سلام
با عرض معذرت از دوستان عزیز خارج از کشور .
" مرگ تدریجی یک رویا " دیشب تموم شد . سریالی که متاسفانه از قسمت اول ندیدمش و از همون قسمتی که دیدم تا همین الان دارم حسرت قسمتایی که از دستم دادمو می خورم . می دونم به این سریال انتقادای زیادی وارده که مهم تریناش از نظر من شخصیت پردازی های ضعیف علی الخصوص شخصیت مارال عظیمی ، نشناختن درست قشر روشنفکر و نداشتن تعریف درستی از غربزدگی می تونه باشه ولی بیایم و صادقانه مختصات فعلی تلویزیون رو در نظر بگیریم و بعد حکم مردودیتش رو صادر کنیم . تلویزیون ما همونیه که سریالای مناسبتیش یه چیزیه مثل ( روز حسرت ) همونیه که سریالای روتینش یه چیزیه مثل ( چارخونه ) و ( نرگس ) و صد البته با هزارو یک دستورالعمل سانسور و ممیزی پس با این وضعیت نباید توقع آنچنانی ازش داشته باشیم و بهتره به جای اینکه جیرانی رو به هزار یک دلیل موجه و غیرموجه که اولین سریالت چنین و چنان بود بکوبونیم حضورش رو در این جعبه ی جادویی مغتنم بشماریم
. من " مرگ تدریجی یک رویا " رو خیلی دوست داشتم چون به فهم و درک مخاطب احترام می گذاشت و قواعد فیلم سازی رو در اکثر موارد رعایت می کرد .
کیف کردم وقتی داریوش آریان به مارال عظیمی گفت : دل باخته ت شدم ... اصلا کاری به جایگاه و شخصیت مارال و داریوش ندارم اما ته ته عشق داریوش آریان پاک و بدون هیچ چشم داشت و غرضی بود که واقعا برام محترمه . من عاشق عشقی هستم که رها و شوریده و بی پروا باشه مثل عشق حامد به مارال مثل عشق حبیب به سارا در ( مدار صفر درجه ) و مثل عشق علیرضا به آذر در ( اولین شب آرامش ) . خوشم می یاد از کسائیکه از عاشق شدن نمی ترسن .
+ نوشته شده در شنبه 25 آبان1387ساعت 9:14 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
سلام
گفته بودم که مدلاگ ( کانون علوم پزشکی پرشین بلاگ ) فعالیت مجددش رو آغاز کرده ولی در حال حاضر کمرنگ و با امید به اینکه طی هفته های آتی پررنگ بشه امروز اولین پستم رو با عنوان واقعیت درش نوشتم و از دوستان عزیزی که زحمت می کشن و براش نظر می گذارن خواهش میکنم المان های کامنت گذاری در یک وبلاگ گروهی رو رعایت کنن و به هیچ وجه مسائل مربوط به وبلاگای شخصیم رو توش منعکس نکنن که در غیر این صورت از تایید کردنش معذورم . پیشاپیش از لطف همتون ممنون .
تو خوابگاه ما یه سری کلاسای بدنسازی
و فنون خانه داری گذاشتن که هر کی میخواد شهریه اش رو پرداخت می کنه و می ره سر کلاس . یعنی فک کنین من بعده اینکه یه صبح تا بعد از ظهر بدو بدو هامو تو دانشگاه کردم برم نعشمو بندازم تو کلاس بدنسازی .... اون فنون خانه داری روهم که دیگه نگو که فقط و فقط خوراک منه ، اصلا به خاطر شخصه نیلوفر دایرش کردن
، آخه نه اینکه چپو راست فکو فامیلای شوهرم تو سرم می زنن که هیچ کاری بلد نیستی ، نه اینکه شوهرم گفته اگه ایندفه غذات بسوزه ، اگه رو ظرفایی که بعد از غذا می شوری بشه پاتیناژ رفت ، اگه رو گردو خاک تلویزیون بشه یادگاری نوشت و ... می رم محضرو سه طلاقت می کنم ترس ورم داشت که نکنه بچه هام آلاخون والاخون بشنو گفتم چشمم کور دندم نرم می رم خونه داری یاد می گیرم مادر
... ولی جدی دوست دارم یه دفه برم سر کلاسش بشینم ببینم چی دارن به خورد دخترای مردم میدن خلاصه منو دوستام به این نتیجه رسیدیم که از این کلاسای خوابگاه آبی واسمون گرم نمیشه و بهتره بریم تو فاز کلاسای بیرون خوابگاه . اول می خواستم برم خوشنویسیمو ادامه بدم که دیدم وسطای ترمه و فایده ای نداره و با بچه ها که فکرامونو گذاشتیم رو هم دیدیم هیچی بهتر از رقص نیست
که هم شاده هم روحیه بخشه هم لازمه هم واجبه هم ... اولش قرار شد هممون با هم بریم ثبت نام کنیم ولی بعد من زدم زیرش که نمی یام چون هر چی فک کردم دیدم روم نمیشه با اونا برم سر یه کلاس و مربیه رقصایه اونا رو ببینه و بعدش هرو هر به بالا و پایین پریدنا و دیوونه بازی های من بخنده و بگه : یه کم از دوستات یاد بگیر ! چرا نمی تونی مثل دخترا برقصی بی استعداد ! دهه ... دیگه هر چی این طفلکا اصرار کردن که پاشو بیا گفتم : نچ نمیشه نمی خوام نمی یام و معصومه و سپیده ( هم واحدیم که پرستاری می خونه ) و فرناز ( هم واحدیم که هوشبری می خونه ) پریروز استارت کلاسشونو زدنو سرحــــــال برگشتن خوابگاه . حالا اومدن نوار گذاشتنو وسط هال یادگیری هاشونو تمرین می کردنو منم که همش اینجوری
رفته بودم تو بحرشون . سپیده : نیلوفر کاش تو هم می اومدی ، بیا دیگه خیلی خوش میگذره . من : نه بابا سخته من اصلا بلد نیستم . فرناز : الکی میگه من رقصشو دیدم اونقدر ناز می رقصه بعدشم الا و بلا که بیا وسط و منم که تشویق ندیده ی
جو زده بلند شدمو خودمو خفه کردم آخرشم که سرمو بلند کردم دیدم فرناز و معصومه و سپیده نشستنو زل زدن به من . حالا یه کم نظرم تغییر کرده شاید از جلسه ی دیگه باهاشون رفتم . بله دوستان من می تونم رقص یاد بگیرم دیگه هر چیم که باشه از اون بافت لامصبه بی پدرو مادر که سخت تر نیست .
+ نوشته شده در پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
سلام
دیشب اومدم تهران و کلی روحم تازه شد یعنی به جایی رسیده بودم که ندیدن بارون برام از محالات شده بود . فک کنین داشت از آسمون سیل می بارید
حالا یه ساعت دو ساعت یه روز دو روز یه هفته ... مگه بند می اومد ! خیابوناشم که دیگه رسما داشت به دریا می پیوست . نمی تونین تصور کنین چه اوضاعی بود یعنی من یه چیزی می گم شماها یه چیزی می خونین
وحشتناکه وحشتناک ... آدم افسردگی می گرفت تو اون هوا ٫ نمی دونم چرا شهرداریه اونجا یه فکری به حال خیابوناش نمی کنه که مردم مجبور نباشن نصفه بیشتر سال رو شنا کنان به محل کارشون یا دانشگاشون یا هر جای دیگه ای برن البته امروز تو تهرانم بارون اومد ولی این که بارون نیست به این میگن نم نم نه بارون .
یه خانومه هست که سالی یکی دو بار می ره اروپا و لباسو کیفو کفشو ... می یاره و تو خونش می فروشه . منم که عاشقه این جور چیزا
حتی اگه لازمم نداشته باشم می رمو یه چیزی ازش بر می دارم . پارسال شهریور که هنوز دانشگاه نرفته بودم با مامانم رفتیم پیشش و یه کم خرتو پرتو یه پلیور اسپرت و خوشگله طوسی و قرمز سفید خریدم مااااااه . خیلی خیلی دوسش داشتمو واسه خاطرش رفتم یه کیفو کفشو شال گردن قرمز خریدم که با هم ستشون کنم . گذشتو گذشت تا اوایل تابستون امسال وقتی می خواستم همه ی وسایلمو از کمدم جمع کنمو بیارم تهران هر چی دنبالش گشتم نبود و آب شده بود رفته بود تو زمین ..
این ترم توی خوابگاه واحد بندیه طبقات رو حساب رشته ها بود یعنی الان تو واحد ما فقط بچه های علوم پزشکی یا شاخه های مربوط به اون و بچه های ارشد هستن و بنابراین هم واحدیای اون ترمم رو خیلی کمتر می بینم
. چند روز پیش از دانشگاه که بر می گشتم خوابگاه پایین پله ها بودم که دیدم یکی داره از بالا می یاد پایین عین خودم . عین خوده خودم . خشک شده بودمو هم واحدی اون ترمو می دیدم که داره یکی یکی پله ها رو می یاد پایین . با همون پلیور طوسیم و کیف و کفشی که قرمز بود ولی کیفو کفش من نبود ... همین جور از پله ها اومد پایینو زل زد تو چشممو سلام داد . من : سلام ، این پلیورت ... هم واحدی محترم : ای وای کلاسم دیر شده باید برم خدافظ . من که چیزی نمی خواستم بگم فقط می خواستم بگم این پلیورت چقدر خوشگله . شاید تو دلم می گفتم اگه ندار بودی دلم نمی سوخت اگه با هم سر یه سفره غذا نخورده بودیم دلم نمی سوخت ، اگه یه ترم پای حرفات نشسته بودم دلم نمی سوخت ولی حالا خیلی دلم می سوزه البته خوب که فکر می کنم می بینم تقصیر خودمه .. من اصلا هیچ چیز پنهونی از کسی ندارم ، همین وبلاگمم عالمو آدم می خونن و باز برام مهم نیست ٫ تو خوابگاهم اصلا چیزی به نام کلید برام معنی نداره .. من اصلا خجالت می کشم در کمدمو جلو چشم همه قفل کنمو برم دانشگاه ... تو ذاتم نیست که همه ی زار و زندگیمو بریزم تو کیفو یه رمز صد رقمی بهش بزنم .. من اصلا از این کارا بلد نیستم و خودمم خوب می دونم که این یه ضعفه ! یادم می یاد پارسال همون موقع که از دانشگاه اومدم خوابگاهو کیف لوازم آرایشمو ندیدم فقط اون بود که بهم گفت : اینجا ظهر کارگر اومده بود واسه نصب توری پنجره ها و حتما کاره اونا بوده بردن واسه زنو بچشون و من باور کردم و چند وقت بعدش وقتی کرم پودر گرون قیمتم رو با همون شماره دستش دیدم و گفتم تو هم از اینا داری
و برگشت گفت : آره تازه خریدم بازم باور کردم . چقدر زود باورم من !! ولی حتما بهش خواهم گفت که فهمیدم .. شایدم الان اینجا رو بخونه که اصلا برام مهم نیست .. اون پلیورو کیفه لوازم آرایش و ... ارزش یه ثانیه از شبایی که با هم بیدار می موندیمو نداره و نخواهد داشت ولی چرا ؟ یعنی زدن تیپ پارسال من اینقدر مهم بود ؟ ... می گم به خاطر اینکه فکر نکنه همه مثل خودش نفهم هستن .
من رو می تونید اینجا هم بخونید .
+ نوشته شده در دوشنبه 20 آبان1387ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
+ نوشته شده در پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 1:38 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
+ نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
+ نوشته شده در پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 11:34 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
+ نوشته شده در شنبه 4 آبان1387ساعت 2:58 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
سلام
جناب آقای دکتر رضا امیدوارم تاخیر در جوابم رو حمل بر بی ادبی نگذارید ، من بارها و بارها سعی کردم براتون کامنت بزارم ولی نشد و در واقع کامنتدونیتون برام error میده ، به هر شکل با شرمندگی مجبورم جوابتون رو همینجا بدم : .... بی شک برای من پیشنهاد مدیریت سایت ( پزشکان ایران ) افتخار بزرگ و لذت بخشیه ولی از اونجا که بنده از وقت و تجربه ی کافی در این زمینه برخوردار نیستم مجبورم بر خلاف میلم پیشنهادتون رو رد کنم . مطمئنا هستند دوستانی که بسیار تواناتر از بنده و وجودشون بسیار مسمره ثمرتر از بنده هست و ضمنا با کمال میل حاضر به هرگونه کمک و حمایتی غیر از مدیریت هستم و نهایتا موفقیت هر چه بیشتر شما رو خواهانم ....
خدمت همه ی اعضای محترم جامعه ی پزشکی هم عرض کنم که مدلاگ ( کانون علوم پزشکی پرشین بلاگ ) هم بعد از حدود یک سال تعطیلی شروع به فعالیت مجدد کرد و امیدوارم روز به روز با انرزی هر چه بیشتر به جلو گام برداره و به سرنوشت خط خوردگی صحیح است ( وبلاگ گروهی پزشکان ) که بی تعارف از محبوب ترین وبلاگ های من بوده و هست و امروزه روز هرازگاهی به روز میشه دچار نشه .
خب خب دوستای غیر پزشک منو نکشین که چرا همش دارم حرفای صنفی می زنم الان می رم سراغ خودم . من تهرانم ، یوهووووو
دیشب با بابام اومدمو تا نصفه شب با ساسا و بهشاد بیدار موندمو براشون تعریف کردم حالا ساسا که تایم کاریش بعد از ظهره ولی بهشاد رو نمی دونم امروز صبح چجوری از خواب بیدار شدو رفت سرکار. دیشب که داشتم جریان امتحان زبان رو واسشون تعریف می کردم ساسا گفت : تو مایه ی افتخار مایی ... عجله نکنید الان واسه شما هم تعریف می کنم جریانش چیه که شما هم بهم افتخار کنید . یکشنبه ی اون هفته که یه روزه اومدم تهران و برگشتم قرار بود استاد زبانمون امتحان بگیره ، منم از اونجا که خیـــــلی زبانم خوبه یه عالمه ذوق کردم که خطر یه _ o _ از بیخ گوشم گذشتو راحت شدم ولی از اونجا که شانسم یه چیزی در حد زیر صفره استادمون اون جلسه امتحان نمی گیره و میندازه واسه هفته ی دیگه که همین یکشنبه ای که گذشت باشه و دوباره از اون جا که خیــــلی همکلاسی هایه بامرامی دارم و از هر چی شانس نیاورده باشم از همکلاسی خیـــــلی شانس آوردم و روزی صد هزار مرتبه خدا رو بابت داشتنشون شکر می کنم
یک دونشون یعنی باور کنین حتی یک دونشون نیومد به من بگه که اونروز امتحان کنسل شده و افتاده یکشنبه ی این هفته تا بالاخره شنبه بعد از ظهر به گوشمون رسید که بله فردا امتحان داریم اونم چی ! از دو تا درسی که شونصد هزار تا لغت جدید و تخصی داره ، منم که زبانم خـــوب ، عـــالی ، تحســـین برانگیز برای یه لحظه احساس کردم دارم از خوشی می میرم و تا اومدم دو زار بخونم شب شدو غش کردم تا خود صبح . سر امتحان اولین سوالمون چند تا کلمه بود که باید از انگلیسی به فارسی ترجمه می کردیمو وقتی داشتم ترجمه می کردم شنیدم استادمون میگه : سه تا لغت آخرو آنالیز کنید ... منم فک کردم داره می گه سه تا لغت آخره همین سوالو آنالیز کنینو ور داشتم عین این شادا سه کلمه ی آخرو سواله اول رو آنالیز کردم
بعدم که وقت تموم شدو برگمو دادم استادمون نشست سر جاش و دونه به دونه برگه ی بچه ها رو با جواب آنالیزایی که داده بودن خوند که مثلا فلانی اینجوری نوشته و فلانی اونجوری نوشته و اونجا بود که تازه فهمیدم اون آنالیز لغات در واقع یه سوال جداگانه و آخرین سوال بوده که بنده اصلا ندیده بودم و کمپلت جا انداخته بودم خلاصه استادمون همینجور که داشت جواب بچه ها رو از روی برگها شون می خوند رسید به برگه ی من . استاد : این خانوم که دیگه هیچی ننوشته حداقل یه خط خطی می کرد
طفلکی اصلا اسممو هم نیاورد ، فک کرد الان خجالت می کشم حالا می خواستم خودم برگردم بهش بگم راحت باش استاد جان ، بنده همین فردا می رم تو سایت رسمی شمال نیوز دات دانشگاه با طعم باران دات کام می نویسم که اون خانومه اینجانب می باشم و همه ی دنیا رو خبردار می کنم دیگه زنگ که خورد گفتم خیلی پرروییه اگه به روی خودم نیارمو رفتم پیشش واسه افشای هویتم . من : استاد من همونم که پایینه برگش خالی بود . استاد : تو بودی
؟ من : استاد باور کنین من اشتباه فک کردم اصلا برگمو که ببینین خودتون متوجه میشین که اشتباهی یه جای دیگه رو آنالیز کردم . استاد : اشکال نداره می دونم که معمولا سر اولین امتحان بعضیا هول میشن . من : نه استاد نمرش اصلا برام مهم نیست ( آره جون خودم ) من فقط می خواستم بدونین که حواس پرتی کردم نه کم کاری
فک کنم استادمون وقتی داره برگه ها رو صحیح می کنه به این نتیجه برسه که به احتمال قریب به یقین این دختره عاشقه ولی خداییش وقتی عاشق نیستم اینم اگه عاشق بشم چی میشم ؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 12:13 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه
|