
سلام
. چطور مطورین ؟ من که عالی
. چند روزی که تهران بودم پر از انرژی مافوق مثبت شدم
. اون عکسی رو هم که بالا مشاهده می کنید کیک تولدمه همون که با دوستام تو خوابگاه دخلش رو آوردیم
حالا دیگه خودتون فکر کنید این یه وجب کیک چطوری به اونهمه آدم رسید ! والا نمی دونم چرا تازگی ها ما هر جا می ریم دعوا مرافه و بزن بکش زودتر از ما اونجا سبز میشه
! مثل اینکه خدا هم فهمیده چقدر از دعوا خوشمون می یاد هی برامون جور می کنه
! ماجرا از جایی شروع شد که سه شنبه بعد از ظهر سوار اتوبوس شدیم برای عزیمت به ولایت . سرمون رو به شیشه زده بودیم و داشتیم با به به جان تلفنی صحبت می کردیم
که صدای خانومی از مسافرین بلند شد ما هم که عمرا برای این قبیل صدا کلفت کردنا زحمت سر کج کردن به خود بدهیم بیخیال به صحبتمان ادامه می دادیم
تا وقتی کار از عربده کشی گذشت و به فحش و فحش کاری رسید
و به آبجی به به گفتم : آخ جون دعوا و شتلق کوبیدم بر سر موبایل
و حالا ماجرای دعوا : خانومی که هیکلش 6 برابر من بود با پسر حدودا بیست سالش بر صندلی خود نشسته بودن که دو پسر همون حدودای بیست سال
می یان می شینن ردیف جلوی اینا . اون پسره که صندلی جلوی خانومه بوده شاسی صندلیش رو می کشه که دراز شه و از اونجایی که خانومه محترم خیلی هیکل استاندارد و مانکنی داشتن صندلی می ره تو شکمشون و داد خانومه در می یاد که این صندلیه نه تخت و ... پسره
هم می گه : این شاسی رو واسه همین اینجا گذاشتن که صندلی رو دراز کرد و ... خانومه هم می گه : تا جایی می تونی صندلی رو دراز کنی که مزاحم من نشه و ... پسره هم انگار نه انگار که حرفی شنیده
صندلیش رو تکون نمی ده تا خانومه محترم از پشت یه مشتی
نثار صندلی پسره می کنه و پسره شوت میشه جلو .... از اینجای ماجرا بود که بنده گوشیم رو قطع کردم تا در جریان لحظه به لحظه دعوا قرار بگیرم .... خانومه مسلسل وار فحش می داد و منم رگ فردینیم
قلمبه زد بالا که به طرفداری از زنه یه چیزی بگم و دوتایی بریزیم سر پسرا عزرائیل رو بیاریم جلو چششون
آخه از این پسرا بودن که فقط قد دراز کرده بودن ولی اگه یه مشت بهشون می زدی شیش تا ملق وارو تو هوا می زدن و مثل نعش می افتادن کف اتوبوس
خلاصه در همین افکار فردینی بودم که یادم افتاد ......... ( مشمول قانون خودبستگی ) خلاصه بیخیالش شدم و محکم نشستم سر جام از اونورم خانومه داشت فحاشی می کرد و پسرا هم جوابش رو می دادن
که پسره خانومه از پشت کوبید تو سر و کله ی دوتا جلوایا دیگه یکی از این پسر جلوایا و پسر زنه پاشدن وسط اتوبوس یقه گیری
( اتوبوس هنوز راه نیافتاده بود ) بزن بزنی شده بود بس تماشایی حالا فکر کنید محل این جنگ هم دقیقا بغل صندلی ردیف من بود آقا لذتی می بردم آقا نیشم باز شده بود آقا کیفی می کردم
.... حالا مردا ریختن وسط از اینور و اونور این دو تا جنگجو رو از هم جدا کردن تا یکی از کارکنان
شرکت رویال سفر اومد و جای این دوتا پسره رو عوض کرد یه ردیف برد جلو ولی خانومه که ول کن معامله نبود همچنان فحش می داد
تا پسره از همون جایی که نشسته بود برگشت گفت : آره از هیکلت معلومه چه پخی هستی ...... من :
دیگه رستم دستان که همون خانومه باشه پاشد و من تازه به خودم خندیدم که آخه تو می خواستی بری کمک این غول
خانومه اومد و اومد تا رسید سر صندلی پسره . خانومه : خفه شو بهت میگم خفه شوووووو بعد هم روزنامه ای که دستش بودو لوله کرد و زد تو صورته پسره و برگشت رو صندلیش نشست دیگه فحش کاری
کماکان ادامه داشت تا همون کارمند رویال سفر اومد به زنه گفت : خانوم من از وقتی اومد بالا شما داری به اینا فحش می دی ! خانومه
: فامیلشونی آره فامیلشونی ورشون دار اینا رو پرت کن بیرون تحملشون رو ندارم ببرشون یه جایی که جلو چشمه من نباشن ! کارمنده
هم دوتا پسرا رو بلند کرد و برد جلوی اتوبوس نشوند حالا داشته باشید که تا خود تهران یاد فحشا و کتک کاری های اینا می افتادمو و خندم می گرفت
.....
دیروز با محبوبه ( دوستم که کلاس اول دبیرستان با هم همکلاس بودیم و بعد اون رفت ریاضی و در حال حاضر دانشجوی مهندسی شیمی تهرانه ) رفتیم ف ر ه ن گ س ر ا ی نیاوران که نقاشی های مرحوم کاتوزیان رو به نمایش گذاشته بود ! واقعا خداوندش بیامرزاد خیلی کاراشون دیدنیه بهتون پیشنهاد می کنم حتما برید و از نزدیک ببینید البته چند تا عکس با موبایلم گرفتم که کیفیت چندان مطلوبی نداره ولی در انتهای همین پستم براتون می زارم .
آهان تا یادم نرفته اینو هم بگم که اگر احیانا از بیکاری کاسه چه کنم چه کنم دستتون گرفته بودید و اگر همینجوری دلتون خواست پولتون رو دور بریزید و اگر همینجوری دلتون خواست به یه سری از سازندگان فیلم های سینمایی لعنت بفرستید که ببین چه جوری دارن پولای مملکت رو سر ساختن فیلمای آبگوشتیشون هدر می دن به دیدن فیلم ( م ج ن و ن لیلی ) بروید واقعا یه تعریف کامل از روز ولنتاین و عشق های آب دو خیاری رو خواهید دید ....


سلاممممم
چه حال چه خبر ؟
دیروز که دانشگاه رو دو در کردم تا بشینم مقشای خوشنویسیم رو با حوصله بنویسم
( ش )
( دوستم که پرستاری می خونه و اون یکی خوابگاهه ) زنگ زد که نیلو کجایی ؟ من : خوابگاه . ( ش ) : بعد از ظهر می یای بریم فرم عینک انتخاب کنم ! من : بعد از ظهر که کلاس خط دارم ولی بعدش باهات می یام
. یه ساعت بعد در حمام جان تشریف داشتم ( چقدر این محل رو دوست دارم کمه کم روزی یه بار بهش سر می زنم ) که صدای (ش) از بیرون اومد و بعدشم صدای بچه ها که کادو کادو .... می کردن منم زودی پریدم بیرون و کادوی تولدمو که یه جا موبایلی خیلی جینگولی بود دریافت کردم
. با (ش) و فاطی و سوفی نشستیم به حرف زدن
که زهی با یکی از بچه های
فامیلشون اومد تو . یه پسر بچه ی خجالتی که وقتی ازش پرسیدیم چند سالته خودش رو پشت زهی قایم کرد
خلاصه ( ش ) پاشد رفت دانشگاشون و قرار شد بعد از کلاس خطم برم در خوابگاش تا با هم بریم خرید
.حالا هی نگاه این پسر بچه که فهمیده بودم اسمش ایلیا ست می کردم و پیش خودم میگفتم این بچه چقدر مظلومه
. یه کم که گذشت ایلیا جان شروع کرد به اندازه گیری متراژ اتاق ها و آشپزخونه و .... بعد اقدام به بالا رفتن از تختا کرد و هی رو تختای طبقه بالا بپر بپر می کرد
هر چی هم زهی بهش می گفت : بیا پاییننننننن انگار نه انگار
تا اینکه بچم یهو هوای مامانش زد به سرش و از تخت پرید پایین و دووید طرف در ورودی که بره پیش مامانش
. زهی : ایلیا بگیر بشین نزار اون روم بالا بیادها
. ایلیا : بزار بالا بیاد ببینم چه غلطی می خوای بکنی
؟ ماها :
بعدشم آنچنان گریه ای سر داد که گوش فلک رو کر می کرد
. ( خ ) : ایلیا جون چرا گریه می کنی آخه ؟ ایلیا : این ذلیل مرده نمی زاره من برم
. ( خ ) : ایلیا جون چرا حرف بد می زنی ؟ ایلیا : به تو چه .... ( یه فحش خیلی بد )
دیگه همین جور فحش بود که پشت سر هم قطار می کرد بعدشم زهی به زور
آوردش تو اتاق که بخوابوندش ولی مگه می خوابید یه دفعه دووید طرف در اتاق که بسته شده بود
( در اتاق ما یه طوریه که اگه بسته شه فقط از اون طرف میشه بازش کرد) زهی : ایلیا آروم در بزن بچه ها بیان باز کنن . ایلیا هم هر چی در زد
کسی نیومد در رو باز کنه . ایلیا : باز کن حیوون
. من :
حالا ( خ ) هم از اون طرف فکر کرده بود این بچه داره مسخره بازی در می یاره و عمدا در رو باز نمی کرد تا بالاخره زهی خودش فریاد زد
و اومدن در سلول رو به رومون باز کردن بعدشم که زهی دید این بچه به هیچ صراطی مستقیم نیست بردش بیرون و از اونور تحویل مامانش داد
.
فردا می خوام برم ولایتمون صفا
. اولا که زن پسر دایی جان از هلند اومده باید برم دیدنش بعدشم اگه بشه یه قراری با دکتر گل داوودی جونم بزارم ببینمش بلکه یه کم تنم بهشون بخوره و درس خوندن یاد بگیرم
تا در آینده بتونم تخصص قبول شم .
خانوم دکتر ایرمان لطف کردن و بنده رو یه بار دیگه به بازی مشاعره دعوت کردن منم ایندفعه رو شعر جدی سراییدم که ببینید نیلو در تمام زمینه ها استعدادی بس شگرف داره
:
کلمه کلیدی شعر ایرمان : زمستان
بهار است اما
چشمانم زمستان را می بیند
نازنین در این هیاهوی غریب
فقط
برق نگاهت
شیرینی کلامت
عطر نفس هایت
بهار را مهمان دوباره ی قلبم می کند
بنده یکبار دیگه هرگونه اتهام عاشق بودن
رو رد می کنم . ما عاشق هیچ بنی بشری نیستیم فقط دلمان خواست شعر عشقولانه بسراییم . اوهوممممممم ما اینیم
!
پی نوشت : لیست پیوندی هام رو مرتب کردم هر چی نگاه می کنم کسی از قلم نیافتاده ولی با این حال شما هم نگاه بیاندازید و در صورتیکه لینکتون تو لیست نبود حتما به بنده اطلاع بدید که با کمال میل لینکتون رو اضافه کنم .
حالا یک .... دو .... سه ![]()
تولد تولد تولدم مبارک
مبارک مبارک تولدم مبارک
لبم شاد و دلم خوش
چو گل پر خنده باشم
بیام شمعا رو فوت کنم
که صد سال زنده باشم
حالا دست .... دست ![]()
نبینم که باز نشستی منتظر چی هستی ..... تو جشن شب نشینی باید پاشی برقصی باید پاشی برقصی
مگه خوشگل نیستی پس یالا پاشو دیگه خوشگلا باید برقصن خوشگلا باید برقصن
.... آهان حالا شد .....
حالا حالا حالا حالا
همه دستا به بالا
به این نیلوی خوشگل بگین هزار ماشالا
همه دست بزنین با دلی شاد
بگین نیلو خانوم مبارکت باد
دستا شله
.....
حالا برقص و افسون بکن
مست و بی درمون بکن
زلفو پریشون بکن
دل منو داغون بکن آخ دل منو داغون بکن
ای وللللللللللللل به همتون ..... مرسی ...... بشینین دیگه پا درد گرفتین
![]()
20 سالگیم مبارکککککککککک
یوهووووووووو وارد دهه ی بیستم زندگیم شدم
نهایت سعیم رو می کنم که از این دهه هم مثل دهه ی قبلی راضی باشم ......
![]()
۱۹ سال پیش یه همچین روزی مونده بودن که اسم دخمل کوچولوی تازه به دنیا اومده
رو چی بزارن بابا
می گفت ( شبنم یا ستاره ) مامان
و آبجی به به
می گفتن ( نیلوفر ) آبجی ساسا
می گفت ( نگار ) بابابزرگ
می گفت ( میترا ) خاله جون
می گفت ( صدف ) و ..... تا بالاخره شدم : دختر مثل نیلوفر نیست تو دنیا ..... یه دل بزرگ داره مثل دریا ..... آره دختر نیلوفر ..... دیگه کی از من بهتر .....
![]()
![]()
![]()
دیروز بعد از ظهر با فاطی و ( ش ) و ( خ ) که هم خوابگاهی هام هستن ( البته ش اون یکی خوابگاهه ) رفتیم بیرون که برگشتنی فاطی و (خ ) گفتن : شماها برید ما خودمون بعدا می یام
! من : واسه چی ؟ اونا : کار داریم
! حالا منم می دونستم می خوان برن واسم کادو بخرنا ولی به روم نیاوردم ! ( ش ) : نمیشه که نیلو تنهایی برگرده خوابگاه چون منم کار دارم نمی تونم باهاش برگردم
! من : می خواین برید کادو بخرید
؟ خندیدن و هر چی گفتم : والا من از کسی توقع ندارم و .... فایده نداشت و فاطی و ( خ ) رفتن و به ( ش ) گفتم : ول کن بابا ما که باهم رودروایسی نداریم بعدا بخر بهم بده بیا بریم دنبال کیک و شام و
.... خلاصه با ( ش ) رفتیم کیک و کالباس و نون ساندویچی و خیارشور و تنقلات
به اندازه ی 6 _ 7 نفری که دوستای صمیمیم هستن خریدیم و برگشتیم خوابگاه
تو خوابگاه ( زهی ) داشت پایین موهام رو قیچی می کرد
که یواشکی گفت : نیلوفر همه برات کادو خریدن
! من : کیا
؟ زهی : ....................... ( همه ی بچه های واحدمون که با دوستام 13_ 14 نفر می شدن ) من :
وای شام از کجا بیارم ! فاطی: اشکال نداره من چند تا کنسرو دارم . من : نمیشه که نصفی رو ساندویج بدم نصفی رو کنسرو . چی کار کنم شام کم می یاد ؟!
فاطی : بیخیال بابا نمی خواد ساندویچا رو دونه دونه بپیچی ! کالباس و خیارشور و ...... بزار تو ظرف بیار وسط سفره ما هم تن ماهی و کنسروامونو می یاریم زیاد می شه
. من : نه اینجوری آبروم می ره
! لباس پوشیدمو دوویدم رستوران خوابگاه سوسیس و همبرگر بخرم که از شانس بسته شده بود
رفتم جریان رو واسه مسئول خوابگامون تعریف کردم که اجازه بده برم بیرون ( خوابگاه از ساعت 9 شب به بعد درش بسته میشه ) مسئول خوابگاه : نمیشه باید زودتر به فکر بودی
! من : خب من از کجا می دونستم اینهمه آدم واسم کادو خریدن نمیشه که اونا کادو بدن من شام ندم ! مسئول خوابگاه : مشکله خودته . من :
برگشتم بالا و با فاطی و ( خ ) سفره ای چیدیم اون سرش ناپیدا
. اونقدرم شام بهمون چسبید که حد نداره . دوستامم که آخر مهربونی کادوهایی بهم دادن خفن
. خیلی خوشگلننننننننننننننن
. بعدشم زدیم
رقصیدیم و دیگه فکر کنین من که واسه تولد نوه عمه ی همسایمون می ترکونم تولد خودم چه کردم
. شونصد تا عکسم در انواع و اقسام حالت های مسخرگی از خودمون گرفتیم
و خلاصه ساختمون خوابگاه تا نصفه شب زیر پاهامون می لرزید
.
ساعت از ۱۲ که گذشت یه عالمه اس ام اس از طرف دوستای دانشگام و دوستای دبیرستانم سرازیر شد
و منو شرمنده ی خودشون کردن که بخاطر تبریک گفتن
تا اونوقت شب نخوابیدن تا وارد روز ۲۲ ام بشیم .
![]()
یه حس عجیبی دارم نمی تونم بگم چه حسی ولی دارم از خوشحالی بال در می یارم خیلی خیلی شارژم
...... آخ جونمی جون
...... خدایا شکرتتتتتتتتتتتتت ........
پی نوشت : تمامی کامنت هایی که دیشب تا صبح برای تبریک تولدم به پست ما قبل آخر فرستاده شده رو به همون ترتیب زمانی تو کامنتدونی همینجا کپی پیست می کنم !
دو خبر مهم و یک اس ام اس و یک بازی :
1 _ بدینوسیله به سمع و نظر خوانندگان محترم می رسانم که همکلاسی عزیزم سرکار خانوم دکتر نرگس اقدام به برپایی وبلاگ نمودند البته لازم به ذکر است که ایشان حدود یک ماه و نیم پیش این وبلاگ را راه اندازی کردند و آن زمان هم بنده در کنارشون حضور داشتم ( نیلوفر اینجا نیلوفر اونجا نیلوفر همه جا
) ولی به انتظار نشستم تا وبلاگشان به قول معروف پا بگیرد بعد تبلیغش را بکنم و حال که وبلاگشان به استاندارد لازم رسیده به اطلاع می رسانم که دست نوشته هایشان را می توانید با عنوان مسافر کوچولو ( دومین لینک پیوندی هام ) بخوانید البته سبک نوشتاری ایشون کاملا با بنده متفاوته و خلاصه اینکه هواش رو داشته باشید که از اون دخترای فهمیده و نیک نفس روزگاره
!
نرگسی حق تبلیغ منو آماده کن که سر مسائل مالی با کسی شوخی ندارم تازه نه اینکه قراره دکتر بشی و پول چاپ بزنی ( جک گفتم
) باهات دوبله هم حساب می کنم آره خانوم حساب حسابه کاکا برادر !
2 _ 22 فروردین تولدمه . خب چیه مگه ذوق دارم هی دلم می خواد بگم !
۳ ـ سواله کنکوره ۸۷ : آرامگاهه سعدی کجاست ؟
الف ) خونشون
ب ) خونتون
ج ) تو حیاط ![]()
د ) تو اتاق تمساحا ![]()
پی نوشت : جناب دکتر سینا به مناسبت هفته ی سلامت از کسانیکه در حوزه ی بهداشت و درمان (پزشکی و دانشجوی پزشکی و .....) فعالیت می کنند دعوت کردن که به عنوان بازی وبلاگی یه توصیه بهداشتی بنویسن و اما توصیه اینجانب :
خوردن بستنی در تامین کلسیم مورد نیاز بدن کودکان موثر است .
ما هم از تمامی همکاران لینک شده مان دعوت می کنیم هر کی دلش خواست لبیک بگه !
خداحافظ شهر من . برج من . میلاد من . عشقه من . چه حالی کردم تو این شبایی که از بالای پشت بوم نگات می کردم . دلم برات تنگ میشه خیلی هم تنگ میشه .......
دیروز تولد آبجی به به جونم بود
به به جیگرم دوباره تولدت رو تبریک می گم و همیشه اینو بدون که اگه تب کنی واست می میرم
.
قرمزتههههههههههههه آبیه آبلیمویی . قرار بود سر استقلالیا
رو بزنیم به دیوارا ولی چون داور باهاشون بود مساوی کردیم
. اشکال نداره مهم اینه که پرسپولیس شیره اونم شیره جنگل نه شیر پاکتی
.
دیلینگ دیلینگ .... صدای زنگ مدرسه ها می یاد
.... مدرسه ها وا شده
.... من فقط موندم چه جوری صبا از خواب بیدار شم
..... آدمی که سه هفته تا لنگ ظهر خوابیده
مگه می تونه 6 صبح از خواب پا شه اون خراب شده
هم که قسم خورده همه رو کله ی صبح بکشونه پشت میز و نیمکت
یه جوری برنامه ریزی کردن که بعد از اذان صبح نعش خواب آلودمونو ببریم تو کلاس بندازیم
حالا بازم اول هفته با هر جون کندنی که شده میشه چشما رو باز کرد ولی امان از اون آخر هفته
من که عمرا بتونم چهارشنبه صبحا از جام تکون بخورم اصلا کی گفته من چهارشنبه صبح کلاس دارم ( حالا هر کی جنمشو داره بیاد بگه تو چهارشنبه صبح کلاس داری
) ولی با تمام این اوصاف همون که گفتم به اندازه ی سر سوزنی دلم براش تنگ شده
.
خب غر زدن بسه بریم سراغ بازی ها
: خانوم دکتر crescendo و مرجان و رز و سحر لطف کردن و به چند تا بازی دعوتم کردن
. به ترتیب سنی ( از کوچیک به بزرگ بازی ها رو انجام می دم ) در ضمن هر کی شعرایی که تو این بازی ها سرودمو نخونه نصف عمرش بر فناست
.
بازی سحر :
چه اهدافی تو زندگی دارید : ( با توکل به خدا اگه عمری بود ......... )
1 _ مهمترین و اصلی ترین هدفم در حال حاضر اینه که نمازم رو سر وقت بخونم و نزارم واسه دقیقه آخری که خودمم نمی فهمم چی می گم و فقط از حفظ می گم و می گم ......
2 _ داستان بلندی که یه سال و نیمه هر از گاهی می رم سراغش و یه بخشش رو می نویسم تموم کنم .
3 _ استاد خوشنویسی بشم .
4 _ یه پزشک با وجدان بشم .
5 _ برای گرفتن تخصص از ایران برم .
6 _ بعد از گرفتن تخصص به ایران برگردم .
بازی رز :
در یک عبارت شش کلمه ای از خودت بگو :
دریایی
اینچنین
وسیعم
با
موج هایی
مهیب
بازی مرجان ( این بازی سه قسمت داره )
قسمت الف : یکی از خاطرات دردناکتون رو بگید :
دردناکترین خاطره ی زندگیم اینه که سر کنکور نصفه سوالای شیمی رو جا انداختم و سر نوشت آینده و جوونیم تو یه لحظه دود شد رفت هوا .
قسمت ب : به دوستای وبلاگیتون عیدی بدین :
والا هر چند که بنده فقط عادت دارم عیدی بگیرم ولی چون دوستامو خیلی دوست دارم به عنوان عیدی یه نصیحت مامان بزرگی می کنم که : با عشق به چیزایی که دارید زندگی کنید نه با آرزوی چیزایی که ندارید .
قسمت ج : ( بازی مشاعره) مرجان یه شعری نوشته واز توی اون شعر چند تا کلمات کلیدی رو نام برده که با اون کلمات هر شعری که می خوایم از حافظ و سعدی گرفته تا نیما و سهراب بنویسیم و در این راستا شعرهای دستکاری شده و حتی طنز هم قبوله ما هم که دیدیم تا خود طنازمان حضور داریم برای چی مزاحم حافظ و سهراب بشویم و خودمان دست به کار شدیم .
کلمات کلیدی شعر مرجان : دل _ یار _ دلدار _ دلبر _ وفا _ می _ مست
امشب از عشق تو مستم
گوش نکردی هر چی گفتم کمتر می بیار جلو دستم
آخ که دلم تو رو می خواد یار قدح به دستم
بی وفا من مست مستم
دلداره من از دستت خستم
چقدر وفا بریزم تو کاست با دستم
اومدی از من دلبری کردی و رفتی خاک بریزم تو اون سرت با کف دستم
آخه تو یار بودی یا مار که هنوزم عاشقت هستم
و حالا کلمات کلیدی شعر من :
خستم _ کف دستم _ خاک تو اون سرت
بازی دکتر crescendo
همون بازی مشاعره منتها با کلمات کلیدی شعر خودشون که عبارتند از : همسفر _ هیاهو _ آشفته هستن
کجایی همسفر بی تو ملولم
دلم برایت ضعف می رود
برای آن قد و بالایت
برای آن سبیل کلفتت
برای عربده کشی هایت
آشفته ام دلم کتک می خواهد
دلم ساطوری شدن می خواهد
همسفر گورت را کجا گم کرده ای
همسفر تنها نرو بزا تا باهم بریم
از بدبختی موهایم را دانه به دانه می کنم
دردم می آید ولی هر چقدرهم که باشد به اندازه ی درد دوری تو نیست
تو این هیاهوی غریب در به در دنبال تو می گردم
حالا یا با زبون خوش بر می گردی یا با لگد برت می گردونم
کلمات کلیدی شعر من : سبیل _ عربده _ کتک _ ساطور _ لگد
منم از تمام دوستان لینک شدم دعوت می کنم هر کی دلش خواست هر کدوم از این بازی هایی که خوشش اومده رو انجام بده .
خب دیگه برا امروز ساعت .۳/3 با ( س ) دوست و همکلاسیم که همشهریمه
بلیط داریم واسه شمال . شمال جان می دونم که حسابی دلت برام تنگیده خودت رو آماده کن که نیلو آهنی
داره می یاد سر وقتت ............
پی نوشت : در راستایی اشعاری که سرودم
از همین جا به اطلاع کل جهانیان می رسانم که بنده نه عاشقم نه کسی عاشقمه نه کسی بهم نارو زده و گذاشته رفته ( اصولا کسی جرات همچین کاری رو نداره
) و نه هیچ حرف و حدیث دیگه ای
. والا به خدا به پیر به پیغمبر من عاشق نیستم به جون عزیزم به روح رفتگانم به قرآن قسم هیچ خبری نیست ...........
پی نوشت : 22 فروردین تولدمه
. خب توقع که ندارم کادو بزارید تو کامنتدونیم ولی همینجوری دلم خواست بگم
.

سلام . سیزده به در خوش گذشت
؟ به من که خوش گذشت . اولش با دوست مامانم قرار گذاشتیم با هم باشیم بعد دیروز صبح تلفن زد که پسرش سرما خورده
و نمی تونه بیاد و ماهم یه کمی پکر شدیم
! نهار رو تو حیاطمون خوردیم و بند و بساطو جمع کردیم که بریم بیرون بارونی گرفت اساسی
. ساسا : مگه مجبوریم تو این تگرگ بریم بیرون می رم گلدونا رو می یارم می چینم این گوشه شماها هم بدمینتون بازی کنید و فکر کنید وسط پارکید
. مامانم : نمیشه آش سیزده رو باید بیرون خورد . ساسا : مامان جان بریم تو این گل و شل زیرانداز بندازیم کف زمین بشینیم به آش خوردن مردم نمی گن عجب آدمای سرخوش احوالین ! مامانم : به مردم چی کار داری روز سیزده رو باید از خونه بیرون رفت که نحسیش بهت نیافته ! من : پس حتما سیزده به در پارسال من تو خونه بودم و توهم زدم که بیرون رفتم
! به به : منم حالش رو ندارم بیام بیرون حوصله ی سرماخوردن و مکافات بعدش رو ندارم . مامانم : بلند شید جمع کنید راه بیافتیم
. مامان جونم قربونش برم به خودم رفته وقتی یه کاری می خواد بکنه هیچ احدالناسی نمی تونه جلودارش باشه یعنی اگه خدا هم بهش بگه نکن بازم میکنه . آش و آجیل و میوه و کاهو سکنجوین و ...... رو گذاشتیم پشت ماشین و یا علی مدد . شهی : بابا بریم یه جایی که زمین بازی داشته باشه
. به به : آخه تو این بارون می تونی بازی کنی بریم یه جایی که خلوت باشه ! مامان : نه جاهای خلوت دلگیره بریم یه جایی که شلوغ باشه . ساسا : بریم کوههای اطراف نمای تهران معلوم باشه . بابام : نیلوفر تو چی می گی ! من : فرقی برام نمی کنه ! ساسا : حالا افتخار بدید نظرتون رو بفرمایید
! من : بریم یه جایی که از این گاری های چاقاله بادوم و زغال اخته داشته باشه . همه جای شهر رو دور زدیم و اونقدر ایراد گرفتن که اینجا زمینش کجه و اونجا روی درختش یادگاری نوشتن و ..... تا بارون بند اومد و آخر سر رفتیم کوههای پشت درکه . بابامم از درکه واسم یه عالمه چاقاله بادوم خرید که غصه نخورم
. آفتابی رو زمین پهن شده بود که اصلا انگار نه انگار نیم ساعت پیشش هوا اونجوری قمر در عقرب بوده
. یه کمی با بابام والیبال بازی کردیم
و داغ دلم تازه شد بازیم عینهو بچه ها شده دیگه خودمم از خودمم خجالت می کشم که اینقدر پس رفت کردم
. مامانم : .... ( بابام ) بیا اون بچه رو ولش کن جون نداره توپ بزنه . بابام : جون داره خوبشم داره ! ساسا : آره بابا ولش کن تعطیلاتش داره تموم میشه دپرسه ! من : اتفاقا خیلی هم حالم خوبه خیلی هم جون دارم
! وقتی ام که اومدم نشستم مامانم به زور یه عالمه غذا ریخت تو حلقم هر چی هم گفتم نمی تونم بخورم فایده ای نداشت . مامانم : می ری اونجا منم بالا سرت نیستم تو هم که به خودت نمی رسی ! به به : اونموقع که اصفهان بودم از بس یخچالم رو پر می کردم درش باز نمیشد . من : منم یخچالم رو پر می کنم ولی حوصله ی خوردنش رو ندارم
. ساسا : بخور عزیز جان بخور و اینقدر تن و بدن ما رو اینجا نلرزون . من : جون من یه نمه از اون لرزشا الان بیا
! ساسا : الان که داری جای 10 نفر آدم می خوری ! مامانم : نوش جونش . من :
( یه شکلک واسش در آوردم ) .ساسا : لوسی دیگه دست خودتم نیست از بچگیتم همین بودی
. من :
. ساسا : واقعا که
آخ که چقدر دلم می خواد نفس بکشم . دلم می خواد نفس بکشم یعنی دلم می خواد دراز بکشم چون به قول خودش ماها اسیر این مبل و صندلی ها شدیم و حالا هر وقت می ریم بیرون براش فرقی نمی کنه کجا باشه پارک _ جنگل _ صحرا و .... رو زمین دراز می کشه
. بعدشم با شهی و به به رفتیم دور و اطراف گشت زنی و یه عالمه گلای کوهی جمع کردیم
. برگشتنی هم یه ماشین که سر نشیناش از این پسر الافا بودن پیچیدن جلو ماشینمون و از همونجا بابام شروع کن به خودشون و پدرمادرشون و جد و آبادشون لعنت فرستادن که می کشن و می خورن
هار می شن می یان تو خیابون نمی فهمن چی کار می کنن ......
(امروز ظهر ) شهی نشسته زنجه موره می کنه
که موبایل می خوام . به به : بچه تو موبایل می خوای چی کار ؟ شهی : همه دارن کسری داره نهال داره ( دختر خاله و پسر خالم ) فقط من ندارم
! من : تو که حساب بانکیت داره می ترکه
فردا صبح می ریم دو زار ازش کم کن بریم برات موبایل بخرم . شهی : مگه خودت اینهمه چیز می خری از حسابت پول بر می داری
. به به : خب به بابا بگو تو که هر چی بگی یه ساعت بعد واست حاضر آمادست همین پریروز بابا واسه اتاقت تلویزیون خرید
! شهی : به تلویزیون منم حسودیت میشه
. به به : ماها چی بودیم این چیه
! بابام در رو باز می کنه می یاد تو . بابا : چی شده چرا گریه می کنی ؟ مامانم : موبایل می خواد ! بابا : به خاطر یه موبایل داری گریه می کنی ؟ دست می کنه تو جیبش گوشیش رو در می یاره می گه : بیا مال تو . شهی : نه از اون مدلی که کسری داره می خوام
. من : ماشالا رو رو برم
. بابا : بعد از ظهر می ریم برات می خرم گریه نکن . مامان : فردا هم تولد به به ست یادت نره . بابام ساعتش رو از دستش باز می کنه می گیره جلو به به می گه : بیا اینم مال تو
. مامانم : هفته ی دیگه هم تولد نیلوفره . بابام عینکش رو در می یاره می گیره جلوم می گه : بیا اینم مال تو
. مامانم : حالا که داری بذل و بخشش می کنی اون دفترچه حساب بانکیتم بده به من . بابام :
.
خیلی تعطیلات خوبی بود خیلی بهم خوش گذشت با اینکه امسال تهران موندیم ولی خیلی حال کردم هر چند که اولش تصمیم گرفته بودن که چند روز بریم شمال ولی از بس خودمو قرمه قیمه کردم که من از همونجا می یام چهار روزم که تعطیلم بازم باید برم اونجا که به خاطر من از شمالی که اونقدر دوسش دارن گذشتن . یه چیزی می خوام بگم ولی بین خودمون باشه ها یه ذره ی خیلی خیلی کوچولو به اندازه ی سر سوزن دلم برا دانشگامون تنگ شده
.
پی نوشت : خانوم دکتر ۶۸ ای جوابتون رو تو کامنت دونیم دادم .

سلام
. حال و احوال ؟ می دونم که بی صبرانه منتظر اعلام نتایج هستین خب منم بیشتر از این منتظرتون نمی زارم و جواب درست رو اعلام می کنم : یک ... دو ... سه صدا می یاد .. یک ... دو ... تخم مرغ آبی با خطوط کوچیک زرد ( اولیه از دست راست ) هنر دست اینجانب می باشد
. ۵ نفر درست جواب دادن : دکتر حمیده و دکتر سعید و بروبکس ( با اینکه برای اولین بار بود که برام کامنت می زاشتن ولی با توجه به اینکه کل وبلاگم رو خونده بودن دقیقا زدن به هدف ) و سحر (دقیقه ۹۰ بعد از اینکه خواب دید درست جواب داد ) و ناعمه دوست گلم . ناعمه رو تو وبلاگم دو جا با اسم ( نعیمه ) آوردم همون هم خوابگاهیم که دندانپزشکی می خونه و بچه ی گرگانه و از شانس درست و درمونم زد و این ترم انتقالیش درست شد و از دانشگامون رفت ( دست راستش بر سر من
) دلیلی هم که برای انتخابش واسم اس ام اس زد این بود : ......... می دونی چرا گفتم ؟؟ چون تو آروم و با احساسی و آبی رنگ آرامش بخشیه ........ همین جمله ات برام یه دنیا ارزش داره عزیز دلمممممممم . اصلا فکر نمی کردم کسی متوجه آرامش درونیم شده باشه ولی تو بعد از 4 ماه زندگی با من به خاطر درون زلالت تونستی اینو تشخیص بدی . نه اون ترمی که با هم هم خوابگاهی بودیم و هر روز همدیگه رو می دیدیم نه الانی که روزی شونصد مرتبه بهم اس ام اس می زنیم روم نشده بهت بگم که خیلی دوستت دارم
ولی خوشحالم که اینجا رو می خونی و می تونم از همین جا بهت بگم . به قول معروف : هر کسی از ظن خود شد یار من .
من فقط موندم تو کف کسایی که گفتن اون قرمزه ( که تو عکس یه کمی صورتی افتاده ) مال توئه
. یعنی اگه اون مال من باشه پس مال شهی کدومه
؟؟!! تخم مرغ ها به ترتیب از راست به چپ : نیلوفر خوکشله _ شهی _ ساسا _ به به .
پرادو رو هم گذاشته بودم کنارا ولی چون دیدم چند نفر درست جواب دادن دیگه نمی تونستم که بزنم خورد و خاکشیرش کنم و هر تیکه اش رو به یه نفر بدم بردم فروختمش و با پولش کیف و کفش خریدم ( بچه پرروی درغگو هم خودتی
)
آهان راستی تا یادم نرفته اینو بپرسم که به نظر شماها چطور ممکنه یه آدم عاقلی از وبلاگ یه نفر خوشش نیاد بعد بیاد وقتش رو بزاره و نوشته هاش رو کلمه به کلمه قورت بده ؟؟ موندم به خدا والا من اگه نوشته های کسی بره رو اعصابم عمرا اگه صفحه اش رو باز کنم بعد دیروز برام کامنت اومده که چه وبلاگ لوسی داری !! نخون قربونت برم . نخون . مگه بیکاری وقتت رو سر خوندن این لوس بازی ها می زاری ؟!
دیروز بعد از ظهر ساحل ( دوست ساسا ) اومد خونمون و گفت بچه ها شام بریم بیرون
. ماهم که شام خونه ی پسر عمه ی بابام دعوت داشتیم بیخیالش شدیم و قرار شد مامان و بابا و شهی بدون ماها برن ولی از اونجا که ساحل عاشقه شهی
( ساحل جون ببخشید داداشمون یه کمی سنش کمه مادر و گرنه زودی براتون آستین بالا می زدیم
) چهل بار از حضورشون خواهش و تمنا کردن تا آقا هم راضی شدن با ما بیان
تازه به این شرط که شام براش یه پیتزا بخریم و اجازه بدیم با سس زیاد بخوره آخه الهی قربونش برم به قول دکتر تغذیه اش چاقی کاذب گرفته و رجیم داره ما هم که از دار دنیا فقط همین یه دونه داداش رو داریم اکی گفتیم و یه امشبه رو بیخیال رجیم مجیم داداش شهی شدیم و بای بای ما رفتیم
. جلوی در ساحل گفت : نیلوفر اگه می خوای تو بشین پشت فرمون . منم که عشق نشستن پشت فرمون ماشینای گرون رو دارم
با کمال میل رفتم پشت فرمون و ساسا هم گفت : منم باید پیشش بشینم یه وقت دچار هیجانات آنی نشه جوون مرگمون کنه
و اومد کنار من و ساحل و به به و شهی رفتن پشت . من : وقتی می گن هیچ گرونی ای بی دلیل نیست همینه دیگه عجب فرمونی داره مثل پره
! ساحل : قابل نداره ! من : از کیسه خلیفه می بخشی مگه مال خودته که می گی قابل نداره
. ساحل : مال بابامم که باشه قابل تو رو نداره ! من : بچه مایه دارا که از این بذل و بخششا نمی کنن
.ساسا : نیلوفرررر ( این جور نیلوفرررر گفتن یعنی ساکت باش
) ساحل : چی کارش داری بزار راحت باشه . به به : نیلوفر صدای نوار رو کم کن . صداش رو کم کردم . به به : کمتر ! من : از این کمتر نمی تونم . به به : ساسا یه چیزی بهش بگو
! ساسا : مگه این گردن کلفت از من حساب می بره که یه چیزی بهش بگم
. یه صدای نیمچه خشنی از پشت در اومد : کمش کن
! شهی جان اصولا جلو غریبه ها ساکته ولی بچم چون اخلاقای پیرمردی داره وقتایی که از دست کارای ما خیلی حرص می خوره دیگه غریبه و آشنا سرش نمیشه . من : وای ترسیدم تپله کاذب
و صدای نوار رو کم کردم . اول که رفتیم دارآباد بعد مثل این دارآباد ندیدها تو خیابوناش گم شدیم
و از هر طرف که می اومدیم سر از همون دوراهیش در می آوردیم . منم که اعصاب مصابم خط خطی شد پام رو گذاشتم رو گاز
. ساحل : نیلوفر تو رو خدا ما آرزو داریم
ساسا : آره والا آرزوی دیدن فارق التحصیلت رو داریم تو رو جون .... یواش برو
. ساحل : .... کجایین جلو اینو بگیرید
. من :
.به به : بچه ها مسخره بازی درنیارین نیلوفر یواش برو
. منم پامو فشار دادم رو گاز که بیشتر بترسه . به به : صد بار می گم با شما دیوونه ها نیام بیرونا
! ساسا : داداش حال و احوال شما چطوره ! شهی :
.ساسا : داداش با شمام ! ساحل : قربون این جذبه ات برم مرد کوچک و یه بوس گنده کردش ( لوپ داداشمون رو کندی دختر دهه
) خلاصه رفتیم پارک جمشیدیه
. دم درم از این خواهرای کلاغ سیاه و برادرای م ق دس وایساده بودن که پاچه ی زن و بچه ی مردم رو بگیرن . فکر کنم ماها رو متر کردن که یه ایرادی ازمون بگیرن ولی نتونستن . آخ جون اونقدر حال کردم
که اینجوری ضایع شدن . آخه آدم چی بگه اینهمه دزد و قاچاقچی و معتاد و فاسد و ... دارن تو خیابونا وول می خورن هیشکی نیست هیچی بهشون بگه بعد می یان زل می زنن تو صورت زن و بچه ی مردم که چرا روسریت عقبه حالا جالبیشم اینه که برادره م ق دس می بینه و به خواهر م ق دس اشاره می ده که تو بهش پارس کن البته اینم بگم که این ادا اصولا فقط تو تهرانه و گرنه من حتی یه بارم تو شهرستان یه همچین چیزایی ندیدم
خلاصه که تو پارک یه کم پیاده روی کردیم و چربی سوزوندیم
از اونورم رفتیم سینما ( به همین سادگی ) رو دیدیم البته ساسا و ساحل که همون زمان اکرانش تو جشنواره رفته بودن ولی به خاطر ما یه بار دیگه اومدن . خیلی فیلم محشریه واقعا دیدنش واسه هر خانومی لازمه و به همون اندازه واسه هر آقایی بی فایده چون به نظرم هیچ مردی نمی تونه ارتباط حسی لازم رو با این فیلم برقرار کنه واقعا جایزه سیمرغ بهترین فیلم سال حقش بود . من که کلی روحم تازه شد
فکر کنین تو سینما ردیف پشتی مون چند تا از این پسر مظلوما
نشسته بودن بعد یه جای فیلم که طاهره ( بازیگر فیلم ) داشت ریمل می زد یکی از این مظلوما بلند به بغل دستیش گفت : چه سایه ای می زنه
منم نیشم تا بناگوشم باز شد
و خیلی دلم می خواست برگردم از اشتباه درش بیارما ولی خب نمیشد که . جدا بعضی از این پسرا چقدر شوتن
بعدشم رفتیم ( در به در ) و ساسا یه حالی به احوالات جیب مبارک داد و ما هم یه حالی به احوالات شکم مبارک
. شهی جون هم که کم مونده بود بره سس میز بغلیا رو هم برداره بریزه رو پیتزاش ! فکر کنم آخر شب یه دوکیلویی به اضافه وزنش اضافه شد .
پی نوشت : سحر جون و مرجان جون بعد از تعطیلات با کمال میل بازی هاتون رو انجام می دم .

سلام . چطور مطورین ؟ ما هم بد نیستیم یعنی خوبیم چرا خوب نباشیم در جوار خانواده و فامیل مگه میشه بد بود ! صبح تا شب که عید دیدنی می ریم و عید دیدنی می یان شب تا صبح هم اس ام اس بازی می کنیم ... می گذره دیگه خیلی خوش هم می گذره ! ولی عجب اتیکت دکتری بهمون خورده و بی خبریم
. ما تو فامیلای نزدیکمون پزشک نداریم دکترای رشته های دیگه داریم ولی پزشک نه . فکر کنین طرف خودش دکترای علوم آزمایشگاهیه بعد همچین به من می گه خانوم دکتر که انگار با یه متخصص طرفه . آی حرص می خورم آی حرص می خورم یعنی چی مگه من اسم ندارم که اینجوری می کنن ! چه خبره بابا به دانشجوی سال اولی که دکتر نمی گن ( سوتفاهم نشه برای دوستایی که واسم کامنت می زارنا من خودم از همه بیشتر تو کامنت گذاری هام و وبلاگم این کلمه رو استفاده می کنم ولی خب دنیای مجازی با دنیای واقعی فرق داره ) پریروز داییم و عروس و دوماداش اومده بودن خونمون منم رفتم سراغ چایی آوردن
. مامانم عاشق این کتری قوری های چینی و جینگولیه که چایی ریختن باهاشون مصادفه با لرزیدن صد پشت آدم تو گور منم که کار بلد خونه دار کدبانو .... هی می اومدم این کتری رو خم کنم آب جوش بریزم تو فنجونا درش کنار می رفت و بخارش می زد به دستم رفتم دستگیره ی بزرگتر ورداشتم بلکه جلوی بخار رو بگیره فایده ای نداشت دمکنی برداشتم فایده ای نداشت و همچنان تا کتری رو خم می کردم بخارش می زد به دستم
خلاصه کتری رو گذاشتم رو گاز و درش رو برداشتم که بخاراش بیان بیرون حالا این بخارا هم فیلمشون گرفته بود و فس فس کنان جون می کندن تا بیان بیرون منم سرم رو آوردم کنار کتری و شروع کردم به فوت کردن . ساسا : چی کار می کنی ؟ من : آبش خیلی جوشه ببین دستم رو چی کار کرد فوت می کنم بخاراش زودتر بیان بیرون و دست بخار گرفتم رو که قرمز شده بود نشونش دادم تا دلش بسوزه . ساسا : برو کنار خودم بریزم به جای درس خوندن یه کم کار یاد بگیر ! من : واقعا به نظرت من درس خونم . ساسا : این سینی رو ببر مواظب باش رو سر کسی نریزی . منم سینی رو بردم تازشم رو سر هیچکس نریختم ولی وقتی همه فنجوناشون رو برداشتن سینی شده بود دریای چایی خب به من چه تقصیر مامانمه که می ره از این فنجون اسقاطیا می خره که تهش سوراخه و گرنه من که سینی رو درست دستم گرفته بودم
.
مشغول سخنرانی در مورد طوفان جون ( جسد اتاق تشریمون که قبل از وفاتش اسمشو روی بازوش خالکوبی کرده بوده و خدا بیامرز خیلی جسد بی آزار و مظلومی هم هست
) بودم که پسر دایی جان پرید وسط حرفم : آدم لذت می بره نیلوفر صحبت می کنه ! چه بیان شیوایی ! هر چی فکر کردم چی گفتم که ایشون لذت بردن یادم نیومد یحتمل اگه یه آدامسم می نداختم تو دهنم و حرف می زدم باز هم رو حساب اتیکتی که روم اومده همین تشخیص رو می دادن .... پسر دایی جان : ببینید ... آقا ( بابام ) وقتی آدم با قشر فرهیخته و متفکر اجتماع همنشین میشه چقدر تغییر می کنه . من و ساسا و به به :
![]()
بند هم نمی یومد حالا هی بهم نگاه می کردیم و زیر لب حرف می زدیم و دوباره قهقهه
پسر داییم که طفلکی ماتش برده بود به غش و ریسه های ما
. مامانمم هر چی چشم غره می رفت نمی تونستیم نیشمون رو ببندیم . بابام : حالا اینا تازه اول راهن شما فکر کن دو ساله دیگه چی می شن ! ساسا که اشکش در اومد بعدشم در گوشم یه چیزی گفت که فکم افتاد بس که هر هر کردم حالا بعد از اونهمه هر و کر دخترداییم می گه : تو چقدر خشن شدی آدم ازت می ترسه . من : وا خوبه همین چند وقت پیش اومدم خونتون اونموقع خشن نبودم . دختردایی : اونموقع سرمون شلوغ بود نتونستم خوب روانشناسیت کنم خانوم دکترررررررررر
! به به اومد از کنارم رد شد و پاشو گذاشت رو پام . من : آخ پام . به به سرش رو کرد تو گوشم : ببخشین خانوم دکتر پاتون درد گرفت الهی بگردم دور پاتون خانوم دکتر . از اونور پسر کوچولوی دختر داییم دوویده طرفم می گه : خاله یه لیوان آب می دی ؟! اول که فکر کردم با ساسا یا به به ست بعد دیدم با چشای خوکشلش زل زده بهم منم ذوووووووق زده که خاله شدم بغلش کردم بردم بهش آب دادم یه وقت فکر نکنین همین بچه چند ماه پیش بهم گفت : نیلوفر بیا باهام فوتبال بازی کن
! همه مشغوله صحبت کردن بودن که به به بهم اشاره کرد پاشو پذیرایی کن منم رفتم با یه دستم باقلوا گرفتم و با اون یکی دستم کاکائو و بردم جلو زنداییم اونم یه باقلوا برداشت گفت : مرسی قربونت برم . من : کاکائو هم بردارید خیلی خوشمزس . زندایی : نه دیگه دست خانوم دکتر رو نمیشه رد کرد و یه کاکائو برداشت
. می دونم از محبت زیادشون که این عنوان مقدس رو به من می بندن ولی هر کی ندونه خودم که می دونم خیلی مونده تا ما دکتر بشیم .
ما چهار تا هرسال برای سفره ی هفت سین یکی یه دونه تخم مرغ رنگ می کنیم بعد به همه می گیم حدس بزنید هر تخم مرغ کار دست کیه و هر کسی رو حساب شناخت و فکرایی که در موردمون داره نظر می ده حالا عکس این چهار تا تخم مرغ رو می زارم اینجا و شماها فقط حدس بزنید که کدومش رو من رنگ کردم !!! یه دستگاه پرادو گذاشتم کنار که هر کی درست حدس زد به عنوان عیدی تقدیمش کنم ( بچه پروی دروغگو هم خودتی
)

سلامممممم
. عیدتون مبارکککککک
. صد سال به این سالا
. خوبید خوشید سلامتید
؟
من از بیشتر شماها کوچیکترم پس یالا عیدی ! عیدی می خوام ! ترجیحا وجه نقد باشه خودتون که می دونید چقدر پولکی ام
!
عیدی من یادت نره
بوسه ی من یادت نره ( آقا چی کار می کنی برو عقب باز ما دو زار خندیدیم
)
گل واسه من یادت نره
عیدی من یادت نره
چی کار می کنید با مهمون بازی ها ! من که دیگه دست و پام مال خودم نیست یعنی جنازه ی اتاق تشریحم
!
ما که امسال همون روز اول شیرین کاشتیم
. پنج شنبه ظهر مامانم داشت حرص می خورد که الان به داییم ینا بر می خوره که چرا قبل از ظهر نرفتیم خونشون و زشته و بزرگترن و همه اونجان بعد ما به خاطر شماها که شیش ساعت حاضر شدنتون طول می کشه باید بعد از ظهر بریم و ..... ساسا و به به که پا شدن رفتن بالا
( ما تو دو طبقه زندگی می کنیم ) بابامم داشت تلفنی به دوستاش تبریک می گفت منم رفتم تو اتاق سراغ اس ام اس بازی
و کارم که تموم شد برگشتم تو هال که بابام نبود و مامانم تو آشپزخونه مشغول کاراش منم کنترل رو گرفتم و از این کانال به اون کانال تا رسیدم به شبکه ی ج ا م ج م ( اونور آبی ) که کامران و هومن رو آورده بودن و داشتن ازشون مصاحبه می کردن
. منم جیغغغغغغغغ مامان ببینشون چه گوگولی شدن
! مامانم : آره . رفتم آیفن طبقه بالا رو زدم : بیاینننننن کامران و هومن . ساسا و به به شیرجه زدن پایین . ساسا : تازه شروع شده ؟ من : نمی دونم همین الان زدم . به به زد زیر آواز
: من اگه نباشم کی واسه همیشه تو رو می پرسته ..... یه لحظه شهی از اتاق در اومد و یه نگاه موذیانه ای بهمون کرد
منم اونموقع فکر کردم که وقتی بابام رفته پارکینگ این چرا دنبالش نرفته که همیشه مثل این جوجه اردکا دنبال بابامه ولی اونقدر رفته بودم تو کف این دو برادر که بیخیال شهی شدم
. کامران داشت حرف می زد که ساسا گفت : آدم کیف می کنه این بشر حرف می زنه چقدر آقاست ! به به : نه بابا شبیه اوا خواهراست هومن بهتره ! من : هر دوتاشون گلن اه ......... ( مشمول قانون خودبستگی ) مشغوله سخنرانی بودم
که بابام اومد تو هال . منم درجا لال شدم
. ساسا و به به هم از من لالتر 
. وای داشتم می مردم ماها عمرا اگه جلو بابامون یه همچین ابراز احساساتی بکنیم اونم واسه این جوونا . بابام رفت تو آشپزخونه و صدای شیر آب اومد و ..... مامانم : بیاین ظرفای ناهار رو بچینین
. منم رفتم شهی رو کشیدم تو اتاق که وقتی داشتم جیغ می کشیدم واسه چی نگفتی بابا تو خونست
؟؟ شهی : خودت نپرسیدی اگه می پرسیدی می گفتم
. مطمئنم که شهی مخصوصا نگفت بابام تو اون یکی اتاق داره نماز می خونه که ماها رو ضایع کنه
. سر ناهار کانال همچنان روی شبکه ی کامران و هومن جونم بود که مجریه ازشون پرسید : شماها دوست دختر دارید
؟ کامران : نه من تا حالا نه نامزد داشتم نه ازدواج کردم و فعلا هم قصدش رو ندارم . بابام : تو با این موی بلند و اون قیافت زن می خوای چی کار برو شوهر کن !!!! ساسا :
به به : بابا اگه این پسرت بود چی کار می کردی ؟ بابا : تو خونه راش نمی دادم . به به : فقط به خاطر اینکه موهاش بلنده
؟؟؟ بابا : پسری که انگشتر بندازه و ابرو ور داره مرد نیست . ساسا : این چیزا دلیله خوبی و بدی نمی شه . بابا : غذاتو بخور
. من که با اون خود گشودگی های مفتضحانه ای که کردم ترجیح دادم نه حرفی بزنم نه سرم رو بلند کنم
. حالا خیلی هم حرفای بدی نزدما اگه دچار خودبستگی نشده بودم می گفتم چه افاضاتی فرمودم
ولی به هر حال خب آدم خجالت می کشه جلو باباش
.......
الانم برم بخوابم
که فردا یه طایفه ی عظیمی ناهار خونمونن
.
مواظب خودتن باشید
. فعلا بای بای
پی نوشت : بچه ها من ساعت کامپی رو یه ساعت بردم جلو ولی نمی دونم چرا وقتی دارم کامنت می زارم همون ساعت قبلی ( یه ساعت قبل ) رو تو کامنت درج می کنه ؟ اینجا کسی هست که دستم رو بگیره و کمکم کنه ؟ احساس می کنم در خانه ی خانوم هاویشان سرگردانم بین این زمان های مختلف !