تبليغاتX
دانشگاه با طعم باران

دانشگاه با طعم باران

سالهای دور از خانه

سلام چطور مطورین ؟ من که توپ توپم . اول از همه می رم سراغ بازی ( عشق این بازیای وبلاگی آخر منو می کشه )

جناب دکتر حامد ( 78 ) و خانوم دکتر سپیده لطف کردن و بنده رو به یه بازی واحد دعوت کردن .

اگه بدونید ۲۴ ساعت دیگه قراره بمیرید چه کار می کنین ؟

اول از همه می رم سالاد الویه گیر می یارم و تا خرخره می خورم بعدم به مامانم می گم برام خورشت کدو و فسنجون و قرمه سبزی درست کنه (می خوام دمه آخری مزه ی همه ی غذاها زیر زبونم باشه  ) ماشینو ور می دارم می رم تو همت تا جایی که می تونم گاز می دم از اونورم می رم امام زاده صالح التماس دعا بلکه کمی تا قسمتی از گناهام بخشوده شه  بعدشم می رم مامانمو بر می دارم می ریم دربند جوجه می زنیم به بدن از اونورم می رم ذرت مکزیکی و آیس پک می خرم و سعی می کنم به زور بچپونم تو شکمم بعدشم می یام خونه می شینم پای تلفن با دوست جونام می حرفم آخرشم آلبوم بچگیم رو نگاه می کنم و میرم پیش مامانم می خوابم تا ..... !

وای چه وحشتناک . نه خدا جون می خواهم زنده بمانم یه وقت منو نکشیا ! از طرف منم همه ی دوستای لینک شدم دعوتن هر کی دلش خواست این بازی رو انجام بده .

شنبه صبح امتحان مید ترم نورو آناتومی داشتیم . مید ترم که چه عرض کنم 7 نمره ی ترم رو داشت و مجبور شدم یه سفر یه روزه و بسیار بسیار هیجان انگیز به ولایت دانشجویی داشته باشم . 5 شنبه آخر شب راه افتادم و 4 صبح جمعه رسیدم خوابگاه . بدبختی اینجا بود که یادم رفته بود به بچه ها بگم دارم می یامو کلیدو بزارن این ور در واسه خاطر همین یه ساعت موندم پشت در . هر چی هم زنگ می زدم تنبلا از جاشون تکون نمی خوردن بیان درو باز کنن تا آخر ریحان جونم  زحمتشو کشید . بعد هم یه خورده خوابیدم تا بعد از ظهر که فافا ( دوست و همکلاسیم که بچه ی گرگانه ) اومد پیشم و با همدیگه 4 ساعــــــــــــــــــت تموم درس خوندیم  .

شنبه صبح تو دانشگاه از جلو در اتاق حراست که رد می شدم چشمم خورد به آقای حراستی  که چپ چپ داره نگام می کنه منم پیش خودم گفتم : نه بابا دلت شور نزنه خیلی وقته روابطمون حسنه شده و با هم سلام و علیک داریم دیگه عمرا اگه بهت گیر بده ! آخه اون اولای سال همش ازم ایراد می گرفت و حتی یه بار به روپوش سفیدم گیر داد و گفت : این روپوش سفیدت هم کوتاهه هم چاک داره ! حالا انگار ماله بقیه خیلی بلنده  منم که این جور مواقع اصولا گوشام نمی شنوه . نه خداییش قبول دارم یه کم قرتی هستم ولی دیگه تو شمال خیلی مراعات می کنم مخصوصا تو دانشگاه . همیشه هم ساده ترین چیزا رو واسه دانشگاه می خرم ولی نمی دونم چرا اینقدر تو چشم می یاد . یه ماهه پیش تندیس رو زیرو رو کردم تا یه مانتوی ساده ی قهوه ای گیر آوردم که فقط آستیناش کوتاه بودو از این ساقای دست خریدم واسه زیرش خلاصه بعد از یه ماه که این مانتو رو می پوشم آقای حراستی  صدام زد که : خانوم من چند بار دیگه هم شما رو با این مانتو دیدم ولی هیچی نگفتم  . من : این چه ایرادی داره ؟ حراستی : مانتوی شما اصلا دانشجویی نیست ! بعدشم یه برگه ی سفید گذاشت جلوشو گفت : بزار یکی یکی نکات یه دانشجو رو برات بنویسم که رعایت کنی ! 1) مانتو باید بلند باشه . 2) مانتو باید گشاد باشه . 3) مانتو باید آستین داشته باشه ( حالا اینا رو می نوشت منم که نیش باز  برگشتم می گم : من که آستین دستم کردم . گفت : نه اون خوب نیست ) . 4 ) مانتو نباید چاک داشته باشه ( منظورش روپوش سفیده آزمایشگاهم بود ) . 5 ) شلوار باید بلند باشه ( شکر خدا این یه قلم دیگه بلند بود ) .  6 ) جوراب نباید کوتاه باشه ( شکر خدا اصلا جوراب پام نبود و کفشم عروسکی بود ) . 7 ) لاک ممنوع ( لاکم این رنگی بود ) 8 ) آرایش ممنوع ( اینجا بود که چشمم داشت چار تا می شد آخه من تو دانشگاه خیلی کم آرایش می کنم  خود حراستیه هم برگشت گفت : جسارت نباشه ها این مورد مربوط به شما نمی شه ! کلا نوشتم ) . 9 ) موی سر باید داخل مقنعه باشه ( عمــــــــــــــــــرا ) . من : آقای ... یه باره بگین چادر سرت کن دیگه ! حراستی : نه ببین من به خاطر خودتون می گم شما خانوم محترمی هستی این طور مسائل رو هم باید رعایت کنی . منم چشمم به این ورقه ی موارد بودو دلم می خواست ورقه رو ازش بگیرم بیارم به دفتر خاطراتم بچسبونم ! من : آقای ... می شه اون برگه رو به خودم بدین ؟ حراستی : چرا ؟ من : می خوام نشون مامانم بدم . حراستی : بزار درستش کنم . بعدش شروع کرد یه سری کلمات رو خوش خط کردن و ... ولی حراستیه خوبیه ! خیلی مهربونه ! من که ازش راضیم خدا هم ازش راضی باشه . بعد از ظهرشم با ( س ) بلیط داشتیم برا تهران و قرارمون تو ترمینال بود که رفتم ساندویچ و دوغ خریدم واسه تو راه (س) هم که منو با دست پر دید داشت ذوق مرگ شد چون اون روز اونقدر تو هیرو ویر امتحان بودیم که ناهار نخوردیمو برگشت گفت : باورم نمی شه غذا گرفتی !! من : نیلوفر هرگز شکمش رو فراموش نمی کنهFlower ! تو راهم یه عالمه تمشک خریدیم و یه سره خوردیم و حرفیدیم .

راستی تا یادم نرفته اینو هم بگم که اینقدر نیاین برا من کری بخونین که ضایع شدی آلمان باخت و هه هه هه ایتالیا باخت . من تا آخر عمرم طرفدار این دو تیم هستم حتی اگه ببازن ! نه جدا وقتی بالاک و بوفن هستن من برم طرفداری چه تیمی رو بکنم حالا اگه یه روزی روزگاری این دو تیم مقابل هم قرار بگیرن چون یه ذره بالاک رو بیشتر می دوستم طرفدار آلمان می شم !

مبارکتون باشه استقلالی ها

من رو می تونید اینجا هم بخونید .

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 0:40 قبل از ظهر  توسط نیلو  | 

شکلک

تاکیدیه : خوانندگان محترم توجه داشته باشید که یک وقت خدای نکرده فکر نکنید شکلک هایی که برای دکتر سینا گذاشتم به این معنیست که ایشون شدیدا درسخون هستند . نخیر اصلا و ابدا ! این بنده هستم که مدام در حال تهیه و تنظیم مقالات علمی و رفتن به کنگره های علمی و ..... هستم . ایشون فقط و فقط کتاب های غیر درسی مطالعه می فرمایند ( آخه دکتر تو چقدر تنبلی )

سلام علیکم  Cheerleader

من الان یک عدد نیلوفر خوشحالم . چرا ؟ خب معلومه یه دور کامل که همه ی درسامو خوندم بعدش هشت دور دورشون کردم بعدش شکلاشو یاد گرفتم بعدش زیر نویسا رو حفظ کردم بعدش جزوه هامو کتابامو ورق ورق کردم گذاشتم سر سفره به جای نون تیلیت کردم تو آبگوشت خوردم . به همین راحتی Flower! الانم احتمال صد در صد می دم شاگرد اول کلاس شم یعنی اگه شاگرد دوم شم می زنم یه بلایی سر خودم می یارم ! باور کنید راس می گم اصلا دروغ تو ذات من نیست !

ساقی جون یه بازی انجام داده و همه رو به این بازی دعوت کرده .

بازی شکلک ها

قواعد این بازی :

- براي هر كدوم از وبلاگ هايي كه دوست داري شكلك بذار .

- شكلك به كنايه و با شوخي ٬  حال و هواي كلي وبلاگ و نويسنده وبلاگ رو نشون ميده ( و البته ٬ نه نويسنده رو جدا از وبلاگش ) .

-اگه كسي دوست نداشت شكلكشو بردار .

-اونايي رو كه دوست داري به اين بازي دعوت كن .

خود ساقی برا من این شکلکا رو انتخاب کرده :           

دکتر مسعود ( دژاوو )                        Photographer               دکتر فرانه ( ایرمان )        دکتر  hhz                  دکتر ژاندارک      Reading a Book       دکتر محمد ( گل پسر )              دکتر حامد (۷۸)                                    دکتر سارا ( جراح دیوانه )                     دکتر مهناز ( نیش عقرب )           دکتر خانومی               دکتر  crescendo              دکتر سپیده ( گمشده در خیال )                            دکتر سینا ( دست نوشته های یک دانشجوی پزشکی )                                 دکتر سعید ( دکتر آینده در غربت )                   دکتر حمیده ( جوراب پاره و انگشت آزاد )                      خط خوردگی صحیح است ( وبلاگ گروهی پزشکان)  ............

 

 

گلبرگ            سحر         Computer                     گلی  Computer         مستانه             Painter      ملوسی            سارا خانومی                             مهشاد                  سارا ناز            خاطره                     دلارام            مینا                 پردیس              نسرین                 محسن خان               ساقی       In Love       Computer                         رز                             مهتابی خانوم                        شهرزاد        

خیلی های دیگه هم بودن که دلم می خواست اسمشون رو این جا بیارم ولی هیچ شکلکی مناسبشون پیدا نکردم . منم همه ی دوستای لینک شدم رو دعوت می کنم هر کی دلش خواست این بازی رو انجام بده .   

من رو می تونید اینجا  هم بخونید ( این کارو از دکتر نم نم (پدر) تقلید کردم نیاین بگین کپی رایت کردی و متقلبی و  .......  خودم دارم اعتراف می کنم )                              

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 0:51 قبل از ظهر  توسط نیلو  | 

زندگی با طعم خوشبختی

سلاممممم . برای فرجه ی امتحانا تهران هستم . به نظر من اگه به جای این فرجه فاصله بین امتحانا رو بیشتر کنن خیلی بهتر و مفیدتره .... به قول به به جون فرجه ی یللی تللی البته اون موقع که خودش دانشجو بود اینو می گفت ولی الان به من می گه : تو چشم همه رو در آوردی با این درس خوندنت تازه ساسا هم می گه : از حالا آیندت روشنه هر کی هم که نتونه تخصص قبول شه تو یکی می تونی . ولی اینا نمی تونن منو درک کنن من خودم سیستم خودمو می شناسم اگه زیادی بخونم گلاب به روتون یا بالا می یارم یا کهیر می زنم یا دور از جونم سکته می کنم یا ... نمی تونم آقا جون نمی تونم خرخونی کنم Reading a Book. چیه مگه ؟ حرفیه ؟ مشکلیه ؟ تازه تجربه بهم ثابت کرده هر وقت کمتر می خونم نتیجه بهتری می گیرم  تازه ترشم دیروز با بابام رفتم دربند و تا آبشار دوقلو بالا رفتم اصلا باورم نمی شد یه روزی بتونم تا اونجا رو برم همیشه وسط راه غش می کردمو ولو میشدم بابامم خیلی تشویقم کرد بعدشم بهم گفت : کسی که می خواد دکتر بشه اول از همه باید سلامتی خودشو حفظ کنه .

خب عزیزان من خوب گوش کنین  که می خوام حرفای جدی مدی بزنم :

بالاخره روزی که منتظرش بودم رسید . مدت ها بود که در فکر ساختن وبلاگ دیگه ای بودم برای مقالات و دست نوشته های ادبی و شعر ( البته قریحه ی شعر گونه ی من خیلی خوب نیست ولی خودم رو راضی می کنه ) وبلاگی که چهارچوبش کاملا متفاوت از ( دانشگاه با طعم باران ) باشه و چیزی باشه سوای خاطره نویسی اما از اونجا که در هر کاری شروع برای من خیلی مهمه و اینکه خشت اول رو چطور بزارم این تصمیم به تاخیر افتاد ..... تا حالا نگفته بودم که عضو تحریریه ی یکی از مجلات دانشگامون هستم و اگه وقت کنم در جلساتش شرکت می کنم جلساتی که شاید یک ساعت حضور در اونجا بسیار پر بار تر از کلاس هاس های درسی مان باشه جلساتی که می نشینیم و بحث می کنیم بر سر مشکلات و ..... به هر حال اسفند 86 برای پاسارگاد ( نام مجله ) مقاله ای نوشتم با عنوان ( روزمرگی ) به این امید که همون پیش از عید چاپ بشه و اولین خشت باشه در وبلاگ جدیدم ولی .... ( آرزوی محالیست ارزش یافتن زمان در این دانشگاه ) و بالاخره چند روز پیش پاسارگاد چاپ شد و من امروز ( زندگی با طعم خوشبختی ) رو ساختم . با نام خدا شروع کردم و با ( روزمرگی ) . ( زندگی با طعم خوشبختی ) رو در فواصل طولانی به روز می کنم شاید هفته ای یا دو هفته ای یک بار . مطمئنا نوشته هام به پای نوشته های دوستان صاحب قلمی که اینجا دارم نمی رسه ولی نهالیست نوپا که می شه به درخت شدنش امید داشت .

( زندگی با طعم خوشبختی = اولین لینک پیوندی هام ) 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 1:52 قبل از ظهر  توسط نیلو  | 

مهمون داری

سلام . چطور مطورین ؟ من که عالی . خیلی خوبم نه اشتباه نکنین آخر هفته رو تهران نبودم پست قبلیمم به عنوان یه خاطره از چند هفته پیش که تهران بودم نوشتم ولی چند روز گذشته خیلی بهم خوش گذشت . سه شنبه شب مری ( هم اتاقی اون ترمم که پرستاری می خونه و این ترم انتقالیش درست شد رفت کرمانشاه ) زنگ زد که اگه آخر هفته خوابگاهین با بابام بیام ببینمتون ! منم خوشحال گفتم : آره هممون هستیم و فردا صبحش که اصلا حس دانشگاهو نداشتم بیخیالش شدمو رفتم یه کم گوجه خیار بخرم که برگشتنه دیدم هوا خوبه دلم نیومد بچپم تو خوابگاه . گفته بودم که خوابگاه ما داخل شهر به حساب نمی یاد و پشتش یه دهاتیه که من همیشه از پنجره ی اتاقم نگاش می کنم و تا اونروز توش نرفته بودم . وای نمی دونید یعنی واقعا نمی تونم بگم چقدر قشنگ بود کوچه های خاکی خونه های کاهگلی و ایوون داری که بینشون درخت و گل و سبزه بودو بچه هایی که تو کوچه ها دنبال توپ پلاستیکی می دوئیدن هوا هم که عطر گل می دادو منم ذوق زده زنگ زدم ساسا و همینجور که می رفتمو و براش تعریف می کردم رسیدم به جایی که فقط شالیزار بود و انتهاش می رسید به جایه پر از دار و درختی که رودخونه ای با یه پل از وسطش رد میشد منم که به عمرم همچین منظره ای رو از نزدیک ندیده بودم بیست بار سر تا ته پل رو رفتمو برگشتم و وسط پل فقط دلم می خواست یکی اونجا بود ازم عکس می نداخت برگشتنی هم بین شالیزارا راه رو گم کردم اصلا نمی دونستم از کدوم مسیر باید برم و چشمم به دهاته بود و می خواستم در امتداد همون مسیر برم که یا می خوردم به یه شالیزار یا به یه چند راهی خلاصه از اونور یه زنه و پسرش منو دیدن و زنه فهمید راه رو گم کردم اومد پیشمو پسرشو باهام فرستاد تا خروجی دهاته منو ببره . خدا خیرش بده اگه نرسیده بود من تا صد ساله دیگه هم نمی تونستم راه اصلی رو پیدا کنم . بعد از ظهرش با ( ش ) که ( پرستاری می خونه و اون یکی خوابگاهه ) رفتیم خرید واسه فردا که مری می یاد همه چی آماده باشه و تقسیم کار کردیم و پخت و پز افتاد به ( زهی ) و خریدا هم من و ( ش ) . شبم ( سودی ) با نت بوکش اومد واحد ما و چند تا فیلم مزخرف رو تا نیم ساعت اولش دیدیمو عوض کردیم تا رسیدیم به ( مرداب آبی ) خیلی قشنگه من که خیلی خوشم اومدو اونو با فیلم ( پرنده ی خارزار ) که یه عمره فکر می کردم 6 تا سی دی و تازگی فهمیدم 8 تا سی دی رایت کردم ببرم خونه البته ما خودمون پرنده ی خارزار رو داریم منتها همون 6 تاییشو ولی این 8 تاییه خیلی کاملتره وای که چقدر عاشق این فیلمم !!! آخر شب که نه دمدمای صبح اومدیم دو دقیقه کپمونو بزاریم Nightکه این مری گیس بریده که می دونه من چقدر رو خوابم حساسم از تو جاده چهل بار تک زد به موبایلم تا منو بیدار کنه منم زدم تو سر موبایلم و خفش کردم تا با آرامش بخوابم  ولی چه خیال خامی مگه تو این خوابگاه چیزی به نام آرامش هم پیدا میشه ساعت 7 صبح مری جونم تشریف آوردن و منم که از سر و صدای بچه ها چشام نیمه باز شده بود می دیدمش که داره با همه روبوسی می کنه و تا اومد سراغم که روی ماهم رو ببوسه گفتم : ولم کن خوابم می یاد . چی کار کنم خب فکر کردم خواب از سرم می پره بعدشم بچم رفت تو هال و اونقدر هر و کر کردن  که ترجیح دادم از جام بلند شم . خودشون که خواب ندارن یکی هم که اعصابش راحته و تخت می خوابه رو هم راحت نمی زارن بعدشم رفتم نشستم سر سفره پیش مری . ( ش ) هم که اصلا نمی دونس تو خوابگاه ما چی به چیه دنبال تهیه و تدارک صبونه بود . منم که خب توقعی ازم ندارن خودشون می دونن که وقتی کم می خوابم حال و حوصله ی کار کردن ندارم و گرنه کدبانوی ماهریم . ( ش ) چند تا کیک صبونه گذاشت سر سفره و رفت کره پنیر بیاره منم به مری گفتم : همینا بستته یا پاشم بازم بیارم ؟ مری : تو پس فردا مادرشوهرتم اومد خونت اینجوری ازش پذیرایی می کنی اگه سیر شدی که شدی اگه نشدی هم باید بشی . وا من جون ندارم خودمو جمع کنم بعد پاشم از تیر و طایفه ی شوهر هم پذیرایی کنم اونم مادر شوهر !! اصلا به من چه خونه ی پسرشه خودش باید بلند شه از خودش و من که افتخار دادم زن پسرش شدم پذیرایی کنه بعد از صبونه مری و ( ش ) رفتن دانشگاشون ولی مری زود برگشت که با من و زهی بره برا یکی از فامیلاشون که تو لاهیجانه و شب می خواستن برن خونشون کادو بخره . رفتیم خیابون م ..... و داخل مغازه مری از یه سوپ خوری خوشش اومدو ما هم واستادیم با خانومه فروشنده چونه زدن که اون طفلکی هم همش چشش به آقای فروشنده بود که داشت با تلفن حرف می زدو نمی تونست تخفیف بده و می گفت : نه از 700 / 19 یه قرون کمتر نمیشه !! از اونور مرده تلفنشو قطع کرد و نمی دونم چرا اونهمه کفری بود که برگشت با حرص گفت : خانوم قیمتای این مغازه مقطوعه ! مری هم 20 تومن داد زنه و من گفتم : دیگه نمیشه که اصلا تخفیف نداشته باشه . مرده : خانوم نزارین یه چیزی رو 20 دفه تکرار کنم مقطوعه ! وا مردک دیوونه ی کچلو نمی دونم پشت تلفن با کی دعواش شده بود که داشت حرصشو سرما خالی می کرد . مری : زهی 300 تومن بقیه ش رو بگیر زودتر از اینجا فرار کنیم . مرده :  ! من و مری ایش و اوش کنان رفتیم بیرون و زهی هم 300 تومنو گرفت و داشت می اومد بیرون که خورد به یکی از گلدونای تزئینی و گلدونه گرومپی افتاد کف زمین . وای دیگه من و مری غش کرده بودیم از خنده اون مرد دیوونه هم که دیگه می خواست بیاد ما رو بکشه و اول رفت گلدونشو از رو زمین برداشت و دید که نشکسته از خونه ما گذشت . پنج شنبه بعد از ظهر مری رفت و من از 24 ساعت جمعه ۲۲ ساعتش رو خوابیدم .

دیشب هم بچه ها جمیعا بسیج شدن که منو بیدار نگه دارن تا درس بخونم . آخه امروز امتحان اندیشه داشتم . سوفی که به شکمم می رسید و برام خوراکی می آورد زهی هم که تایم می گرفت تا مثلا در طول ۱۰ دقیقه ۵ صفحه درس بخونم . خلاصه با کمک بچه ها امروز سر امتحان ورق سیاه کردم .

+ نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1387ساعت 4:55 بعد از ظهر  توسط نیلو  | 

زبان

( تهران / داخل خونه )

یک کاسه گوجه سبز گذاشتم جلمو یه کیلو نمک خالی کردم روشو قرچ قرچ دارم می خورم منتظرم شهی خان که با بابا جان رفته امتحان تعیین سطح زبان برگرده ببینم بعد از این یه سالی که با هزار جور توپو تشر فرستادیمش کانون تو چه گروهی می ندازنش ( زینگ زینگ ) آیفنو برمی دارم. شهی : واکن درو ! می یاد بالا کیفشو پرت می کنه یه گوشه و می گه : انداختنم ترم 1 . من : یعنی یه تستم نتونستی درست بزنی که بندازنت ترم 2 ! شهی : تو به من چی کار داری خیلی بلدی بشین درسای خودتو بخون . من : امیر حسین ( دوستش ) چه ترمی رفت ؟ یهو می زنه زیر گریه می گه : 3 . پیش خودم می گم اگه الان امیر حسینم مینداختن ترم 1 عمرا اگه شهی اینجوری گریه زاری راه مینداخت . مامانم : وقتی بهت می گم بیار باهات کار کنم گوش نمی دی حالا باید بری از اول a b c d یاد بگیری ! شهی : برو بهشون بگو اگه منم انداختن ترمای بالاتر که انداختن اگه نه دیگه کلاس نمی رم ! مامانم : بیجا می کنی کلاستو نری حتما هیچی بلد نبودی که انداختنت ترم 1 ! شهی همینجور اشک می ریزه و پامیشه می ره تو اتاقش درو می بنده . مامانم داد می زنه : بشین جغرافیتو بخون می خوام ازت بپرسم بعدش به من می گه : ولش کنی به حال خودش صب تا شب پای کامپیوتره Computer( شهی خان تمام دوره های سخت افزار و نرم افزارو رفته و الان حتی از به به هم بیشتر از کامپیوتر سر در می یاره ) بعداز ظهر مامان نشسته از شهی جغرافی می پرسه ولی بیشتر به نظرم می رسه داره کلمه کلمه فرو می کنه تو مغزش  والا من یاد ندارم مامانم یه بار ازم درس پرسیده باشه همیشه خودم می خوندم تازه دیکته هم خودم میشستم از رو کتاب می نوشتم بعد می دادم مامانم یه بیست و صد آفرین پاش بنویسه تو همه ی مسابقات علمی مدرسه هم رتبه ی اول تا سومو می یاوردم یه بارم یاد نمی یاد مامان بابام بهم گفته باشن درستو بخون و .... دقیقا سر امتحان ثلث جغرافی کلاس چهارم روز قبلش جمعه بودو بابام مثل همیشه می خواست یه ساعت بره بانک کارای هفته رو جمع بندی کنه که رفتم کتاب جغرافیمو برداشتمو اونقدر سیریش بازی درآوردم که منو هم با خودش برد اونجام نشستم پشت میزش که همیشه کلی کیف می کردم که از همه ی میزا بزرگتره یه عالمه ورق سفید برداشتمو تو هر کدومشون با یکی از خودکار رنگی های رو میز چند تا خطی خطی عجق وجق کردم مثلا دارم نسخه می نویسم بعدشم مهرا رو می زدم تو استامبرهای رنگی و می کوبیدم پای ورقها . عاشق اینکار بودم ! بابام اومد بالا سرم بهم گفت : دکتر بازی می کنی ؟ منم گفتم : نه جغرافی می خونم . چقدر ساده بودم انگار نمی دیدم کتابم یه گوشه بسته افتاده بعدشم که بابام رفت سراغ کاراش زودی کتابمو برداشتمو سوالاشو خوندم ! آخی چه روزای خوبی بود ...... ولی این شهی خیلی بازیگوشه فقطم ریاضی رو به عنوان درس می شناسه اونم به خاطر اینکه مجبور نیست حفظش کنه تازه وقتی هم ازش می پرسی دوس داری بعدا که رفتی دانشگاه چی بخونی ؟ می گه : یه رشته ای که توش زبان نداشته باشه ! حالا بیا یه ساعت بهش بگو هر چی بخوای بخونی و هر کاری بخوای بکنی باید زبان بلد باشی به گوشش نمی ره که نمی ره ! من خودم الان دارم چوب همین قضیه رو می خورم دیگه دلم نمی خواد که داداشم بعدا به همین درد دچار بشه !

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 4:55 بعد از ظهر  توسط نیلو  | 

سه گانه

سلام . فکر می کنید لازمه بگم الان کجا هستم ؟ من که لزومی نمی بینم ...........

1) دیروز بعد از ظهر روی صندلی اتوبوس تهران نشسته بودم و زلیده بودم بیرون که احساس کردم یه بویی داره خفم می کنه ! با چشام گشتم دنبال منبعش که رسیدم به دختر خانومه بسیار متینی که حدود 21 - 22 سالی سن داشت و لمیده بود رو صندلی ردیف اولو فرت فرت سیگار پک می زد . منم که تا حالا تو اتوبوس همچین صحنه ای ندیده بودم یه ساعت با دهن باز بهش خیره شدم تا صدای یکی از خانوما بلند شد که : سیگارتو خاموش کن ! دختره : به تو چه عوضی نمی خوام خاموش کنم ! خانومه : دختره ی عوضی بوش اذیتمون می کنه خاموش می کنی یا زنگ بزنم پلیس بیاد جمت کنه ! دختره : برو زنگ بزن بابای پلیس بیاد ببینم چه غلطی می خواد بکنه ! خانومه : از قیافت معلومه چی کاره ای معتاد تریاکی ! دختره : خفه شو .......... و داشتیم به جاهای دیدنی و شنیدنیش می رسیدیم که راننده زد کنارو به دختره گفت : تو اتوبوس هیچکی حق نداره سیگار بکشه و ...... خلاصه هر دو مبارز ساکت شدن و آرزوی دیدن یه دعوای کاملو به دلمون گذاشتن .

2) تو واحد ما هر کی به سلامتی داره شوهر می کنه  می یاد سراغ من واسه پرسیدن سوالای ناموسی ! یکی از بچه های گل خوابگاه تازه شوهر کرده ( طی یه عملیات ضربتی 2 هفته قبل بدون هیچ گونه آشنایی قبلی اومدن خواستگاریشو چند روزی با هم صحبت کردنو هفته ی پیش عقد کردنو این هفته هم دوست عزیزمان به خونه ی آقا داماد دعوت شدندو ....... منم بهش گفتم : این جور که بوش می یاد هفته ی دیگه باید بیایم تولد بچه ت ) دوست جون : دکتر جان ........ ( در این مواقع دکتر می شویم  ) اطلسم رو نشونش دادم و گفتم : فعلا همینا رو خوندیم ! دوست جون : ........ ؟ من : نمی دونم به خدا ! دوست جون : آخه رفتیم پیش مشاورا ولی هیچ چی یاد نداد  و ....... یکی از بچه ها : پاشین برین دو تایی فیلم ببینین واسه شما حلاله حلاله ! فاطی : برو از یکی که شوهر کرده بپرس نه من خبر دارم نه نیلو . آخیش فاطی جونم راحتم کرد چه جوری بگم آخه من ساله اولم تازه اگرم سال آخر بودم بازم از پس این سوالا بر نمی اومدم !! آخه پزشکی چه ربطی به ..... داره ! دیگه تو کتابای ما که از ...... نمی نویسن  تازشم من بیچاره حتی یه واحد تنظیم خانواده هم نگذروندم که حداقل یه خورده اطلاعات عمومیم بره بالا . استغفرلا ببین آدمو مجبور میکنن چه حرفایی بیاد بزنه ! هر چی ما می خوایم مراعات کنیم نمی زارن که ! قربونتون برم ایشالا شوهر که کردین خودم می یام می زائونمتون دیگه تا اون موقع چاقو زدنو بخیه کردنو یاد گرفتم ولی قبلش رو شرمنده من خبر مبر ندارم !

3) سهمیه ی گوشت دانشگاه تموم شده بودو منم که دیدم قراره شام زندانیا رو بهمون بدن شام رزرو نکردم و از طرفیم برنجم ته کشیده بودو از هر کی می پرسیدم : از کجا برنج باید بخرم ؟ حوالم می داد بازار ماهی فروشا .... خلاصه یه شنبه با سودی رفتیم بازار . ورودی بازار تک و توک ماهی فروشی بود و یه خورده که جلوتر رفتیم تعداد مغازه ها بیشتر شد تا رسیدیم به جایی که هر طرف برمی گشتی ماهی مرده می دیدی و بوی مطبوعش که فضا رو عطر آگین کرده بود لا به لای ماهی ها هم کله ی گوسفند گذاشته بودن ( کله ی گوسفندا رو خیلی شیک رو هم چیده بودن طوری که همه ی صورتاشون یه ور بود ) حالی پیدا کرده بودم که اصلا قابل توصیف نیست  فقط تنها کاری که می تونستم بکنم رفتن از وسط بازار بود که میشد دقیقا وسط جوب ( از این جوبای کم عمق هفتی شکل ) منم که تند تند داشتم از اونجا فرار می کردم   سودی هم پشتم می دووئید  و هی می گفت : داری تند می ری هر چی آب ماهیه می ریزی رو من ! یه خورده جلوتر یکی از مغازه دارا شلنگ گرفته بود رو ماهی هاشو آبی که از یه طرف می ریخت رو ماهی ها از اون طرف پاچیده میشد رو ما . سودی : اگه الان دربستی هم بگیریم با این بویی که گرفتیم هیشکی سوارمون نمی کنه خلاصه با هر بدبختی بود برنج فروشی پیدا کردیم و .... این بازاره تو یکی از میدونای اصلیه شهره یادمه دفعه ی اولی که رفتم این میدونه از بس شلوغ و بی ریخت بود گفتم دیگه پامو این جا نمی زارم . آخی نازی چقدر بچه سوسول بودم  هی زمونه چکار با ما کردی که پامون به بازار ماهی فروشا هم رسید !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط نیلو  |