سالهای دور از خانه
سلام
چطور مطورین ؟ من که توپ توپم
. اول از همه می رم سراغ بازی ( عشق این بازیای وبلاگی آخر منو می کشه
)
جناب دکتر حامد ( 78 ) و خانوم دکتر سپیده لطف کردن و بنده رو به یه بازی واحد دعوت کردن .
اگه بدونید ۲۴ ساعت دیگه قراره بمیرید چه کار می کنین ؟
اول از همه می رم سالاد الویه گیر می یارم و تا خرخره می خورم بعدم به مامانم می گم برام خورشت کدو و فسنجون و قرمه سبزی درست کنه (می خوام دمه آخری مزه ی همه ی غذاها زیر زبونم باشه
) ماشینو ور می دارم می رم تو همت تا جایی که می تونم گاز می دم از اونورم می رم امام زاده صالح التماس دعا بلکه کمی تا قسمتی از گناهام بخشوده شه
بعدشم می رم مامانمو بر می دارم می ریم دربند جوجه می زنیم به بدن از اونورم می رم ذرت مکزیکی و آیس پک می خرم و سعی می کنم به زور بچپونم تو شکمم بعدشم می یام خونه می شینم پای تلفن با دوست جونام می حرفم
آخرشم آلبوم بچگیم رو نگاه می کنم و میرم پیش مامانم می خوابم تا ..... !
وای چه وحشتناک . نه خدا جون می خواهم زنده بمانم
یه وقت منو نکشیا ! از طرف منم همه ی دوستای لینک شدم دعوتن هر کی دلش خواست این بازی رو انجام بده .
شنبه صبح امتحان مید ترم نورو آناتومی داشتیم
. مید ترم که چه عرض کنم 7 نمره ی ترم رو داشت و مجبور شدم یه سفر یه روزه و بسیار بسیار هیجان انگیز به ولایت دانشجویی داشته باشم
. 5 شنبه آخر شب راه افتادم و 4 صبح جمعه رسیدم خوابگاه . بدبختی اینجا بود که یادم رفته بود به بچه ها بگم دارم می یامو کلیدو بزارن این ور در
واسه خاطر همین یه ساعت موندم پشت در . هر چی هم زنگ می زدم تنبلا از جاشون تکون نمی خوردن بیان درو باز کنن تا آخر ریحان جونم
زحمتشو کشید . بعد هم یه خورده خوابیدم تا بعد از ظهر که فافا ( دوست و همکلاسیم که بچه ی گرگانه ) اومد پیشم و با همدیگه 4 ساعــــــــــــــــــت تموم درس خوندیم
.
شنبه صبح تو دانشگاه از جلو در اتاق حراست که رد می شدم چشمم خورد به آقای حراستی
که چپ چپ داره نگام می کنه منم پیش خودم گفتم : نه بابا دلت شور نزنه خیلی وقته روابطمون حسنه شده و با هم سلام و علیک داریم دیگه عمرا اگه بهت گیر بده ! آخه اون اولای سال همش ازم ایراد می گرفت و حتی یه بار به روپوش سفیدم گیر داد و گفت : این روپوش سفیدت هم کوتاهه هم چاک داره
! حالا انگار ماله بقیه خیلی بلنده
منم که این جور مواقع اصولا گوشام نمی شنوه . نه خداییش قبول دارم یه کم قرتی هستم
ولی دیگه تو شمال خیلی مراعات می کنم مخصوصا تو دانشگاه . همیشه هم ساده ترین چیزا رو واسه دانشگاه می خرم ولی نمی دونم چرا اینقدر تو چشم می یاد
. یه ماهه پیش تندیس رو زیرو رو کردم تا یه مانتوی ساده ی قهوه ای گیر آوردم که فقط آستیناش کوتاه بودو از این ساقای دست خریدم واسه زیرش خلاصه بعد از یه ماه که این مانتو رو می پوشم آقای حراستی
صدام زد که : خانوم من چند بار دیگه هم شما رو با این مانتو دیدم ولی هیچی نگفتم
. من : این چه ایرادی داره ؟ حراستی : مانتوی شما اصلا دانشجویی نیست ! بعدشم یه برگه ی سفید گذاشت جلوشو گفت : بزار یکی یکی نکات یه دانشجو رو برات بنویسم که رعایت کنی
! 1) مانتو باید بلند باشه . 2) مانتو باید گشاد باشه . 3) مانتو باید آستین داشته باشه ( حالا اینا رو می نوشت منم که نیش باز
برگشتم می گم : من که آستین دستم کردم . گفت : نه اون خوب نیست ) . 4 ) مانتو نباید چاک داشته باشه ( منظورش روپوش سفیده آزمایشگاهم بود ) . 5 ) شلوار باید بلند باشه ( شکر خدا این یه قلم دیگه بلند بود
) . 6 ) جوراب نباید کوتاه باشه ( شکر خدا اصلا جوراب پام نبود و کفشم عروسکی بود ) . 7 ) لاک ممنوع ( لاکم این رنگی بود ) 8 ) آرایش ممنوع ( اینجا بود که چشمم داشت چار تا می شد
آخه من تو دانشگاه خیلی کم آرایش می کنم
خود حراستیه هم برگشت گفت : جسارت نباشه ها این مورد مربوط به شما نمی شه ! کلا نوشتم
) . 9 ) موی سر باید داخل مقنعه باشه ( عمــــــــــــــــــرا
) . من : آقای ... یه باره بگین چادر سرت کن دیگه ! حراستی : نه ببین من به خاطر خودتون می گم شما خانوم محترمی هستی این طور مسائل رو هم باید رعایت کنی
. منم چشمم به این ورقه ی موارد بودو دلم می خواست ورقه رو ازش بگیرم بیارم به دفتر خاطراتم بچسبونم ! من : آقای ... می شه اون برگه رو به خودم بدین
؟ حراستی : چرا ؟ من : می خوام نشون مامانم بدم . حراستی : بزار درستش کنم
. بعدش شروع کرد یه سری کلمات رو خوش خط کردن و ... ولی حراستیه خوبیه ! خیلی مهربونه ! من که ازش راضیم خدا هم ازش راضی باشه . بعد از ظهرشم با ( س ) بلیط داشتیم برا تهران و قرارمون تو ترمینال بود که رفتم ساندویچ و دوغ خریدم واسه تو راه
(س) هم که منو با دست پر دید داشت ذوق مرگ شد چون اون روز اونقدر تو هیرو ویر امتحان بودیم که ناهار نخوردیمو برگشت گفت : باورم نمی شه غذا گرفتی !! من : نیلوفر هرگز شکمش رو فراموش نمی کنه
! تو راهم یه عالمه تمشک خریدیم و یه سره خوردیم و حرفیدیم .
راستی تا یادم نرفته اینو هم بگم که اینقدر نیاین برا من کری بخونین که ضایع شدی آلمان باخت و هه هه هه ایتالیا باخت . من تا آخر عمرم طرفدار این دو تیم هستم حتی اگه ببازن ! نه جدا وقتی بالاک و بوفن هستن من برم طرفداری چه تیمی رو بکنم حالا اگه یه روزی روزگاری این دو تیم مقابل هم قرار بگیرن چون یه ذره بالاک رو بیشتر می دوستم طرفدار آلمان می شم !
مبارکتون باشه استقلالی ها ![]()
من رو می تونید اینجا هم بخونید .

!
دکتر فرانه ( ایرمان )
دکتر hhz
دکتر ژاندارک
دکتر حامد (۷۸)
دکتر سارا ( جراح دیوانه )
دکتر مهناز ( نیش عقرب )
دکتر سینا ( دست نوشته های یک دانشجوی پزشکی )
خط خوردگی صحیح است ( وبلاگ گروهی پزشکان)
سارا خانومی
مهشاد
خاطره
دلارام
تازه ترشم دیروز با بابام رفتم دربند و تا آبشار دوقلو بالا رفتم
بابامم خیلی تشویقم کرد بعدشم بهم گفت : کسی که می خواد دکتر بشه اول از همه باید سلامتی خودشو حفظ کنه .
. چطور مطورین ؟ من که عالی . خیلی خوبم نه اشتباه نکنین آخر هفته رو تهران نبودم پست قبلیمم به عنوان یه خاطره از چند هفته پیش که تهران بودم نوشتم ولی چند روز گذشته خیلی بهم خوش گذشت . سه شنبه شب مری ( هم اتاقی اون ترمم که پرستاری می خونه و این ترم انتقالیش درست شد رفت کرمانشاه ) زنگ زد که اگه آخر هفته خوابگاهین با بابام بیام ببینمتون ! منم خوشحال گفتم : آره هممون هستیم
خلاصه از اونور یه زنه و پسرش منو دیدن و زنه فهمید راه رو گم کردم اومد پیشمو پسرشو باهام فرستاد تا خروجی دهاته منو ببره . خدا خیرش بده اگه نرسیده بود من تا صد ساله دیگه هم نمی تونستم راه اصلی رو پیدا کنم . بعد از ظهرش با ( ش ) که ( پرستاری می خونه و اون یکی خوابگاهه ) رفتیم خرید واسه فردا که مری می یاد همه چی آماده باشه و تقسیم کار کردیم و پخت و پز
افتاد به ( زهی ) و خریدا هم من و ( ش )
. شبم ( سودی ) با نت بوکش اومد واحد ما و چند تا فیلم مزخرف رو تا نیم ساعت اولش دیدیمو عوض کردیم تا رسیدیم به ( مرداب آبی ) خیلی قشنگه من که خیلی خوشم اومدو
ولی چه خیال خامی مگه تو این خوابگاه چیزی به نام آرامش هم پیدا میشه
ساعت 7 صبح مری جونم تشریف آوردن و منم که از سر و صدای بچه ها چشام نیمه باز شده بود می دیدمش که داره با همه روبوسی می کنه و تا اومد سراغم که روی ماهم رو ببوسه
که ترجیح دادم از جام بلند شم . خودشون که خواب ندارن یکی هم که اعصابش راحته و تخت می خوابه رو هم راحت نمی زارن
بعدشم رفتم نشستم سر سفره پیش مری . ( ش ) هم که اصلا نمی دونس تو خوابگاه ما چی به چیه دنبال تهیه و تدارک صبونه بود
. منم که خب توقعی ازم ندارن خودشون می دونن که وقتی کم می خوابم حال و حوصله ی کار کردن ندارم و گرنه کدبانوی ماهریم
منم به مری گفتم : همینا بستته یا پاشم بازم بیارم ؟ مری : تو پس فردا مادرشوهرتم اومد خونت اینجوری ازش پذیرایی می کنی اگه سیر شدی که شدی اگه نشدی هم باید بشی . وا من جون ندارم خودمو جمع کنم بعد پاشم از تیر و طایفه ی شوهر هم پذیرایی کنم اونم مادر شوهر
! وا مردک دیوونه ی کچلو نمی دونم پشت تلفن با کی دعواش شده بود که داشت حرصشو سرما خالی می کرد . مری : زهی 300 تومن بقیه ش رو بگیر زودتر از اینجا فرار کنیم . مرده :
! من و مری ایش و اوش کنان رفتیم بیرون و زهی هم 300 تومنو گرفت و داشت می اومد بیرون که خورد به یکی از گلدونای تزئینی و گلدونه گرومپی افتاد کف زمین . وای دیگه من و مری غش کرده بودیم از خنده
.
! شهی : برو بهشون بگو اگه منم انداختن ترمای بالاتر که انداختن اگه نه دیگه کلاس نمی رم
! شهی همینجور اشک می ریزه و پامیشه می ره تو اتاقش درو می بنده . مامانم داد می زنه : بشین جغرافیتو بخون می خوام ازت بپرسم بعدش به من می گه : ولش کنی به حال خودش صب تا شب پای کامپیوتره
! بابام اومد بالا سرم بهم گفت : دکتر بازی می کنی ؟ منم گفتم : نه جغرافی می خونم
فقطم ریاضی رو به عنوان درس می شناسه اونم به خاطر اینکه مجبور نیست حفظش کنه تازه وقتی هم ازش می پرسی دوس داری بعدا که رفتی دانشگاه چی بخونی ؟ می گه : یه رشته ای که توش زبان نداشته باشه
! حالا بیا یه ساعت بهش بگو هر چی بخوای بخونی و هر کاری بخوای بکنی باید زبان بلد باشی به گوشش نمی ره که نمی ره ! من خودم الان دارم چوب همین قضیه رو می خورم دیگه دلم نمی خواد که داداشم بعدا به همین درد دچار بشه !
سودی هم پشتم می دووئید
خلاصه با هر بدبختی بود برنج فروشی پیدا کردیم و .... این بازاره تو یکی از میدونای اصلیه شهره یادمه دفعه ی اولی که رفتم این میدونه از بس شلوغ و بی ریخت بود گفتم دیگه پامو این جا نمی زارم . آخی نازی چقدر بچه سوسول بودم