تبليغاتX
دانشگاه با طعم باران

دانشگاه با طعم باران

خاطرات

سلام.

بار و بندیلم رو جمع کردم . امروز ساعت ۵:۳۰  بلیط دارم  هیچی هم درس نخوندم اصلا مهم نیست پس شب امتحان رو واسه چی گذاشتن ؟! ولی خب مهم اینه که من شب امتحان زودتر از هر شب می خوابم . امسال اولین سالی بود که تاسوعا عاشورا بیرون نرفتم . هوا سرد بود و هر کاری کردم بهشاد راضی نشد تو این سرما از بغل شوفاژ تکون بخوره   ساسا خانوم هم که شبای محرم بیرون تشریف نمی آرن . هر چی هم به بابام گفتم ماشین بده نداد . گفت ترمزش خرابه چون من سابقه ی ترمز بری دارم  فکر کرد اگه اینجوری بگه از خیر ماشین می گذرم . من نمی دونم چرا بابام هنوز به رو دار بودن بچش پی نبرده؟! من : اشکال نداره یه بار ترمز بریدم دیگه نمی ترسم می دونم چی کار باید بکنم . بابام : نه من خودم می ترسم یهو خدای نکرده بلایی سرت بیاد البته من این موها رو که تو آسیاب سفید نکردم  می دونم اینا بهانه ست . شبای محرم دوست نداره ماشین دست من بده . حالا چرااااا ؟! من که سر در نمی آرم این چند تا خط رو که نوشتم یاد ۲ خاطره افتادم :

۱) اولی مربوط می شه به سال قبل که کلاس کنکور می رفتم . یه روز شاد و خوشحال طبق معمول هر روزی که کلاس داشتم از ۳ ساعت قبل حموم کردم و آرایش کردم و ماشین رو برداشتم و از خونه رفتم بیرون . پشت چراغ قرمزشیشه رو داده بودم پایین وداشتم از آهنگ انریکه ی ماشین کناری فیض می بردم  که بوی خوب لاستیک ماشین اومد . این جور مواقع می گن لنت ماشین خالی کرده منم که عادت ندارم بد فکر کنم با خودم گفتم مهم نیست واسه ی ماشین کناریه . شیشه رو دادم بالا و اصلا به روی مبارک نیاوردم که ممکنه برای ماشین خودم باشه . نزدیکای آموزشگاه هنوز احساس می کردم بوی لاستیک داره می یاد . رسیدم سر پیچی که باید دور می زدم پام رو گذاشتم رو ترمز که آروم آروم سرعت رو کم بکنم دیدم پام تا کف ماشین رفت ولی سرعت کم نشد . گفتم خب اشکال نداره یه بار دیگه ترمز می کنم ولی بازم نگرفت . این جا بود که یه لحظه احساس کردم دارم می ترسم گفتم بسم لله خدایا من آرزو دارم من جوونم این تن بمیره من رو تا دمه آموزشگاه سالم برسون نمیرم یه وقت حالا داشته باشین دود از چرخ عقب بلند شده بود و من نمی دونستم به چی باید فکر کنم  خلاصه هی ترمز رو فشار می دادم که خدار رو شکر یه خورده می گرفت و من با اون دود و بو و بی ترمزی ماشین رو رسوندم دمه آموزشگاه  کلاس من توی خیابون و ز ر ا بود .. روزای ۴ شنبه ظهر اون خیابون به اضافه ی همه ی فرعیاش پر ماشین می شه منم که پارک کردن بلد نیستم و باید حتما یه زمین فوتبال گیر بیارم و ماشینم رو بذارم . این زمین فوتبال پیدا کردن هم ۲۰ دقیقه وقت می گرفت و مستلزمه این بود که من اون خیابون رو ۲۰ بار دور بزنم که با اون وضعیت محال بود . بازم خدار رو شکر تو اولین فرعی به اندازه ی ۳ تا ماشین جا بود و من ماشین رو پارک کردم و خاموش کردم و ترمز دستی رو کشیدم ولی خب بدشانسی که یکی دو تا نبود خیابونه شیب داشت و ماشین وای نمیستاد واقعا شوکه شده بودمداشتم می خوردم به ماشین جلویی که فرمون رو پیچوندم و ماشین رو انداختم تو جوب  خلاصه پیاده شدم دیدم دور چرخ عقب پر دوده از این که سالم رسیده بودم یه نفس عمیق کسیدم  و زنگ زدم به بابام که بیاد و ماشین نو و سالمش رو ببره تعمیرگاه .

۲) اتفاق دوم مربوط می شه به وقتی که اول دبیرستان بودم . اون سال محرم با عید هم زمان شده بود . خالمینا خونمون بودن و بابام و شوهر خالم رفته بودن بیرون . من و بهشاد ساعت ۱۰:۳۰ لباس پوشیدیم که بریم دم خونه قبلیمون ( من توی همین محلی که الان هستیم به دنیا اومدم فقط خونمون رو ازشرق محل آوردیم غرب ) هر چی مامانم گفت دیر وقته ما گفتیم نه .خاله جونم : ولشون کن مگه خودمون رو یادت نیست شبای عاشورا تا صبح بیرون بودیم . محرمه محل ما خیلییی معروفه حتی همسایه های قدیمی که از این جا رفتن برای این روزا حتما می یان  . پیاده رفتیم تا دمه خونه قبلیمون . اون قدر هم دسته ی اوجا بزرگه و قشنگ می خونه که تا زنجیر زدنشون تموم نشه و نرن تو تکیه هیچ کس دل نمی کنه و نمی ره . تا ساعت ۱ ما اون جا موندیم .به خیال این که همه ی خیابونا شلوغه . وقت برگشتن خیابونا رو این قدر خلوت ندیده بودم تمام تکیه ها خاموش شده بودن نه ماشین تو خیابون بود نه آدم . من و بهشاد که از خودمونم دیگه می ترسیدیم . سر راهمون یه کله پزی بود که چراغش روشن بود. خوشحال شدیم از این که یه روشنایی پیدا شده  که یهو یه مرد سبیل کلفت از اون مدلای مردای قدیمی از تو کله پزی اومد بیرون . بلوز تنش نبود . من که حتی نمی تونستم جیغ بزنم رفتیم اون ور خیابون و رسیدیم به یه پیچی که بایدمی پیچیدیم سمت چپ ( نزدیک خونمون بودیم ) یهو یه آقاهه که با سرعت می اومد جلومون سبز شد و سیگار هم دستش بود از برقی که سیگار می زد من و به به فکر کردیم چاقوه . این جا بود که دیگه نتونستیم خودمون رو نگه داریم  و یه جیغ بنفش کشیدیم و تا دم خونه دویدیم حالا تا این جاش یه مشکل بود خونه رفتن یه مشکل بدتر  میدونستم که الان بابام منتظره تا سرمون رو بیخ تا بیخ ببره به این امید که خالمینا هستن و بابام هیچی نمی گه رفتیم تو . دیدم مامانم آب قند به دست نشسته و ساسا که معلوم بود حسابی زیر آبمون رو زده داره شونش رو می ماله و بابام هم که دست و پاش داشت می لرزید . من و بهشاد :     بابام : همه جا رو دنبالتون گشتم تا ساعت ۲ کجا بودین ؟ من و بهشاد با ترس : بخدا همین تکیه بالایی بودیم . بابا : من یه ساعته اون جام پس چرا ندیدمتون ؟ ما : نمی دونیم . ساسای موذی :بابا اینا همش تقصیره نیلوفره بهشاد این قدر کله شق نیست که تا این موقع بیرون باشه . بابام : یعنی چی مگه بهشاد بچه س ؟ ساسا : نه بابا این نیلوفر به یه چیزی پیله کنه ول نمی کنه من می دونم به زور بهشاد رو برده . منم تو دلم داشتم براش خط و نشون می کشیدم که مگه دستم بهت نرسه خلاصه خالم میونه رو گرفت که کار به جاهای باریک نرسه . اون شب هم به خیر گذشت و من و بهشاد بچه های حرف گوش کنی شدیم  ( یعنی واقعا می شه من یه روز حرف گوش کن بشم ؟ )

خب دیگه خیلی زدم به خاکی  اتفاق بعدی هم ماله همین چند روزه پیشه . می دونید چیه نزدیک بود پام به کلان ت ری وا شه و پ رون ده دار بشم . یکشنبه گذشته به خاطر همین بازیه (عکسی از مکان مطالعه) باید می رفتم یه کابل واسه موبایلم می خریدم چون چند ماه پیش کابل موبایلم رو گم کردم و هر چی هم دنبالش گشتم نبود که نبود . یکشنبه بعد از ظهر به ساسا گفتم پاشو بریم بیرون یه کابل بخرم و ساسا هم با هزار ناز و ادا و غرغر که الان هوا سرده و زمین لیزه و .... حاضر شد . خونه ی ما نزدیک یه مرکز خرید معروفه که از خونمون تا اونجا پیاده حدوده یه ربع راهه و همیشه این راه رو پیاده می ریم ولی اونروز بس که هوا سرد بود ماشین سوار شدیم و جلوی در پاساژ موبایل فروشی از ماشین پیاده شدیم  همین که کرایه رو حساب کردیم دیدم یدونه از این ماشین های گ ش ت بزرگی که مت خلفین بزرگ اجت ماعی رو تهش می ریزن یه کم جلوتر واستاد و یه آقایی سرش رو از شیشه بیرون کرد ( البته فقط سرش که نبود تا کمر خم شده بود اونقدر که گفتم الان پرت می شه از ماشین بیرون ) و بهمون اشاره داد که بیاین اینجا یعنی بگم مردیم  . ساسا که گفت : بدبخت شدیم . من تند تر از ساسا رفتم جلوی ماشینشون و بعد در عقب باز شد و یه خ واه ر پشمالوArabic Veil یه نگاه به بوت و شلوار کوتاهم انداخت و گفت : خانوم این شلوارتون ( از وقتیکه شنیدم کسائیکه شلوارشون رو داخل بوت بکنن می گیرن عمرا اگه همچین کاری بکنم شلوارم روی بوت بود فقط  کوتاه بود ) هنوز جمله ش تموم نشده بود که ساسا رسید و زنه همینکه چشمش به کاپشن ساسا افتاد اصلا من رو فراموش کرد و رو به ساسا : خانووووووم این کاپشنتون خیلی کوتاست . ساسا : خونمون همین خیابون کناریه چند دقیقه اومدیم برای موبایلمون وسیله بخریم و برگردیم . خانومه تازه چشمش به صورت معصوم و مظلوم ساسا افتاد که قدرتی خدا یه چیکه آرایش هم نداشت و انگار خودش خجالت کشید که به همچین آدمی فقط به خاطر اینکه کاپشنش یه وجب بالای زانوشه حرف زده . خانوم ( با لحن خیلی ملایم ) : باشه خانوم اصلا کاپشنتون مناسب بیرون نیست . ساسا : بله دیگه خارج از منزل نمی پوشم (حالا بگو خارج از منزل نمی پوشی پس می خوای داخل منزل بپوشی) . خانومه : جناب سرهنگ چی کار کنم ؟ سرهنگ : موردی ندارن می تونن برن . خانومه : می تونید برید ولی دیگه اینجوری تو خیابون نیاین و ما در عرض چند دقیقه مردیم و زنده شدیم  البته من که نه ساسا فشارش افتاده بود و می گفت : اصلا برا خودم نگران نبودم چون درسم تموم شده ولی اگه با هم می رفتیم کلان تری و برا تو پ رون ده درست می کردن چون دانشجو هستی خیلی برات بد می شد و تا یه عمر باید تاوانش رو پس می دادی ولی خداییش اینا اونقدر هم که من تعریفشون رو از دوستام شنیده بودم که خیلی بد حرف می زنن و بی تربیتن و .... هم نبودن یعنی با ما که خیلی مهربون بودن . البته در اینجا لازمه ذکر کنم که ساسا فقط قیافه ی مظلوم و معصومی ولی درونن خیلی زبل و همه فن حریفه و یه زبونی داره که هیچ بنی بشری از دستش در امان نیست .

دیگه داره دستم می شکنه . ببخشید که طولانی شد واسم دعا کنین امتحانام رو خوب بدم . این ۳ هفته آپ نمی کنم ولی حتما بهتون سر می زنم .

راستی از چیزایی که بالا نوشتم یه وقت فکر نکنین بابام جلاده ها . بابا به این گلی هیچ کس نداره فقط خودم دارم .

فعلا بای بای

+ نوشته شده در  شنبه 29 دی1386ساعت 11:37 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

بازی

سلام . چند وقته که می رم وبلاگ دکترا می بینم بدجور دارن هنر عکاسی شون رو به رخ بقیه می کشن و منم از اون جا که هیچ جوره نمی خوام کم بیارم یکی از عکسایه زیبایی رو که گرفتم براتون گذاشتم . بله دیگه ما اینیم ! این عکس ساحل زیبای بابلسره .

در مورد پست قبل هم خیلی ازتون ممنونم که با نظراتون راهنماییم کردین . الان دیگه کاملا شیر فهم شدم که اگه کسی فحش می ده یا هزار جور دروغ به آدم نسبت می ده یا ... نباید به دید یه انسان سالم بهش نگاه کرد . الان یاد گرفتم که با دیدن اسم فرد مورد نظر یا اسامی مبدلش سریع دیلیت رو بزنم و خلاص . مخصوصا این چند روزه هم حسابی دست به دیلیت کردنم پیشرفت کرده. به قول دکتر کاوه :

                                  سنگ بد گوهر اگر کاسه زرین بشکست

                                  قیمت  سنگ  نیفزاید  و   زر   کم نشود

قرار بود اولین امتحانمون شنبه باشه و به همین خاطر برای بعد از ظهر چهارشنبه ی هفته ی گذشته بلیط داشتم که صبح اون روز اعلام کردن کلیه ی پروازهای فرودگاه م ه ر آ ب ا د بر اثر نامساعد بودن وضعیت جوی کنسل شده و من هم خوشحاللللللللل . پنجشنبه صبح هنگامه ( دوستم که شمالیه ) زنگ زد و گفت که امتحان روز شنبه ی دانشکده پزشکی کنسل شده و اطلاعیه اش هم تو سایت دانشگاه موجوده و من هم خوشحاللللللللل  . امتحان بعدیمون دوشنبه یعنی همین امروز بود که چون هواشناسی اعلام کرده بود جبهه ی هوای سرد دوباره از جمعه وارد مناطق شمالی میشه و تمامی راه های استانهای شمالی بسته میشه و ... دوستام به هر بدبختی شده به هوای اینکه شنبه و یکشنبه راهها بستس و بلیط گیر نمی یاد همون پنجشنبه راهی شدن و دیگه تلفن پشت تلفن که تو چقدر بی خیالی چرا نمی یای ؟ منم که عین روز واسم روشن بود که امتحان دوشنبه هم کنسل میشه کنار شوفاز افتاده بودم و چیپس و ماست موسیر میل می کردم . شنبه صبح خواب بودم که زنگ موبایلم در اومد و شماره مسی روش افتاده بود همین که برداشتم :  . من : چیه ؟ مسی :  من : واااااا چی شده ؟ مسی : خیلی بیشعورن  بگو شعورتون نرسید از همون اول بگین این هفته تعطیله که بلند نشیم این همه را رو تا اینجا بیایم حالا تو این برف چه جوری برگردم همدان   من : اشکال نداره بابا حالا چرا گریه می کنی اصلا نمی خواد بری همدان همون جا با بچه ها سرتونن رو گرم کنید . مسی : همه که نیومدن فقط بعضی ها اومدن چی کار کنیم تو این کولاک هم که نمی شه رفت بیرون . حالا داشته باشید که یه ساعت با مسی جون حرفای خوب خوب زدم تا گریه اش بند اومد . نیم ساعت بعد صدای موبایلم دراومد و شماره نعیمه ( دوست و هم خوابگاهیم که دندانپزشکی می خونه و گرگانیه ) روش افتاده بود . من : الووووووووو شنیدم بدجوری خورده تو حالتون مونیدین وسط قطب شمال و راه پس و پیش هم ندارین . نعیمه : آره بابا خیر سرمون فکر کردیم کار عاقلانه ایه زودتر راه بیافتیم دیگه نمی دونستیم که اینجوری میشه خیلی حوصله مون سر رفته چی کار کنیم ؟ من : درس بخونین . نعیمه : نه بابا کی حوصله ی درس خوندن داره . من : اون فیلمایی که سری قبل براتون آوردم رو برید از کمدم بردارید نگاه کنید . نعیمه : خودمون برداشتیم نگاه کردیم . من:اشکال نداره .خوش بگذره بهتون و این جوری شد که دوستان در برف ماندندو....

چند وقتی بود فکر می کردم این دوستان دکتر وبلاگی ما چرا اهل هیچگونه بازی نیستن و کم کم داشت برام مسجل میشد بنده اشتباهی بین این دوستان بر خورده ام که خدا رو صد هزار مرتبه شکر مثل اینکه تغییر و تحولاتی بینشون در حال شکل گیریه ماجرا از روزی شروع شد که دکتر علی عکس اتاقش رو تو وبلاگش گذاشت که پز تمیزیش رو بده و بعد از اون دکتر سپیده خواست بگه دکتر جان چه معنی داره که پسر اینقدر تمیز باشه  یه کم از دخترا یاد بگیر به همین دلیل عکس اتاق خودش رو تو وبلاگش گذاشت و در اینجا بود که بنده یه نفس راحتی کشیدم و خوشحالللللل که هنوز نسل شلخته ها از روی زمین منقرض نشده بعد سپیده جونم همین عکاسی از اتاق رو به شکل یه بازی در آورد تحت عنوانه : (عکسی از مکان مطالعه) و از اونجایی که حس ششم قوی هم داره به این نکته مهم پی برد که اگه من رو دعوت ویژه کنه حتما به وضعیت خودش امیدوار میشه . سپیده جون لطف کردی دعوتم کردی و حالا با کمال خجالت محل مطالعه ی اینجانب : 

 

خواهشا نفرینمان نکنید به اندازه ی کافی گوشمان از لعن و نفرین های مامان جانمان پره . منم دلم می خواد چند نفر از دوستان دکتره درسخانمان را به این بازی دعوت بنمایم ولی از آنجا که وبلاگ های آنان جای بازی نیست و می ترسم که اصلا به روی خودشان نیاورند و در نتیجه بنده ضایع بشوم از این کار صرف نظر می کنم و کلیه ی دوستانمان را به این بازی دعوت می کنم که اگر خواستند این بازی رو انجام بدن . مواظب خودتون باشید . بای

پی نوشت : مهسا جون جواب کامنتت رو تو قسمت نظر دهیم دادم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 دی1386ساعت 0:47 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

مزاحم

سلام . حدود یه ماهه پیش یه آقای خیلی محترمییییییی برام کامنت گذاشت که لینکت کردم و از آشنایی با شما خیلی خوشحال می شم و بهت غبطه می خورم و خوش به حالت و ... من هم برای اولین بار بدون خوندن آرشیو لینک کردم وبزرگترین اشتباهم همین بود که به خداوندی خدا قسم اگر آرشیوش رو می خوندم و با شخصیتش تا حدودی آشنا می شدم هیچ وقت همچین کاری نمی کردم فردای اونروز کامنتی از ایشون برام رسید بدین مضمون که : اگه بابات پولدار نباشه حتی اگه شاگرد اول دانشگاتون هم بشی اندازه ی ....... هم مهم نیستی . اون جای خالی رو با یه حرف رکیک و فوق العاده زشت پر کنید . براش کامنت گذاشتم خجالت نمی کشی که بی دلیل یه همچین حرفی به من می زنی و .... ولی مثل اینکه گناه کبیره مرتکب شدم که برای حرف ایشون چراااااااااااا آوردم ایشون اونقدر دل نازک و لطیف تشریف دارن که دلشون شکست و از بنده طلبکار شدن که مگه چیه من این حرف رو از وبلاگ یه خانوم دکتر که تو خارج درس می خونه برداشت کردم تو اینقدر.......... که نفهمیدی منظورم از این جمله تو نبودی و یه منظور و هدف کلی داشتم . گفتم حق نداری فحاشی کنی و اگه به این کارت ادامه بدی کامنت هات رو به مراجع قضایی ارجاع می دم که باز هم دل نازک ایشون شکست که چرا حرف قانون رو پیش کشیدم و اومد و گفت : دختره ی ............. حتما خیلی پشتت پره که اینقدر برا من دم از قانون میزنی و هر ....... (همه ی جا خالی ها رو با فحش های رکیک پر کنید ) من هم با کامنت هایی که از ایشون داشتم از سه کانال معتبر اقدام کردم و حتی حاضر شدم حضوری هم در دادگاه رسیدگی به جرائم اینترنتی حاضر بشم فقط و فقط به خاطر اینکه وقتی یکی داره جدی باهاش حرف می زنه و می گه دست از حرف مفت زدنت بردار فکر نکنه طرف داره همین جوری یه تهدید الکی می کنه . بعد از یه هفته اومد برام کامنت گذاشت که بیا همه چی رو فراموش کنیم و دوباره لینکم کن . جوابش رو ندادم که بره و روش کم شه که زهی خیال باطل مگه روی آدمی که یه کلمه حرف حساب از دهنش در نمی یاد به این راحتی ها کم میشه و دوباره کامنت پشت کامنت که لینکم کن و برات حرف دارم و .......

نمی دونم چه طور انسانی هستی . از من طلبکاری که چرا با کامنت هایی که برات گذاشتم دلت رو شکستم ببخشید قرار بود در جواب اونهمه هتک حرمت و فحاشیت چی کار کنم ؟ قرار بود در برابر اونهمه کامنت های زشت و چندش آورت ازت تشکر کنم که مبادا شیشه ی بلوری دلت بشکنه ! به خدا اگه خواننده های وبلاگم همشون از این لات های خیابونی بودن با یه نقاب ظاهر فریب به چهره شون کامنت هات رو همین جا کپی می کردم و اسم و آدرس وبلاگت روهم می نوشتم که بیان بخونن و بدونن که چه موجودی هستی ولی چه کنم که خواننده های اینجا مثل تو نیستن و به هیچ وجه دلم نمی خواد خاطرشون با اراجیف تو مکدر شه . مگه هزار بار برات ننوشتم که حق نداری برام کامنت بزاری از اونهمه کامنت کدومشون رو تایید کردم که بازهم می یای و کامنت می زاری ! حالم از اسمت و اون وبلاگت بهم می خوره این رو می تونی بفهمی . تو یه مریض خطرناکی با عقده های روحی که تازه دارن سر باز می زنن ! تو به پدر و خواهر و برادر من چی کار داری ؟ تو به پول بابای من چی کار داری ؟ خیالت راحت باشه که ما اندازه ی خودمون داریم نه بیشتر و پولمون هم به قول جنابعالی از پارو بالا نمی ره راحت شدی حالا برو با خیال راحت سرت رو روی بالشت بزار ! چرا مزاحمم میشی ؟ من هیچ حرفی با تو ندارم . نمی دونم چطوری بهت بگم که دست از سر وبلاگم برداری ! نمی دونم اگه به جون اون کسی که عاشقشی قسمت بدم راضی می شی که دیگه اینجا نیای یا نه ! دلم برای اون بدبختی می سوزه که تو عاشقشی و از اول آرشیوت هم مدام داری سنگش رو به سینه می زنی . مگه هزار بار برات ننوشتم که دلم نمی خواد اسمت رو تو قسمت نظر دهیم ببینم پس چرا باز اینورا پیدات میشه . اعصابم به اندازه ی کافی خورد هست عقده ی این رو داری که بیای خوردترش کنی . دلم نمی خواد اسمت رو تو نظراتم ببینم این رو می تونی بفهمی ! به خدا خیلی بچه و خامی . راه و بیراه تو اون وبلاگت می نویسی که ای خلایق بیاین ببینین که چطور این خواهر مهربون دل من رو شکست . چی کارت کردم یک هزارم اون فحش هایی که جنابعالی تو کامنت هات می نوشتی رو من به خودت پس دادم ؟ حیف که بلد نبودم چی کار کنم یاد نگرفتم می فهمی اصلا یاد نگرفتم فحش بدم وگرنه خوب می دونم آدمایی مثل تو زبون فحش و بد و بیراه رو خیلی بهتر می فهمن تا زبون منطق و فهم  و مذاکره رو . الان هم برو و تو وبلاگت برای هزارمین بار بنویس که دل نازکت شکست که بهت گفتم مزاحم وبلاگمی . ذره ای برام مهم نیست اصلا مگه آدمایی مثل تو با اون تربیت و شخصیت دل هم دارن که حالا بخواد بشکنه .

پی نوشت : صدف مانی فر اولا اگه می خواستم در قدم اول آدرس این فرد محترم رو اینجا بنویسم مطمئننا لازم نبود که تو زحمتش رو بکشی پله رو یکی یکی بالا می رن دوما خیلی برات متاسفم که بدون هیچگونه اطلاعی از محتویات کامنت های ایشون می گی من این آقا رو می شناسم اینجوری نیست . تو از کجا می شناسیش ! از طریق همین وبلاگی که می یاد ازگریه های شبانه اش می نویسه ؟ همیشه از روی چهار تا بیت عاشقانه اینجوری ساده لوحانه قضاوت می کنی ؟؟ مطمئن باش بعد از یه ماه تحمل کردن انواع و اقسام کامنت های روان پریش گونه یه طرفه به قاضی نرفتم و دستم حسابی پره .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 دی1386ساعت 4:50 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

جوابیه

 

سلام . دکتر کاوه اون شیشلول من رو بیار که حسابی اعصابم خط خطیه . من تپل و کوتاهم . دکتر حمیده و دکتر سپیده و گلی خونه و پردیس و شمینللی و ساقی جون و پرهام خان به من می گین تپل آخه آدم با قد ۱۶۷ و وزن ۵۵ چاق به حساب می یاد الان حقتون هست که یه گلوله نثارتون کنم یا نه  ؟ خدمت همگی عارض شم که بنده شیطون و بازیگوش نیستم و شادممممممم . خواهران و برادران عزیز شاد بودن با شیطونه بلا گرفته بودن فرق داره . دکتر دزاوو و دکتر سینا و دکتر سپیده و خانومی و چیستا و خیال تو و ساقی و عشق ابدی جون و امیر خان و مجید خان و جیمبو الان حقتون هست یه گلوله نثارتون کنم یا نه  ؟ آقا یا خانوم (ش) مگه خاک تهران رو از طلا گرفتن که بنده بهش بنازم ! الان حقت هست که یه گلوله نثارت کنم یا نه ؟ پریا خانوم نیش من زیادی بازه یا تو که دوسر نیشت تا آستانه ی گوشهات می رسه الان حقت هست یه گلوله نثارت کنم یا نه ؟ دکتر زاندارک درجه فلفل بودنم به منفی صفر می رسه به شکلی که اگه همه ی فلفل های دنیا اینجوری باشن می شه به جای قند ازشون استفاده کرد ! حالا حقت هست که یه گلوله نثارت کنم یا نه  ؟ دکتر حمیده و دکتر سینا و شمینللی و صدف جون بنده سفید نیستم و گندمیم موهام هم مجعد نیست و صافه و قهوه ای تیره ست حالا حقتون هست یه گلوله نثارتون کنم یا نه مخصوصا به شما دکتر سینا که فرمودید رنگ پوستت خاکستری مایل به سفیده ببخشید خاکستری مایل به سفید دیگه چه رنگیه  ؟ از وقتی همچین نظری رو ارائه دادید در به در دنبال یه نفرم که خاکستری مایل به سفید رو برام معنی کنه در اینجا هم از همه ی خوانندگان عزیز می خوام هر کی می دونه رنگ پوست خاکستری مایل به سفید چه رنگیه بهم بگه خیلی فکرم رو به خودش مشغول کرده  ! دکتر سپیده و دکتر سینا و هاله جون چشمام هم قهوه ای تیره ست نه مشکی حالا حقتون هست یه گلوله نثارتون کنم یا نه ؟ پرهام خان و چیستا جون یاد ندارم در طول زندگیم مغرور و خودخواه بوده باشم اتفاقا برعکس کاملا انسان دوست و افتاده هستم حالا حقتونه یه گلوله نثارتون کنم یا نه ؟ چیستا جون مطابق مد روز نیستم یعنی هر چیز عجق وجقی که وارد بازار میشه رو نمی خرم اما همیشه سعیم بر اینه که شیک و تر و تمیز و قشنگ لباس بپوشم حالا حقته یه گلوله نثارت کنم یا نه ؟ گلی جون و پردیس جون اگه این یه ریزه اعتماد به نفس رو هم نداشته باشم که اون دخترای پرروووو خوابگاه درسته غورتم می دم ! خیال تو و عشق ابدی و مرجانه و سحر جون تا قبل از اینکه دیپلم بگیرم اصلا نمی دونستم پیرهن و دامن چی هست فقط  و فقط شلوار و کاملا اسپرت بودم تازه کسائیکه خانومانه می پوشیدن هم مسخره می کردم ولی الان دیگه بزرگ شدم خانوم شدم دیگه کوچولو نیستم لباس و کیف و کفش خانومانه میخرم و ازشون استفاده می کنم اونقدر هم حال می کنم تازه وقتی خانومانه می پوشم کمتر می دووم و بالا و پایین می پرم و قهقهه می زنم . آقای برنا نمردیم و یکی بهمون گفت فکر و اندیشت قابل تحسینه مرسی قربان به خودمون امیدوار شدیم و در حال ذوق مرگ شدن هستیم . دکتر علی خیلی لطف می کنید به زبان مادریم برام کامنت می زارید . پپر و بیتا و دختر ۲۰ ساله و ساحل و مینا جون و جناب (ا.ش) هر چی تو کامنت هاتون گشتم نتونستم یه چیزی پیدا کنم و بهش گیر بدم حالا دیگه یه جوری کامنت می زارید که نتونم بهتون بگم بالای چشمتون ابروهه .

از همتون بی نهایت ممنونم . هر چی هم که بالا نوشتم شوخی بود خواهشا نیاین یقه ی من رو از پشت مانیتور بگیرید من گناه دارم امتحان دارم بدبختم بیچاره ام طفلکیم  وقتی کامنت هاتون رو می خوندم از ته ته دلم خوشحال می شدم و ذوق می کردم که دوستای محترم و عزیزی مثل شما دارم . خیلی گلید . خودتون خوبید که من رو خوب می بینید . همتون رو دوست دارم و از اینکه وقت گذاشتید و در موردم نظر دادید خیلی خیلی سپاسگذارم . حالا بریم سراغ خودم :

( از کیا بدم می یاد  ) از کسائیکه فکر می کنن صمیمیت و شادیم به معنای اینه که پذیرنده هرشوخی بیجا و هر حرف بی ادبانه ای هستم و بعد هم انتظار دارن به مزخرفاتشون بخندم و تو دلم بگم عجب آدم باحالیه متنفرم . از آدمایی که برای حرف زدنشون حد و مرزی قائل نیستن متنفرم . از آدمای حسود و خاله زنک متنفرم . از آدمای نون رو به نرخ روز خور متنفرم . از آدمای بی ملاحظه ای که فکر می کنن همه جا خونه ی خاله شونه و همه دختر خالشونن متنفرم . از آدمای نامردی که زیر قول و حرفشون می زنن متنفرم . از آدمای پروو و بی تربیت متنفرم . از آدمایی که نمی فهمن اگه حرف یا کار ناشایستشون رو به روی خودم نمی یارم دلیل بر این نیست که متوجه نیستم دلیل بر اینه که دلم نمی خواد بهشون بی حرمتی کرده باشم متنفرم . از آدمائیکه وقتی بهشون محبت می کنم دستم رو گاز می گیرن متنفرم و .....

( از کیا خوشم می یاد) از آدمای مودب و باشخصیت خوشم می یاد . از آدمای با صداقت و یه رو خوشم می یاد . از آدمای باملاحظه و فهمیده خوشم می یاد . از آدمایی که برای شخصیت و عملکردشون یه چارچوب اخلاقی خاصی دارن و هیچ وقت پاشون رو از اون بیرون نمی زارن خوشم می یاد . از آدمایی که هر حرف آدم رو به منظور بد برداشت نمی کنن خوشم می یاد . از آدمای آراسته که به سر و وضعشون اهمیت می دن خوشم می یاد . از آدمایی که بیخودی سوال و پیچم نمی کنن خوشم می یاد . از آدمایی که غم و غصه شون رو سر بقیه هوار نمی کنن خوشم می یاد . از آدمایی که انرزی مثبت دارن خوشم می یاد . از آدمایی که می دونن واسه چی زندگی می کنن خوشم می یاد . از آدمایی که شوخی بی ادبانه نمی کنن خوشم می یاد . از آدمای مهربون و باسلیقه خوشم می یاد و ....

همیشه سعی کردم مطابق همون کسائی باشم که ازشون خوشم می یاد حالا اینکه چقدر موفق بودم رو باید از اطرافیانم پرسید  ؟ ولی به جرات می تونم بگم تو زندگیم هیچی رو بالاتر از اخلاق و منش نمی دونم . یه آدم موقر و مودب حتی اگه بی سواد هم باشه همه جا می پذیرنش ولی یه تحصیلکرده که خصایص اخلاقی اش صفر باشه هیچ کجا جاش نیست . باز هم ازتون تشکر می کنم . مواظب خودتون باشید . بای .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 دی1386ساعت 3:4 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

بازی

سلام . عجب برف قشنگی تهران رو گرفته البته من که به خاطر درسام نتونستم بیرون برم و فقط از پشت پنجره نگاه کردم ولی تا همین اندازه هم کلی حالم عوض شد . دم پانک راس ـ لب راست ک بد ـ آپان دیس ـ بن بست هپات و رونال ـ رباط رف لکسوم و .....اینها کلماتی هستن که در این چند روز مدام بر ورد زبونم می چرخه به شکلی که خواهر و برادرم رو هم با این اسامی صدا می زنم تازه خوابشون رو هم می بینم . یه سی دی برا آناتومی عملی آوردم که در مورد تشریح جسده . عرضم به حضورتون اسم این جسده طوفانه که چند سال پیش از کنار خیابون پیداش کردن مثل اینکه بچم از این تزریقی ها بوده که اسمش رو روی بازوش خالکوبی کرده الان هم منتظر یه فرصتم که جماعت اهل منزل خونه نباشن و بشینم با خیال راحت مراحل تشریحش رو نگاه کنم .

هاله جونم لطف  کرده من رو به یه بازی دعوت کرده . منم از تمام دوستان لینک شدم دعوت می کنم هر کی دلش خواست این بازی رو انجام بده .

هر کدوم از ما ناخواسته از دوستای وبلاگیمون که تا حالا ندیدیمشون یه تصویر ذهنی داریم . تصویری از قیافه و مشخصات ظاهری و همچنین اخلاق و رفتار و کلا شخصیت دوستامون . حالا اگه قرار باشه شما منو تصور کنید چه شکلیم ؟ اخلاقم ؟ رفتارم ؟

از همتون می خوام بی رودروایسی هر چی تو ذهنتونه بنویسید خیلی خوشحال می شم بدونم چه فکری در موردم دارید حتی از کسائیکه همیشه می یان می خونن و نظر هم نمی دن می خوام که ایندفعه رو لطف کنن و ۲ دقیقه وقت بزارن و نظر بدن . منتظرم . مواظب خودتون باشید . بای

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 دی1386ساعت 7:7 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

حسادت

سلام . با تاخیرعیدتون مبارک . دقت کردین سه تا پست که دارم با تبریک شروع می کنم . من که شخصا هیچ مشکلی با تبریک گفتن ندارم خدا کنه همیشه یه مناسبتی واسه تبریک گفتن باشه Clap. احتیاج نیست بگم این چند روزه تعطیلات رو کجا بود .. نه جدا فکر می کنید لازمه بگم تهران بودم ولی عجب یخبندونی شده تهران . چقده سرده . فکر کنید دیگه به چه حدی رسیدم که خونه رو به خریدن کردن ترجیح دادم . راستش یه کیف می خواستم . چی کار کنم ندارم خب ! یعنی کیف دارم ولی این مدلی که تو ذهنمه ندارم ! بابام می گه تو قسم خوردی هفته ای یه بار کیف و کفش عوض کنی خلاصه این چند روزه رو کنار شوفاژ افتاده بودم و تمامی کمبوده خوابهام رو جبران کردم ( اصولا همیشه ی خدا کسر خواب دارم ) فقط جمعه شب با ساسا رفتیم فیلم توفیق اجباری . البته یه ماه پیش مامانم و ساسا و بهشاد و شهی رفته بودن ولی من نرفته بودم . فیلم آموزنده ای که نبود ولی همینجوری واسه الکی خندیدن و وقت گذروندن بد نبود . وای چقدر بدم می یاد از این دختره ب اران ک و ثری خیلی لوسه حالا من خودم خیلی جدی نیستما تازه اعتراف می کنم یه کمی هم لوسم ولی این دختره دیگه خیلی لوس وننره .

تا یادم نرفته برای هزارمین بار بگم که عزیزان من ساسا و بهشاد خواهرامن نه دوستام البته حق دارید اشتباه کنید چون اکثرا مخفف اسم ها رو می نویسم ولی باور کنید همش فکر می کنم اگه اسمها رو کامل بنویسم شاید بعدا برام مشکلی پیش بیاد حالا شماها همین جوری قبول کنید دیگه . بازهم اینجا نسبت ها رو می نویسم که خدای نکرده زبونم لال شک و شبهه ای براتون پیش نیاد : ساسا ( خواهر اولیم ) بهشاد ( خواهر دومیم ) شهی ( داداش کوچیکم ) مسی ( دوست و هم اتاقیم که پزشکی می خونه وهمدانیه ) مری ( دوست و هم اتاقیم که پرستاری می خونه و کرمانشاهیه ) فکر کنم مهم ها اینا بودن حالا اگه بازم به یه اسم مخفف برخوردید که نمی دونستید کیه بیاین بپرسین با کمال میل جواب می دم .

شنبه مامانم داشت از شهی تاریخ می پرسید تا رسید به اینجا که : نام مسجدی که …..؟ ( اسم یه مسجدی رو شهی باید می آورد) شهی : مسجد بوفه . ساسا : . مامانم : بوفه جاییه که می ری ازش خرید می کنی . شهی : خب باشه اسم این مسجده هم مسجده بوفه ست . ساسا و بهشاد و من : . شهی : ااااا مامان نگاشون کن . ساسا : عشقه شکمه دیگه کاریش نمی شه کرد . شهی : خودت که از من شکموتری . مامانم : مسجد کوفه یه بارتکرار کن نری تو کلاس اشتباه جواب بدی .

اینو براتون بگم ! اون جریان هرکول رو که یادتون هست ( مراجعه کنید به پست جفت گیری  نوشته شده در آذر ماه ). یک اعصابی از من سر اون جریان خورد شد چه اراجیفی که در مورد ما در نیاورده بودن . من که هیچ وقت ازشون نمی گذرم . فکر کنید این حرفا بین همه پیچید و آخر از همه به گوش خودم رسید منم که اصلا شوکه شده بودم و عین این گیجا فقط می گفتم کی این حرف رو زده حالا هر کی پاس می داد به یکی دیگه پیش هر کی می رفتم می گفت من نگفتم فلانی گفته تا آخر که انداختن گردن پسرا که این حرفا رو از پسرا شنیدیم . منم که شدیدا آب و روغن قاطی کرده بودم به همشون گفتم : کاری ندارم این حرف ازدهن کی در اومده من که از شماها شنیدم پای همتون رو می کشم حراست تا اونجا تکلیفمون روشن شه ! حالا مسی هم هی می گفت : این حرف دهن پسرا نیست زیر سر همین دختراست آخه بگو از چی می ترسین شماها خلاصه از بس تو اون روزا عصبی بودم و بلند بلند سر کلاس واسه همه خط و نشون می کشیدم که همه ی پسرامون فهمیدن چی به چیه ! البته از همون اول از پیشنهاد هرکول و جواب من خبر داشتن ولی دیگه این شایعات به گوششون نرسیده بود خلاصه اون دخترا هم که دیدن شوخی ندارم شروع کردن به جمع و جور کردن حرفشون و اینکه نههههههه ما از اون کسائیکه این حرف رو شنیدیم منظورشون این بوده که ….. حالا این منظوره هی چرخید تا رسید به اینکه غلط زیادی کردیم خب خیلی به آدم زور داره اگه یه کاری رو کرده باشی می گی کردم و به هیچ کس هم ربطی نداره ولی وقتی تهمت می زنن خیلی برات گرون تموم میشه اونم به منی که به هیچ کس کاری ندارم که حداقل پیش خودم بگم خواستن تلافی فلان حرف یا فلان کارم رو دربیارن . فعلن که همشون خ ف ه شدن خودشون هم خوب می دونن اونقدر آشنا اینور و اونور دارم که بتونم حالشون رو اساسی جا بیارم حالا گذاشتم واسه دفعه ی بعدی که امیدوارم هیچ وقت موعدش نرسه فقط داشته باشین پسرای کلاسمون رو که می خوان باهام حرف بزنن صداشون می لرزه  . فکر می کنن چه جلادی هستم البته زیاد هم بد نشدا راحت شدم مادر حالا فکر کنید تو یکی از اون شبای پر از استرس حالم بد شد و تمام عضلات شکم و پهلوهام گرفت جوری که نمی تونستم ازجام تکون بخورم و فقط ناله می کردم که مری اومد بلند کردم و کشون کشون برد درمانگاه  نزدیک خوابگاه و دوتا آمپول زدم تا تونستم صاف وایسم . واقعا حسادت چشم آدم رو کورمی کنه ! من هم تو زندگیم دلم می خواد خیلی چیزا داشته باشم که ندارم اما به خاطر نداشته هام هیچ وقت عقده ای نشدم چون خودم رو با شرایطی که دارم پذیرفتم .

خیلی مواظب خودتون باشید . بای .

پی نوشت : برا فرجه ی امتحانات تهران هستم . برای راحتی خودم که مدام دوستان و همکاران محترم رو با هم جابجا نکنم ترتیب پیوندهای وبلاگم رو تغییر دادم . هر چی نگاه می کنم می بینم همه ی کسانیکه وبلاگشون رو می خونم اینجا هستن ولی باز هم ممکنه کسی رو از قلم انداخته باشم لطفا اگه وبلاگم رو باز کردید و لینک وبلاگتون رو در پیوندهام ندیدین بهم بگید تا با کمال میل اشتباهم رو جبران کنم . آقای دکتر علی خیلی سعی کردم جلوی اسمتون پسوند

دی آر رو بزارم ولی چون اسم وبلاگتون انگلیسیه نتونستم دوتا انگلیسی رو کنار هم بزارم به خاطراون دوتا پرانتز جور در نمی اومد و خیلی از حروف پس و پیش می شد به هر حال گفتم که بدونید پس فردا نیاین بگین عمدا کردی و بنده رو به توپ و تانک و مسلسل بگیرید . ممنون از لطف همتون . بای

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 دی1386ساعت 9:0 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

کریسمس

 

کریسمس مبارک . امیدوارم سال نو میلادی برای همه سالی پر از سلامتی و صلح و آرامش باشه .

اونقدر دلم کارتونه اسکروچ و دخترک کبریت فروش رو می خواد . عاشق این روزا هستم یادمه وقتی بچه بودم گاهی این شبا برف می اومد ولی خیلی وقته که دیگه ازش خبری نیست . تو شهر دانشجوییم پشت ویترین مغازه ها پر شده از درختای تزئین شده و عروسک بابانوئل و کادوهای خوشگل و... چقدر خوبه که زیر نم نم بارون دستات رو بکنی تو پالتوت و از دیدن چهره ی رنگ و وارنگ شهر لذت ببری . امشب چه حال خوبی دارم ! خدایا شکرتتتتتتتتت.

آخر هفته می یام تهران و یه پست طولانی براتون می نویسم . فکر کنم تو تاریخ وبلاگ نویسیم این کوتاه ترین پستی باشه که نوشتم الانم می خوایم با دوستام بریم تو بالکن بشینیم و تنقلات میل کنیم و غیبت کنیم و هر و کر بخندیم . فعلا بای بای.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 دی1386ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

خوابگاه

سلام . یلداتون مبارک  ما که امشب نامزدی دعوت داشتیم اما نتونستم برم چون واسه ساعت ۱۱ شب بلیط داشتم برا شمال (۲ روزه تهران تشریف دارم ) ولی ساعت ۸ شب طی تماس تلفنی که با همکلاسی هام در سراسر کشور داشتم به این نتیجه رسیدیم اصلا چه معنی داره شب یلدا دانشجو جماعت این همه راه بکوبه بره دانشگاه ! زشته آقا زشته ! دیروز بهشاد گفت : نمی خواد جمعه بری هیچکس شنبه نمی یاد . گفتم : نه آبجی تو بچه های دانشگاه ما رو نمی شناسی اگه از آسمون سنگ هم بباره ساعت ۸ صبح حاضر و آماده سر کلاس نشستن واقعا ازعجایب روزگاره که فردا رو بر و بچ تعطیل رسمی اعلام کردن البته باز هم یه سری این حرفا حالیشون نمی شه و حتی اگه برا امشب بلیط هم گیر نیارن پای پیاده راه می افتن و خودشون رو به دانشگاه می رسونن اما به هر حال همینی که ۸۰ درصد کلاس یکدست شدن برا همکلاسی های عزیزم پیشرفت بزرگیه که پدر و مادر و جد و آبادشون کتابه Reading a Book و ثانیه ای ازش غافل نمی شن و حتی اگه بتونن زیر دوش حموم هم با خودشون می برنش .

شنبه ی هفته ی گذشته امتحان میان ترم روانشناسی داشتیم و دوستام هم که معمولا شب قبل از امتحان کارشون از خ ر زدن می گذره و می زنن خره بیچاره رو تیکه و پاره می کنن و تازه پوستش رو هم می کنن و می اندازن تو دهنشون و می جوون و قورت می دن که یه وقت خدای نکرده اثری از این حیوون بدبخت نمونه و دقیقا نقطه ی مقابلشون بنده هستم که اینجور مواقع سر شب آنچنان خوابی می افته به جونم که حتی نمی تونم چشمام رو نیمه باز نگه دارم  حالا فکر کنین اون شب برا امتحان از ۶ فصل ۲ تاش رو اصلا نخونده بودم و ۴ تاش رو مثل روزنامه روخونی کرده بودم نصفه های شب بود که چشمم رو باز کردم دیدم مسی جون افتاده رو کتاب و آنچنان با لذت می خونه که ترجیح دادم دوباره چشمام رو ببندم و برم تو هپروت Invisible . فردا صبحش رفتم دانشگاه دیدم بچه هامون کتاب رو قورت دادن فکر کنم تا اسم مولف و تاریخ چاپ و... رو هم حفظ کرده بودن ولی خدا رو شکر اون ۶ تا پسر لژ نشین کلاسمون به دادم رسیدن و قبل از اینکه استاد بیاد به بچه ها پیشنهاد کنسلی رو دادن که در صورت موافقت برن و با استاد صحبت کنن که امتحان رو بندازه یه روزه دیگه  . بچه های ما هم نمی خواستن ضایع بشن و ساز مخالف بزنن گفتن آرههههههههه خیلی پیشنهاده خوبیه برید مخ استاد رو بزنین بندازه یه روزه دیگه و تو دلشون شاد بودن که استاد با کنسلی موافقت نمی کنه خلاصه استاد اومد و گفت : اکیییییییییییییییی امتحان رو می ندازم یه روزه دیگه . یه دفعه صدای گریه از اونور کلاس بلند شد که استاد من خوندم نمی تونم دوباره این همه درس رو بخونم و پشت سر اون صدای همه خرخونا به عرش رسید دیگه جمعه بازاری شده بود بیا و ببین منم خوشحال که حال خرخونا گرفته شد.

خوابگاه ما یه ساختمون ۵ طبقه ی دو واحدیه که من ساکنه طبقه آخرش هستم . از روز اول قرار بود این ساختمون فقط متعلق به بچه های علوم پزشکی باشه که خدا رو شکر از دستشون در رفت و یه تعداد دانشجوی رشته های دیگه هم به این خوابگاه منتقل کردن . منی که هم رشته ی این خرخونا هستم تا سر حد مرگ از دستشون حرص می خورم طفلک بچه های رشته های دیگه چی می کشن ! طبقه همکف خوابگاهمون یه لابی و کافی نت و سالن مطالعه داریم و یه سره با مسی و مری ( هم اتاقیم که پرستاری می خونه ) اونجا ولوایم واسه خنده  . فکر کنین یکی با دامن گل گلی می یاد یکی با شلوار گل و گشاد یکی با چادر شب Arabic Veilو... اصلا هم به روی مبارکشون نمی یارن اینجا یه مکان عمومیه ولی خدا خیرشون بده ساعات خوبی رو برای خنده و تفریح ما رقم می زنن . سالن مطالعه هم که دیگه رسما سند خورده به نام بچه های پزشکی .

سه شنبه امتحان زبان داشتیم و شب قبلش بعد از سه ساعت پای کامپی Computer نشستن گفتم قبل از اینکه بالا برم یه سر به سالن مطالعه بزنم ببینم اوضاع از چه قراره .. چون حدس می زدم با چه منظره ای روبرو شم یواش یواش سرم رو از لای در بردم تو و درجا سرم لای در خشک شد . ۹۹ درصد بچه های پزشکی آنچنان سر و کله شون رو تو کتاب  فرو کرده بودن که اگه کنارشون آدم هم می کشتن نمی فهمیدن . اونقدر حال بدی بهم دست داد که برای خالی کردن حرصم بیخیال آسانسور شدم و از همکف تا طبقه پنجم رو پله نوردی کردم اون هم با دو . مسی جون طبق معمول رو تختش دراز کشیده بود و می خوند من هم کتابم رو باز کردم و نیم ساعت بعد مسی گفت : وای امشب از اون شباست که باید تا صبح بشینیم . همین جمله باعث شد خوابم بگیره و به مسی گفتم دارم از زور خواب می میرم بقیه اش باشه برا فردا صبح . مسی هم پاشد رفت اتاق بغلی پیش ندا و مریم که بیدار بودن خلاصه ساعت ۵:۳۰ از خواب بیدار شدم که طبق عادت همیشگیم اول برم حموم و آرایش کنم بعد با خیال راحت درس بخونم . جلو آیینه مشغول ریمل زدن بودم که صدای زنگ واحدمون دراومد ( اصولا تو این خوابگاه چیزی به نام کله ی صبح و نصفه شب و ... وجود نداره ) ریمل به دست رفتم در رو باز کردم و فهیمه رو با موهای ژولیده و چشمای نیمه باز و صورت ورم کرده شناختم . فهیمه : امروز تربیت بدنی تشکیل می شه یا نه؟ تا دهنم رو باز کردم جواب بدم در واحد روبرویی باز شد و رومی (همکلاسی ام که تنکابنیه) کتاب به دست اومد بیرون . نگو فهیمه واسه این سوال مهمش زنگ هر دوتا واحد رو زده بود . ریمله تو دستم رو با کتاب تو دست رومی مقایسه کردم و نه تنها از خودم خجالت نکشیدم بلکه دلم برا رومی سوخت بعدش هم رفتم کتابخونه ی دانشگاه و تا ساعت ۱۲ درس خوندم و از امتحانی که دادم راضی بودم تازه می دونم اگه این جماعت صبح و شب جلوی چشمم نبودن و خرخونی هاشون رو نمی دیدم اعصابم راحتتر بود و بهتر می خوندم .

ترم بعد جور و پلاسمو جمع می کنم و می رم خونه می گیرم واقعا بیشتر از این نمی تونم اینهمه آدم خرخون رو تحمل کنم که تازه با اینکه روزی ۳-۲ ساعت بیشتر نمی خوابن نمره هاشون هم سطح خودم میشه . جدا برام سواله با اینهمه خودکشانی که خودشون تعریف می کنن واسه کنکور کردن چرا رتبه ی ۱ رقمی نیاوردن ؟

مواظب خودتون باشین .

+ نوشته شده در  شنبه 1 دی1386ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه  |