+ نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 0:37 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
سلام . عاشقه خانوادمم با این تصمیماته یهوییشون . هر چی گفتم چند روز تعطیلیه رسمی که همه ی ملت از شهرشون می زنن بیرون و 99 درصدشونم می ریزن شمال وقت مسافرت رفتن نیست هیچکی گوش نکرد . هر چی گفتم : من صافم بس که درخت و گل و دریا و جنگل و آسمون آبی و ...... دیدم هیچکی گوش نکرد . به زور کشیدنم بردن بابلسر ملت دریا ندیده رو ببینیم که کم مونده بود سطل سطل از دریا آب ور دارن ببرن ولایتشون . بابلسرو محمود آباد از شلوغی داشت منفجر میشد بازم جای شکرش باقیه ما تو بابلسر جا داریم وگرنه با اون وضعیتی که نه هتل بودو نه پلاژ حتما باید شبو روهم روهم تو ماشین می خوابیدیم . بازارم که هیچی اصلا نمیشد قدم توش بزاری چون با خطر لهیدگی مواجه میشدی . دریا هم که ...... شنا رو موجا رو خیلی دوست دارم به خصوص وقتی روشون سوار میشمو باهاشون به جلو پرت میشم ولی وقتی می بینم تو یه وجب جا هزار مدل آدم از هزار مدل سطح طبقاتی و از هزار جای مختلف ریختنو یه کارایی می کنن که مغزه هر بنده خدایی می خواد سوت بکشه از زندگی کردنم سیر میشم چه برسه به شنا کردن و ترجیح می دم بشینم تو ساحلو فقط به موجاش نگاه کنم ولی بعضی ها اونقدر بی فرهنگن که لذت نگاه کردن رو هم از آدم می گیرن یعنی یه جوری رفتار می کنن که ناخودآگاه حواست می ره پی اینکه مثلا چرا یه زن 50 ساله نمی فهمه چوب بلالش رو نباید تو ساحل شوت کنه چرا یه پدرو مادره 30 ساله نمی فهمن که ساحل یه مکان عمومیه نه محلی برای تربیت بچه هاشون و وقتی با اون صداهای نا به هنجارشون سر بچه هاشون جیغو هوار می کشن فقط سلب آرامش از بقیه می کنن بدون اینکه نتیجه ی دلخواهشون رو بگیرن چرا دختر بچه و پسر بچه ای که تازه به سن بلوغ رسیدن نمی فهمن که در ملاعام نباید اونقدر جلف و چندش آور برای هم له له بزنن و از سرو کول همدیگه آویزون بشن و ...... از اولم می دونستم این چند روز مسافرت رفتن نتیجه ای جز کلافگی و خستگی نداره فقط تنها لطفش به این بود که منو بهشاد جون ( ساسا به علت کارو زندگی در صحنه حاضر نبود ) تا جان در بدن داشتیم سوژه های جک پیدا کردیم و ریسه رفتیم . این چند روزه چند بار سر بلاگم اومدم ولی چون فرصت کم بود نشد کامنتاتون رو تایید کنم یا به کسی سر بزنم الانم تا جایی که خواب بهم اجازه بده می یام پیشتون بقیه رو هم می زارم فردا . فعلا با بای .
+ نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 0:16 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
سلام
1) دیشب داشتیم ترانه ی مادری رو نگاه می کردیم ( من یکی که عاشق شخصیت پویام نمونه ی یه آدم ندیده که از هول حلیم افتاده تو دیگ
) . بابام : نیلوفر برو دانشگاتون یه گواهی بگیر که مثلا با معدل فلان چقدر واحد پاس کردی . من : واسه چی ؟ بابا : از طرف بانک جایزه می دن . و اینجا بود که نیش منو ساسا و به به تا بناگوشمون باز شد . ساسا : با اون معدلت دیگه کمه کم یه بی ام دبلیو رو بهت می دن ! من : آخه بابا من که اون ترم یه درسمو افتادم
. بابا : اشکال نداره واسه هر چی پاس کردی گواهی بگیر . فک کنم اون طرفی که می خواد جایزه ی یه سال کوششو تلاشه منو بده وقتی معدلمو ببینه یه سکته ی ناقص بزنه .
2) اون روزایی که تازه رفته بودم شمال وقتی می رفتم تو مغازه یا می شستم تو تاکسی هر چی اینا حرف می زدن من نمی فهمیدم اوایل فک می کردم لهجشونه و یه کم بگذره می فهمم چی میگن ولی به مرور دیدم این لهجه نیست و یه زبانیه کاملا متفاوته از فارسی ( اون شهری که من توش درس می خونم
و اطرافش زبانشون یه زبان اصیل و شیرینه در مورد بقیه شهرا و استان های شمالی اطلاعی ندارم که اونا هم زبان مخصوص به خودشونو دارن یا نه ) و یه ویژگی مهم تو حرف زدن مردم این شهر اینه که خیلی تند تند حرف می زنن یعنی تا آدم میاد تو ذهنش چند تا کلمه ی اولو معنی کنه به اندازه ی 8 تا خط حرف زدن
خلاصه که بعد از یکی دو ماه متوجه شدم تلاشم برای یاد گرفتن این زبان بسان آب در هاون کوبیدن می ماند و بس . یه سالی که اونجا بودم زیاد پیش اومد جواب فروشنده یا راننده تاکسی رو اشتباه بدم و اون بنده ی خدا مات بمونه رو صورتم که این جوابت چه ربطی به حرف من داشت و من تو جواب صورت علامت سوالش بگم که : من بچه ی اینجا نیستم اصلا متوجه سوالتون نشدم ! دیشب یکی از بچه ها که بچه ی همون جاس برام اس ام اس فرستاد به زبون خودشون . حالا من 10 بار اینو از سر به ته خوندم 10 بار از ته به سر خوندم 10 بار کلماتش رو جا به جا کردم گفتم شاید تسته هوشی چیزیه ! دیدم نخیر فایده نداره نمی فهمم چی می گه
. رفتم به ساسا و بهشاد نشون دادم اون طفلکا که اصلا نتونستن از روش بخونن و ناچارا براش اس ام اس زدم که : می تهرانیم نفهمیدم تی چی بوگوفتی
.
3) امشب عروسیه یکی از دوستامون دعوت داشتیم هر چی مامانم گفت : پاشو بیا . گفتم : حس ندارم از اینجا بیام تا جاده کرج قر کمرو هل کل کشیدنو ببینم
. آخر شبی که برگشتن بهشاد گفت : خوب شد نیومدی از این عروسیای به صرف شام و شیرینیو صلوات بود و من فکم افتاد چجوری دختری که همیشه تو مهمونی ها از وسط گود به زور می کشیدنش بیرون با همچین خونواده ای وصلت کرده که بزنو بکوبو حتی شب عروسی هم جزو گناهان کبیره می دونن !! می گن کسی که عاشق شد کور و کر می شه همینه دیگه ......
من رو می تونید اینجا هم بخونید .
+ نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
بعد ازظهری من و مامان و ساسا و بهشاد و شهی و خاله وسطی و بهزاد رفتیم دربند . از روز قبلش قراربود نیما هم باهامون بیاد که دو ماشینه بریم ولی نیما صبح پاشد رفت خونه خاله بزرگم پیش حمید پسرخاله بزرگم . با سرعت منفیه 60 رسیدیم اون بالا و به زور تو اون شلوغی جای پارک پیدا کردمو یه دو ساعتی چرخیدیم و برگشتنه مامان و شهی جلو نشستن و ساسا و بهشاد و خاله و بهزاد هم پشت . داشتم آروم آروم سر پایینی رو می اومدم پایین که تو اون شلوغی و ترافیک یه زنه شونصد کیلویی داشت پیاده از جلومون می رفت پایین . حالا ماشینای پشتی هم بوق می زدن که من تند تر برم و منم بووووووووووق که خانومه بکشه کنار و چون خانوم محترم احتمالا گوشاشون کر بود اصلا انگار نه انگار که صدایی می شنون . منم که نمی تونستم 600 تا ماشین رو پشته سرم نگه دارمو لجمم از زنه گرفته بود اومدم یواش از کنارش رد شم که بغل ماشین آروم خورد به دستش . زنه که برگشت طرفم بهش گفتم : ببخشید ، شرمنده ! بعد یه دفعه زنه انگار که موشو آتیش زدن دهنشو وا کرد و هوار زد که : هـــــــــــــوی کـــــــــــــوری . بهزاد از پشت سرشو از شیشه برد بیرون گفت : خودتی دیوونه . منم بی خیال دست به فرمون رامو گرفتم رفتم پایین که حدود 200 قدم جلوترانتهای رودخونه از تو آیینه دیدم یه مرده تقریبا 40 ساله که ریشاش داشت به زمین کشیده می شد ، با کیف سامسونت داره می دوئه دنبال ماشین ما و همین که رسید به ماشین با مشت کوبید رو صندوق عقب و داد زد : واستا بچــــــــــه کجا می ری . بعد سره گندشو از تو شیشه ی عقب آورد تو ماشین به بهزاد گفت : هی بچه چه زری زدی اونجا ؟؟ چه زری زدی !! مامانم گفت : چی می گی آقا سرتو ببر بیرون ببینم . مرده : می گم چه زری زدی بی شعور( فک کنین بهزاد یه پسر بچه ی 12 سالست ) من : خفه شو سرتو ببر بیرون عوضی . مامانم گفت : نیلوفر برو وای نستا . پامو گذاشتم رو گاز که برم مرتیکه با دستش در ماشینو گرفته بود می گفت : کدوم گوری می خوای بری و پشت سر هم فحش می داد . منم پامو بیشتررو گاز فشار دادم و اصلا حواسم نبود که ساسا در پشت رو باز کرده و یه پاش بیرونه و همینجور که من دارم می رم پاش کشیده می شه به زمین تا از پشت داد زد : نیلــــوفر نگه دار( شماها ساسا رو ندیدین خوبه خوبه تا وقتی که ... ولی وقتی آمپرش بره بالا دیگه هیچیو هیچ کسو نمی شناسه ) زدم رو ترمزو ساسا پرید پایین و دیگه فقط صدای ساسا بود که داد می زد : جرات داری یه بار دیگه بگو چی گفتی .... بیخود می کنی مشت کثیفتو می زنی به ماشین عوضی .... فکر کردی اینجا مثل همون دهاتت بی صاحابه هر غلطی دلت خواست بکنی .... خالمو و بهشاد پریدن پایین رفتن گرفتنش نزنه مرده رو لت و پار کنه . ساسا داد می زد : بی شرفه بی حیثیت سرتو می کنی تو ماشینی که مرد توش نیس ! چی فکر کردی معتاده ..... هر چی مرد تو کل اون خیابون بود اومدن جلو ساسا دیوار درست کردن که نره جلوتر . منم که تا اون موقع پشت فرمون نشسته بودمو از تو آیینه خالمو به به رو می دیدم که دارن ساسا رو می کشن سوار ماشینش کنن و مامانم که داشت به مرده می گفت : برو آقا خجالت بکش اول زن تو بود حرف نامربوط زد .... دیگه طاقت نیاوردم ترمز دستی رو دادم بالا و هر چی گشتم دنبال میله فرمون پیداش نکردمو دست خالی رفتم پایین و هیچی نفهمیدم جز صدای خودمو دستمو که بلند کرده بودم بزنم تو صورته مرده : برو گمشو نامرد حیا نداری با چهار تا زن در افتادی .... مامانم از پشت گرفتم پرتم کرد کنار و من انگار تازه صورت مرده رو می دیدم که مات و مبهوت لال شده داره به ماها نگاه می کنه . ساسا همینجور داد می زد که : به ما می گی کدوم گوری می ری . تو از کدوم گوری در رفتی که اینجوری هار شدی زورتو به زن نشون می دی بدبخت ...... مردا هم از ماشیناشون پیاده شده بودنو لبه ی مانتوش گرفته بودن می بردنش طرف ماشین . بهشادم داد می زد : ساسا جون بابا ولش کن سوار شو بریم . هر چی گفت به خواهر مادر خودش گفت ولش کن جون بابا ولش کن ..... ساسا رو که به زور انداختن تو ماشین . مامانمم منو هول داد انداخت تو و باز مرده زبونش باز شد که : حیف که مرد ندارین وگرنه حالیتون می کردم . ساسا دوباره اومد پیاده شه مردا از بیرون وایستادن جلو درو گرفتن که نتونه درو باز کنه . منم که اعصابم داغووون هر چی گاز می دم که برم ماشین نمی ره یکی از مردا برگشت گفت : خانوم ترمز دستی رو بخوابون . راه افتادیم و ساسا هم که اعصابش پاک ریخته بود بهم و خالم می گفت : ساسا جان اشکال نداره آروم باش . ساسا هم می گفت : نه آخه یکی می تونه چقدر پست باشه که بیاد بکوبونه رو ماشینی که توش مرد نیست . عوضی فک کرده می تونه جلو من از این لات بازیا در بیاره بگو تو مردی بی شرف تو انسانی خاک تو سر اون ننه بابایی که بهت پارس کردنو یاد دادنو ولت کردن تو مردم .... تو خونه هم دوتا آرام بخش خورد تا ساکت شد . بابام که اومد فهمید چی شده گفت : برای چی کوتاه اومدین باید همون جا وای می ستادین یه زنگ به منو 110 می زدین تا بیان پدرشو در بیارن مرتیکه ی .......
بعضیا از مردی فقط اسمشو یدک می کشن . حالم داره بهم می خوره .
+ نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
+ نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387ساعت 1:47 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
+ نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
+ نوشته شده در جمعه 4 مرداد1387ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
|