بالا نوشت : ما هی حرص خوردیم که نکنه الان ملتی که در همایش هفته ی گذشته شرکت داشتند در مورد کجایی بودن من اشتباه کنن و تو پستی هم که در این رابطه نوشتم تاکید کردم که من فقط اونجا درس می خونم و ظاهرا آقای عموزاده ی محترم متوجه حساسیت بنده شدن و در شماره ی این هفته چلچراغ به وضوح اسم شهر دانشجویی ما رو آوردند و اینکه بنده در ... پزشکی می خونم و .... ضمن تشکر فراوان از جناب آقای عموزاده خدمت همه ی دوستان عرض کنم که حتی اگه روزی سر تیتر روزنامه همشهری هم بنویسن که نیلوفره دانشگاه با طعم باران دانشجوی .... می باشد ( یعنی اسم شهر دانشجوییم رو بیارن ) بنده باز هم اسم اونجا رو در وبلاگم نخواهم آورد به هیچ وجه ( دلایلیش هم شخصیه ) اونجا همیشه برای من یکی از شهرهای شمالیه حتی اگه همه ی دنیا بدونن که اونجا کجاست ( هرچند که اونجا رو در بعضی مواقع خیلی دوست میدارم ) .
سلام
بابا جونم اومده شمال به اوضاع و احوال ماشینم رسیدگی کنه ، خودم بهش گفتم بیاد یه دوراساسی ببرتش تعمیرگاه که دیگه زرتو زرت نره رو اعصابم حالا بابام اومده میگه آخرهفته می یارمش تهران هم لاستیکاشوعوض کنم هم ببرمش پیش اون تعمیرگاهه که نسل اندر نسل ماشینامونو می بریم پیشش و اصولا بابا جونم
جز اون هیچ کسی رو قبول نداره یه نگاهی بهش بندازه تا به قول خودش من دیگه بهونه ی اینو نداشته باشم که اولین پرایدی که در ایران ساخته شد رو انداختین به من
البته بنده به خوبی می دونم که همه ی مشکلاتش ناشی از رفتار خشانت باریه که خودم باهاش دارم ولی دیگه این چیزا رو که به بابام نمی گم
دیروزکه برگشتم پررو پررو میگم : بابا راضی نبودی ماشین به من بدی که همش خراب میشه . بابام : نه کی از تو بهتر ، برای چی راضی نباشم ؟! منم اومدم خودشیرینی کنم گفتم : اگه راضی نیستی نمی خوامش ببرش تهران . بابام : نیلوفر نیلوفر ببرمش تهران ؟؟!! ..... خوشم می یاد که بابام اینقدرخوب منو میشناسه یعنی وقتی دارم دروغ میگم همچین درجا مچمو می گیره که خودمم خندم می گیره
بعدشم بهم گفت : این چرا اینقدر کثیفه ؟ چرا کارواش نمی بریش ؟ من اصلا رغبت نمی کنم به دستگیرش دست بزنم ! این چیزا نشون دهنده ی شخصیت آدمه ... منم گفتم : اینجا هر روز بارون می یاد هر چقدرم ببرم کارواش بشورنش بازم بارون کثیفش می کنه تازه زمینش گلیه با سرعت که می رم گلا می پاچه به درو پنجرش و ... دیگه تا جا داشت برا شلختگیم سفسطه بافی کردم و خلاصه اینکه این روزا سرم شلوغه مادر و همش دارم با بابا جونم که الهی خودم قربونش برم
می گردمو می چرخم ولی قول میدم آخر هفته که اومدم تهران یه پست پدرو مادر داره عریضو طویل بنویسم . فعلا بای بای .
من رو می تونید اینجا هم بخونید .
+ نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعت 10:16 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
+ نوشته شده در جمعه 26 مهر1387ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
+ نوشته شده در دوشنبه 22 مهر1387ساعت 9:28 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
سلام
همه ی کلاسامو دو در کردم دوئیدم تهران واسه جشن . آخی فک کنم یه چند سالی بود که خانوادمو ندیده بودم
آخی چقدر دلم براشون تنگ شده بود . خدمت دوستانی که ازم پرسیده بودن چطوری پیدات کنیمو ... باید بگم اگه اسامی وبلاگای برتر و نویسنده هاشونو اعلام کردن که هیچی ولی اگه نکردن من یه مانتوی مشکی می پوشم با شال قرمز . به هر حال خواستم گفته باشم که یه وقت شرمنده ی دوستانی که از شهرستان می یام نشم
. فعلا بای
.
+ نوشته شده در یکشنبه 21 مهر1387ساعت 2:30 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
سلام
1 ) الان نشستم تو کافی نت خوابگاه ( طبقه ی همکف خوابگامون کافی نت داریم ) و دختر عشقیه هم کنارمه . دختر عشقیه کیه ؟! یه خوابگاه می شناسنش اونوقت شماها نمی شناسین ! باشه الان براتون میگم ... می خوام برم دانشگاه این تو کافی نته ، از دانشگاه بر می گردم این تو کافی نته ، هر تایمی تو روز بیام سر نت چشمم به جمالش روشن میشه
. اولا فک می کردم حتما وبلاگ داره که اینجوری کافی نتو آباد کرده ولی بعدا فهمیدم که نخیر ایشون اصلا نمی دونن وبلاگ چی هست ولی درعوض تا دلتون بخواد با تاریخچه ی چت و ویسو وبکم آشنایی دارن . ویسو می زاره در گوششو از حال میره : ... عشقم دوست دارم ... عشقم دوریت داره منو می کشه ... عشقم اونجوری نشین می میرم برات ... عشقم کفشایی که برام خریده بودی رو افتتاح کردم ... چند دقیقه پیش که برگشت گفت : عشقم یه لحظه صبر کن من تلفنمو جواب بدم و بعد ویسو از گوشش در آوردو تلفنشو برداشت و داد زد : ئه عشـــــــقم تویــــــی !! من :
.
2 ) ما این ترم یه درس جیگر طلایی داریم به نام ( جنین شناسی ) اونقدرم استادش خوب درس میده که همه میخ میشن سر جاهاشونو هیچکس فکر جیم زدن وسط درس به سرش نمی زنه
. منو سارا هم از دقیقه ی اول می خندیم تا دقیقه ی آخر . فک کنین استاده داره یه بارداری رو توضیح میده بعد آنچنان پای مادر شوهرو خواهر شوهرو مادر زنو ... میکشه وسط که انگار یه قبیله در شکل گیری اون جنین نقش داشتن ، پریروز که می گفت : بعضیا تا 7 8 ماهگی هم نمی فهمن باردارن . دیگه منو سارا هر چی فسفر سوزوندیم نفهمیدیم که چجوری میشه زنی که از راستو چپو جلو شکمش می ره تو آفساید نفهمه که بارداره .
3 ) حدود یه هفته و نیمه پیش روز جمعه ای داشتم از سر بیکاری کانالای تلویزیونو اینورو اونورمی کردم تا رسیدم به شبکه ی 1 که داشتن با یه آخوندی در مورد رابطه ی بین انسان و جن و کلا معادو این چیزا حرف می زدن و چون بحثشون به نظرم شیرین اومدو آخونده هم از این مدلای اعصاب خورد کنی نبود نشستم پای حرفاشون و چه کار خوبی هم کردم
. وسطای بحثشون یه بنده خدایی زنگ زدو در مورد صحت و سقم تصاویری که تو فیلما در مورد شیطان و بهشت و جهنم نشون میدن پرسید و آخونده هم در جواب گفت : بعضی از اشکالی که از شیطان و وسعت توانایی هاش و ماهیتش و تصاویر مربوط به اون دنیا در قالب فیلم هایی مثل او یک فرشته بود و اغما و ... نشون داده میشه کذب محضه و اصلا جنبه ی واقعیت نداره و در صورتیکه 2 3 بار دیگه یه همچین فیلمایی ساخته بشه مردم روانی خواهند شد . دقت داشته باشید که دقیقا گفت : ملت با این فیلما دیوانه خواهند شد .
من رو می تونید اینجا هم بخونید .
همایش تقدیر از بانوان وبلاگ نویس
+ نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1387ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
+ نوشته شده در جمعه 12 مهر1387ساعت 6:33 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 9:54 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
سلام
خوبین ؟ چه حال ؟ چه خبر ؟
من الان شمالم و تازه از دانشگاه برگشتم . هفته ی پیش کلاسا حسابی تق و لق بود و من واقعا شرمنده شدم
آخه این درسته ؟ من ، نیلوفری که همیشه در حال دو در کردن کلاسام حالا پاشم برم سر کلاسی که فقط 30 نفر دانشجو درش حاضرن . سه شنبه و چهارشنبه که فقط نیم ساعت کلاس داشتیم که تازه همون نیم ساعتم به حضور و غیاب گذشت بعدشم که با بابام رفتیم اینور اونور و حسابی گشتیم
.
3 شنبه که از دانشگاه برگشتم قرار شد با بابام دنباله یه آشنای قدیمی بگردیم . وقتی بچه بودم یه همسایه داشتیم که دو تا دختر داشت همسنه ساسا و بهشاد ! بعدها آقا هادی و طاهره خانوم ( همسایمون ) به خاطر کارشون مجبور شدن بیان همین شهری که من توش درس می خونم . یادمه خیلی کوچیک بودم که چند بار اومدیم شمال خونشون بعدها روابطمون کمو کم شد تا اینکه به کل قطع شد و اون روز بابا تصمیم گرفت حالا که تا شهر دانشجویی من اومده حتما اونا رو پیدا کنه ٫ کوچشونو پیدا کردیم اما اثری از اون خونه ی قدیمی نبود ولی بابام حدسی یه خونه ای رو انتخاب کردو زنگشو زد وقتی طاهره خانوم اومد دم در ٬ خاطرات کودکی من زنده شد . اتاقای تو در تو که هر کدوم 2 تا در داشت از هر دری که می رفتی به یه اتاق دیگه می رسیدی ٬ قایم موشک بازی با سمن و سپیده ( دخترای طاهره خانوم ) و ساسا و بهشاد ٬ فوتبال بازی با پسر خواهرای شیطونش و با چشمه گریون برگشتن پیش مامان ٬ رفتن به پارک ش ... خاطراتم خیلی پر رنگ نبود چون اون موقع مدرسه نمی رفتم . اما هر چی که بود قشنگ بود . طاهره خانوم بلافاصله ما رو شناخت و فهمید که من دختر سومی ام ! آقا هادی و دختراشون سرکار بودن . عکسای ساسا و بهشاد و شهی رو نشون دادم ٫ نمی دونست که شهی هم به دنیا اومده ! سراغ مامان بزرگ و بابا بزرگمو گرفت که هر دو فوت کرده بودن خلاصه دیگه یه خورده با بابا از خاطرات اون زمان گفت تا اینکه .. یهو دیدم از در خونه یک عدد سگه خوشگله پشمالو اومد تو . همزمان با ورود سگه من شیش متر از جام پریدم سگه هم تا چشمش به من خورد دوید دنبالم . حالا من بدو سگه بدو . طاهره خانومم بعد از اینکه از شک
در اومد که من چرا اینقدر از سگ می ترسم افتاد دنباله سگه که بگیرتش . حالا من بدو سگه بدو طاهره خانوم بدو واقعا داشتم سکته می کردم ! آخرم پدر سوخته کار خودشو کردو پاچه ی شلوارمو گرفت کشید حالا خوبه گازم نگرفت
دیگه اون قدر جیغ زدم که فک کنم تا 7 تا کوچه اون ور تر صدامو شنیدن روم نمی شد اگر نه همون جا می شستم گریه می کردم بالاخره طاهره خانوم گرفتشو منم به بابام گفتم که زودتر بریم هر چی هم طاهره خانوم اصرار کرد که بمونیم و سگه رو میندازه تو اتاق فایده ای نداشت . بابام که می خواست اون روز بره اگه هم نمی رفت من نمی زاشتم تو خونه ای که سگ هست بمونیم خلاصه سه سوت کفشامو پوشیدمو فرار کردم
! نیم ساعت بعد آقا هادی زنگ زدو بازم کلی اصرار که افطاری بریم خونشون ٬ بابام کم کم داشت نرم می شد که من گفتم نمی یاااااااااااااااام .
دیگه این که الان تو واحدمون من تنهام . ماشالا اجاره ی خوابگاهو حسابی بردن بالا به زور چند نفر اومدن ثبت نام کردن البته هنوز وسایلاشونو نیاوردن ولی رفتم از تو لیست نگاه کردم دیدم همشون بچه های ارشده پرستاریو زیستن . آخ جون همشون از من بزرگترن . من معمولا با همسنه خودم آبم تو یه جوب نمی ره ولی با بزرگتر از خودم خوب کنار می یام .
وای این ترم من بیچاره ام 19 واحد اختصاصی دارم
. بافتمو یادتونه افتاده بودم . این ترم ارائه می دن . منم مجبورم دو تا عمومی حذف کنم و اونو بردارم . دیروز که اخلاق داشتیم سر کلاس نشستم ٬ آخه هنوز حذفش نکردم . آخر کلاس به استادمون گفتم که می خوام حذف کنم و با واکنش شگفت انگیز استادمون مواجه شدم . استاد : ئه عزیزم چرا آخه ؟ من : آخه بافت افتادم مجبورم این درسو حذف کنم . استاد : تو خیلی دختر دوست داشتنی هستی من واقعا دلم برات تنگ می شه . من :
. استاد : حالا اگرم کلاس نمی یای حتما بیا بهم سر بزن . من :
. استاد : به هر حال کم سعادتیه ما بوده که این ترم تو سر کلاس نیستی . من :
. نمی دونم استاد جان وقتی اون ترم تفسیر موضوعی قرآن رو با تحقیق بهم داد ۱۰.۵ به فکر این همه علاقش به من بود یا نه ! خوبه تحقیق داده بودم اگه نداده بودم لابد می خواست بندازتم
.
دیگه ببخشید که هول هولکی آپ کردم . سه شنبه که اومدم تهران یه آپه خیلی خیلی خوشگل می کنم یه خبر خوبم بهتون می دم .
پی نوشت : استادمون خانومه ها ٬ یه وقت فکراتون بیراه نره .
+ نوشته شده در یکشنبه 7 مهر1387ساعت 3:36 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه
|