تبليغاتX
دانشگاه با طعم باران

دانشگاه با طعم باران

بابا جون

بالا نوشت : ما هی حرص خوردیم که نکنه الان ملتی که در همایش هفته ی گذشته شرکت داشتند در مورد کجایی بودن من اشتباه کنن و تو پستی هم که در این رابطه نوشتم تاکید کردم که من فقط اونجا درس می خونم و ظاهرا آقای عموزاده ی محترم متوجه حساسیت بنده شدن و در شماره ی این هفته چلچراغ به وضوح اسم شهر دانشجویی ما رو آوردند و اینکه بنده در ... پزشکی می خونم و .... ضمن تشکر فراوان از جناب آقای عموزاده خدمت همه ی دوستان عرض کنم که حتی اگه روزی سر تیتر روزنامه همشهری هم بنویسن که نیلوفره دانشگاه با طعم باران دانشجوی .... می باشد ( یعنی اسم شهر دانشجوییم رو بیارن ) بنده باز هم اسم اونجا رو در وبلاگم نخواهم آورد به هیچ وجه ( دلایلیش هم شخصیه ) اونجا همیشه برای من یکی از شهرهای شمالیه حتی اگه همه ی دنیا بدونن که اونجا کجاست ( هرچند که اونجا رو در بعضی مواقع خیلی دوست میدارم ) .    

سلام

بابا جونم اومده شمال به اوضاع و احوال ماشینم رسیدگی کنه ، خودم بهش گفتم بیاد یه دوراساسی ببرتش تعمیرگاه که دیگه زرتو زرت نره رو اعصابم حالا بابام اومده میگه آخرهفته می یارمش تهران هم لاستیکاشوعوض کنم هم ببرمش پیش اون تعمیرگاهه که نسل اندر نسل ماشینامونو می بریم پیشش و اصولا بابا جونم جز اون هیچ کسی رو قبول نداره یه نگاهی بهش بندازه تا به قول خودش من دیگه بهونه ی اینو نداشته باشم که اولین پرایدی که در ایران ساخته شد رو انداختین به من  البته بنده به خوبی می دونم که همه ی مشکلاتش ناشی از رفتار خشانت باریه که خودم باهاش دارم ولی دیگه این چیزا رو که به بابام نمی گم  دیروزکه برگشتم پررو پررو میگم : بابا راضی نبودی ماشین به من بدی که همش خراب میشه . بابام : نه کی از تو بهتر ، برای چی راضی نباشم ؟! منم اومدم خودشیرینی کنم گفتم : اگه راضی نیستی نمی خوامش ببرش تهران . بابام : نیلوفر نیلوفر ببرمش تهران ؟؟!! ..... خوشم می یاد که بابام اینقدرخوب منو میشناسه یعنی وقتی دارم دروغ میگم همچین درجا مچمو می گیره که خودمم خندم می گیره  بعدشم بهم گفت : این چرا اینقدر کثیفه ؟ چرا کارواش نمی بریش ؟ من اصلا رغبت نمی کنم به دستگیرش دست بزنم ! این چیزا نشون دهنده ی شخصیت آدمه ... منم گفتم : اینجا هر روز بارون می یاد هر چقدرم ببرم کارواش بشورنش بازم بارون کثیفش می کنه تازه زمینش گلیه با سرعت که می رم گلا می پاچه به درو پنجرش و ... دیگه تا جا داشت برا شلختگیم سفسطه بافی کردم و خلاصه اینکه این روزا سرم شلوغه مادر و همش دارم با بابا جونم که الهی خودم قربونش برم  می گردمو می چرخم ولی قول میدم آخر هفته که اومدم تهران یه پست پدرو مادر داره عریضو طویل بنویسم . فعلا بای بای .

من رو می تونید اینجا هم بخونید .

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مهر1387ساعت 10:16 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

باطری

 سلام

شنیدین نمایشگاهی ها وقتی میخوان یه ماشینه دست دومو به یکی قالب کنن میگن : ماشین کار نکردس ، مال یه خانوم دکتر بوده باهاش رفته تا مطبو برگشته . این جمله یعنی یه همچین ماشینی که دست یه همچین خانوم دکتری بوده سالمو درست و درمونه یعنی خانوم دکترا ماشینشون رو فقط واسه مطب رفتنو برگشتنشون میخوان وبس یعنی در ماشینو شـــــق نمی کوبونن و وقتی عصبانین به درو پیکره ماشین و پنجره مشت و لگد نمی زنن  بله خب بله ، منم دقیقا همینجوریم ، یعنی دارم مثل تخم چشمام از ماشینم نگهداری می کنم ، باور کنین ... دروغم چیه ؟!

اون هفته که داشت می مردو پنجرگیری می خواست زنگ زدم به امیر بیاد به دادش برسه ، اون طفلکم که واقعا نمی دونم چه گناهی کرده که خدا یه همچین همکلاسی دردسری نصیبش کرده یه ساعته اومدو پنجریشو گرفت بعدشم زنگ زدم به سارا و با همدیگه رفتیم تنظیم باد و دیگه تعمیرگاه رو روی سرمون گذاشتیم تا آقاهه باد لاستیک رو تنظیم کرد .

یکشنبه ای که یه روزه اومدم تهران و برگشتم اونقدر خسته بودمو اونقدر تو حالو هوای جشن بودم که دوشنبه صبح تا رسیدم شمال فقط رفتم خوابگاه و یه دوش گرفتمو د بدو دانشگاه  حالا اونموقع هم یه بارونی گرفته بود سیل آسا که چشم چشمو نمی دید واسه همینم وسطای راه چراغای ماشینو روشن کردمو موقع پیاده شدن اونقدرعجله داشتم که پاک یادم رفت خاموشش کنم . تو دانشگاه سارا و رومی ( همکلاسیم که بچه ی تنکابنه ) و هدهد ( همکلاسیم که بچه ی تنکابنه ) بعد از این که عکسای روز قبلو نشونشون دادمو   کلی از دیروز تعریف کردم کلید کردن که باید شیرینی بدی ٫ منم که لارج ، ولخرج ، رفیق باز رفتم یه کیک و نسکافه ی خوشمزه مهمونشون کردم . ساعت 30 : 12 وقتی با سارا از تو سلف در اومدیمو خوشو خندون رفتیم طرف ماشین هرچی زدم رو سوییچ دیدم قفل و دزدگیرش وا نمیشه . اول فک کردیم دزدگیر خرابه و با سارا افتادیم به جون دکمه ای که قفلو می بره بالا ولی فایده نداشت بعدشم کفری شدیم و زدیم دکمه رو از جا در آوردیمو سیمای توشو جا به جا کردیم اما بازم فایده ای نداشت . من : سارا اگه همینجوری با کلید درو باز کنم صدای دزدگیرش در نمی یاد ؟ سارا : نمی دونم حالا باز کن ببین چی میشه . من : در نیاد یهو قطع نشه همه بریزن اینجا . سارا : عیب نداره وازش کن . هر چی دعا بلد بودم خوندم تا کلیدو چرخوندم و خدا رو شکر صداش در نیومد حالا هر چی استارت می زنم می بینم نمی زنه . من : اههههه روشن نمیشه . سارا : باطری خالی کرده . من : آخخخخ صبح چراغاشو خاموش نکردم حواس ندارم که  دیگه با سارا رفتیم پیش دربونو گفتیم اینجوری شده و اونم با یکی از کارمندای اونجا اومد ببینه این چه مرگشه . کاپوتو دادم بالا و آقایون تا کمر دولا شدن تو ماشین . آقاهه : خانوم باید هول بدیم . من : نمیشه یه کار دیگه بکنین که روشن شه . آقاهه : نه راه دیگه ای نداره شما بشین پشت فرمون ما هل می دیم . از رو ناچاری داشتم می رفتم بشینم پشت فرمون که چشمم خورد به امیر که تو پارکینگ اونوری با دوستاش نشسته بودن . من : آقای ...... فردین دانشگاه بلند شد اومدو گفت : برو اونوربشین ما درست کردیم صدات می کنیم . من : نه همینجا وایمیسم خلاصه بچه ها اومده بودن هل می دادنو منو سارا کنار وایساده بودیمو هرو هر می خندیدیم  آخه خداییش خیلی بامزه شده بودن ولی طفلکیا هرچی زور زدن این لامصب روشن نشد که نشد . امیر : من میرم شهر یکی رو بیارم بکسورش کنن .  نـــــــــــــه ..... این دیگه خیلی ستم بود ، فک کنین من بشینم پشت فرمونو بکسورم کنن ... همینم مونده ، کم تو این دانشگاه معروفم معروف ترم بشم   بالاخره یکی من گفتمو یکی امیر گفتو یکی سارا گفت تا نتیجه بر این شد که کابل کشی کنیم و امیر رفت ماشینشو از اونور آوردو از باطریش به باطری من کابل کشی کرد تا باطری ماشینم شارژ شه بعدشم به من و سارا گفت : برید یه ساعت بچرخید تا باطریش کامل شارژ شه . منو سارا هم رفتیم از اینور به اونورهی دور زدیم و هی خندیدیم تا این باطریه شارژ شد  . سارا می گه : فک کنم آخر ۷ سال تو یه چرخ پنچر بگیری دستت ببری خونه بگی از ماشین فقط همین مونده !

من رو می تونید اینجا هم بخونید .

+ نوشته شده در  جمعه 26 مهر1387ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

همايش تقدير از زنان برتر وبلاگ نويس

ســـــــــلام

 

وای که دیروز چقدر خوش گذشت خب من ذوق زدگیم رو کنترل می کنمو از اوله اولش میگم : دیروز کله ی صبح پاشدم رفتم آرایشگاه صافکاری مافکاری ولی اونقدرشلوغ بود که دیر رسیدم خونه و تازه ساعت 45 : 2 آژانس گرفتمو از انورم شونصد ساعت دور دانشگاه تهران چرخیدیم تا درب غربیش رو پیدا کردیم  حالا رسیدیم دم در یه ساعت دربونه یقمو گرفته که چرا با شال اومدی ؟ اصلا انگار هر چی دربون تو این مملکته قسم خورده که گیر بده به من . منم که دیرم شده بودو عجله ام داشتم برگشتم گفتم : آقا دیرم شده ، اصلا نگفته بودن که چطوری بیایم و چطوری نیایم و د بدو طرف تالار فردوسی دانشکده ی ادبیات . داخل تالارتو اون شلوغ پلوغی رفتم خودمو به یکی از خانومای مسئول معرفی کردمو ایشونم گفتن : جاتون از قبل تو ردیف دوم مشخص شده و همین که سرجام نشستم یه خانوم دیگه ازمسئولین صدام زد که یه آقایی بیرون در کارتون دارن ٫ رفتمو آقای مداد رنگی رو دیدم ، یعنی بعضیا واقعا گلن ... واقعا واقعا گلن ... ایشون به خاطر بنده یه روز کامل دانشگاشون رو کنسل کرده بودن و منو کلی شرمنده ی خودشون کردن دیگه اونقدر اظهار لطف کردن که نزدیک بود همونجا در دم آب بشم برم تو زمین ... صد هزار تا مرسی ، خیلی خیلی ازتون ممنونم که اینقدر زحمت کشیدن  بعدم دکتر حامد  رو دیدم که هم به عنوان یکی از اعضای داوران و هم به عنوان مهمان ویژه دعوت شده بودن و بعد از سلام و حالمون چطوره و اینا اومدم سر جام که چشم های غمگین که دو تا اونورتر از من نشسته بود به قول خودش از روی شال قرمزم شناساییم کرد . آخی با اون لهجه ی نازش منو برد به شهر دانشجوییم ، ازهمونجا با شوهرش یه روزه اومده بودن تهران و کلی بوی ولایت دانشجوییمو می داد بعدشم عشقم اومد ... نمی تونم بگم چقدر دوسش دارمو چقدربرام عزیزه و چقدر خوشگله این دختر که اصلا دلم نمی خواست چشم ازش بردارم ... همیشه دلم می خواست ببینمش و بالاخره دیروز دیدم ویولت عزیزمو که یه ماه به تمام معناست  دیگه نشسته بودم و جمعیتم داشت زیاد و زیادتر میشد که با دختر بغل دستیم باب آشنایی رو باز کردیمو دوست شدیم اساسی ، اسمش نگاره و نویسنده ی وبلاگ فانا . حالا قدرتی خدا دوتا حراف افتاده بودن بغل دست همدیگه و یه ریزمی حرفیدیم  که فرزاد حسنی اومد صاف نشست جلومون و یه سری اتفاقات بامزه افتاد که این نگار بلا گرفته دیشب ور داشته همشو نوشته و هیج جای مانوری برا من نزاشته اگه خواستید برید تو وبلاگش بخونید ببینید که دیروز ما چه فیلمی داشتیم  بعد از اونم بهاره رهنما اومدو تقریبا جلومون نشست و مراسم ابتدایی با سخنرانی یه سری از مسئولین پرشین بلاگ شروع شدو بعد فرزاد حسنی و بهاره رهنما رو دعوت کردن بالای سن که جوایز نفرات ۱۱ تا 25 رو بدن ، کلا از بین 100 وبلاگ برتر به 25 تای اول جایزه تعلق گرفت و من شرمنده ی ندای گلم شدم چون نفر 28 ام شده بودو از اونجایی که آلمانه و امکان حضور تو مراسم رو نداشت از قبل قرار گذاشته بودیم من به جاش جایزه و تقدیرنامه ش رو بگیرمو براش پست کنم که اونم از شانسش فقط تا نفر 25 ام رو اعلام کردن  خلاصه اسم بنده که خونده شد تشریف بردم رو سن و اول از بهاره رهنما تقدیرنامه و هدیه م رو گرفتم که فرزاد حسنی گفت : این خانوم انگار به فیلم کلاهی برای باران خیلی علاقه دارن . من : نه اصلا ، تا حالا این فیلمو ندیدم . فرزاد حسنی : چرا خانوم DVD ش که دراومده بگیرید ببینید . من :  . فرزاد حسنی : حرفی ندارید ؟ من : نه . اومدم فلنگو ببندم و بدوئم پایین که مجریه برنامه خفتم کرد که بیاین خودتونو وبلاگتونو معرفی کنین . ای وای حالا بیا و به اینا بگو که بابا من از اینکه در مورد خودم حرف بزنم متنفرم . یعنی چی اصلا ؟! خب آدم خجالت میکشه جلو شونصد هزار نفر در مورد خودش حرف بزنه  ولی چه کنم که نمیشد قسر در رفت و بند کرده بودن که الا و بلا باید حرف بزنی . فک کنم از قیافم نارحتی داشت می بارید که فرزاد حسنی گفت : این خانوم انگار هیچ علاقه ای به معرفی ندارن و من که فقط خدا می دونه با چه نارحتی دهنمو باز کردم که : من نیلوفر ... صاحب وبلاگ دانشگاه با طعم باران هستم ... همینجور که می گفتم صفحه ی وبلاگمم انداخته بودن رو فضای پشت سرم . آقای مجری : چند ساله وبلاگ می نویسین ؟ من : 1 سال . می تونم قیافه ی همه ی دوستانه 7 8 ساله نویس رو موقع شنیدن اون 1 سال تصور کنم . آقای مجری : چند تا بازدید کننده دارید ؟ من : متوسط 200 تا ولی به سیصدو خورده ای هم رسیده . آقای مجری : تعریفتون از وبلاگ چیه ؟ من : یه محیط شخصی که هر کس خاطرات و نظراتش رو توش می نویسه و دیگران هم لطف می کنن می خونن و نظر می دن و من این فضا رو خیلی دوست دارم  . آقای مجری : به بازدید کننده هاتون چقدر سر می زنید ؟ من : تا جایی که درسام اجازه بدن سر می زنم . آقای مجری : چی می خونین ؟ من : پزشکی . آقای مجری : کجا ؟ من : .... فرزاد حسنی : انگار امروز هر چی جایزست دادیم به ... ها ( اسم شهر دانشجوییم ) . می بینین چجوری الکی الکی ما رو ... کردن ، حالا بیا و به اینا ثابت کن که عزیزان من بنده فقط اونجا درس می خونم ... ای بـــــابــــــا  خلاصه که اجازه ی مرخصی دادن و اومدم نشستم سر جام و از آقای عموزاده مدیر مسئول هفته نامه ی چلچراغ و منیژه حکمت که یکی از طرفدار پرو پا قرص فیلماشون هستم دعوت کردن بیان رو سن و جوایز نفرات 4 ام تا 10 ام رو اهدا کنن و بعدشم دیگه نوبت رسید به اعلام وبلاگای برتر از نظر محتوا و دکتر حامد  به عنوان یکی داورای این بخش رفتن رو سن و وقتی که اون بالا بودن من یه عالمه به خودم افتخار کردم که قراره بعدنا همکارش بشم  و آخرش بهم گفت که وبلاگم در بخش رده بندی از نظر محتوا هم  15 ام شده ولی خب فقط از نفر ۱ تا ۱۰ ام تقدیر به عمل اومد. مراسم که تموم شد رفتم پیش گیلاس خانومی که دقیقا نقطه ی مقابل اونی بود که ازش تو ذهنم داشتم ، خیلی خوشگل و خانوم و مهربون و خیلی آرومتر از اونی که فکرشو می کردم  بعدشم نیلوفر جونم  اومد پیشمو خوشحالیمو به حد انفجار رسوند ٫ یعنی عینه اسمه خوشگلش یه گل واقعی بود دیگه اینکه مریم خانومی رو هم دیدم که خیلی آروم و متین به نظر می رسید و داشتم جمو جور می کردم که برم دکتر حامد و جناب mededuinfo که وبلاگشون منعکس کننده ی اخبار و مطالب بیشتر وبلاگای پزشکیه همراه با همسرشون اومدن و یه کم در مورد برنامه هایی که برای وبلاگای پزشکی دارن صحبت کردیمو دیگه رفتم خداحافظی و بای بای با بروبچ و بیرون دانشگاه سرمو انداخته بودم پایینو داشتم مثل یه خانومه به تمام معنا می رفتم خونمون که یکی از دوســـــــــتان از اونور داد زدن : ندزدنت خانوم دکتر  . من :  البته من آبروداری می کنمو اسمشونو نمی یارم ولی مدیونین اگه فک کنین ایشون یه شخصیت علمی ، فرهنگی ، ادبی ، سیاسی و کلا همه فن حریفی هستن که کل دنیا رو بگردین لنگه شو پیدا نمی کنین  مدیونین به خدا  .

اینم چند تا عکس از جشن دیروز :

من و فرزاد حسنی و بهاره رهنما

منیژه حکمت و نازنین احمدی

یادبود و تقدیر نامه ای که بهم دادن

دوست داشتید برید به اینجا و گزارش جشن رو از نگاه بقیه ی دوستان حاضر در مراسم هم بخونید .

عکس های اولین همایش زنان وبلاگ نویس

سری دوم عکس های همایش زنان وبلاگ نویس  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مهر1387ساعت 9:28 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

اطلاعیه

سلام

همه ی کلاسامو دو در کردم دوئیدم تهران واسه جشن . آخی فک کنم یه چند سالی بود که خانوادمو ندیده بودم  آخی چقدر دلم براشون تنگ شده بود . خدمت دوستانی که ازم پرسیده بودن چطوری پیدات کنیمو ... باید بگم اگه اسامی وبلاگای برتر و نویسنده هاشونو اعلام کردن که هیچی ولی اگه نکردن من یه مانتوی مشکی می پوشم با شال قرمز . به هر حال خواستم گفته باشم که یه وقت شرمنده ی دوستانی که از شهرستان می یام نشم  . فعلا بای  .

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مهر1387ساعت 2:30 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه 

سه گانه

 سلام

1 ) الان نشستم تو کافی نت خوابگاه ( طبقه ی همکف خوابگامون کافی نت داریم ) و دختر عشقیه هم کنارمه . دختر عشقیه کیه ؟! یه خوابگاه می شناسنش اونوقت شماها نمی شناسین ! باشه الان براتون میگم ... می خوام برم دانشگاه این تو کافی نته ، از دانشگاه بر می گردم این تو کافی نته ، هر تایمی تو روز بیام سر نت چشمم به جمالش روشن میشه . اولا فک می کردم حتما وبلاگ داره که اینجوری کافی نتو آباد کرده ولی بعدا فهمیدم که نخیر ایشون اصلا نمی دونن وبلاگ چی هست ولی درعوض تا دلتون بخواد با تاریخچه ی چت و ویسو وبکم آشنایی دارن . ویسو می زاره در گوششو از حال میره : ... عشقم دوست دارم ... عشقم دوریت داره منو می کشه ... عشقم اونجوری نشین می میرم برات ... عشقم کفشایی که برام خریده بودی رو افتتاح کردم ... چند دقیقه پیش که برگشت گفت : عشقم یه لحظه صبر کن من تلفنمو جواب بدم و بعد ویسو از گوشش در آوردو تلفنشو برداشت و داد زد : ئه عشـــــــقم تویــــــی !! من : .

2 ) ما این ترم  یه درس جیگر طلایی داریم به نام ( جنین شناسی ) اونقدرم استادش خوب درس میده که همه میخ میشن سر جاهاشونو هیچکس فکر جیم زدن وسط درس به سرش نمی زنه . منو سارا هم از دقیقه ی اول می خندیم تا دقیقه ی آخر . فک کنین استاده داره یه بارداری رو توضیح میده بعد آنچنان پای مادر شوهرو خواهر شوهرو مادر زنو ... میکشه وسط که انگار یه قبیله در شکل گیری اون جنین نقش داشتن ، پریروز که می گفت : بعضیا تا 7 8 ماهگی هم نمی فهمن باردارن . دیگه منو سارا هر چی فسفر سوزوندیم نفهمیدیم که چجوری میشه زنی که از راستو چپو جلو شکمش می ره تو آفساید نفهمه که بارداره .

3 ) حدود یه هفته و نیمه پیش روز جمعه ای داشتم از سر بیکاری کانالای تلویزیونو اینورو اونورمی کردم تا رسیدم به شبکه ی 1 که داشتن با یه آخوندی در مورد رابطه ی بین انسان و جن و کلا معادو این چیزا حرف می زدن و چون بحثشون به نظرم شیرین اومدو آخونده هم از این مدلای اعصاب خورد کنی نبود نشستم پای حرفاشون و چه کار خوبی هم کردم . وسطای بحثشون یه بنده خدایی زنگ زدو در مورد صحت و سقم تصاویری که تو فیلما در مورد شیطان و بهشت و جهنم نشون میدن پرسید و آخونده هم در جواب گفت : بعضی از اشکالی که از شیطان و وسعت توانایی هاش و ماهیتش و تصاویر مربوط به اون دنیا در قالب فیلم هایی مثل او یک فرشته بود و اغما و ... نشون داده میشه کذب محضه و اصلا جنبه ی واقعیت نداره و در صورتیکه 2 3 بار دیگه یه همچین فیلمایی ساخته بشه مردم روانی خواهند شد . دقت داشته باشید که دقیقا گفت : ملت با این فیلما دیوانه خواهند شد .  

من رو می تونید اینجا هم بخونید .

همایش تقدیر از بانوان وبلاگ نویس

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مهر1387ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

من و اس ام اس

سلام

گفتم تا از ماه رمضون زیاد دور نشدیم یه خاطره ازش براتون تعریف کنم . شب نوزدهم منو مامانو بهشاد رفتیم احیا . جایی که ما همیشه می ریم یه خونه ی خیلی خیلی بزرگو سه طبقه ست که طبقه ی اول مردونس و طبقه ی دومو سوم زنونه . اون شب چون زود رسیدیم رفتیم ته سالن و تکیه دادیم به دیوار تا کم کم جمعیت زیاد شدو دیگه یه سری از بی جایی همینجور ردیف به ردیف اومدن نشستن وسط سالن . ساعت 12 که مراسم به اوج عرفانی بودن خودش رسیده بودو ملت با اشک داشتن دعای جوشن کبیرو می خوندن یهویی دیلینگ دیلینگ صدای اس ام اس موبایلم بلند شد  . زن بغلیه برگشت یه پشت چشمی نازک کرد که چرا رازو نیازشو با خدا بهم زدم و من اس ام اس رو باز کردم دیدم از طرف امیر ( ببخشید که اسم کوچیکتونو می یارم ) همکلاسیمه که میگه : یه کاره واجب دارم زود زنگ بزن . حالا اونموقع هم دقیقا روزایی بود که بچه ها داشتن برنامه می چیدن که دیرتر از زمان تعیین شده برن سر کلاسا . منم خوشحال که حتما خبر خوبی شده که این وقت شب اس ام اس زده پاشدم برم بیرون زنگ بزنم که بهشاد پرسید : کی بود ؟ گفتم : یکی از بچه های کلاسمون . بهشاد : چی شده ؟ من : هیچی یه کار مهم داره می گه زنگ بزنم . یه دفه از اون سر سالن یه پیرزنه داد زد : خدایا به حق همین شب عزیز همه ی جوونا رو عاقبت به خیر کن   و ملتم یه صدا دهنشونو وا کردن که : الهی آمین . مامانم : حالا بگیر بشین فردا زنگ بزن . من : نمی شه حتما یه کاره مهم داره که الان اس ام اس زده . زن بغلیه سرشو از کتاب دعا درآورد بیرونو یه نگاه به منو مامانم انداختو گفت : اولاد اولاد . فک کنم منظورش این بود که من خیلی اولاد مزخرفیم . منم بیخیال راه افتادم که از بین اونهمه آدم خودمو برسونم بیرونه در و به زور داشتم کج کج می رفتم جلو که خوردم به یه زنه که داشت بچشو می خوابوند . زنه : اوااااااا تازه داشت خوابش می برد . من : تو این سرو صدا گناه داره ببرین تو اتاق بخوابونینش . زنه انگار که بهش فحش دادم گفت : خودم می دونم کجا بخوابونمش که صاحب این شب حفظش کنه . من : . رفتم جلوتر دو تا پیرزنه چسبیده بودن بهم ، گفتم : ببخشید حاج خانوم میشه اجازه بدین . پیرزنه که همچین زیر لب دعا می خوند و کلشو تکون می داد و گریه می کرد که اصلا نشنید چی گفتم   . برگشتم به اون یکی پیرزنه گفتم : ببخشید .... که یه دفه با مشت آنچنان کوبید تو سینشو علی علی کرد که همونجا سر جام خشکم زد . زدم رو شونه ی پیرزن اولیه گفتم : حاج خانوم ... با زجه گفت : ولم کن مادر ولم کن ، بزار به درد خودم بمیرم . حالا بگو کی خواست تو رو دلداری بده بکش کنار می خوام رد شم . زدم رو شونه ی پیرزن دومیه ، جیغ زد : قربون بی کسیت برم علی ... منم که بیچاره موندم چیکار بکنم  تا یه زنه شیر پاک خورده ای که چند تا با این پیرزنا فاصله داشت برگشت گفت : بیا از اینجا رد شو . رد شدمو فقط خدا می دونه چقدر ناله نفرین شنیدم تا رسیدم بیرون در و زنگ زدم و با کمال مسرت دریافتم که حاج آقا گوشیشونو خاموش کردن . آی حرص خوردم آی حرص خوردم یعنی دلم می خواست گوشیمو بزنم تو دیوار . بهش اس ام اس زدم که : همین الان زنگ زدم چرا گوشیت خاموشه  ؟ و دوباره برگشتن به سالن همانا و دیدن خیله عظیم جمعیت همان ٫ ایندفه واسه رسیدن به ماماینا از یه ور دیگه رفتمو وایسادم جلو یه زنه که برگشت گفت : می خوای رد شی ؟ گفتم : بله . به اندازه ی یه سر سوزن خودشو کشید کنارو اومدم با نوک پا از بغلش رد شم که انگشتام تاب نیاوردو نزدیک بود با تمام هیکل بیفتم رو سر ملت و دیگه بماند که با چه بدبختی اون یکی پامو محکم به زمین گرفتم تا تعادلم حفظ شه و بماند که یکی گفت : تحمل یه شب بی خوابی رو ندارین برای چی می یاین احیا ؟! بدبخت فک کرده بود من از بی خوابیه که دارم تلو تلو می خورم خلاصه با صد جور ایش و اوش رسیدم پیش ماماینا و کتاب دعا رو باز کردم که دیلینگ دیلینگ صدای اس ام اس دراومد که : کاری نداشتم . دیگه از احوالات من نپرسین که فقط یه فندک کافی بود تا منفجرم کنه . اس ام اس زدم : من الان احیام آخه اگه کاری نداشتی برای چی گفتی بهت زنگ بزنم صد جور ناله و نفرین شنیدم تا رفتم دم در زنگ زدم . جواب اومد : اون اس ام اس رو ساعت 6 بعد از ظهر فرستادم که خودت شانسی همون موقع زنگ زدی ( من بعد از ظهر همون روز زنگ زده بودم بدونه این که اس ام اسش بهم رسیده باشه ) من : ok . شروع کردم به دعا خوندن که دوباره دیلینگ دیلینگ ... یعنی زن بغلیه دلش می خواست منو بکشه . نوشته بود : برا منم دعا کن همکلاسی .... من که از اولم برا همه دعا می کردم ولی چون این یکی سفارش شده بود دوبله دعا کردم .

پی نوشت : خب بالاخره نتایج رای گیری وبلاگ نویسان برتر زن مشخص شد و بنده نفر۲۱ ام شدم . از همه ی کسانیکه بهم رای دادن خیلی خیلی ممنونم واقعا توقعش رو نداشتم و از صمیم قلب خوشحال شدم . طبق ایمیلی که برام فرستاده شده جهت تقدیر از وبلاگ نویسان برتر روز ۲۱ مهر ماه جشنی ترتیب داده شده که حتما شرکت خواهم کرد . نمی دونم ورود برای عموم آزاد هست یا نه ولی می تونید به وبلاگ دبیرخانه جشن مراجعه کنید و یه پرس و جویی بکنید . من خیلی خوشحال میشم که همتون رو تو اون روز از نزدیک ببینم .

+ نوشته شده در  جمعه 12 مهر1387ساعت 6:33 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

ماشین

سلام

عیدتون مبارک  امیدوارم نمازو روزه ی روزه دارا قبول باشه . خوب شد من دیشب تهران بودما ، عجب نورافشانی بود به نظرم یه جورایی با دفه های قبل فرق داشت همیشه جایگاشون فقط تو میدونای اصلی بود ولی ایندفه پارکا هم اضافه شده بود ، ما که رفتیم بالا پشت بوم و از هر طرف که سرمونو برمی گردوندیم آسمون نور بارون میشد  . خیلی خوشگل بود خیلی خیلی .

خب دیگه الوعده وفا می رسیم به خبر خوشی که قولشو بهتون داده بودم . بله دیگه بالاخره بعد از یکسال تلاش مداوم منو ساسا و بهشاد ، بابا جونم راضی شد بزاره من ماشین ببرم شمال یعنی یه سال خودمو کشتم بس که گفتم : بابا من نمی تونم بی ماشین زندگی کنم ، بابا خسته شدم بس که مثل گوشت قربونی آویزونه میله های سرویس شدم ، بابا تو رو خدا ( دانشگاه ما چون خارج از شهره برای رفت و برگشت به داخل شهر سرویس داره ) بابامم می گفت : اونجا کی ماشین می بره که تو میخوای ببری و .... دیگه اونقدر گفتیم و ناله کردیم تا چند هفته پیشا یه شب بابام برگشت بهم گفت : من اگه مخالف ماشین بردنتم به خاطر خودته حالام اگه قول میدی مواظب خودت باشیو درست رانندگی کنی من حرفی ندارم ور دار اون پرایدو ببر . من : . دیگه قرار شد فقط همونجا ازش استفاده کنمو وقتایی که می یام تهران بزارمش تو پارکینگ خوابگاه . اون هفته هم که داشتم می رفتم شمال بابام برام تا اونجا آوردش که من تو جاده ی تهران _ شمال پشت رل نشینم البته من نمی ترسما ولی مامان بابام نمی زارن میگن خطرناکه  اما این ماجرا فقط از یه جهت به ضررم تموم شد اونم اینکه بابام برگشت بهم گفت : وقتایی که می یای تهران ادعای مالکیت رو این یکی ماشین نداشته باشی که این دیگه مال همس . منم گفتم : چشــــــــم بعدشم گفت : هر چقدر دلت می خواد باهاش برو بگرد و از دوران دانشجوییت لذت ببر فقط مواظب باش . منم که نگفته دارم لذت می برم وای به حال اینکه یکیم بهم بگه و از اونجایی که نخواستم حرف بابامو زمین بندازم پنج شنبه ی هفته ی پیش زهی ( هم اتاقی اون ترمم که معماری می خونه و این ترم نامردا انداختنش تو یه واحده دیگه ) رو ورداشتمو با هم رفتیم ماسوله   . از شهر ما تا ماسوله خیلی راهه مخصوصا برا منی که تا حالا نرفته بودم واسه همینم رفتنه اولش یه کمی هول کردم که خدا رو شکر زودی از بین رفت ولی امان از دست این پلیسا که اونجا هم دست از سرم بر نمی دارن انگاری خوششون می یاد بیخودو بی جهت برگه ی جریمه رو بکنن تو حلقم . چند روزه پیش داشتم تو یه خیابون می رفتم  که یهو پلیسه ســـــــــوت که خانوم بزن کنار . من : چیکار کردم الان ؟ پلیسه : ورود ممنوع اومدی . من : کجا علامت ورود ممنوع زده که من نمی بینم ؟ پلیسه : علامت نزده اینجا به غیر از روزای تعطیل ماشین شخصیا اجازه ی عبور ندارن ( انگار بنده علم غیب دارم که تو این شهر عشقی بدون اینکه تابلو بزارن فلان خیابونو تو فلان روز واسه ماشینای شخصی می بندن ) من : راستش من تازه واردم 2 _ 3 روزه اومدم تو این شهر خبر از این چیزا ندارم . پلیسه : بچه کجایی ؟ من : تهران . پلیسه : کجای تهران ؟ من : .... پلیسه : ببحشید فضولی می کنما . من : خواهش می کنم . پلیسه : تازه دانشگاه قبول شدی ؟ من : بله ترم یکم . زبون روزه همینجور داشتم دروغ می گفتم که پلیسه برگه جریمه به دست رفت سراغ پلاک ماشین . من : ئه سرکار چیکار می کنین ، من تازه واردم بزارید یه خاطره ی خوب از پلیسای اینجا داشته باشم اصلا یه راه فرعی یادم بدید که دیگه از اینجا نیام . پلیسه : راه فرعی برا شمایی که تازه واردی خیلی سخته طول میکشه تا یاد بگیری فعلا باید از همینجا رد شی . من : از اینجا رد بشم که شما جریمم کنی ؟! پلیسه : بیا برو . دیگه اینکه پریشبم فاطی ( هم خوابگاهی اون ترمم که مدیریت می خونه و بچه ی تهرانه ) که این ترم خونه گرفته اصرار اصرار که بلند شین با زهی بیاین اینجا و ما هم دیگه بالشتو ملافه هامونو ورداشتیمو د بدو به سوی خرابی رو سر فاطی . آخر شب که حسابی تو سر کله ی همدیگه زدیم من ولو شدم که کپمو بزارم  فاطی اومد نشست پیشم به حرف زدن . من : فاطی جون چشام بستس ولی به حرفات گوش میدم بگو و نمی دونم چی شد یه دفه بیهوش شدم تا با جیغ فاطی پریدم که : نیلوفر اصلا شنیدی چی گفتم ؟ زهی : نیلوفر وقتی خوابش می یاد دیگه هیچکسو نمی شناسه . من : اهههههه بگیرین بخوابین دیگه نصفه شبه فاطی چرا اینقدر خونت سرده ؟ فاطی : کجاش سرده خنکه ( تفاوتو دارین که ) رفت برام پتو آوردو منم تا گلو پیچیدم دورم . زهی : اونی که تنها کشیدی دور خودت ماله دو نفره ، منم اینجا آدمم . منم که دل رحم دلسوز یه ذره از پتو رو از خودم وا کردمو انداختم روش . زهی : نیلوفر نصفه شب پا نشم ببینم همه ی پتو رو روی خودت کشیدیا . من : ئه بگیر بخواب دیگه  و خلاصه که خیلی شبه خوبی بود و فاطی جونم یه عالمه زحمت کشیده بود که بهمون خوش بگذره البته من اصولا امکان نداره جایی برم و بهم خوش نگذره چون خودمم میخوام که بهم خوش بگذره .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 9:54 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

روزهای اول دانشگاه

سلام

خوبین ؟ چه حال ؟ چه خبر ؟

من الان شمالم و تازه از دانشگاه برگشتم . هفته ی پیش کلاسا حسابی تق و لق بود و من واقعا شرمنده شدم آخه این درسته ؟ من ، نیلوفری که همیشه در حال دو در کردن کلاسام حالا پاشم برم سر کلاسی که فقط 30 نفر دانشجو درش حاضرن . سه شنبه و چهارشنبه که فقط نیم ساعت کلاس داشتیم که تازه همون نیم ساعتم به حضور و غیاب گذشت بعدشم که با بابام رفتیم اینور اونور و حسابی گشتیم   .

3 شنبه که از دانشگاه برگشتم قرار شد با بابام دنباله یه آشنای قدیمی بگردیم . وقتی بچه بودم یه همسایه داشتیم که دو تا دختر داشت همسنه ساسا و بهشاد ! بعدها آقا هادی و طاهره خانوم ( همسایمون ) به خاطر کارشون مجبور شدن بیان همین شهری که من توش درس می خونم . یادمه خیلی کوچیک بودم که چند بار اومدیم شمال خونشون بعدها روابطمون کمو کم شد تا اینکه به کل قطع شد و اون روز بابا تصمیم گرفت حالا که تا شهر دانشجویی من اومده حتما اونا رو پیدا کنه ٫ کوچشونو پیدا کردیم اما اثری از اون خونه ی قدیمی نبود ولی بابام حدسی یه خونه ای رو انتخاب کردو زنگشو زد وقتی طاهره خانوم اومد دم در ٬ خاطرات کودکی من زنده شد . اتاقای تو در تو که هر کدوم 2 تا در داشت از هر دری که می رفتی به یه اتاق دیگه می رسیدی ٬ قایم موشک بازی با سمن و سپیده ( دخترای طاهره خانوم ) و ساسا و بهشاد ٬ فوتبال بازی با پسر خواهرای شیطونش و  با چشمه گریون برگشتن پیش مامان ٬ رفتن به پارک ش ... خاطراتم خیلی پر رنگ نبود چون اون موقع مدرسه نمی رفتم . اما هر چی که بود قشنگ بود . طاهره خانوم بلافاصله ما رو شناخت و فهمید که من دختر سومی ام ! آقا هادی و دختراشون سرکار بودن . عکسای ساسا و بهشاد و شهی رو نشون دادم ٫ نمی دونست که شهی هم به دنیا اومده ! سراغ مامان بزرگ و بابا بزرگمو گرفت که هر دو فوت کرده بودن خلاصه دیگه یه خورده با بابا از خاطرات اون زمان گفت تا اینکه .. یهو دیدم از در خونه یک عدد سگه خوشگله پشمالو اومد تو . همزمان با ورود سگه من شیش متر از جام پریدم سگه هم تا چشمش به من خورد دوید دنبالم . حالا من بدو سگه بدو . طاهره خانومم بعد از اینکه از شک   در اومد که من چرا اینقدر از سگ می ترسم افتاد دنباله سگه که بگیرتش . حالا من بدو سگه بدو طاهره خانوم بدو واقعا داشتم سکته می کردم ! آخرم پدر سوخته کار خودشو کردو پاچه ی شلوارمو گرفت کشید حالا خوبه گازم نگرفت دیگه اون قدر جیغ زدم که فک کنم تا 7 تا کوچه اون ور تر صدامو شنیدن روم نمی شد اگر نه همون جا می شستم گریه می کردم بالاخره طاهره خانوم گرفتشو منم به بابام گفتم که زودتر بریم هر چی هم طاهره خانوم اصرار کرد که بمونیم و سگه رو میندازه تو اتاق فایده ای نداشت . بابام که می خواست اون روز بره اگه هم نمی رفت من نمی زاشتم تو خونه ای که سگ هست بمونیم خلاصه سه سوت کفشامو پوشیدمو فرار کردم ! نیم ساعت بعد آقا هادی زنگ زدو بازم کلی اصرار که افطاری بریم خونشون ٬ بابام کم کم داشت نرم می شد که من گفتم نمی یاااااااااااااااام .

دیگه این که الان تو واحدمون من تنهام . ماشالا اجاره ی خوابگاهو حسابی بردن بالا به زور چند نفر اومدن ثبت نام کردن البته هنوز وسایلاشونو نیاوردن ولی رفتم از تو لیست نگاه کردم دیدم همشون بچه های ارشده پرستاریو زیستن . آخ جون همشون از من بزرگترن . من معمولا با همسنه خودم آبم تو یه جوب نمی ره ولی با بزرگتر از خودم خوب کنار می یام .

وای این ترم من بیچاره ام 19 واحد اختصاصی دارم . بافتمو یادتونه افتاده بودم  . این ترم ارائه می دن . منم مجبورم دو تا عمومی حذف کنم و اونو بردارم . دیروز که اخلاق داشتیم سر کلاس نشستم ٬ آخه هنوز حذفش نکردم . آخر کلاس به استادمون گفتم که می خوام حذف کنم و با واکنش شگفت انگیز استادمون مواجه شدم . استاد : ئه عزیزم چرا آخه ؟ من : آخه بافت افتادم مجبورم این درسو حذف کنم . استاد : تو خیلی دختر دوست داشتنی هستی من واقعا دلم برات تنگ می شه . من :   . استاد : حالا اگرم کلاس نمی یای حتما بیا بهم سر بزن . من :    . استاد : به هر حال کم سعادتیه ما بوده که این ترم تو سر کلاس نیستی . من :  . نمی دونم استاد جان وقتی اون ترم تفسیر موضوعی قرآن رو با تحقیق بهم داد ۱۰.۵ به فکر این همه علاقش به من بود یا نه ! خوبه تحقیق داده بودم اگه نداده بودم لابد می خواست بندازتم  .

دیگه ببخشید که هول هولکی آپ کردم . سه شنبه که اومدم تهران یه آپه خیلی خیلی خوشگل می کنم یه خبر خوبم بهتون می دم .

پی نوشت : استادمون خانومه ها ٬ یه وقت فکراتون بیراه نره .

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1387ساعت 3:36 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه  |