آخ که چقدر فریاد بیهوده کشیدید آقای پرستویی . چه کارشان داشتید می خواستند با هنرمند محبوبشان وداعی به یاد ماندنی داشته باشند . اینهمه فریاد بر آوردید که سکـــــــــــوت . خانوم ها و آقایان عزیز سکــــــــــــــــوت . تقاضا می کنم سکـــــــــــــوت کنید . فقط یک دقیقه . خواهش می کنم تمنا می کنم ............. مگر این جماعت همهمه گر را نمی شناسید ؟! مگر این جماعت مرده پرست را نمی شناسید ؟! شما از یک سو فریاد می زدید این فیلم را تمام دنیا خواهند دید بیایید ایرانی بودنتان را نشان دهید و آنها از سویی دیگر داشتند ایرانی بودنشان را نشان می دادند . مگر ندیدید ؟! وقتی از درخت بالا می رفتند وقتی از نرده ها آویزان شده بودند وقتی آمبولانس شکیبایی نازنین را می بوسیدند فریاد ایرانی بودن سر می دادند . با صدای رسا می گفتند : ما ایرانی هستیم ! ما هنوز نمی دانیم مرده حرمت دارد و باید حرمتش را حفظ کرد . ما هنوز نمی دانیم خانواده ی مرحوم بر ما ارجح ترند و باید راه را برایشان گشود نه اینکه سد راهشان شد ! ما هنوز نمی دانیم ............ اگر حسین بختیاری آوای دل انگیزه ( تا بهار دلنشین آمده سوی چمن .... ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن .... چون نسیم نو بهار بر آشیانم کن گذر .... تا که گلباران شود کلبه ی ویران من .... تا بهار زندگی آمد بیا آرام جان ....... ) را نمی خواند از مراسم تشییع پیکر شکیبایی تنها فریادهای بغض آلود شما در خاطرم می ماند .

+ نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت 0:58 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
+ نوشته شده در پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
سلام . چه حال چه خبر ؟
مهشاد جون لطف کردن و منو به بازی فیلم ها و کارگردان ها و بازیگران مورد علاقم دعوت کردن .
فیلم ها ( ایرانی ) لیلا ( خارجی ) پرنده ی خارزار _ پدر خواندها .
کارگردان ها ( ایرانی ) داریوش مهرجویی _ ابراهیم حاتمی کیا ( خارجی ) آلخاندرو گونزالس _ اسکورسیزی .
بازیگران ( ایرانی ) بهرام رادان _ گلشیفته فراهانی _ رضا کیانیان _ لیلا حاتمی ( خارجی ) آل پاچینو _ کیانو ریوز .
از طرف منم همه ی دوستای لینک شدم دعوتن هر کی دلش خواست این بازی رو انجام بده .
تابستون امسال عجب کیفی داره ها
پارسال که استرس قبولی کنکورو داشتم سال قبلشم کلاس کنکور می رفتمو گرفتار اون کتابای مزخرف بودم ولی حالا خفن دارم حال می کنم . امروز بعد از مدت ها داشتم لباسای بابامو اتو می کردم نمی دونین چقده بهم چسبید . آخیش چقدر خونه خوبه
دیروز نسیم جون ( زنداییم ) و محمدرضا ( پسرداییم ) اومدن ایران
. شهی که خیلی خوشحاله بعد از یه سال همبازیه عزیزش رو می بینه یعنی این دو تا وروجک هر وقت بهم می رسن تو بالا رفتن از دیوار راست با همدیگه مسابقه می دن
. منم منتظرم ببینم نسیم جون چی واسم سوغاتی آورده ؟ ایندفه دیگه اگه سوغاتیه باب میلم نبود یه چی میگما ! البته دستش درد نکنه هر دفعه کلی ما رو شرمنده می کنه ( چقدرم ما شرمنده می شیم خیر سرمون
) ولی آخه فکر کنین تو این همه سال یه بارم لباساش سایزم نبوده همیشه یا بزرگتره یا کوچیکتر
فقطم در مورد من یه همچین اشتباه سایزی پیش می یاد مثلا ماله ساسا و بهشاد همیشه اندازس . ایندفه می خواستم اگه پشت تلفن ازم پرسید : چی می خوای برات بیارم ؟ بگم : فقط لوازم آرایش . اونم که اصلا نپرسید
. من خودم هر وقت می خوام از شمال بیام از شهی می پرسم : چی می خوای برات بیارم ؟ اونم همیشه می گه CD . این جوری خیلی بهتره . آدم یه چیزی سوغاتی می بره که خود طرف اونو بخواد
. چند وقت پیش نسیم ( دختر خالم ) می خواست بره مکه واسه خداحافظی زنگ زد گفتم : چی می خوای برام بیاری ؟ نسیم : آخیش کارمو راحت کردی به هر کی گفتم چی می خوای یه ساعت تعارف کرد که هیچی و فقط دعای خیر و ... حالا تو چی می خوای ؟ من : کیف
و این شد که نسیم جونم
یه کیف ژیگولی برام آورد . من رو سوغاتی و کادو خیلی حساسم . سوغاتی باید شیک مورد استفاده خوشگل و مد روز باشه حالا اگه گرونم نبود اکشال نداره
.
+ نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387ساعت 11:40 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
سلام . چطورین ؟ برگشتم ولایتمون . قبل از هر چیز اینو بگم که از نتیجه ی امتحانام خیلی راضیم یعنی با توجه به شرایطم نمرهای خوبی گرفتم ولی اگه استادا باهام لج نمی کردنو ورقه هامو خوب صحیح می کردن کل نمرهام که چه عرض کنم معدلمم 20 میشد . راس میگما
البته جدای از شوخی حقش بود به دانشجوهایی که خارج از شهر خودشون درس می خونن یه 5 _ 6 نمره ای به هر کدوم از درساشون اضافه کنن تا عدالت کامل برقرار شه ! وقتیم اومدم خونه بابام پرسید : امتحانات چطور بود خوب دادی ؟ من : آره همه رو قبول شدم . بابام : آفرین ۶۰ تومن می ریزم به حسابت ٬ جایزه ی قبولیت . من :
. یه زمانی واسه ۲۰ جایزه می گرفتم حالا واسه قبولی .
خب چی کارا می کنین با تابستون
من که کلی نشستم واسه خودم نقشه کشیدم . از فیلم دیدنو کلاس رفتن بگیر برو تا سرکار رفتن . آره دیگه شاغل شدم ! جریان کار رفتنمم از اینجا شروع شد که حدود یه ماهه پیش ( تو فرجه ی امتحانا ) رفتم داروخانه ی نزدیک خونمونو با خانوم دکتره مسئولش صحبت کردم که اجازه بده تابستونا برم اونجا تا هم با داروها آشنا شم هم از تجربیات خودشون استفاده کنم و گفتم اصلا توقع مادی ندارم و هدفم فقط و فقط یادگیریه ..... خانوم دکتره هم خیلی استقبال کردو قراره از چند روز دیگه هر روز صبح سه چهار ساعتی برم داروخانه .
دیگه اینکه یاسمن ( دوست دوران دبیرستانم که بعد از دیپلم رفت امریکا و الانم داره پزشکی می خونه ) اومده ایران و قرار گذاشتیم یه تهران گردی حسابی با هم بکنیم . نمی دونین چه خاطراتی با همدیگه داریم . ماها چند تا دوست بودیم و کارمون فقط خندیدن و مسخره بازی بود ولی کسی کاری به کار گروه ما نداشت چون یکی از اعضای فعالش اینجانب بودم که درسم خیلی خوب بود
( هی هی مادر یادش بخیر ) و یکی دیگه هم یاسی بود که با مدیرو ناظمو معلمو .... همدمو همنشین بود یعنی سرو ته این بشرو می زدن تو دفتر ور دل مدیر ناظم نشسته بود واسه خاطر همین خیلی دوسش داشتن و خلاصه اینکه به خاطر گل روی منو یاسی کسی چپ به گروه ما نگاه نمی کرد .
راستی شماها سه کتاب ( نوشته ی زویا پیرزاد ) رو خوندین ؟ به هوای ( چراغ ها را من خاموش می کنم ) که پیارسال خوندمو کلی کیف کردم رفتم خریدمش ولی تا الان که اولاشم اصلا خوشم ازش نیومده ! اگه می دونستم اینجوری داستان داستانه اصلا نمی خریدمش اگرم همینجور پیش بره می زارمش کنار بعدا کادوش کنم به کسی بدم .
فعلاعرض دیگه ای ندارم . مواظب خودتون باشین .
من رو می تونید اینجا هم بخونید .
+ نوشته شده در جمعه 21 تیر1387ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
سلاااااااااااااااااااااااام
امتحانام تموم شد . هنوز شمالم . مامان جونم از شنبه اومد پیشم تا برای امتحان بهداشت واسم غذا مذا درست کنه و بالا سرم وایسته تا درس بخونم و نیفتم . آخه مید ترمم رو خیلی بد داده بودم . الانم قراره بریم با هم بگردیم تا خستگی امتحانا و یه ترم درس خوندن ( این جا دماغم دراز می شود ) از تنم درآد . ۲ ۳ روز دیگه میام تهران و کللللی واستون آپای بزرگ بزرگ می کنم .
فعلا بدونین که من زنده ام و خوشحاااااااااااااااااااااااال ( خوشحال معمولی نه ها خیلی خیلی خیلی خوشحاااال ) و مثل همیشه اکتیو

دلم براتون تنگ شده .
+ نوشته شده در سه شنبه 18 تیر1387ساعت 9:59 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
+ نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 12:43 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه
|