+ نوشته شده در جمعه 25 آبان1386ساعت 6:22 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
سلام . چه حال ؟ چه خبر ؟ من که این روزها حسابی مشغول درس خوندنم
آخه از هفته ی دیگه امتحانات میان ترممون شروع میشه و درس های ما هم که قربونش برم سخت
. امروز همش به فکر زندگی خودم و اطرافیان و ... بودم که یاد معصومه افتادم :
چند ساله پیش که بهشاد (خواهر دومی ام ) دانشجوی اصفهان بود با یه دختر جنوبی (نادیا) همخونه شد و بعد از چند ماه با یکی از دوستای نادیا به اسم مصی آشنا شد البته مصی ازدواج کرده بود و یه دختر کوچولو هم داشت ولی اونقدر این ارتباط پررنگ شد تا به خانواده ها کشید و الان مصی دوست مامانم محسوب میشه . مصی ۱۸ ساله بوده که عاشق مردی میشه ۱۳ سال از خودش بزرگتر و هر چی هم خانوادش مخالفت می کنن که این پسره نه تحصیلات داره نه پول داره نه اصالت خانوادگی داره نه... این بیشتر پاش رو می کنه تو یه کفش که الا و بلا فقط همین رو می خوام . ازدواج که می کنن تازه فقر روی خودش رو نشون میده . مصی مجبور بوده کم بخوره و کم بپوشه و کم بگرده و دم نزنه چون خودش خواسته ولی با این حال روز به روز عشقش به شوهرش بیشتر و بیشتر می شه چون شوهرش مهربون بوده و دوسش داشته . تو اون شرایط سخت گاهی وقتا که مصی خیلی دلش می گرفته می رفته پیش دوست قدیمی اش (س) که باهاش درد و دل کنه و سبک شه و (س) هم همیشه آرومش می کرده که با عشقی که به شوهرت داری سعی کن با مشکلات کنار بیای و بالاخره یه روز همه ی اینا حل میشه و... تا اینکه مصی حامله می شه و یه دختر به دنیا می یاره به نام ساره که میشه عزیز دل باباش و از اونجا به بعد بوده که شوهره به آب و آتیش می زنه که وضع زندگی شون رو تغییر بده و می ره تو کار بساز بفروشی و وضعش میشه توپ . مصی هم دیگه خوشحال که دوره بدبختی هاش تموم شده و یه چند صباحی می گرده و واسه خودش راحت زندگی میکنه تا یه روز به خودش می یاد می بینه شوهره دیگه اون مرد سابق نیست و سرش یه جای دیگه گرمه و یه روز صبح که تعقیبش می کنه با (س) می بیندش . مصی به روی خودش نمی یاره که پرده های احترام بینشون از بین نره و یه وقت مجبور نشه طلاق بگیره که تو شهر اونا مساوی با مرگه و شوهره هم همچنان به روابط عاشقانه اش ادامه میده تا یه روز رسما به مصی می گه : تو زن خوبی واسم نبودی و مهریه ات رو هم تمام و کمال می دم برو خونه ی بابات . مصی هم می گه : همه ی اینا بهونه است و فکر می کنی نفهمیدم این چند وقته با (س) بودی و حالا هم می خوای من رو از سرت باز کنی بری عقدش کنی و بشینین دوتایی به حماقت من بخندین . شوهره هم منکر همه چی میشه و می گه همه ی اینا توهمات خودته و (س) دیگه کیه و....خلاصه شوهره اونقدر تحقیرش می کنه که مصی ناچار میشه برگرده خونه باباش . باباهه هم میگه می خوای برگردی برگرد ولی بدون بچه پس فردا یه وقت بچه یه طوریش شد ما نمی تونیم جوابگوی اون مرتیکه باشیم . مصی مهریه اش رو که ۱۵ میلیون بوده می گیره و بدون ساره برمی گرده خونه باباش . شوهره هم نامردی رو به عرش می رسونه و می گه حق دیدن ساره رو نداری و تلفن خونه رو قطع می کنه و به مدیر مدرسه اش هم سفارش می کنه اگه مادر ساره اومد اینجا حق ندارین ساره رو بهش نشون بدین و بعد با سلام و صلوات ستاره رو عقد می کنه و می یاره خونش و از اونور هم همشهری های مصی که علنا توی روش می گفتن تو مگه چی کار کردی شوهرت طلاقت داد و ... دیگه هیچکس باهاشون توی اون شهر نه حرف می زده و نه رفت و آمد می کرده خانواده مصی هم که از این وضعیت خسته شده بودن اسباب و اثاثیه شون رو جمع می کنن و می یان به شهر بزرگتری که خواهر مصی اونجا زندگی می کنه و همون جا برای همیشه ساکن می شن .
مطمئن باشید تو همین پایتخت عزیزمون هم اکثر مردم دقیقا همین طرز فکر رو دارن منتها به اشکال فانتزی بیانش می کنن !!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه 21 آبان1386ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 آبان1386ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
+ نوشته شده در سه شنبه 15 آبان1386ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
سلام . چه حال ؟ چه خبر ؟ هتل دانشگاه یه هفته تعطیل کرده
و منم که همیشه چمدونم جلوی در آمادست دیگه
( این یه هفته که تهرانم می خوام هر روز آپ کنم ) جونم واستون بگه سه شنبه گذشته طرفای ظهر بود که مری (هم اتاقی ام که بچه کرمانشاهه و پرستاری می خونه) از دانشگاه برگشت و همین جور که داشت مانتوش رو در می آورد گفت: بچه ها شانس آوردیم شهر خوبی قبول شدیم هم بزرگه و هم امنیت داره خدا رو شکرت که اینجاییم
.بعد از ظهرش حدود ساعت ۶ بود که من و مسی ( هم اتاقی ام که بچه همدانه و پزشکی می خونه ) رفتیم از خوابگاه کوثر شام بگیریم (خوابگاه خومون شام نمی دن ) قیمه رو گرفتیم و واسه خودمون شاد و شنگول
رفتیم ایستگاه ماشین خطی ها که یه پیکان مدل ۵۷ نگه داشت و یه دختر موقر ازش پیاده شد و بعد من و مسی رفتیم سوار شدیم صندلی جلو یه پسر جوون نشسته بود و کنار من هم یه پسر دیگه . تا نشستیم راننده آهنگ (دوست دارم خیلی زیاد کامران و هومن ) رو گذاشت و من هم که عشقه این آهنگه در گوش مسی گفتم : آخ جون ببین چی گذاشته .
۲ دقیقه بعد راننده ضبطش رو خاموش کرد .پسر کناری من با یه لحن جلف گفت : آقای راننده روشن کن خانوما خوششون اومده و بعد روش رو به من کرد و گفت : مگه نه ؟ منم که شکه شده بودم به زور خودم رو کنترل کردم و خیلی جدی گفتم : خوشم اومده یا نیومده به شما چه ربطی داره ؟پسره : خوشت اومده که لبخند زدی !من : شما به لبخند من کاری نداشته باش حالا من و مسی منتظریم که راننده برگرده حال این پسره رو بگیره دیدیم نخیر پسر صندلی جلویی به راننده یه نیشخندی زد و راننده هم همون نیشخند رو از تو آیینه به پسر کناری من تحویل داد و دیگه دوزاریمون افتاد که بله آقایون همگی با هم دوست هستن !من و مسی از ترس عینهو بید می لرزیدیم و تو دلم گفتم که دیگه تموم شد بدبخت شدیم و نمی دونم چرا یاد مامان و بابا و ... افتادم که راننده یه آهنگ رپ گذاشت و صداش رو تا آخر بلند کرد . دلم رو به مسی نمی تونستم خوش کنم که حرفی بزنه یا کاری کنه چون خیلی مظلومه تمام شهامتم رو تو صدام جمع کردم که نلرزه و گفتم :می شه نگه دارین ما همین جا پیاده می شیم . پسر کناری ام : چیه ترسیدی ؟ من : آقا نگه دارین . واقعا گریه م گرفته بودم توی اون جای پرت و تاریک اگه جیغ هم می کشیدیم صدامون به گوش کسی نمی رسید داشتم دعا می کردم که راننده زد رو ترمز و مهسا پرید پایین و من که حواسم به پسر کناری ام بود تا دستش رو بهم نزنه یدفعه دیدم دستاش رو عین چنگولای گربه آورد بالا جلوی صورتم و گفت : پخخخخخخخخخ . دیگه نفهمیدم خودم رو چه جوری پرت کردم بیرون . ماشینه دور شد و من و مسی بهم خیره شده بودیم که به خودم اومدم و گفتم : خدا خیلی بهمون رحم کرد ته این راه می خوره به جنگل های اطراف اگه می بردنمون تو اون جنگلا حتی جنازه مون هم به دست کسی نمی رسید مسی هم که هنوز تو بهت بود سرش رو تکون داد . قراره ساسا یه چاقوی ضامن دار برام بخره که همیشه تو کیفم بزارم
.
+ نوشته شده در یکشنبه 13 آبان1386ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
+ نوشته شده در جمعه 4 آبان1386ساعت 0:31 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
|