تبليغاتX
دانشگاه با طعم باران

دانشگاه با طعم باران

گوشی عزیزم

سلام

اه نشد من بیام تهرانو حالم گرفته نشه . نشد یه دفه به دله خوش بیامو برگردم . نشد یه دفه این تهران بهم بچسبه . اهههههه .... بعد از ظهری کیفو یه کم خرتو پرت میخواستم با ساسا بلند شدیم اول بریم تندیس سنتر خریدامونو بکنیم بعد بریم سینما . تو تندیسم که ماشالا یکی از یکی معمولی تر منم که اصلا از این چیزا خوشم نمی یاد دلم میخواد همیشه همه ی چیزام تک باشه ولی هر چی که بود بیرون دست همه دیده بودم بعدشم یه کیفه دست دوزه معمولی رو الا بلا میخواستن جای مارک اصل بهمون قالب کنن یعنی دلم میخواست بکشمشون که اینقدر راحت دروغ میگن عصبانی آخرشم از یه کیفه خوشم اومد که 360 تومن بود و فروشندشم میگفت : شما پسند کن تخفیفم میدم حالا بگو مثلا چقد میخوای تخفیف بدی که یه قیمت نورمال بشه ؟! همه ی تندیسو زیرو رو کردیم هیچی گیرمون نیومد واسه همینم رفتیم ونک که دیگه هیچی یعنی زنگوله و منگوله ای بود که به زیپو جیبه کیفا آویزون کرده بودن . وایییییییی من تا حالا ده هزار بار به خودم گفتم این فصل فصله خرید نیستا ولی باز نمی دونم چرا بلند میشم می رم اصلا انگار خوشم می یاد خود آزاری کنم دیگه کفری شده بودم بدجور و نمی دونم چرا این دهنم بی موقع باز شدو به ساسا گفتم : بریم پاساژ اندیشه  . ساسا جونمم هی گفت بریم میلاده نورا باز من پامو کردم تو یه کفش که نه میلاد نور خز بازاره و آخرشم حرفه من شدو رفتیم طرف اندیشه و تو ماشین سر یه چیزی داشتیم خفه میشدیم از زور خنده و چقدرم بهم چسبید اون غشو ریسه ها و چقدرم این خدا زود عوضشو سرم در آورد . از ماشین که اومدم پایین گوشیه نازم دستم بود و تو خیابون اومدم زیره بغله ساسا رو بگیرم دیدم با موبایل سخته انداختمش تو کیفم و در کیفمم که طبق معمول باز و همینجور خنده کنان رسیدیم پاساژ اندیشه و از این مغازه به اون مغازه می کردیم که یهو یه حسی بهم گفت : موبایلت کو ؟ ساسا تو مغازه بودو من دم دره مغازه داشتم تو کیفمو می گشتم و نمی خواستم باور کنم که گوشیم نیست  . ساسا برگشت گفت : نیلوفر بیا اینو ببین و من گفتم : ساسا گوشیم نیس . ساسا : بگرد حتما اون ته هاس . من : نیست و بعد ساسا اومد یه دور کیفمو زیرو رو کرد و گفت : حتما تو یه کدوم از این مغازه ها جا گذاشتیش . منم که گریه و بغضم گرفته بودو یاد خاطراتی که باهاش داشتم می افتادمو و اصلا نمی فهمیدم چی شده و کجا جا گذاشتم گفتم : اصلا از کیفم درش نیاوردم . ساسا : حتما یا یکی از تو کیفت ورش داشته یا تو خیابون کیفتو داشتی اینور اونور می کردی از تو کیفت افتاده . منم که حالم خراب همش می گفتم : وای خدا موبایلم کاش کیفه پولمو گم می کردم  . ساسا هم هی دلداریم می داد می گفت : پیداش می کنیم و از اونورم خودش که موبایل نیاورده بود واسه همین رفتیم از تلفن عمومی زنگ زدیم به موبایلم و منم که همش داشت اشکم در می اومد و ساسا هم می گفت : یه نذری بکن الان پیداش می کنیم خدا کنه دست یه آدم درست حسابی افتاده باشه . من : نه اگه شانس منه یه عوضی عمله پیداش می کنه همه ی عکسامم می بینه به تلفنامم زنگ می زنه ای خدا بعدم هر چی ساسا زنگ زد گوشیمو کسی بر نمی داشت و خودم گوشی رو از ساسا گرفتم چند دفه زنگ زدم تا یه صدای نتراشیده در اومد که : الــــــــو .. منم که انگار دنیا رو بهم دادن گفتم : الو سلام آقا و نامرد همین که صدامو شنید چند دفه الو الو کرد که یعنی صدامو نمی شنوه و بعدم تق زد رو گوشیمو خاموشش کرد و دیگه هر چی زنگ زدم گوشیمو خاموشه خاموش بود  . گوشیه نازنینم که 4 ساله باهاش زندگی کردم و اولین گوشی ای بود که بابام برام خرید الان دست یه عوضی افتاده بود و فقط خدا می دونه چه حالی داشتم ساسا هم هر چی دلداریم می داد که بابا اون دیگه خیلی قدیمی شده بودو وقتش بود که عوضش کنی اصلا به گوشه من نمی رفت بعدم گفتم : نمی تونم دیگه بگردم بریم خونه و تو خونه زنگ زدم بابام اومد با مامانم رفتن امور مشترکین سیم کارتمو سوزوندن یکی دیگه برام گرفتن . بابامم گفت : فردا صبح می ریم یه گوشیه بهتر بخر ولی من هیــــچی نمی خوام ، من گوشیه بهتر نمی خوام ، من گوشیه خودمو میخوام با همه ی خاطراتش ، 4 سال پیش که خریدمش S700 واسه خودش برو بیایی داشت و خیلی خوشگل بود الانم به نظرم از همه ی گوشی ها خوشگلتره ، 4 سال تموم مثل بچه م گذاشتم تو بغلمو باهاش خوابیدم و امشب افتاده دست یه اجنبی نامرد ... خیلی نارحتم خیلی خیــــــلی .

+ نوشته شده در  جمعه 29 آذر1387ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

برف

سلام

دیروزصبح وقتی از پشت پنجره ی خوابگاه همه ی شهر و شالیزارای اطراف رو سفید دیدم از ترس اینکه مبادا راهها بسته شه و نتونم بیام تهران گریه کردم وقتی ام که یاد خونه مون افتادم بیشتر گریه کردم و وقتی ام که یاد گذروندن تعطیلات در خوابگاه افتادم بیشتر و بیشتر گریه کردم و حالم بد بود تا مطمئن شدم جاده ها بسته نخواهد شد و من به تهران خواهم رسید . دیشب از پشت پنجره ی خونه در ورای نورماه و چراغ های خیابان به برف درخشانی نگاه کردم که از جنس همون برف صبح بود همون بودو من مدام بخار نفسمو از روی شیشه ی پنجره پاک می کردم تا بهتر و شفاف تر ببینمش و بعد فکر کردم که چرا صبح به هدیه ی آسمان گفتم : لعنتی و دلم برایش و برای خودم سوخت که چطور خستگی باعث میشه نامهربان باشم به هر آنچه که از دوست می رسد ... یادش بخیر روزگاری وقتی برف می بارید و مدرسه ها تعطیل میشد من به اندازه ی یه دنیا خوشحال میشدم ، وقتی برف می بارید و ما در حیاط آدم برفی درست می کردیم و به جای چشمانش دکمه ی پیراهنمون رو می زاشتیم من باز هم به اندازه ی یه دنیا خوشحال میشدم ولی حالا همون برف با همون شکل و همون جنس باریده بود و من به خاطرش گریه کرده بودم که چرا باریده !! در اینکه برف و سرما رو هیچ وقت دوست نداشته ام شکی نیست ولی اینکه لحظه ای از دیدنش شادمانم و لحظه ای دلگیر ..... به هر حال بارش اولین برف پاییزی مبارکتون باشه خوانندگان جان .

من رو می تونید اینجا هم بخونید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 0:12 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

4 روز زندگی

 سلام

من سه شنبه دارم می یام تهران  وااااای باورتون میشه ؟ خودم که باورم نمیشه اولش قرار بود فقط چهارشنبه و پنج شنبه و جمعه رو تهران بمونم چون شنبه امتحان آناتومی عملی داشتیم ولی بعد با بچه ها رفتیم پیش استاد جون جیگرمون اونقدر تو رو خدا تو رو خدا کردیم که استاد امتحان شنبه رو کنسل کنینو استاد یه کم خودتونو بزارید جای پدر مادرای ما و استاد اگه خودتون دختر داشتین خوشتون می اومد شب یلدا کنارتون نباشه و ... بعدشم استاد جون مهربونمون خندید گفت : کنســـــله برید خونه هاتون صفااااا ( البته اینجوری نگفتا ولی منظورش همین بود ) آخ جـــون 4 روز تهرانم . 4 روز زندگی ، سینما ، تئاتر ، پارک ، گردش ، خرید ٫ خونه و خونه و خونه . دلم تنگ شده واسه همه چی واسه مامانم که برم خونه فقط می رم می چسبم بهشو ولشم نمی کنم واسه اون شهی سرتق که دیروز زنگ زده بهم میگه : داری می یای چی میخوای برام بخری ؟ من : یه آب نبات چه رنگیشو میخوای ؟ شهی : آب نبات بیاری خونه رات نمی دم . ای جان چقدرم زود باوره این داداش ما اصلا به خودم رفته این بچه بس که ساده ست . به ساسا و بهشادم گفتم هر چی خواب دارین این یکی دو روزه بکنین من بیام خواب ماب تعطیله همش باید بریم ددر دودور . ساسا جونمم گفت : هنوز نیومده داره سیستم زندگی ما رو بهم می ریزه بله اصلا همینه زندگی که ماشین نیست سیستم داشته باشه بعدشم بهم گفت : اگه این هفته رو نمی اومدی با بهشاد می اومدیم پیشت بعدم یه کم قربون صدقه ی ساسایی رفت که نمی نویسم چون خجالت می کشم بگین این دختره مگه کوچولوئه که خواهرش اینجوری قربون صدقه ش می ره  . از اونورم به مامانم یه لیست بلند بالا از غذاهایی که نه خوابگاه بهمون می دن و نه خودم بلدم درستشون کنمو دادم برام درست کنه فک کنم اگه تو هر وعده سه تاش رو درست کنه تا آخره 4 روز می تونم هر چی هوس کردمو بخورم و اما بابای عزیزم که مطمئنم اصلا احتیاج به گفتن من نداره خودش قبل از اینکه بیام میره همه ی موجودی بانکیش رو در می یاره و هر چی ملک داریم می فروشه و تازه از همسایه و فامیل و دوست و آشنا هم قرض می گیره و همه ی این پولا رو اسکناس و تراول می کنه می زاره رو میز ناهاخوری که وقتی من از در می یام تو چشمم به رنگ پول بخوره و آرامش اعصاب بگیرم بله بالاخره بابا جونم خوب می دونه که 4 روز زندگی تو تهران خرج داره اونم اگه یه دختره گل و گلابی مثل نیلوفر باشه . محبوبه جونمم که دیگه هیچی ... اون قده دلم برا خودشو اون حرفای خوشگلو آرامش بخشش تنگیده که هر چی بگم بازم کمه  خلاصه که خیلی خوشحالم خیلی گفتم بیام به شما هم بگم خوشحال شین . فعلا بابای .

من رو می تونید اینجا هم بخونید .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آذر1387ساعت 5:54 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

سفر به پاریس

سلام

بالا نوشت : عزیزان من این حرفا چیه آخه ؟! نیلوفر از وقتی معروف شدی  نمی یای سر بزنی . نیلوفر کم کم داری خودتو می گیری ! نیلوفر نیلوفر نیلوفر ... قربونتون برم شما یه بازه ی زمانی مثلا دو هفته ای رو در نظر بگیرید کی تا حالا شده دو هفته بگذره و من بهتون سر نزنم ؟! حالا اگه گاهی فرصت نمی کنم برای همه ی پستاتون نظر بدم فقط به خاطر مشغله ی زیاده وگرنه من تک تک شما رو ازصمیم قلب دوست دارم ٫ شماها بودین که به من رای دادین بعد من بیام خودمو براتون بگیرم که چی بشه مثلا ؟! دیگه از این حرفا نزنیدا خب ٫ من دل نازکم دلم میشکنه  . 

سه شنبه ای بس که به خاطر این درسا کسر خواب داشتم تا ساعت 11 بیهوش رو تخت افتاده بودمو بعدم که بیدار شدم  با معصومه و سپیده ( هم واحدیم که پرستاری می خونه ) رفتیم آشپزخونه و تند تند بساط میوه و چایی و هله هوله رو جمع کردیم بردیم تو ماشین که واسه سفر مجهزه مجهز باشیم یعنی از اون روزی که پای من به این شمال وا شد هر کی بهم رسید گفت : لاهیجانو نبینی نصف عمرت بر فناست لاهیجان پاریسه ایرانه و ... دیگه ما هم دیدیم خیلی زشته آدم بغل پاریس باشه و نبیندش سه شنبه عازم پاریس ایران شدیم  . تو راهم یه عالمه لواشک و تخمه و آلوچه خریدیم و این معصومه و سپیده ی نامرد جلو منه دست به فرمون هی خوردنو هی دل منو آب کردن منم که دیدم دارم می میرم فرمونو ول کردمو با دست می خوردمو با پا ماشینو کنترل می کردم  وقتیم رسیدیم لاهیجان اول رفتیم بام سبز یا همون شیطان کوه که یه کوه نسبتا بلند و ماشین روست و اون بالا که وایمیستی همه ی لاهیجان و جنگلا و دهاتای اطرافش زیر پاته . بی نهایت قشنگ بود و با اینکه پاییز بودو اون سبزی آرامش بخش رو نداشت ولی بازم آدم دلش نمی خواست به روی اونهمه قشنگی پلک بزنه ( یه سری عکس هم از طبیعت اونجا گرفتم که اومدم تهران براتون می زارم ) بعد دیدیم خیلی حیفه دریا ندیده برگردیم خوابگاه واسه همینم رفتیم کیاشهر ( یه شهر خیلی کوچیک نزدیک لاهیجان ) و دیگه روحم تازه ی تازه شد بس که این دریا آبـــــی و صاف و تمیز بود فقط لب ساحل یه یخبندونی شده بود که همینجور واستاده قندیل می بستی ، ما هم پررو پررو هی می لرزیدیم و هی غش غش به ترک دریا می خندیدیمو بازم دلمون نمی خواست برگردیم ٫ تو راهم هر چقدر یواش یواش روندم که دیر برسیم و یه راست بریم خوابگاه نشدو واسه شام رفتیم هایدای معروف شهر دانشجوییمون و بعدش به بچه ها گفتم : الان خیلی زوده برگردیم خوابگاه اول بریم یه دور تو شهر بزنیم بعد  و هی چرخیدم و چرخیدیم تا تو یکی از خیابونا رسیدیم به یه پیرمرده که از وسط خیابون داشت می رفت و هر چی بوق می زدم نمی رفت کنار فک کنم اصلا تو حال خودش نبود طفلک و اومدم از کنارش بپیچم که تو اون تاریکی و حواسی که پی حرف با بچه ها بود سمند کناریمو ندیدمو راهنما نزده پیچیدم جلوشو یه دفه که صدای بوقش رفت آسمون از تو آیینه دیدم که اوووو چه شود ، عجب ناشیگری کردم  حالا اومدم برم عین این دیوونه ها افتاده بود دنبالمونو وسط خیابون می اومد جلوم ترمز می زد که اختیار از دستم بره بزنم بهشو انقدرم تند تند و وحشیانه اینکارو می کرد که مطمئنم اگه دست فرمونم خوب نبود صد در صد تصادف کرده بودم بعدم سرعتمو کم کردم که بره پی کارش اومد کنار ماشینمو هوار زد : بزن کنار ، بزن کنار ببینم .. منم برگشتم به بچه ها گفتم : از این اکسی مکسی هاس نمیشه باهاش دهن به دهن گذاشتو محلش ندادم بیخیال شه ولی نشد و آنچنان از بغل اومد طرفم که گفتم الانه که بکوبه به ماشینو پرتم کنه گوشه ی خیابون دیگه دیدم که به هیچ صراطی مستقیم نیست نگه داشتم اومدم پایین ببینم حرف حسابش چیه . پسره ی پررو اومد پایین داد زد : بیا ببین ماشینمو چیکار کردی پیچیدی جلوم کنترل فرمون از دستم رفت زدم به جدول . برگشتم نگاه کردم دیدم یه خط به ماشینش نیافتاده ، گفتم : من راهنما زدم به من چه که شما ندیدی ( عجب رویی دارم من ) اونم فک کرد راستی راستی راهنما زدمو خودش ندیده گفت : راهنما زدی که زدی نباید می پیچیدی اصلا تو گواهینامه داری ؟ منم یهو آمپرم رفت بالا و دادم در اومد : نکنه توقع داری گواهیناممو بیارم به تو نشون بدم به من هیچ ربطی نداره که راهنما زدمو ندیدی حالا هم ماشینت که چیزیش نشده اینجوری می کنی ! پسره که انگار شوک بهش وارد شده بود گفت : ببین خانومم قبول داشته باش تقصیر شما بوده . من : نخیر قبول نمی کنم تقصیر شما بوده که راهنمامو ندیدی و الانم که خوشبختانه هیچیش نشده . پسره : هیچیش نشده الان زنگ می زنم پلیس بیاد . من : شما زنگ می زنی ؟ خودمون زنگ می زنیم معصومه زنگ بزن 110 بیاد ببینم حق با کیه . پسره : زنگ بزن اصلا می دونی من کی ام ؟ معصومه : حالا هر کی الان زنگ می زنم پلیس می یاد معلوم میشه و زنگ زد 110 گفت : " ... ببخشید ما تو خیابون ... واستادیم یه آقایی مزاحم ما شدن نمی زارن رد شیم ... " پسره : خانوم مزاحم کجا بود من کی مزاحمتون شدم حالا خندم گرفته بود به زور جلو خودمو گرفتم گفتم : مزاحم شدید دیگه عصبانی و رفتم با معصومه و سپیده تکیه دادم به ماشین یه کم که گذشت پسره اومد گفت : خانوم محترم قبول داری اشتباه کردی ؟ من : نه ندارم . پسره : ببین خانوم شما نباید می پیچیدی جلو من منم فکر کردم یه آقا پشت فرمونه وگرنه جلوتون ترمز نمی زدم . من : تعجب . پسره : اگر متوجه میشدم خانوم هستین اینکارو نمی کردم اصلا اهل خسارت گرفتنم نیستم . من : خسارت چی رو باید بدم که شما اهل گرفتنش نیستی اولا که خودتون خوردید به جدول من نزدم دوما مگه اون ماشین چشه که خسارت بخواد ؟ پسره : من می تونستم یه طرف ماشینتونو بگیرمو برم ولی نکردم . من : نـــــــه یه ور ماشینمو می گرفتی و منم می زاشتم بزاری بری !!! پسره : ببین خانوم شما با یه معذرت خواهی می تونستی مشکلو حل کنی . یه دفه این سپیده ی بلا گرفته تو اون هیرو ویر برگشته میگه : آقا چرا همه ی مردا دلشون میخواد خانوما ازشون معذرت خواهی کنن ؟ حالا نیش من باز نیش پسره باز رضایت دادو گفت : حالا اشکال نداره و رفت طرف ماشینش که بره معصومه صداش زد : آقا واینمیستی پلیس بیاد ؟ پسره : وایسم خب باشه وایمیستم . من : نه آقا برو اشکال نداره گذشته دیگه ... پسره که رفت منو سپیده و معصومه مرده بودیم از خنده آره خب قبول دارم تقصیر من بوده ولی این دلیل نمیشه که پسره ی پررو اونجوری تو خیابون دنبالمون کنه . به خدا فک کرده بود دنبال ماشینه سارقای بانکه که اونجوری می کرد بی شخصیت  .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 12:50 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

یک شب در راهرو

 سلام

همه می دونن که من چه علاقه ای به تلفن دارمو همه خیلی بهتر می دونن که اصلا گوشیم به گوشم چسبیده . ساعت و زمان و مکان هم ندارم در هر حال و به هر شکل می تونم به اندازه ی یه مثنوی سخنرانی کنم ولی به تجربه فهمیدم که تو آرامش شب حرف زدن یه چیز دیگه س . وقتایی که تهرانم 12 شب به بعد گوشیم می ره رو گوشی محبوبه یا دنیا ( دوستم که دانشجوی پزشکی یکی از شهرستاناس ) و از عالمو آدم میگمو می شنوم ولی تا حالا تو خوابگاه پیش نیومده بود تو این تایم با تلفن حرف بزنم تا چند شب پیش که با یکی از دوستام حرف می زدم حرفامون به درازا کشیدو منم دیدم هم واحدی هام همشون یا نشستن یه گوشه درس می خونن یا گرفتن خوابیدنو از اونجا که قبلنم بچه ها رو دیده بودم که وقتی تو این ساعتا تلفنشون زنگ میخوره بلند میشن می رن تو راهرو پاشدم برم بیرون که هم با آرامش حرف بزنم هم صدام مزاحم بقیه نشه . وای چشمتون روز بد نبینه یعنی همینکه در واحدو باز کردم درجا میخکوب شدم سرجام  فک کنم نصف دخترای خوابگاه ریخته بودن تو راهرو ... رو هر پله یکی نشسته بود یکی داشت راه می رفت یکی به دیوار تکیه داده بود یکی تو کنج نشسته بود و خلاصه دنیایی شده بود واسه خودش این راهرو دیگه جوری شده بود که می تونستم صدای بچه ها رو از پاگرد بالا پشت بومم بشنومو هی دور خودم می چرخیدم واسه یه تیکه جا که دیدم شونصد کیلومتر اونورتر یه وجب جای بی صاحاب افتاده ولی اونقدر جیک تو جیک هم نشسته بودن که به هزار بدبختی خودمو از لاشون چپوندم جلو و اونام آنچنان رفته بودن تو حس و حال و از این دنیای خاکی رها شده بودن که هر چی لگد مالشون کردم حالیشون نشد تازه اگه جفت پا تو شکمشونم می رفتم بازم نمی فهمیدن  وقتیم که به جام رسیدم حرفای آنچنانیش نمی زاشت تمرکز کنم ببینم خودم دارم چی میگم . یکی که از چند تا پله بالاتر به غلط کردن افتاده بود که چرا بی اجازه ی حاج آقاش رفته یکی از شهرای اطراف تعجب اون یکی که از چند تا پله پایین تر جون همه ی تیرو طایفه شو کشید وسطو قرمه قیمه کرد که اگه تلفن حاج آقاش رو ریجکت کرده اشتباهی دستش خورده و منظوری نداشته تعجب اون یکی که اونقدر گفت دوست دارم دوست دارم که علنا هم داشت خودش از حال می رفت هم داشت حال ما رو بهم می زد ٫ اون یکی هم که داشت غش غش ریسه های اطواری می رفت انگار که همون آن ور دل آقاش نشسته تعجب . منم که عاشق اینجور صحنه ها گفتم شده از این بعد از خواب نازنینمم بزنم می زنمو می یام این تیکه های شبه آنچنانی رو می بینم اصلا حال می کنم با عاشق های امروزی ( البته ۹۹ درصدشون ) . 

من در مدلاگ ( کانون علوم پزشکی پرشین بلاگ ) هم به روز هستم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آذر1387ساعت 10:16 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

زندگی زیبا

سلام سلام صدتا سلام

یعنی نیلوفر 12 روز غیبت داشته باشه . این یعنی چی اونوقت  ؟! .. خب الان بهتون میگم یعنی چی اونوقت ، یعنی اینکه من امتحان داشتم اونم نه یکی چند تا اونم چی ! جنین شناسی و آناتومی و بافت  حالا اینکه چی شد منی که برا امتحانای پایان ترمم غیبم نمی زد یهویی اینجوری آب شدم رفتم تو زمینو باید زیر سر معصومه پیدا کنین . این معصومه که دقیقا نمونه ی یه هم اتاقیه نابابه  نشستو برام تعریف کرد که دوره ی لیسانسش خیلی تنبل بوده ولی برا فوق میشینه بکوب میخونه و تو آزمون رتبه ش از شاگرد اول کلاسشونم بهتر میشه و تو همین رشته ی خودش ( گیاه پزشکی ) و دانشگاه اینجا که یکی از بهترین دانشگاهای ایرانه قبول میشه و بیشتر موفقیتش رو مدیون جملات مثبتیه که تو اون روزای پشت کنکور به درو دیوار اتاقش چسبونده بوده ، از همینایی که مثلا میگن ( من هستمو من می تونمو ... ) دیگه منم دیدم می میرم اگه تقلید نکنمو نشستم شونصدتا جمله ی انرژی بخش که طنزترین و جوزده ترینشون این بود ( معدل من این ترم 20 خواهد شد ) رو نوشتمو چسبوندم رو دیوار کنار تختم و به خودم گفتم مُردی و موندی حق نداری بری آپ کنی و باید بشینی سر درست و معلومه دیگه از اونجا که خیلی از جذبه ی وجدانم می ترسیدم می اومدم سر وبلاگمو عین این حسرت زده ها کامنتامو تایید می کردمو وبلاگای مورد علاقه مو می خوندمو با اینترنت ذغالی خوابگاه برا هر کدومشون که میشد کامنت می زاشتم تازه چت ام می کردم ولی آپ بی آپ چون به خودم قول داده بودم دیگه بعدم اولین امتحانم که همون بافت جیگرم باشه رو دادمو استاد جونم آنی صحیح اش کرد و شیرین 2 نمره ی ناقابل به خاطرغیبتایی که قبل از حذف و اضافه و بعدش داشتمو از نمرم کم کرد و چونکه یه ترم اصلا درسامو رو هم تلنبار نکرده بودم مجبور شدم به خاطر اون جنین شناسی یه بشکه قهوه بکشم بالا و عین این بچه خرخونا تا بوق سگ ( البته دیگه آخره آخره بوق سگ برای من همون 2 نصفه شبه ) بیدار بمونم و نهایتا دیروز که این سه تا امتحان نفس گیرم تموم شد اولین کاری که بعد از اومدن به خوابگاه کردم پریدن رو تخت وعوض کردن اون جوک سال بود به این شکل : ( معدل من این ترم 16 خواهد شد ) امیدوارم خداوند ببینه و بشنوه دعای این دانشجوی غریبه ناامیده از تحصیل رو ... آه که چقدر ناامیدم ، آه . الانم با اینکه هفته ی دیگه شونصد مدل امتحان دارم ولی چون همین 12 روزشم به معنایه واقعی کلمه ریاضت کشیدم تا آپ نکردم با اجازه ی بزرگترا اون قولو قرارمو می زارم در کوزه و در کمال صحت و سلامت و دلتنگی آپ می کنم  . آره دیگه دلتنگم اونقــــــدر دلم برا خونمونو تهران تنگ شده اونقــــــدر تنگ شده که اگه بخوام یه ذره بیشتر از حد معمول بهش فک کنم گریه م می گیره . آخ مامان کجایی ، کجایی ببینی دخترت به چه روزی افتادی ! منی که حتی جورابامو با دست نمی شستمو همه ی چیزامو جمع می کردم می بردم خونه مامانم بندازه تو ماشین حالا از اونجا که معلوم نیست از دست این امتحانای لعنتی کی بتونم برم تهران مجبورم لباسامو با دست چنگ بزنمو هی حرص بخورمو هی به جونه درو دیواره اینجا غر بزنم ٫ وضع خوردو خوراکمم که دیگه هیچی . خودم که درست حسابی بلد نیستم غذا درست کنم یعنی اگه بلد بودمم حالشو نداشتم وایسم تو آشپزخونه و کمر به پختو پز ببندم واسه همینم مجبورم ظهرا غذای دانشگاه رو بخورمو یکی هم اضافه واسه شام بگیرم چون شبا که خوابگاه خودمون غذا نمی دنو هر کی بخواد باید بره خوابگاه دولتی که اونم چیزی فراتر از قدرت منه که هر شب هر شب بلند شم ماشینمو گرم کنمو تو این سیل تا خوابگاه دولتی برمو برگردم . غذای دانشگامونم ای بدک نیست یعنی نسبت به جاهای دیگه خوبه فقط اون هفته خیلی بدجور خورد تو ذوقم . داشتم خسته و مونده می رفتم سلف که نرگسو نارحت جلو در دیدمو برگشت بهم گفت : اصلا نتونستم لب بزنم . من : مگه چی بود ؟ نرگس : سبزی پلو ماهی حالا برو ببین می تونی بخوریش . رفتمو بــــــله نزدیک بود غش کنم از اینهمه سلیقه ای که به کار برده بودن یعنی این ماهی سیاهایی که ته حوضا میندازنو ورداشته بودن جزغاله کرده بودنو گذاشته بودن رو برنج و منم آمپرم رفت بالا شروع کردم غر زدن بعدشم گفتم : اینا رو از رو غذام بر دارین فقط همون برنجشو میخورم از اونورم صدای سارا که اصلا آدم ایرادی نیست در اومد که : این چیه ؟ من نمی تونم اینو بخورمو ... چیکار کنم تصورم از ماهی یه چیز دیگه س بعدشم معده م به این چیزا عادت نداره خب ؟! ... ایشششششش همش دلم میخواد غر بزنم  . بهتره برم تا اعصابه شماها رو هم خوردو خاکشیر نکردم . فعلا بابای .

من رو می تونید اینجا هم بخونید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 2:31 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

خرافات

سلام

1) تو سایت دانشگاه نشستمو دارم فک می کنم ، یهویی از یه گوشه ی اتاق سایت یکی عطسه می کنه و اونقدرعطسش طولانیه که شک می کنم یکی بود یا دوتا و از اونجا که از قدیم الایام تو ذهنم ثبت شده که وقتی داری به یه چیزی فک می کنی یا حرف میزنی اگه یه عطسه بیاد یعنی نمیشه و اگه دوتا بیاد یعنی میشه زودی سرمو بلند می کنمو می گردم دنبال کسی که عطسه کرده . من ( از این سر اتاق ) : هدهد چند تا عطسه کردی ؟ هدهد ( از اون سر اتاق ) : من سرما خوردم از صبح تا حالا صد دفه عطسه کردم   . من : از صبح تا حالا رو کاری ندارم الان چند تا کردی ؟ هدهد : دوتا . من : آخ جون و بعدش یه عالمه تو دلم ذوق می کنم .

2) وایسادم جلو آیینه و به صورتم نگاه می کنمو به خودم میگم : جهنم همینجا می رم آرایشگاه یه بند که بیشتر نیست و بعد از ظهرش معصومه رو بلند می کنمو دوتایی باهم می ریم یه صفایی به سرو صورتمون بدیم  . تو آرایشگاه اون خانومه که چند بار مثل همین الان اومده بودم پیشش واسه اصلاح نیستو هر چی با چشم اینورو اونورو می گردم پیداش نمی کنم . فک می کنم کاش بودو با اون دست خوبش صورتمو بند مینداخت تا هی اتفاقای خوب خوب برام می افتاد . مسئول آرایشگاه بهم میگه : اون خانوم که بلند شد شما بشین و منم سرمو تکون می دم یعنی اکی . بعد از نیم ساعت نوبتم میشه و همین که میخوام بلند شم معصومه میگه : اون هفته مال منم همین برداشت . من : چـــی ، تو که از اون هفته تا الان دو دفه با شوهرت دعوات شده ( معصومه عقد کرده ) و سرجام وایمیسم . مسئول آرایشگاه : خانوم نمیشینی ؟ من : نه دیگه فردا می یام که ... خانوم هم باشن . مسئول آرایشگاه به معصومه میگه : شما چی  ؟ معصومه : منم فردا با ایشون می یام تنها نباشن و دوتایی عین شادا از آرایشگاه می زنیم بیرون .

3 ) زنگ می زنم خونمون شهی گوشی رو برمی داره ، میگم : ساسا رو صدا کن . میگه : بالاس . میگم : باشه صداش کن کارش دارم . ساسا جان بعد از یه عمر اومده میگه : چه خبر؟ من : یه فال حافظ برام بگیر . ساسا : تو که اوندفه کتاب حافظو با خودت بردی . من : نه این خوب نیست اون حافظ جلد سبزه خوبه . ساسا : نیت کن بگیرم . من : با حافظ سبزه بگیریا  . ساسا : بابا حافظ حافظه دیگه سبزه دست به به ست دارم با اونی که عمو بهم داده می گیرم . من : نه من اون سبزه رو میخوام . صدای ساسا می یاد : به به اون حافظو بده بچه م سبزه رو میخواد . به به از اونور میگه بزار من براش بگیرمو من از اینور دادم در می یاد که : نــه نمی خوام به به بگیره دستش خوب نیست شعر بد برام باز می کنه  . ساسا میگه : نیت کن خودم می گیرم و بعد میخونه : ( دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند ... ) من : ساسا دروغ نگو مخصوصا برا اینکه دل منو خوش کنی اینو میخونی . ساسا : گیر عجب آدمی افتادیما به جون شهی همین اومد . صدای شهی می یاد : مــــامــــان باز جون منو قسم خورد  و من از اینور یه نفس راحت می کشم که آخ جون حافظ  باهام آشتیه آشتیه .

من رو می تونید اینجا هم بخونید .

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آذر1387ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

دوگانه

سلام

1 ) اگه گفتین عنصر حیاتی زندگیه منو خواهرام چیه ؟ اگه گفتین ؟ .. آب .. هوا .. غذا .. عشق .. نخیـــــــر هیچ کدومه اینا نیست . عنصر حیاتی زندگی ما تلفنه . من که دیگه هیچی ، موبایلم به جونم بستس یعنی اگه نیم ساعت صدای زنگ یا اس ام اسش درنیاد فک می کنم خرابه . بهشاد میگه سرکارش اون قسمتی که اینا هستن دوتا تلفن هست بعد هر کی می یاد اونجا همکارش میگه : به این تلفنا دست نزنین منحصرا مال خواهرای خانوم ... ولی به قول ساسا همه ی حرفا رو که نمیشه پشت خط محل کار زد چون شاید تلفناشون شنود شه واسه همینم در نهایت متوسل به موبایلامون میشیم و بنابراین در پی این افزایش ناگهانی پول موبایل احتمال ورشکستگی مالی بابا جونم در چند ماه آینده پیش بینی میشه .

2 ) معصومه میگه تو دوره ی لیسانسش یه استادی داشتن که پول می گرفته و نمره می داده . راستش اولش یه کم دلم خواست ولی بعد دیدم خب استادای ما به لحاظ وجدانی اصلا نمی تونن که اینطوری باشن یعنی وقتی قراره جون آدما بیافته دست ما که نمیشه همینجوری الکی الکی با پول رفت بالا . منم اگه بودم صد سال اینکارو نمی کردم ٫ اصلا نمره ی پولی هم نخواستیم همون نمره ی خودمونو راستو حسینی بدن دعاشونم می کنیم . از نمره ی ما می زنن به نمره ی پسرا اضافه می کنن .. نامردم اگه دروغ بگم ، باور کنین عشق پسر دوستی داره می کشتشون . یکی از درسامون که دیگه آخرش بود یعنی کم مونده بود بزنم جلوی برد خودمو ناکار کنمو چشم بقیه رو در بیارم . فک کنین نمره ی تنبل ترین پسر کلاس از نمره ی زرنگ ترین دختر کلاس بیشتر بود یعنی بیشتر داده بودن وگرنه که یه همچین چیزی محالو ممکنه ... اصلا آدم می مونه چی بگه ٫ پسر دوستی تا کجا آخه ؟! تو دانشگاه هم پسر پسر قند عسل ؟!

من رو می تونید اینجا هم بخونید .  

پی نوشت : در تایید صحبت هام راجع به پسر دوستی بعضی از اساتید گرام به کامنت یکی از همکلاسی های فهیم و گلم توجه کنید :

عالی بود عزیزم .... واقعا استاد فکر می کنه ما نفهمیدیم ؟
خجالت داره والله ...

ایول همکلاسی جونم ٫ ایــــــول . پس فقط من نیستم که حواسم به این چیزا هست ! حالا باز بیاین بگین هوش پسرا بیشتره و برو درس بخون کمتر حسودی کنو ... می بینین که همکلاسی هامم شاهدن که حق ما در حال خورده شدنه .

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 آذر1387ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه  |