
سلام دوستای گلم
باید برم . می دونم که الان دقیقا همون حسی رو دارید که وقتی یکی می رفت من داشتم . بخدا شرمنده ی روی همتون هستم ولی برای همیشه که نمی رم بازم می یام با آرامش و شادمانی هر چه بیشتر . همتون رو دوست دارم و به همتونم سر می زنم . تند تند آپ کنید که منم خوشحال بشم . باور کنید برای خودمم سخته ولی مجبورم . در پناه خدا.
خداوندا...
به من آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم .....
شهامتی ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم .....
و دانشی که تفاوت این دو را بدانم ....
به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند .....
عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند ......
بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند .....
به من بیاموز لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند .....
محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند ......
باشد که همیشه بر اراده ی تو گردن نهم .....
پی نوشت : من نیلوفر ... متولد ۲۲ فروردین ۱۳۶۷ به شماره شناسنامه ی ..۴۰۵ صادره از تهران دانشجوی ترم دوم پزشکی و دارنده ی مدال والیبال هستم . علاقه مندی هام ۱ ـ فال (فال قهوه ـ فال ورق ـ طالع بینی ـ هاله بینی و.......) ۲ ـ کتاب (رمان ــ فلسفی ـ ادبی) ۳ ـ فیلم (هالیوودی ـ ایتالیایی ـ ایرانی و....) ۴ ـ خرید (همه جور خریدی به خصوص کیف و کفش) . غذای مورد علاقم (پیتزا و خورشت کدو) . کارگردان مورد علاقم (ایرانی = داریوش مهرجویی) و (خارجی = آلخاندرو گونزالس) . بهترین فیلمی که دیدم از نظر خودم (پرنده ی خار زار) و (لیلا) بهترین کتابی که خوندم از نظر خودم ( روی ماه خداوند را ببوس نوشته ی مصطفی مستور ) . ۲ تا خواهر بزرگتر دارم که اولی (نمایش و زبان) خونده و دومی (کامپیوتر) برادرم هم کلاس چهارم دبستانه . شماره موبایلم ....۲۲۱ ـ ۰۹۱۲ . سایز کفش پام ۳۹ . دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه ولی اگه سوالی در مورد زندگی خصوصیم داشتین با کمال پررویی بیاید بپرسید مطمئن باشید جوابتون رو می دم .
شنیدین بدهکار رو اگه رو بدی طلبکار میشه ! حتما شنیدین چون دقیقا وصف حال خودتونه البته نه همتون ! ببینم جناب (گ ا م ز ) بلند شدی اومدی واسه من آدرست رو می زاری که بیام و ببینم که چی ؟؟ چی رو می خوای ثابت کنی ؟! می خوای بچه گیت رو به رخ من بکشی ! منم ۱۲ ـ ۱۳ سال پیش بچه بودم منم این دوران رو سپری کردم ولی خوشبختانه تونستم که بزرگ شم تونستم عاقل شم ! می خوای بهم ثابت کنی که داری واسه من نقش یه واسطه رو بازی می کنی اصلا تو این وسط چی کاره ای ؟ تو دیگه کی هستی که اینطوری به خودت اجازه می دی تو مسئله ای که بهت مربوط نمیشه اظهار نظر کنی ؟! تازگی ها مثل اینکه زیادی اخبار نگاه کردی و خیلی جو گیرش شدی که واسه من فراخوان محکومیتم رو صادر می کنی که ای خلایق بیاید و همگی باهم نیلوفر .... رو محکوم کنیم ! احیانا این فراخوانی که دادی تو روز قدس واسه محکومیت ا س ر ا ئ ی ل از طرف سازمانی داده نشده بود که تو اون رو کپی کردی و به جای ا س ر ا ئ ی ل اسم من رو آوردی ! آره بابا ان رژی ه س ت ه ا ی حق مسلم شماست و اس رائ ی ل غاصب و ستمگر و جهانخوار و خونریز و مستکبر و ..... باید از صحنه ی روزگار محو شه ولی زهی خیال باطل که من پشتم گرمتر از این حرفاست . جمع کنید این مسخره بازی هاتون رو ! هی هیچی بهتون نمی گم بلکه سر عقل بیاین و این بچه بازی هاتون رو کنار بزارید برعکس میشه کنار که نمی زارید هیچ هر روز یه ادای تازه از خودتون در می یارید ! چتونه؟؟! بعد از ۱۰ روز اومدی واسه من حرفای سابق رو تکرار می کنی که چی ؟؟ چرا معنی حرفام رو نمی فهمی ؟؟ مطمئن باش که خیلی ها واسشون روشن شده که جریان از چه قراره حالا اگه چند نفری از سر بیکاری چسبیدن به این حرفای احمقانه و ول کنش نیستن دیگه به من ربطی پیدا نمی کنه ! واقعا از دستم بر نمی یاد براتون سرگرمی جور کنم که ول کن این بچه بازی هاتون بشید ! روزی ۱۰ تا میل دارم جواب می دم روزی ۱۰ بار باید واسه هر..... توضیح بدم که بابا چه توهینی ؟ چه مسخره کردنی ؟ .... مطمئن باش هر کی قدرت درکش رو داشته باشه درک کرده دیگه من مسئول فهموندن به یه سری آدم .... که نیستم . فکر کردی من این حرفا رو از دهن کیا شنیدم ! بیام بگم دونه به دونه ی این حرفا رو از دهن چه کسایی شنیدم که دستتون بیاد دنیا از چه قراره ! از اینور من خانومی می کنم نمی خوام بین ۱۰ نفر دیگه دعوا بیافته از اونور شماها خودتون رو زدید به اون راه که نمی دونید همه ی این حرفا از دهن کی در اومده تا به گوش منه به قول خودتون امامزاده رسیده که منم برای چهار نفر غریبه نوشتم اونم بدون اسم و فامیلی ! خودتون رو میزنید به اون راه که چی ؟ تمام بچه های دندون و تمام سال بالایی ها می دونن چی به چیه ! چهار تا بچه دور هم جمع شدید هی مزاحم آرامش و زندگی من می شید که چی ؟؟ خجالت نمی کشید ! والا شرم و حیا هم خوب چیزیه ! مثلا دانشجو هستید و متاسفانه باهم همکلاسی هستیم وگرنه یه اسم دیگه ای روتون می زاشتم . جناب .... مگه من بعد از میل اول شما که اونقدر پرسوز و گداز و صادقانه بود قول ندادم که برم و چند تا پستی که نارحتتون کرده رو حذف کنم . مگه نکردم ؟؟ به خاطر شما رفتم تو آرشیوم دست بردم آرشیوم رو ناقص کردم . دیگه چه مشکلی دارید ؟؟ هر روز یه حرفی ازتون می شنوم ! هر روز یه سازی می زنید . جناب .... (قسمم دادی هیچ وقت اسمت رو نیارم) مگه نگفتین تو همیشه از بالا به همه نگاه می کنی یه بار هم کوتاه بیا و یه قدم برای دوستی بردار . دیدید که یه قدم که نه چند قدم برداشتم آرشیوم رو ناقص کردم ۱۰۰ تا خط برای رفع سو تفاهمشون نوشتم وبلاگم رو به طور موقتی بستم تا بهتون ثابت کنم مشکل از من نیست . می بینید که بعد از یه هفته توضیح دادن و میل جواب دادن تازه یه همکلاسی ناشناس در حالیکه تو یه دستش نمک و تو یه دستش ملاقه می یاد آش رو هم میزنه و شورترش میکنه . ببین همکلاسی ناشناس الان مشکلت با من سر چیه ؟ سر اینه که چرا اسم و فامیلت رو اینجا نیاوردم که به یه نوعی تبلیغت رو کنم ! خب من اسم و فامیل هیچ کس رو نیاوردم این که نارحتی نداره ! ببین من سر جمع با همون ۵ ـ۶ نفری که خودت می دونی مشکل دارم (یعنی در واقع من مشکل ندارم اونا با من مشکل دارن) که اونم هر کاری که می تونستم کردم تا بهشون ثابت کنم که منظوری نداشتم ! حالا یا حرفام رو قبول می کنن یا نمی کنن ! فقط موندم به غیر از این ۵ ـ ۶ نفر چرا ۱۰ نفر دیگه هم با سر دارن شیرجه می زنن تو آب گل آلود ؟! نکنه قراره از این آب گل آلود ماهی قرمزی نصیب شماها بشه ؟؟!! اگه هم می خوای بگی من سنگ همکلاسی هام رو دارم به سینه می زنم که باید بگم من همتون رو خوب می شناسم پشت سر هم دیگه تا می تونید زیر آب هم رو می زنید به خاطر یه مسئله ی بی ارزش و بی اهمیت تو روی همکلاسیتون می پرید حاضرین همه رو نیست و نابود کنین بلکه یه اسم و رسم کاذبی برا خودتون درست کنید و خودتون رو همه کاره جلوه بدید و..... پس نیا بگو به خاطر همکلاسی هام بوده و اینکه این مسئله ختم به خیر بشه این کار رو کردم . اصلا کی به تو سمت ریش سفید کلاس رو داده که به همچین شکل بچه گانه ای می خوای این مسئله رو حل کنی ! شماها هیچ کار و زندگی دیگه ای جز من و فکر کردن به من و طومار نوشتن برای من ندارید ؟؟؟ خودتونم خوب می دونید (البته اگه خودتون رو به اون راه نزنید و با خودتون رو راست باشید) که برای هر کسی تره خورد نمی کنم پس این زیاده گویی هاتون چه معنی داره ؟؟ فکر می کنید من برای شما بچه هایی که اینقدر از هم می ترسید که پشت نت یه جورین و جلوی همدیگه یه جور دیگه که روزی صد هزار بار رنگ عوض می کنین ارزش قائل می شم ؟!! برای آخرین بار می گم نوشته هام حاوی هیچ منظور خاصی به شخصه خاصی نبوده حالا اگه می تونید بفهمید و اگه نمی تونید نفهمید ! میل خودتونه ! بعضی هاتونم برای من مردید یعنی خودم تو ذهنم برای همیشه دفنتون کردم و به جون عزیزم قسم تا دنیا دنیاست به روتون نگاه نمی کنم البته قبلا هم نگاه نمی کردم از این به بعد هم شاید چشمم بهتون بخوره ولی تا جایی که می تونم سعی می کنم نخوره. دیگه تو دنیای واقعیت برام مرده تلقی میشید وای به حال این دنیای مجازی ! پس مطمئن باشید از این به بعد هر مزخرفی که در موردم بگید نخواهم خوند چون برام ارزشی نداره که بخوام وقت سرش بزارم . از دوستای عزیزم که لطف می کنن و می یان می گن برو ببین فلانی چی نوشته و ... هم خواهش می کنم دیگه نیان به من همچین خبرایی بدن چون اون فلانی ها دیگه برام هیچ وجود خارجی ندارن در ضمن شماها با چه اجازه ای تو میل هاتون یا کامنت های خصوصیتون من رو (نیلوفر) یا (نیلوخانوم) صدا می کنید این لفظ فقط برای کسانی استفاده میشه که من رو نمی شناسن نه شماها. یادم نمی یاد تو اون دانشگاه خراب شده پسر خاله ای داشته باشم از این به بعد با خوندن اولین کلمه ی بچه گانه از اول هر کامنت یا میل سریع دیلیت می کنم و فقط جواب میل هایی رو می دم که نویسندش یه انسانه که اسم و فامیلش مشخصه . جناب (مبارز) دوست دارم جواب شما رو هم بدم ولی می زارم برای وقتی که خودتون رو کامل معرفی کردید هر چند که خودم یه حدسایی می زنم و در آخر اینکه برای همیشه خودتون و اسمتون و حرفاتون و و وجودتون از زندگیم حذف شده و همونطور که گفتم شماها (البته نه همتون) برای من دیگه تموم شده این . فقط براتون یه شعر می نویسم که سعی کنید اگه می تونید برای همیشه تو ذهنتون داشته باشید :
با خدا باش و پادشاهی کن
بی خدا باش و هر چه خواهی کن
والسلام . به خدا سپردمتون .
این پست مخصوص چند تا از همکلاسی هامه البته شما دوستان وبلاگی عزیز هم اگه کنجکاو بودید می تونید بخونید .
سلام و خسته نباشید به خاطر شکستن شاخ امتحانا
.
وقتی نمی یاین با خودم صحبت کنید وقتی من باید حرفاتون رو از دهن این و اون بشنوم وقتی خودتون با همون منطق خودتون می برید و می دوزید و حکم صادر می کنید دیدم هیچ جای دیگه ای بهتر از اینجا نیست که از طرف خودم حرف بزنم می دونید از اینکه کسی رو واسطه ی حرفام قرار بدم متنفرم . اولا اینکه چند تا تعریف ساده دارم که ازتون می خوام با حوصله همش رو بخونید :
طنز چیست و چه فرقی با مسخره کردن دارد ؟ طنز بیان مشکلات آدمی به زبان شیرین و کنایه و نشاط آور است و به نوعی تراوشات ذهنی نویسنده . ساده ترین سبک طنز نویسی این است که نویسنده ماجرایی که براش اتفاق افتاده بزرگ تر از اندازه ی معمولش ببیند و آن ماجرا را به زبان خود با دید غلو آمیزی بیان کند . زبان طنز نویس نرم و راحت است و حتی گاهی با همین زبان در مورد خودش و عزیزانش نیز صحبت می کند خنده ای که طنز می آفریند نوعی خنده ی درونی ست و باعث انبساط خاطر می شود که البته در بعضی از موارد تبدیل به قهقهه هم میشود اما مسخره کردن نوعی هجو و هزل نویسی است که در قدیم به معنای فحش دادن بوده که در آن زبان نویسنده خشن و تند و تیز است مسخره کردن نوعی ادای دیگران رو در آوردن هست ادای حرف زدن _ادای راه رفتن _ ادای طرز غذا خوردن _ ادای نشستن و ....
عزیزان من طنز جوک نیست . طنز طنز است .
وبلاگ خانه ی ذهن است جایی که بیشتر از هر جای دیگه ای تو اون احساس راحتی می کنی و افکارت رو درش منعکس می کنی حالا هر کس به نوعی ( یکی کاملا جدی یکی به شکل شوخی یکی به شکل طنز ) هیچ وقت تو این وبلاگ قصد توهین به فرد خاصی رو نداشتم اگر مایل باشید می تونید بگردید و یه جمله از آرشیوم رو به عنوان نمونه بیارید که توش اسم فردی رو آورده باشم و اون فرد رو مسخره کرده باشم این حس درونی خودتون هست که در مورد نوشته هام همچین برداشتی کردید و من امکان پاسخ گویی به حس های شما رو ندارم
! اگر دقت کرده باشید هر جایی که در مورد شما نوشتم در مورد خودمم نوشتم با همون لحنی که در مورد شما نوشتم در مورد خودم و خانوادم هم نوشتم حتی جایی برای خواهر بزرگم لقب موذی رو آوردم این به اون معناست که خواهرم رو که در واقعیت فردی بسیار جدی ست موذی و زیرک جلوه دادم ؟؟ نخیر اقتضای اون جمله اینطور بود که من همچین کلمه ای رو بیارم در صورتیکه خواهرم یکی از بزرگ ترین راهنماهام تو زندگی بوده و من خیلی از موفقیت هام رو مدیونش هستم . در مورد پسر عموم که در دنیای واقعیت فردی بسیار سخت کوش و چند بعدی ست نوشتم ( سرخوش ) این به معنای اینه که ایشون آدم الکی خوشی هستن ؟؟ نخیر اقتضای اون جمله اینطور بوده در صورتیکه ایشون مثل برادر بزرگم می مونه . می تونستم در مورد (سری) ننویسم که یه دختر نازیه می تونستم که در مورد (نوی) ننویسم که زیباست که همچنان به چشم برادرم ایشون زیباست و زیبایی موهبتی ست خدادادی که باید شکرش رو به جا آورد نه اینکه از بابتش غصه خورد. اگه نوشتم (مهناز) به(میلی) سره خب اگه آلن دلون(البته زمان جوونیش) هم به مهناز پیشنهاد می داد بازم همینو می گفتم خب مهناز خیلی خوبه نه اینکه میلی بد باشه نه اتفاقا خیلی هم آقاست ولی از روی علاقه ای که به مهناز داشتم اینو گفتم در ضمن ما که شنیدیم پیشنهادی در کار بوده خب دیگه اینم از معایب اینه که خودتون نمی یاید حرفاتون رو مستقیم بزنید و اینجوریه که یه کلاغ چهل کلاغ می شه (وقتی می گم بیاید حرفاتون رو در رو بزنید به خاطر همین روزاست) . به هر حال مطالبی که نوشتم همگی ذهنیاتم بوده همونطور که از من چیزهایی در ذهن شما در حال جریانه ! بنده راه و بیراه در این دانشکده به گوشم می رسه که فلانی گفته تو مغروری !!! فکر می کنید برام مهمه ؟ اصلا و ابدا . انسان آزاده هر جور که می خواد فکر کنه انسان آزاده در مورد هر کس هر نظری که می خواد داشته باشه البته تا جایی که به شخصیت طرف توهین نشه . یه مثال ساده می یارم : شما فکر کنید که به یه مهمونی دعوت شدید در لحظه ورود با چند تیپ متفاوت برخورد می کنید یه گروه نشستن و می نوشن یه گروه سیگار می کشن یه گروه چند تایی با تمام صوتشان رفتن توی همدیگه و دارن درمورد لباسای بقیه و ارزش طلا و جواهرتشان صحبت می کنن یه گروه آروم کناری نشستن و نگاه می کنن یه گروه کف می زنن و یه گروه می رقصند . شما در این دوساعتی که تایم مهمونیتونه پیش همه ی این گروه ها می شینید و با همشون اختلاط می کنید ؟؟ اگه اینجوری باشه که باید بهتون تبریک بگم که با هر نوع آدمی می تونید کنار بیاید ولی من شخصا اینجوری نیستم و در لحظه ی ورود به مهمانی اول کمی می شینم که نگن دختره هنوز از راه نرسیده رفت وسط و بعد از 5 دقیقه که خودم رو کنترل کردم می رم وسط . آیا این طرز برخورد به معنای اینه که برای اون گروهی که سیگار می کشن یا گروهی که آروم گوشه ای نشستن خودم رو گرفتم ؟؟ یا اینکه این افراد آدمای بد و شروریند که نمی خوام مراوداتی بیشتر از حد معمول باهاشون داشته باشم ؟؟ نخیر اینطور نیست هر گروهی خوبی های خاص به خودش رو داره ولی بنده ترجیح می دم با کسانی دم خور بشم که به لحاظ شخصیتی تشابهات بیشتری با خودم دارن به نظر شما این جرمه ؟؟(خواهشا فردا نیاین بهم بگید که منظورت اینه که ما سیگاری هستیم و ... والا همچین منظوری نداشتم یه بار دیگه بخونید متوجه میشید
)
به هر حال عزیزان دلم برای هزارمین بار می گم اگه حرفی دارید بیاید به خودم بزنید والا به خدا این کاراتون این پیغام پسغاماتون درست نیست منم از شما چند نفر که خودتون می دونید سر همون مسئله خیلی نارحت شدم ولی اونقدر برام بچه گانه بود که فراموشش کنم اگه هم می گید که تو این وبلاگ اومدم بهتون توهین کردم اون پستی رو که نارحتتون کرده بیاید بهم بگید که حذفش کنم ( آره آقا جون ما اینینم مرام داریم
! رفاقت حالیمونه
! ارزش سلام و علیک رو نگه می داریم
) به هر حال ما همگی تان را دوست می داریم پسرا مثل برادرمان می باشند و دخترا مثل خواهرمان . روی ماه همگی تان را هم می بوسیم
( البته در این دنیای مجازی همگی رو می بوسیم در دنیای واقعیت همچین خبرایی نیست و فقط روی محرما رو می بوسیم
) . دوستتون دارم خیلی زیاد فکر کردن اصلا نمی خواد
.
پی نوشت : روزیکه پست بالا رو نوشتم خبر از خیلی چیزا نداشتم . واقعا براتون متاسفم . شماها هیچی نیستین.حیفه من که خواستم حسن نیتم رو بهتون ثابت کنم . شماها ارزش خوبی و خوب بودن رو ندارین . شماها نه معرفت دارین نه مردونگی.....بالاخره خدایی هم هست و اونقدر بزرگه که تو ذهن کوچیک شماها جا نمی شه.
پی نوشت : علیک سلام همکلاسی . معلومه که به عنوان برادرم قبولت دارم ! چرا نداشته باشم ؟ وقتی شعور درست حرف زدن داری وقتی حرفت رو بدون حاشیه می زنی وقتی بعد از چند روز حرص و جوش خوردن که اصلا مشکل از کجاست برام روشن کردی جریان از چه قراره چرا به عنوان داداشم نپذیرمت ؟ ببین داداش خوبم وبلاگ یه چیزی مثل دفتر خاطرات می مونه علی الخصوص وبلاگای روزانه نویسی هر چند که من روزانه نویس نیستم ولی به هر حال خاطره نویس که هستم . خاطراتی که بد یا خوب فعلا که اسیرشم ! وبلاگ یعنی حریم شخصی یه نفر که من به عنوان صاحب وبلاگ (دانشگاه با طعم باران) به هیچ وجه راضی نبودم و نیستم آشنایی به حریم خصوصیم تعرض کنه ! چند وقت پیش خودم وبلاگ یکی از فامیلای نزدیکم رو پیدا کردم ولی به خداوندی خدا قسم سریع صفحه اش رو بستم که مبادا فضولی تو زندگیش کرده باشم بالاخره درسته که اینترنت یه محیط عمومیه ولی وقتی کسی وبلاگ میزنه یعنی می خواد درد دلش رو با یه سری غریبه در میون بزاره ! وبلاگ یه آشنا رو خوندن دقیقا مثل این می مونه که یکی بره دزدکی دفتر خاطرات یه نفر رو بخونه ! خب هر چند که به هر حال واسه یه سری سرک کشیدن در امور خصوصیه زندگی دیگران می تونه خیلی لذت بخش باشه ! می دونم که باید 7 سال اینجا زندگی کنم یا به عبارتی 7 سال زجر بکشم ! می دونم که باید تحمل انواع و اقسام فرهنگا و بی فرهنگیا رو داشته باشم ولی به نظرت باید تحمل یاوه گویی و مزخرف گویی رو هم داشته باشم ! من فقط موندم چطوری یه نفر می تونه اونهمه اراجیف رو سر هم کنه !! واقعا خجالتم خوب چیزیه !! فقط موندم که چطور یه نفر اینقدر راحت می تونه گنده تر از دهنش حرف بزنه !! به نظرت درسته که منم بیام بگم به فلانی می گن (ضایع راه می ره) به فلانی هم می گن (موش کور) و...... به نظرت درسته که همه ی حرفایی که از اینور اونور شنیدم رو بیام بگم که خون و خونریزی بینتون راه بیافته ! من حتی حرفایی که شنیدم رو به دوست صمیمیم نگفتم که یه وقت جایی نپیچه ! پیش خودم گفتم من که از اینجا رفتنیم بزار اینا همچنان ظاهرا در صلح و صفا باشن و ذهنیتی که از همدیگه دارن خراب نشه ! آخه من چه داستانی دارم اینجا می نویسم که اینا شخصیتاش باشن ! این نوشته ها زندگیه منه تمام دفترچه خاطرات این 4 ماه من پره از اسم شماها ! من الان بیشتر از اونی که با خانوادم زندگی کنم با شماها زندگی می کنم ! شماها ناخواسته بخش کوچکی از زندگیه من رو تا آخر عمر به خودتون اختصاص دادین ! واقعا موندم چه آبرویی از کسی رفته که من خودم شخصا جبرانش کنم ! اسمی از شهر دانشجوییم آوردم ؟؟ اسم و فامیل شخص خاصی رو آوردم ؟؟ یعنی یه مملکت بیکاره اینن که بیان کل دانشکده های پزشکی شمال رو بگردن و ببینن مثلا (مسی) کیه !! والا بخدا خیلی طرز فکرای عجیبی دارن بعضی ها ! اصلا مگه چی کار کردن که آبروشون بره ! دزدی کردن از دیوار مردم بالا رفتن کار خلاف شرع و عرفی انجام دادن یا .... البته من اینو قبول دارم که هر فرهنگی قدرت پذیرش پیشنهاد دوستی رو نداره در صورتیکه از نظر ما این مسئله خیلی عادیه ! تو بیا بگو تو این چهار ماهه چی غیر از احترام از من دیدی ؟ تا حالا دیدی بلند با کسی صحبت کنم یا حرف بدی بزنم یا فحش بدم یا ... (البته خب چون با توهین بزرگ نشدم نمی تونم به کسی هم توهین کنم) کلا غیر از اینه که همیشه سرم به کار خودم بوده و به هیچ کس کاری نداشتم ! چی کار کردم چادر بستم به کمرم رفتم تو صورت بغل دستیم در مورد این و اون پچ پچ کردم !! آره من از بودن تو اونجا عذاب می کشم با تمام وجودم عذاب میکشم از اینکه نمی دونم با بعضی ها چه رفتاری داشته باشم عذاب میکشم از اینکه اگه باهاشون زیادی صمیمی بشم به گوشم می رسه که نیلوفر داره به ما ترحم میکنه و اگه باهاشون کم صحبت کنم می گن خودش رو برای ما گرفته عذاب می کشم از اینکه با یه سری همنشین شدم که مدام سرشون تو زندگی منه عذاب میکشم ! مگه من تو اون غربت چه دلخوشی دیگه ای جز وبلاگ نویسی داشتم که اینو هم ازم گرفتین ؟! که دیگه نمی تونم توش راحت باشم هر چند آدرس عوض کردن برام کاری نداره ولی دوست ندارم اینکار رو کنم ! دلم ازشون پره خیلی هم زیاد دلم می خواد ازشون اونقدر متنفر بشم که وجدانم راضی به انجام هر کار و هر حرفی بشه ! ولی می دونم حتی اگه متنفرم بشم بازم نمی تونم بی وجدان زندگی کنم بازم نمی تونم چشمام رو ببندم و دهنم رو بی اختیار باز و بسته کنم ! بچه های اونجا خیلی مردن نخیر داداش من همون بچه های اونجا اونقدر مزاحم زندگیم میشن که روزی بیست هزار بار از خدا می خوام که انتقالیم رو درست کنه و برم بچه های اونجا روزی چهل مرتبه می یان بهم می گن افتادی !!!! واقعا خجالت داره ..... چی بهتون بگم ؟! اصلا می دونی چیه دیشب تا صبح دعا کردم اون امتحانایی که هنوز جوابش اعلام نشده هم بیافتم که از همگروهی با اینا معذول بشم ! نخیر همکلاسی خوبم من همیشه پشت شماها بودم همه ی اون روزایی که بچه های رشته های دیگه می اومدن و می گفتن آمار فلانی رو که همکلاسیته بده و من می گفتم : هیچی در موردش نمی دونم .همه ی اون روزایی که وقتی امتحانا رو کنسل می کردید هر کی از یه طرف در می اومد بهتون فحش می داد پشتتون در می اومدم که به اینا چه ربطی داره و اینا فقط حرف بچه ها رو زدن ...... همه ی اون روزایی که در مورد یکی تون یه اس ام اس افتضاح در اومده بود من و (مسی) بودیم که جلو پخشش رو گرفتیم که مبادا آبروش بره (دنیای وارونه ایست من باید به فکر آبروی شما باشم) همه ی اون روزایی که سال بالایی ها می اومدن هر چیزی که از دهنشون در می اومد بارتون می کردن که اینا معلوم نیست چه جوری پزشکی قبول شدن که اینقدر ..... من طرف شماها رو می گرفتم چون همکلاسیم بودین ولی شماها چیکار کردید؟؟ اینجوری با مهمان شهرتون رفتار می کنین ؟! اینجوری هواش رو تو غربت دارین ؟! والا شماها اگه بیاین دهات من که اشتباهی اسم پایتخت رو روش گذاشتن هر موقع شبانه روزم که شده اگه مشکلی براتون پیش بیاد هر کمکی که بتونم براتون انجام میدم چون دوست ندارم بعدا بری و بگی عجب بی انصافایی بودن . من که همیشه دوستتون داشتم مثل یه همکلاسی هر جا هم که پاش افتاده ازتون دفاع کردم و به قول خودت پشتتون بودم مثل یه همکلاسی ولی شماها هیچ وقت برای من مثل یه همکلاسی نبودین . هیچ وقت .
پی نوشت : نه جدا توهم زدی که حرفای بالا رو برای تو نوشتم ! آخه تو آدمی که باهات حرفی هم داشته باشم ! تنها جمله ای که برای همیشه لایق فهم و تربیت و شعورته اینه که جواب ابلهان خاموشیست !!!! این جمله رو که می تونی بفهمی یا نه می خوای بیای بهم بگی که دوباره برام تکرارش کن !!!!
پی نوشت : می یام همکلاسی هنوز که دیر نشده ! مرسی .
سلام
(دوستان عزیز لطفا هر کی می دونه چطور میشه از روی کامنت فرستاده شده آی پی و شماره تلفنی که طرف باهاش کانکت شده رو پیدا کرد سریعا برام کامنت خصوصی بزاره خیلی برام مهمه البته به به (خواهرم) یه چیزایی به شکل تئوری بلده ولی چون تا به حال این کار رو انجام نداده می گه می ترسم یه جای کار رو اشتباه برم و نتونم نتیجه ی نهایی رو بدست بیارم به هر حال می دونم که خیلی هاتون این کار رو بلدید و پیشاپیش از لطفتون بی نهایت ممنونم )هفته گذشته گفتن نتایج بافت رو روی برد زدن و من و مسی شاد و شنگول
رفتیم ببنیم چند شدیم . جلوی بردم که شلوغ به زور اسمم روپیدا کردم و چشمم رو به امتداد اسمم کشیدم و - 9- . اولش که اصلا باورم نمی شد
صد بار نگاش کردم حتی رفتم جلوتر و انگشتم رو گذاشتم روی اسمم و کشیدم جلو تا مطمئن باشم این نمره ی منه و مال اسم بالایی یا پایینیم نیست . دیدین یه موقع هایی آدم مغزش هنگ می کنه انگار اصلا نمی دونه چی کار باید بکنه به خصوص وقتیکه منتظر نباشی و اصلا احتمال اون حادثه رو برای خودت ندی منم همونجوری شده بودم یه کم نشستم تا حالم جا بیاد و بعد رفتم پیش استاد
. حسابیم از خودم مطمئن که حتما اشتباه شده چون ازسر جلسه که بلند شدم راضی بودم حتی بعدش که جوابا رو با دوستام چک کردم اونقدر غلط نداشتم که بخوام بیافتم . تو اتاق اساتید نشسته بودم و پام رو کرده بودم تو یه کفش که اشتباه شده و حداقل برگم رو در بیارید مطمئن بشم و خودم برگم رو ببینم و ... استادمونم می گفت : نخیر اشتباهی در کار نبودی حتما فکرکردی که تستا رو درست زدی وگرنه من و استاد ... هیچ وقت تو تصحیح برگه اشتباه نمی کنیم بعدش یهو گریم
گرفت گفتم :اگه براتون ممکنه روم رو زمین نندازید و برگم رو بیارید ببینم خیلی برام مهمه اگه نبینم یه عمر این فکر تو ذهنم می مونه که می تونستم کاری بکنم و نکردم نزارید یه عمر شرمنده ی وجدان خودم باشم
. استادمون (خانومه) : عزیزم تو هنوز جوونی یه نمره مسئله ی مهمی نیست که بخوای خودت رو به خاطرش اینجوری نارحت کنی . من : خیلی برام مهمه آخه من امتحانم رو خوب دادم و .... استاد : حالا برو فردا صبح بیا . فردا صبح رفتم پیشش و برگم رو دیدم هم برگه ی سوالا هم جوابا . 50 تا تست بود سوالا رو نگاه می کردم گزینه ی صحیح تو ذهنم می اومد و بعد برگه ی پاسخنامه که یه گزینه دیگه ای رو زده بودم بیست بار برگه ها رو نگاه کردم و چک کردم تا بالاخره کاشف به عمل اومد که بله تست ها رو جابجا جواب دادم و..... دیگه از من گریه
و از استاد دلداری
حالا هی من بگو استاد یه بار دیگه ازم امتحان بگیرین هی اون بگو نمیشه عزیزم امتحان پایان ترمه اگه نیم ترم بود می تونستم یه کاری برات بکنم بعدشم که بعد ازحدود 3 دقیقه گریه کردن (برا من 3 دقیقه گریه کردن خیلیه )اومدم بیرون و رفتم تو حیاط نشستم و فکر کردم که چرا اینقدر حواس پرتم ؟ چرا همیشه سر امتحانای تستی باید یه جای کارم بلنگه ؟ اون از امتحان کنکور که همه ی عالم و آدم بهم گفتن شیمی رو صد می زنی و رفتم سر جلسه نصفیش رو جا انداختم و 60 درصد زدم که اگه 100 بود الان وسط این جنگل یخ زده نشسته بودم
اینم از الان ! فکر کردم اگه به حرف داییم گوش می کردم و مدارکم رو براش می فرستادم الان تو بهترین دانشگاههای امریکا بودم ! فکر کردم اگه به حرف مامانم گوش داده بودم و دانشگاه آزاد تهران می رفتم الان چه وضعی داشتم ! فکر کردم چجوری یه بار دیگه اون کتاب کلفت رو از اول بخونم ! فکر کردم اگه انتقالیم درست بشه و از اینجا برم تو دانشگاههای تهران چه جوری بهم واحد می دن ! فکر کردم ....یه دفعه یه صدا منو از فکرام آورد بیرون . همکلاسی : ااااففففتااادددیییی
.من (تو دلم ) : آخ که چقدرفضولی! آخ که چقدر دلم می خواد بهت بگم از این به بعد هر وقت خواستی با من حرف بزنی دندونات رو مسواک بزن که خورده های سبزی شام شب قبلت لای دندونات برق نزنه ! آخ که چقدر دلم می خواد بدونم افتادن یا نیافتادن من به تو چه ربطی داره ؟ آخ که چقدر بیکاری ! منم اگه جای تو بودم و دغدغم تو زندگی فقط چهار تا کتاب درسی بود و هیچ تفریحه دیگه ای نداشتم همین جور می شدم . همکلاسی : هرکول ........
.من (تو دلم) : وای خدایا سر جوونی مجبورم کردی با کیا حشر و نشر داشته باشم یعنی تو هنوز تو فکر هرکولی خدا خیرت بده یعنی اینقدر برات مهمه که هنوزم که هنوزه از فکرش نیومدی بیرون ! تا کجا پیش رفتین شماها تا کجا می خواین پیش برین می دونستم که وصله چسبون های ماهری هستین ولی فکر می کردم حداقل اینقدر شرف دارین که به همکلاسیتون رحم کنین و اینقدر راحت بنا رو بر بی آبروییش نزارین یعنی هر کی سرش به تنش بیارزه اینجوری باید بهش حمله کنید و از هیچ حرف و کاری در موردش دریغ نکنید . چی بگم که دست خودتون نیست لااقل یه نگاه به من می کردی بعد دهنت رو باز می کردی چی بگم که اختیار دهنت با خودت نیست !
جدا دو سه تا از این همکلاسی های من معجونی از زشت ترین خصایص بشری اند جالبیش اینجاست که خودشونم به خودشون رحم نمی کنم و از هر فرصت پنهانی برای خراب کردن همدیگه استفاده می کنن
. دلم براتون می سوزه همین و همین . کسی که هیچ چیزه دیگه ای جز نمره ی 10 و 11 اش واسه پز دادن نداشته باشه فقط و فقط لایقه دلسوزیه ! چند وقت پیش داشتم مجله ی فیلم رو می خوندم که رسیدم به یه مطلب خیلی قشنگ به این مضمون :( ما ملت خاله زنکی هستیم و سرمان را زیاد تو زندگی خصوصی بقیه می کنیم اما باید دانست که اینها عوارض و پیامدهای شهرت است و بهایی است که یه نفر برای مشهور شدنش باید بپردازد ) خدا رو شکر می کنم که به این شهرت رسیدم
که بعضی ها با تمام هیکلشون افتادن وسط زندگی من و حتی می شمارند که تو هر دقیقه چند بار نفس می کشم .
خلاصه که اون روزا خیلی بد بود و ترجیح می دادم اصلا در این مورد با کسی صحبت نکنم هر کی هم ازم می پرسید وای چرا افتادی و .... جوابش رو نمی دادم اصلا نه لزومی برای جواب دادن می دیدم ونه حال توضیح دادن رو داشتم
. هرچی هم که فکر می کردم بیشتر نارحت می شدم بدیشم این بود که وقت زیادی واسه نارحت بودن نداشتم و بقیه ی امتحانام هنوز مونده پس مثل همیشه که وقتی به یه مشکلی برمی خورم برای خلاصی از اون مشکل سعی می کنم اون مشکل رو برای خودم به شکل قابل تحملی در بیارم به این نتیجه رسیدم که باید با خودم تکرار کنم که با نمره ی _صفر _ افتادم و این افتادن هم در نتیجه ی این بوده که اصلا کتابی به نام بافت شناسی نداشتم که بخوام بخونم و بنابراین حقم بوده که افتادم اینجوری پذیرش این مسئله خیلی برام راحتتره
. آره اصلا من صفر شدم شماهم لطفا همین صفر رو به عنوان نمرم بپذیرید به قول ساسا آدم اگه قراره بیافته لااقل با تک درست و حسابی بیافته که لذتش رو ببره
در ضمن استادم بهم گفت که این واحد رو تابستون دانشگاه تبریز ارائه می ده و می تونی بری اونجا و به عنوان مهمان این واحد رو بگیری . آی زنده شدم ! آی حال کردم
! تا حالا هم که تبریز نرفتم و اینجوری می تونم برم تبریز رو ببینم و با هوش سرشاری که در خودم سراغ دارم حتما یه کمی هم ترکی یاد می گیرم
.هورااااااااااااااااااااااا تبریزیا خودتون رو آماده کنین که تابستون می یام سراغتون
. مسافرت تابستونمم جور شد قرار بود بریم کیش که حالا علاوه بر اون تبریزم می ریم بعدشم قراره ایندفعه که برم تهران واسه خودم یه کتاب بافت شناسی نو بخرم . می گید چرا ؟ خب من ترم پیش این کتاب رو نداشتم دیگه به خاطر همینم صفر شدم و افتادم
.از نحوه ی دلداری دادن خواهر جونام
همین بس که روزی 500 هزار بار بهم زنگ می زنن و قربون صدقم می رن حالا هر چقدرم می گم بابا مدت زمان نارحتیم 24 ساعت بیشتر نبود و الان نیلو بی غمم تو کتشون نمی ره که نمی ره
(این تیکه رو جاهلی اومدم
) .حرف دیگه ای ندارم فقط یه بار دیگه می خوام بگم که افتادم
. بله من یه افتاده هستم
. دوست جونا مواظب خودتون باشید . بای بای
پی نوشت : این روزا سعی می کنم زود به زود تو نت بیام لطفا سریعتر برام روش پیدا کردن آی پی و .... رو بزارید . ممنون .
پی نوشت : همکلاسی عزیز اگه قصد داری خودت رو بهم معرفی کنی پس چرا از پشت کامپیوتر حرف می زنی ؟ اگه حرفی برای گفتن داری بیا به خودم بزن ! خیلی دلم می خواد حرفات رو بشنوم و بدونم هدفت از این بچه بازی ها چیه و چه مشکلی داری ! تو اولین نفر از دانشگاه نیستی که وبلاگ من رو می خونی و مطمئننا آخرین نفرم نخواهی بود ولی مطمئن باش اولین نفری هستی که همچین کامنتایی برام می زاری ! جدا خودت خندت نمی گیره ؟ قول میدم اگه بیای باهام حرف بزنی حرفات رو تا آخر گوش کنم و لااقل اینجوری می تونی مطمئن باشی که حرفات به گوشم رسیده در غیر این صورت یقین داشته باش که با دیدن اسم (سحی) و یا هر اسم مشکوک دیگه ای و خوندن اولین کلمه ی بی معنی از هر کامنت سریع دیلیت می کنم و تمام سعیت برای حرف زدن با من از بین می ره پس بهت پیشنهاد می کنم وقت من و خودت رو اینجوری تلف نکنی ! باور کن ماها دیگه بزرگ شدیم و می تونیم مثل دوتا آدم بالغ با هم صحبت کنیم .
سلام . دیشب خواب دیدم تو یه دشت بزرگی نشستم و گریه می کنم
بعد یه پیرمردی
اومد بالای سرم گفت : چیه دخترم چرا گریه می کنی ؟ من : واسه امتحانام خیلی سخته ! پیرمرد : برو آپ کن دلت وا شه اینجوری دل دوستات رو هم شاد می کنی و دعای خیرشون تو رو از خطر افتادن و بی آبرویی نجات می ده . من : چشم پدر جان فردا آپ می کنم
. پیرمرد : خیر از جوونیت ببینی دخترم حالا دستات رو بیار جلو تا جایزت رو بدم
. منم دستام رو بردم جلو و پیرمرد چند بار عصاش رو تو هوا چرخوند و عجی مجی گفت و عصاش رو گرفت طرفه دستم و یه آدامس کف دستم ظاهر شد
و بعد پیرمرد غیب شد .
و این شد که در این روزای سخت و نفس گیر تصمیم گرفتم آپی بکنم
. چی کار کنم پیرمرده با یه آدامس نمک گیرم کرد نمی تونم که نمک بخورم و نمکدون بشکنم .
نه خداییش اینم شد زندگی
؟
۳ روزه دارم ۷ صبح از خواب پا می شم می رم کتابخونه تا شب درس می خونم
.مردم دیگه
. واقعا این همکلاسی هام که همیشه ی خدا برنامه زندگیشون همینه چه جونی دارن که کم نمی یارن ! من که چند روزه شبانه روز درس می خونم رسما اعلام می کنم کم آوردم
. خدا کنه وبلاگم رو اساتید محترم هم بخونن و بفهمن که الهی قربون خودتون و اون سوالای سختتون برم مگه شماها خودتون یه روز دانشجو نبودین پس چرا اصلا ماها رو درک نمی کنید
؟ چرا سوالای فضایی می دین
؟ چرا توقع دارین همه ی اون کتابای چند کیلویی رو واو به واو از حفظ باشیم
؟ چرا دلتون برای ما نمی سوزه
؟ چرا اینقدر عصا قورت داده و خشنید
؟ والا دنیا دو روزه اینقدر تو این دنیا برای ما سخت نگیرید تا خدا هم اون دنیا براتون سخت نگیره
!
امروز امتحان بافت داشتیم بعد از سه روز شب زنده داری و ریاضت کشی صبح نزدیک بود دیر برسم
. دانشگاهم که امروز حسابی شلوغ پلوغ بود و به غیر از فنچ های علوم پایه و فیزیوپات ها
پیرشده های سال بالایی
هم تشریف داشتن و خلاصه بعد از کلی دوندگی در مسیر و خوردن به بیست هزار دانشجو در حیاط و راهرو و تحمل کردن نگاههای چپ چپ
و غرولند به معنی اینکه دختر مگه کوری جلو چشمت رو نگاه نمی کنی
بر صندلیمان حاضر شدیم و امتحانمان را با موفقیت به اتمام رسانیدیم
. جمیعا بگید ماشالاااااااااااااااااا
بعدشم شاد و سرخوش با مسی رفتیم از کتابخونه اطلس بگیریم که حراستی جان
مسی رو دستگیر کرد و برد بازداشگاه موقت که چرا پالتوت کوتاهه !! خلاصه منم که فردین زمانه
آخره معرفت و مرام رفتم حراست که شما را به امواتتان دوستم رو آزاد کنید بیچاره گناه داره چند روزه نخوابیده رحم کنید
. جناب حراستیه محترم یه نگاه به سر تا پام انداخت که یعنی تو یکی ساکت و دهان بنده محکم بسته شد
و اونقدر مظلوم شدم
که دلش سوخت و مسی رو آزاد کرد .
امتحان بعدیمون روانشناسیه خداوند را همی شکر بسیار گویم که این درس بسیار سهل و آسونه
و موقع خوندنش صد جور لعن و نفرین بر خودم نمی فرستم که مگه جونت رو از سر راه آورده بودی که این رشته رو انتخاب کردی
!!!
کلی برنامه ریزی کردم برا بعد امتحانام
! یه عالمه کتاب نخونده یه عالمه فیلم ندیده والیبال (ناسلامتی یه روزی مدالش رو آورده بودم اما الان اونقدر تمرین نکردم که مثل بچه های مبتدی بازی می کنم
) کلاس خوشنویسی که همیشه آرزوش رو داشتم ولی وقتش رو نداشتم و .... این امتحانای لعنتی که تموم شه می رم سراغشون دلم واسشون تنگیده یا بهتر بگم دلم واسه خودم تنگیده
. مواظب خودتون باشید و برام دعا کنید . بای 
پی نوشت : بعضی از آدما مثل آبند که وقتی روی پوست می شینن به راحتی پاک می شن بدون اینکه اثری از خودشون به جا بزارم بعضی از آدما مثل اسیدن که اثرشون رو تا ابد رو پوست و دل و جون طرف باقی می زارن . یادمه قبل از اینکه شروع به وبلاگ نویسی کنم فقط وبلاگ یه نفر رو می خوندم اونم ملودی بود یادمه اونقدر دوسش داشتم و دارم که با خنده هاش از ته دل می خندیدم و با گریه هاش از ته دل گریه می کردم یادمه برام یه الگو بود الگوی صحیح زندگی کردن الگوی زندگی رو با همه ی سختی ها و زشتی هاش زیبا دیدن یادمه حاضر بودم و هستم ندیده براش قسم بخورم از بس صادق بود از بس یه رنگ بود از بس عزیز و دوست داشتنی بود همین علاقه یکی از دلایلی بود که وبلاگ زدم که بتونم باهاش دوست شم و شدم . کی می گه از تو این دنیای مجازی نمی شه آدما رو شناخت ؟ مگه میشه از روی نوشته هایی که از فکر و دل و ذهن آدم سرچشمه می گیرن نشه تشخیص داد کی دروغ مینویسه کی راست کی یه روشنفکر واقعیه کی لاف روشنفکری میزنه کی یه آدم شاده کی اونقدر می نویسه و خودش رو به بی خیالی میزنه که غصه هاش رو بپوشونه کی عاشقه کی لاف عاشقی رو میزنه کی مهربونه کی ادای محبت کردن رو در می یاره برعکس اکثر مردم که می گن با عقلت تصمیم بگیر من همیشه می گم با احساست تصمیم بگیر و بعد عاقلانه روش فکر کن چون احساس و دل آدم هیچ وقت دروغ نمی گن . ملودی صداقت کلامت شیرینی بیانت وجود پراز محبتت همیشه بهم انرزی می داد اونقدر از نوشته هات یاد گرفتم که تا آخر عمرم برام کفایت می کنه ملودی عزیزم خداحافظیت اونقدر غیر منتظره بود که هنوزم نمی تونم باور کنم. تا وقتیکه این وبلاگ می چرخه لینکت تو قسمت پیوندهام هست و وجودت همیشه برام غیر قابل انکار ولی بدون که این بلاگفا بدون تو هیچ صفایی نداره بدون تو نوشتن هم دیگه هیچ لطفی نداره . خیلی دوستت دارم . مثلا اومده بودم خونه ی دوستم درس بخونم ببین چه جوری اشکم رو در آوردی !
پی نوشت : واقعا شرمنده ام که کمتر فرصت می کنم بهتون سر بزنم البته هر بار که می یام نت سعی می کنم چند تا وبلاگ بخونم و کامنت بزارم اما بازم وقت نمیشه که به همتون سر بزنم قول می دم امتحانام که تموم شد روزی ده بار بیام پیشتون که جبران این روزا بشه .