو این عکسا رو نشون بابا بده تا یه کم به وجودت افتخار کنه
.
(دوشنبه)بعد از ظهر از بابا
ماشین رو گرفتم تا با مامان و ساسا بریم خرید قبل از اینکه بریم به به که حوصله بیرون اومدن نداشت به ساسا گفت : سر راتون برای من سی دی ماکروسافت آفیس ۲۰۰۳ بخر. ساسا : باشه یادم می مونه .به به رو به من و مامان :یادتون نره ها لازم دارم
. واقعا رانندگی تو خیابون های تهران اعصاب فولادی می خواد
. رفتیم مانتو فروشی ع ا ج که مامانم همیشه هر چی می خواد همون جا پیدا می کنه من هم دیدم نه بابا پالتوهای دخترونش خیلی شیکه یکی رو بردم پرو کنم
که دیگه ساسا تند و تند هر کدومش که قشنگ بود برام از اون بیرون انتخاب می کرد و می یاورد که بپوشم از تو اتاق پرو صدای زنگ موبایلم رو شنیدم و بعد صدای ساسا
: باشه می خریم! فعلا تو مانتو فروشی هستیم !نه هنوز هیچی ! یادم نمی ره !... یه پالتوی زمستونی کوتاه مشکی خیلی شیک خریدم که مناسب روزهای برفیه
و بعد هم مامانم اصرار اصرار که ساسا تو هم یه چیزی برای خودت انتخاب کن ساسا هم زیر بار نرفت و گفت: چیزی لازم ندارم
. مامانم چند مدل رو برای خودش برد که پرو کنه و ما هم اون بیرون مشغول گشت زنی میون مانتوها بودیم که خانوم فروشنده
رو دیدیم جلوی آیینه اتاق پرو اونوری داشت جوش صورتش رو می گرفت حالا من و ساسا اینجوری
بند هم نمی یومد . مامانم دوتا مانتوی خوشگل انتخاب کرد و بعد مامانم رو بردم تا یه جایی رسوندم و خودمون رفتیم ونک یه مانتو واسه خودم بگیرم (مانتو فروشی ع ا ج بیشتر مدل های مجلسی داره )توی خیابون ولیعصر بودیم و ترافیک داشت غوغا می کرد
که موبایلم زنگ زد من هم که دستم به فرمون. ساسا
:الو ! سلام ! چطوری ! مامان نرسیده !......!نه چشمم به مغازه سی دی فروشی نخورده! باشه حواسم هست ....ونک که ماشاله قربونش برم همش شده پالتو پوست خز دار تموم مغازه هاش رو زیر و رو کردیم یه مانتوی درست و درمون گیر نیاوردیم
آخرش هم از زور حرص رفتیم کافی شاپ آسمان یه حالی به معده مون بدیم
که صدای موبایلم در اومد ساسا (اصولا همیشه دستش تو کیف منه )
: سلام !نه بابا هیچی نداره خراب شده ....... باشه آلزایمر که ندارم می گیرم بابا
.دست از پا درازتر ساعت ۱۰ رسیدیم خونه . به به :سی دی ماکروسافت آفیس رو گرفتین ؟ ساسا : آخخخخ به خدا اونقدر این خیابون ها شلوغه که حواس واسه آدم نمی زاره
. به به : نیلوفر تو هم یادت نبود ؟ من : نه والا یادم رفت
. به به : یعنی می دونستم همین می شه خدا نکنه آدم کارش به شماها بیافته
. پالتوم رو پوشیده بودم داشتم مانور می دادم بابام گفت:از این یه سایز بزرگتر نداشت
؟من:نه همین یه سایز براشون مونده بود
. به به هم که از اونور داشت وسایلش رو جا به جا می کرد داد زد : خوب شد سی دی رو نخریدین خودم داشتم
.
(سه شنبه )بعد از ظهر خونه ترانه
یکی از دوستان دوره راهنمایی ام که البته با هم در یک دبیرستان درس خوندیم ولی اون رشته ریاضی رفت و الان هم ریاضی کاربردی دماوند قبول شده دعوت داشتم
حالا بد شانسی اونها هم مهمون داشتن . شیرین یکی دیگه از دوستای ترانه هم اونجا بود که ماها رفتیم تو اتاق نشستیم به حرف زدن
.بابای ترانه از تو پذیرایی
: خانوم دکتر بیا بیرون ببیننت. من هم به حالتی که انگار شاخ غول رو شکسته باشم رفتم پذیرایی
. بابای ترانه رو به مهمونا : این یه دختریه پارسال با اینکه رتبه ی خیلی خوبی آورده بود و بهترین رشته ها قبول میشد ولی نرفت چون هدفش پزشکی بود
(بعضی ها چقدر مهربونن اونقدر از موفقیت دیگران شاد میشن که انگار برای خودشون همچین موردی پیش اومده ) من :

(چهارشنبه) خاله فاطی (دوست مامانم ) ناهار دعوتمون کرده بود
البته ما که قصد رفتن نداشتیم و فقط مامانم و شهی می خواستن برن ولی بعد که خاله فاطی به مامانم گفت: نزدیک خونمون (یوسف آباد)مانتوهای قشنگی داره من و ساسا هم راه افتادیم
. ناهار رو که زدیم با ساسا رفتیم دنبال مانتو یعنی تا حالا به عمرم برای خرید مانتو اینجوری به دردسر نیافتاده بودم
همه مدل ها زشت و بلند و گشاد و... از اونور رفتیم هفت تیر و بعد از کلی گشتن تونستم یه مانتوی خوشگل (چهار خونه ریز سرمه ای )گیر بیارم
دوباره برگشتیم خونه خاله فاطی و مامان و شهی رو برداشتیم اومدیم خونه . بابا : تو چرا اینقدر مانتوهای تنگ می گیری
؟ من : خب یه شماره بزرگتر دیگه خیلی گشاد می شه
بابا: گشاد باشه بهتر از اینه
.
(پنجشنبه)ظهرش با مامانم رفتم آرایشگاه یه صفایی به سر و صورتم دادم
و بعد از ظهر با ساسا رفتیم شهی رو بزاریم کلاس زبان و یه دوری همون اطراف بزنیم ببینیم اوضاع کیف
چطوره خب بد نبود
یعنی اگه وقت می زاشتی می تونستی یه کیف حسابی پیدا کنی ولی ساسا گفت :
بزار دفعه بعد که اومدی سر فرصت بگردیم و یه کیف و کفش ست پیدا کنیم. من هم که حرف گوش کن 
به همین سادگی این چند روز گذشت
.مواظب خودتون باشین![]()
بعدا نوشت:مریم جون اگه بخوای یکدفعه خودت رو از همه علایقت محروم کنی ضربه شدیدی می خوری که شاید جبران ناپذیر باشه بهتره وبلاگ نویسی رو ادامه بدی . خیلی نگرانتم !!!
سلام.چه حال! چه خبر! من که در ولایت مشغول به امر خطیر تفریح کردن و پول خرج کردن هستم
(بیچاره پول های بابام )خب عزیزان دل خواهر جونم واستون بگه پنجشنبه گذشته بیکار تو خوابگاه ولو بودیم که بچه ها پیشنهاد دادن فردا بریم آستارا
.من هم که می دونستم آستارا یه شهر مرزیه و جنساش از اونور آب می یاد با کمال میل موافقتم رو اعلام کردم به این امید که برم و حسابی دلی از عزا در بیارم
.خلاصه من و مسی و مری و زهی (هم خوابگاهی ام که بچه چالوسه و معماری می خونه )بار و بندیلمون رو بستیم و عازم سفر شدیم
تازه ذوق دیدن دریا رو هم داشتیم آخه این شهری که ما توش درس می خونم دریا نداره و ما طی این مدت دانشجوییمون سعادت دیدن دریا رو نداشتیم
. از اونجایی که حسابی چشممون از ماشین سواری ها ترسیده
رفتیم ایستگاه اتو بوس های انزلی و از اونجا سوار اتوبوسی که مقصد آخرش اردبیل بود شدیم . واقعا جاتون خالی چه صحنه هایی که آدم تو این اتوبوس ها نمی بینه
خودمون که هیچی چشم و گوش هفت جد و آبادمون هم باز میشه . یکی لم داده به کناریش
یکی سرش رو شونه بغلیشه
یکی چشمش دنبال یه پایه ست واسه خودش
یکی داره با کناریش بحث سیاسی می کنه و کم مونده با هم دست به یقه شن
یکی داره با بغلیش لاو می ترکونه
راننده
هم واسه خودش آهنگ حمیرا ـمهستی و....گوش میده (چه حکمتیه که همه راننده اتوبوس ها
عشقه حمیرا ـمهستی -هایده و...دارن والا ما که نفهمیدیم ) ما هم دیدیم خب حیفه این صحنه ها رو از دست بدیم موبایل هامون رو روشن کردیم و دست به کار شدیم
ولی عجب عکس هایی شدها آیینه آیینه
.از جاده ش هم که چی بگم سبزززززززز تازه شب قبلش بارون اومده بود
و هوا هم که مه گرفته جون می داد واسه نفس کشیدن ما هم دیدیم خیلی ضایعس فقط از موبایل به شکل منفی استفاده کنیم یکی و دوتا عکس هم از طبیعت گرفتیم
(بابا ما بچه مثبتیم چرا نمی خواین قبول کنین آخه !) حدود ساعت ۱۱ ظهر رسیدیم آستارا هواش آفتابی و نسبتا گرم بود
. اینجوری که به ما گفتن یکی از بازارهای معروفش بازار ساحلیه و ما هم سرخوش واسه خودمون زودی ماشین گرفتیم و رفتیم اونجا.همشهری های عزیز بازارچه تجریش رو تو شبای عید تصور کنین که چه بنجل بازاری میشه
خب همون شکل بازارچه تجریش صد هزار برابر می ارزه به این بازار ساحلی باور نمی کنین می تونید برید آستارا و خودتون از نزدیک ملاحظه بفرمایید
! ظهر هم رفتیم از این ساندویج کاغذی ها گرفتیم و بردیم کنار دریا و اونجا میل کردیم
. واییییییییییی دریا اونقدر صاف و آبی بود
جای همتون خالی هر چی از دیدن اون بازاره عصبی شدم
کنار دریا آرامش گرفتم
تازه کلی هم ازش عکس گرفتم قربونش برم
(دریا رو می گم ها )بعد از نهار مری و زهی رفتن خرید و من و مسی هم رفتیم مسجد که مسی نمازش رو بخونه و بعد برگشتیم کنار ساحل
. حتما اطلاع دارید که برای نشستن روی تخت های کنار ساحل باید پول پرداخت کرد من هم که خب حرفی نداشتم(اصولا واسه پول خرج کردن هیچ وقت حرفی ندارم
) اما مسی که پول خرج کردنش بسان اسکوروچ پیر می مونه زیر بار نرفت و گفت بیخودی واسه چی پول بی زبون رو بریزیم تو حلقوم اینا
و من بدبخت رو با شکم پر کنار ساحل راه برد
و به هضم غذام کمک شایانی کرد.مری و زهی که اومدن همگی رفتیم بازار ولیعصر و یه خرس گنده
واسه شهی (داداشم که کلاس چهارمه )خریدم البته خودم می دونم که پسر کلاس چهارم دبستان خرس می خواد چه کنه ولی در واقع خودم خوشم اومد به اسم شهی تمومش کردم
(معرفت خواهری رو دارید که )ساعت ۳ قصد برگشتن کردیم که هیچ اتوبوس درست و درمونی گیرمون نیومد و مجبور شدیم سوار یه اتوبوس دودی بازمانده از دوران فتحعلی شاه قاجار بشیم
و چون صندلی های جلو جا نبود رفتیم ردیف آخر که مسافرین محترم از بس تمیز تشریف داشتن با انواع و اقسام رایحه های مطبوع ازمون پذیرایی می کردن
ما هم که دیدیم نخیر اینطوری زنده به شهرمون نخواهیم رسید
هر چند دقیقه یه بار با اسپری هامون فضا رو عطر آگین می کردیم حالا یه بابایی
که جلوی ما نشسته بود و خودش در تولید و پخش رایحه های خوشایند نقش موثری داشت برگشته و می گه:اهههههههه چه خبرتونه خفه شدیم از بس اسپری زدین .ما: 
.ساعت ۸ شب رسیدیم خوابگاه و من یانگوم جونم
رو دیدم خدایا عاقبت این دوجوون رو ختم به خیر کن الهی آمین
.مواظب خودتون باشین.
سلام.چه حال !چه خبر ! هتل دانشگاه یه هفته تعطیل کرده
و منم که همیشه چمدونم جلوی در آمادست دیگه
.(این یه هفته که تهرانم می خوام هر روز آپ کنم )جونم واستون بگه سه شنبه گذشته طرفای ظهر بود که مری (هم اتاقی ام که بچه کرمانشاهه و پرستاری می خونه)از دانشگاه برگشت و همین جور که داشت مانتوش رو در می آورد گفت: بچه ها شانس آوردیم شهر خوبی قبول شدیم هم بزرگه و هم امنیت داره خدا رو شکرت که اینجاییم
.بعد از ظهرش حدود ساعت ۶ بود که من و مسی(هم اتاقی ام که بچه همدانه و پزشکی می خونه ) رفتیم از خوابگاه کوثر شام بگیریم (خوابگاه خومون شام نمی دن )قیمه رو گرفتیم و واسه خودمون شاد و شنگول
رفتیم ایستگاه ماشین خطی ها که یه پیکان مدل ۵۷ نگه داشت و یه دختر موقر ازش پیاده شد و بعد من و مسی رفتیم سوار شدیم صندلی جلو یه پسر جوون نشسته بود و کنار من هم یه پسر دیگه . تا نشستیم راننده آهنگ (دوست دارم خیلی زیاد کامران و هومن )رو گذاشت و من هم که عشقه این آهنگه در گوش مسی گفتم: آخ جون ببین چی گذاشته!
۲ دقیقه بعد راننده ضبطش رو خاموش کرد .پسر کناری من با یه لحن جلف گفت :آقای راننده روشن کن خانوما خوششون اومده و بعد روش رو به من کرد و گفت : مگه نه ؟منم که شکه شده بودم به زور خودم رو کنترل کردم و خیلی جدی گفتم :خوشم اومده یا نیومده به شما چه ربطی داره ؟پسره : خوشت اومده که لبخند زدی !من : شما به لبخند من کاری نداشته باش .حالا من و مسی منتظریم که راننده برگرده حال این پسره رو بگیره دیدیم نخیر پسر صندلی جلویی به راننده یه نیشخندی زد و راننده هم همون نیشخند رو از تو آیینه به پسر کناری من تحویل داد و دیگه دوزاریمون افتاد که بله آقایون همگی با هم دوست هستن !من و مسی از ترس عینهو بید می لرزیدیم و تو دلم گفتم که دیگه تموم شد بدبخت شدیم و نمی دونم چرا یاد مامان و بابا و ...افتادم که راننده یه آهنگ رپ گذاشت و صداش رو تا آخر بلند کرد . دلم رو به مسی نمی تونستم خوش کنم که حرفی بزنه یا کاری کنه چون خیلی مظلومه تمام شهامتم رو تو صدام جمع کردم که نلرزه و گفتم :می شه نگه دارین ما همین جا پیاده می شیم !پسر کناری ام :چیه ترسیدی ؟من : آقا نگه دارین !واقعا گریه م گرفته بودم توی اون جای پرت و تاریک اگه جیغ هم می کشیدیم صدامون به گوش کسی نمی رسید داشتم دعا می کردم که راننده زد رو ترمز و مهسا پرید پایین و من که حواسم به پسر کناری ام بود تا دستش رو بهم نزنه یدفعه دیدم دستاش رو عین چنگولای گربه آورد بالا جلوی صورتم و گفت : پخخخخخخخخخ .دیگه نفهمیدم خودم رو چه جوری پرت کردم بیرون.ماشینه دور شد و من و مسی بهم خیره شده بودیم که به خودم اومدم و گفتم:خدا خیلی بهمون رحم کرد ته این راه می خوره به جنگل های اطراف اگه می بردنمون تو اون جنگلا حتی جنازه مون هم به دست کسی نمی رسید مسی هم که هنوز تو بهت بود سرش رو تکون داد.
قراره ساسا یه چاقوی ضامن دار برام بخره که همیشه تو کیفم بزارم.![]()
سلام دوست جونا . چه حال !چه خبر !من هم خوبم این چند روز آخر هفته رو تلپ ام تهران و یکسره گشتم و خرید کردم
تازه بابام هم رفته بود ق ش م و از اونجا برام کلی سوغاتی آورده
راستش امروز می خوام از هفته گذشته که مامان و ساسا اومده بودن شمال واستون بگم یادتونه بهتون گفتم یه فالگیر پیدا کردم
قرار بود با دوستم برم که نشد و گذاشتم وقتی ماماینا می یان با اونا برم وقتمون برای پنجشنبه بعد از ظهر بود
(راستی این رو بهتون بگم که ساسا تا سر حد مرگ از فالگیر بدش می یاد وحتی مثل ما واسه سرگرمی هم اینکار رو نمی کنه و از گربه هم مثل دیو دوسر می ترسه می گین به ماچه ؟ عجله نکنین خواهید فهمید
)ساسا تو راه هی غرغر زد که اینجا هم از دست اینا خلاصی ندارم
!هر جا می رم باید قیافه نحس اینا رو ببینم
! اه چقدر من بدبختم
!(ساسا چون حوصله نداشت تنها تو خوابگاه بمونه دنبال ما اومد )زنگ زدیم و رفتیم تو خونه البته خونه که چه عرض کنم این تاریکخانه های چاپ عکس رو دیدین خب ما هم رفتیم همون جا
تمام پرده ها کشیده فقط یه چراغ موشی یه گوشه داشت سوسو می زد
خلاصه چشممون که به اون فضا عادت کرد دیدیم یه میز گنده اون وسطه و فالگیره داره فال یه خانومه رو جلوی چشم بقیه مشتری ها می گیره
بعد چشممون به جمال خود خانوم روشن شد فکر کنین
یه خروار مو های لایت کرده که به شکل عجیب غریبی ریخته بود تو صورتش با یه عینک آفتابی بزرگ که به چشمش زده بود لباس که دیگه آخرش بود بی کی نی
تازه لباس زیرش هم زده بود و خانوم وقت نمی کردن بکننش تو
. خانوم دیوونه هم تشریف داشتن اون هم از نوع زنجیری می گین نه یه گوشش رو ببینین (در حالیکه نبض دست چپ یه خانوم حدود ۳۵ ساله رو گرفته )می گه : متاهلی آره متاهلی ؟ خانومه : آره فالگیر : اسم شوهرت کدومیک از حروف آ م ن ی ه س رو داره ؟ خانومه : م ه داره ؟ (یه اسمی رو محض رضای خدا پیدا کنین که توش این حروف نباشه
) فالگیر :م اولش م وسطش م آخرش؟ خانومه : دوتا م داره اولش و وسطش. فالگیر : من که گفتم خودم گفتم خودم می دونم اول و وسطش داره من گفتم اول و وسطش داره چرا همون موقع که گفتم نگفتی آره هان
؟ما:
دیگه اونقدر زیر زبون خانومه رو کشید که چه حرفی داره و چند حرفیه و...تا بلاخره : محمود آره محمود ! خانومه : بله. فالگیره (صداش رو انداخته سرش ): بچه مچه داری هان داری یا نداری ؟ خانومه : دارم یه پسر. فالگیر (صدای آروم ):می دونم داری (داد می زنه )خودم می خواستم بگم داری
.خوب حالا می خوای در مورد پسرت بدونی؟ خانومه : آره
فالگیر : حسسسس می کنم این پسرت در آینده فرد مهمی می شه حسسسسسس می کنم آدم موفقی می شه حسسسس می کنم خوشبخت می شه آهان حسسسم بهم می گه شوهرت وفادارترین آدمه بهت حسسسسس می کنم شوهرت عاشقته حسسسسس می کنم باهات رو راسته .خانومه:
. یه نگاهی به ساسا انداختم که از زور حرص قرمز شده بود آنچنان با حرص به من و مامانم نگاه می کرد که گفتم الانه که سکته رو بزنه زیر لب هم صدای ایش و اوش و نچ و نوچش می اومد
مامانم: یه کاری کن ساکت شه زشته !من هم که خودم واقعا داشتم بالا می آوردم
به ساسا گفتم: پاشو بریم بیرون
. به مامانم هم گفتم: ما میریم یه دوری بزنیم بعد می یام دنبال تو. رفتیم جلوی در ورودی که ساسا از اونجا مامان رو صدا زد و گفت: مامان بیا بریم این زنه روانیه میزنه یه بلایی سرت می یاره
مامانم: نخیر نمیشه این همه راه تا اینجا اومدم
.رفتیم بیرون حالا هردومون داریم از ترس عینهو بید می لرزیم
ساسا : زنیکه دیوونه بساط درست کرده بزار مامان از این در بیاد بیرون زنگ می زنم ۱۱۰ بیان جمعش کنن
من : چی کار کنیم نکنه بلایی سر مامان بیاره
؟ ساسا : نمی دونم بیا تو کوچه راه بریم تا مامان بیاد بیرون
.شروع کردیم تو کوچه راه رفتن و از شانس در هر خونه ای دو سه تا گربه زل زده بودن به ما
. ساسا (لرز گرفته بود از دیدن این همه گربه ):وای خدا نیلوفر بریم جلو در خونش واستیم نمی تونم راه بیام
. از ته کوچه یه زانتیا راه افتاد و به ما که رسید پسره کلش رو کرد بیرون گفت چیه ..... راتون نمی ده ! برم سفارشتون رو بکنم
من :
. ساسا بهم گفت : جواب نده ولش کن . زانتیا رفت و در خونه باز شد و همون خانومه ۳۵ ساله و همراهش اومدن بیرون
. ساسا : ببخشید خانوم شما دفعه اولتونه می یان این جا. خانومه : آره. ساسا : به نظر شما این نورمال بود؟ خانومه : حسش قویه خانوم اسم ها رو درس می گه وقتی شما اومدین بیرون خودش حس کرد و گفت. ساسا : چی گفت ؟ خانومه : حالا بماند . ساسا : بله مرسی . خانومه رفت . ساسا : بدبخته ساده وقتی ما با اون حالت اومدیم بیرون هر کی بود می فهمید ما چه حسی بهش داریم
بعد در حالیکه گربه ها محاسره مون کرده بودن از ترس دوودیم و از کوچه اومدیم بیرون
و از بی جایی نمی دونم چی شد که یدفه ساسا خودش رو انداخت تو مغازه معاملات املاک. آقاهه :
ساسا: ببخشید آقا اینجا زمین متری چنده؟ من:
.آقاهه هم شروع کرد به توضیح دادن و ساسا هم هی حرف رو می کشید بعدش که اومدیم بیرون تصمیم گرفتیم دوباره بریم جلوی در خونه فالگیره و مامانمون رو بکشیم بیرون
ولی وسط کوچه دوتا گربه از اون ته دویدن سمت ساسا
. من : ساسا تو برو سر کوچه پایینی واستا من با مامان می یام . و نیلوی شجاع تک و تنها رفت واستاد دم خونه شیطان
تا مامان جان بعد یه ربع تشریف فرما شدن
. مامان : این دیگه کی بود خوب کردین رفتین
! من : چرا با ما نیومدی ؟ مامان : ترسیدم والا این زنه بفهمه قالش گذاشتیم قاطی کنه.مامان : اون زنه که وقتی شماها بودین سر میز نشسته بود !! من : آهان خب همون که شوهرش وفاداره و عاشق و پسرش هم قراره در آینده خوشبخت بشه
مامان : آره بیچاره زنه هی می گه من خودم شوهرم رو با یه زنه دیگه دیدم
فالگیره می گه : نه حسسسسس نمی کنم . آخرش هم خانومه گفت :من مطمئنم شوهرم رو تعقیب کردم
که فالگیره می گه : البته من از همون اول حس کرده بودم ولی نخواستم بگم
(ایول به این مرام معرفت رو دارین که )ساسا: پشت سر ما چی گفت؟ مامان : هیچی شما که رفتین گفت بعضی ها تحمل ندارن از خودشون بالاتر رو بببینن شروع می کنن به قیافه گرفتن بعد هم می بینن نه فایده نداره نمی تونم وایسن و تحمل کنن. مامان هم گفته : منظورتون به دخترای منه
؟ فالگیر : نه منظورم به دخترای شما نیست که . (چه کنیم خب بهش حسودیمون شد دیگه
) حالا ساسا هم گیر داده بود زنگ بزنیم ۱۱۰
.مامان: ول کن بابا همش دنبال شر می گردی
بعد هم سوار ماشین شدیم که بریم مرکز خرید ساسا هم که پاک عصبی شده بود پشت سر هم می گفت : خدایا من رو ببخش غلط کردم پام رو تو همچین خونه ای گذاشتم
نمی دونستم نمی دونستم اینجا چه جور جاییه
. راننده
من : مامان به ساسا بگو حرف نزنه الان رانندهه فکر می کنه کجا بودیم
خلاصه اومدیم خوابگاه و واسه بچه ها تعریف کردم که چی بهمون گذشته البته بچه ها همش خندیدن
و نتونستن درک کنن که ما واقعا ترسیده بودیم . زود زود برمی گردم
. مواظب خودتون باشین