سلام
بدون حاشیه می رم سر اصل مطلب . از شنبه امتحانام شروع میشه و من واقعا دارم خودمو کنترل می کنم که از دست این درسا نزنم یه بلایی سر خودم بیارم . واقعیتش من در دوران دبیرستان نصف الانم نمی خوندم یعنی اونموقع اصلا درست و حسابی درس نمی خوندم ولی چون همیشه سر کلاس خوب گوش می دادم با همون نیمچه درسی هم که تو خونه می خوندم جزو برترین های کلاس بودم ، تنها باری هم که تو کل زندگیم شسته رفته درس خوندم سال پشت کنکورم بود که اونم درسای کنکور کجا و درسای دانشگاه کجا اصلا قابل قیاس نیست مثل این می مونه که یه بیت شعر کوچه بازاری نازل رو با غزل های حافظ مقایسه کنی یعنی تا این حد مقایسه ی حماقت باریه . ذاتا آدمی نیستم که نارحتی هامو بروز بدم دلم نمی خواد دیگران رو با غم نامه هام دلگیر کنم و متاسفانه این اخلاق تو وبلاگمم گریبانگیرمه که حتی در بحرانی ترین شرایط هم نتونستم بیام اینجا و حرفی بزنم چون مدام صورت گرفته ی خواننده هام در حین خوندن جملاتم جلو چشمم اومده و منو از تصمیمی که مبنی بر نوشتن داشتم منصرف کرده ولی حالا به قدری اعصابم بابت امتحانام خورده که نمی تونم حرفی در موردش نزنم ، خیلی سخت و نفس گیره و بدبختی من دو چندان هم هست . چرا ؟! چون بنده دوتا امتحان وحشتناک رو ( بافت و جنین شناسی ) تو یه روز و بلافاصله پشت هم دارم و این یعنی فاجعه البته نه این که تو این چند روز فرجه یا در طول ترم نخونده باشم خوندم ولی اصولا من از وقتی پام به دانشگاه رسید یاد گرفتم نباید زیاد به خونده هام اکتفا کنم چون هیچ اعتباری نیست به اینکه از همین کتابای صد کیلوییمون سوال بدن یا از جزوه ها و مباحثی که سر کلاس گفتن یا از حرفایی که نگفتنو فک می کنن گفتن ... روزگاره سختیه با هر کدوم از همکلاسی هامم که صحبت می کنم همین مشکل رو دارن که چرا هر چی می دوئیم بازم به جایی نمی رسیم که احساس رضایت از خودمون بکنیم . پر واضحه که همه ی بچه های پزشکی و دندان پزشکی دانشگاه ما جزو تاپ ترین های دبیرستانشون بودن ولی در حال حاضر اکثرا ( حدود 80 درصد ) دارن صبح تا شب می خونن و جون می کنن که یه 11 _ 12 بیارنو سورش رو بدن بعد اونوقت یه بنده خدایی بیرون گود نشسته و میگه بیچاره مملکتی که این تنبلا ( نمردیم و معنی تنبل رو هم فهمیدم ) قراره بشن دکتراش و اینجاست که آدم واقعا دلش میخواد بزنه تو دهن طرف که وقتی خبر از وضعیت رشته های ما نداری لطف کن ساکت شو اگه هم احیانا فکر می کنی که خودت خیلی برازنده ی این کسوتی معطل نکن و بیا جلو این گوی و این میدان . ماها دهم به دهم نمره می گیریم یعنی چند تا سوال یه دهمی رو باید درست جواب بدیم تا بشه بیست و پنج صدم ، ماها به خاطر یه دهم باید یه جزوه 200 صفحه ای رو بخونیم ، به خاطر یه دهم باید کنفرانس بدیم و تحقیق ببریم ، به خاطر یه دهم انقدر می دوئیم که یادمون میره شام خوردیم یا نه ؟! من عاشق رشته م هستم این درست اگه صد بار دیگه هم متولد بشم بازم پزشکی می خونم اینم درست ولی این دلیل نمیشه که گاهی احساس نکنم حجم سنگین و پیچیده ی مطالب و کتابا داره کمرمو می شکنه ... نه اینکه کم بیارم نه ولی خب بالاخره آدمیزاده دیگه خسته میشه و گاهی خسته گی باعث میشه فراموش کنه که چقدر هدفش رو دوست داره خلاصه که غرض از اینهمه پر گویی این بود که بگم بدجوری تو فشارم و اگه دو سه هفته ای بالاجبار حضورم رو تو وبلاگستان کمرنگ کردم بدونین درگیر امتحانامم و صد البته این کمرنگ شدن به معنای بی رنگ شدن نیست و حتما طی این چند هفته آپ خواهم کرد ولی در فواصل طولانی . در مورد سر زدن هم که از حالا بگم شرمنده ی روی همتون هستم چون به هیچ وجه فرصتش رو ندارم ( آخه نه این که قبلا خیلی به موقع و دائم سر می زدم 

عجب رویی دارم من به خدا ) باشه یه دفه بعد از امتحانا جبران همه ی محبتاتون رو می کنم دیگه این که خیلی مراقب خودتون باشین و ازتون می خوام هر وقت برای خودتون دعا کردین برای منم دعا کنین . ممنون از لطفتون ٫ همتون رو به خدا می سپارم ، فعلا بای .
پی نوشت ۱ : ( این پی نوشت مخاطبین خاص دارد ) دوستان عزیزی که شماره ی تلفن خودتون رو می زارید و از من توقع جواب دارید وقتی یک بار به این تقاضاتون جواب نمی دم لطفا دیگه تکرارش نکنید . در مورد آقایون که هیچی اصلا دلیلی نمی بینم که بخوام در موردش توضیح بدم ولی در مورد خانوما جریان کمی فرق می کنه . زندگی در غربت و تجربه هایی که در این مدت داشتم بهم یاد داده که نباید زود به دیگران اعتماد کنم و من آدمی نیستم که تجربه هایی که معمولا بهای بدست آوردنشون خیلی برام گرون تموم میشه رو همینجور مفت و مسلم نادیده بگیرم . عزیزم اگه میخوای با من درد دل کنی اگه میخوای نظرمو راجع به مسئله ای بدونی یا کامنت بزار یا میل بزن ، سابقه نداشته در این یکسال و چهار ماهی که از وبلاگ نویس شدنم می گذره جواب کسی رو نداده باشم . صمیمانه خواهش می کنم تقاضای تلفن رو به هیچ وجه نداشته باشین ( حتی شما دوست عزیز
) نمیگم از طریق وبلاگستان هیچ کس شماره ی تلفن ام رو نداره ، چرا اتفاقا یکی دو نفری هستن که البته بحثشون دیگه کاملا از این دنیای مجازی جدا شده و من الان از چشامم بیشتر بهشون اعتماد دارم ولی به طور کل بدون رودرواسی میگم که نمی تونم اعتماد کنم لااقل باید یه پروسه زمانی و مراحلی طی بشه که این حس به شکل مثبت توم بوجود بیاد ...
پی نوشت ۲ : خیلی ممنون از اینکه لینک ام می کنید ، بی نهایت خوشحال میشم ولی لطفا بالافاصله بعد از لینک کردن انتظار مقابله به مثل رو از طرف من نداشته باشید . من از همون روز اول برای لینک کردنم یه سری معیار داشتم که تا به امروزم بهش وفادار موندم . اوایل که تازه وبلاگ زده بودم اگر از وبلاگی خوشم می اومد اول یه مروری رو آرشیوش می کردم که کمی فضای وبلاگ و حال و هوای خوده نویسنده دستم بیاد و بعد پیشنهاده تبادل لینک رو می دادم ، هیچ وقت چه اون زمان و چه حالا در لینک کردن مضمون نوشتاری ( البته تا جایی که در چارچوب مسائل اخلاقی باشه ) برام مهم نبوده و نیست هر کس آزاده هر جور که دلش میخواد بنویسه ٫ معیار من تنها و تنها درست و هدفمند نوشتن بوده سوای سبک نوشتاری که خب مسلما هر کس قلم و سلیقه ی منحصر به خودش رو داره و امروز هر وقت لینکدونیم رو باز می کنم خوشحال میشم که در انتخابایی که کردم هیچ وقت دچار اشتباه نشدم . عزیزانی که پیشنهاد لینک رو می دین من نمی تونم به راحتی و بدون هیچ پیش زمینه ی ذهنی لینک کنم حالا هر جور که می خواید برداشت کنید بگید تو لینک دادن خسیسه یا ... باید یه زمانی بگذره و کاملا با وبلاگتون آشنا بشم که با اطمینان خاطر و علاقه ( نه از روی اجبار ) اینکارو بکنم در ضمن من از حافظه ی خوبی برخوردارم و کاملا به خاطرم مونده که کیا بعد از لینک دادن یهو ناپدید شدن که یعنی اگر تا دیروز حالت رو می پرسیدیم صرفا به خاطر یه لینک ناقابل بوده و این یعنی توهین به منه نویسنده ی این وبلاگ . به هر ترتیب قطعا بعد از امتحانام تغییراتی در لینکدونیم می دم و با کمال میل یه سری رو اضافه می کنم و یه سری رو حذف .
پی نوشت ۳ : دلم یه فنجون آرامش میخواد ٫ کسی می دونه کجا می فروشن ؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه 26 دی1387ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
+ نوشته شده در یکشنبه 22 دی1387ساعت 10:40 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
سلام
امام حسین علیه السلام مظهر و سمبل حق است كه در همه عصرها چون نمادى زنده و خروشان ظهور پیدا مىكند و همه كسانى را كه از پاسدارى حقیقت زمان خود طفره مىروند ، به یارى مىطلبد و در واقع یارى طلبیدن امامِ عشق در كربلا ، انعكاس موج اندیشه اسلامى براى كمك به حق در همه زمانهاست . "هل من ناصر ینصرنى" ، یعنى آیا كمك كنندهاى هست كه حق را یارى كند ؟
( دکتر علی شریعتی )
یک .. دو .. صدا می یاد ؟ .. یک دو سه .. صدای من رو از پایتخت همیشه جاوید دارید . یوهــــــــو دوشنبه با ساسا اومدیم ولی اونقدر خسته بودم که وقت نکردم بیام اعلام موجودیت کنم اما الان حسابی خسته گیامو در کردمو یه عالمه هم نذری خوردمو دارم تند تند از پله های منبر می رم بالا
. اونایی که مثل خودم عینکی ند بدوئن عینکاشونو بزنن که چشم درد نگیرن فقط اولش تا یادم نرفته اینو بگم که کی گفته من در ایام امتحانات به سر می برم ؟! نخیـــر ، بنده تازه شنبه آخرین امتحان میان ترممو دادم و از دوشنبه رسما کلاسای ما تموم شد و رفتیم تو فرجه بعدشم گفته بودم که چند روزه اول هفته قرار بود ساسا و بهشاد هر دو تاشون با همدیگه بیان ولی از اونجا که من خیلی شانس دارم بهشاد اون لحظه های آخر احساس سرما خوردگی کرد و گفت اگه بیام صد در صد سرما می خورمو دیگه هر چی بهش اصرار کردم فایده ای نداشت که نداشت و ساسا جونم خودش تنهایی اومد . تو واحدمونم همه رفته بودن خونه هاشون جز نغمه ( هم اتاقیم که ارشده الکترونیک می خونه ) اون طفلکم این چند روزه همه ی کتاب متاباشو جمع کرده بود برده بود اتاق بغلی که ما راحت باشیم
.
شنبه ) ساعت 5 صبح ساسا جونم اومد . قربونش برم به نظرم یه کم تپلی شده بود
از قبلم بهش گفته بودم هر وقت رسیدی دستت رو نزار رو زنگ مدیریت ، دو تا تک زنگم که بزنی می یان درو وا می کنن ولی بگو به کی میگی بچم اصلا طاقت نداره دو دقیقه پشت در بمونه شونصد دفه زنگ زده . سرایدار خوابگامونم پا میشه با یه هیبت ژولیده ای می ره دم در بهش می گه : دختررر جــــان تو خونتونم تا بیان آیفونو ور دارن یه کم طول می کشه بعد من باید بلند شم کلیدو بر دارم چند تا قفلو وا کنم حالا ساسا اومده بود بالا هرهر می خندید می گفت : وای چقد قیافه ی این سرایداره باحال شده بود ، فک کنم دلش می خواست منو بکشه از خواب بیدارش کردم بعدم رفتیم خوابیدیم البته من زود بیدار شدم رفتم دانشگاه
. ظهرم از دانشگاه زنگ زدم ببینم ساسا چی کار می کنه که گفت : دهاته پشت خوابگاتونم . من : چیه ؟ خیلی به اون دهاته کشش داری نکنه با پسر کدخداشون قرار مدار گذاشتی ؟! ساسا : آره قرار گذاشتم 7 تا کامیون جهاز براش از تهران بفرستیم که راضی شه بیاد تو رو بگیره . من : .... ( اصرار نکنین نمیشه بگم
) بعد از ظهرشم که از دانشگاه برگشتم ساسا پاشو کرد تو یه کفش که منو ببر آرامگاه میرزا حالا من خیلی از قبرستون خوشم می یاد همون یه دفه شم که پارسال با مامانمو ساسا رفتیم داشتم دور از جونم دق می کردم دیگه هر چی ساسا گفت : تنبلی ، ماشین که زیر پاته ، من احساس دین می کنم هر بار می یام باید برم سر خاکش فاتحه بخونم . گفتم : نه عمرا بیام از همینجا فاتحه بفرست بهش می رسه خیلی ام دلت می خواد خودت تنهایی برو . ساسا جونمم خودش تنهایی که نمی تونست بره منم در عوض بردمش یه جای بهتر که همون گ... باشه ( بهترین منطقه ی شهر دانشجوییم ) و یه شام حسابی زدیم به معده و روشن شدیم بعدشم رفتیم پارک ملت اما چون خیلی یخبندون بود نتونستیم زیاد دووم بیاریم و زودی برگشتیم و ساسا از سوپر مارکت خوابگاه کلی هله هوله برام خرید و اومدیم بالا و من آنی از زور خستگی غش کردم رو تخت . ساسا هم رفت تو آشپزخونه گفت : نیلوفر کابینتت کدومه اینا رو بزارم توش . من : کابینتا رو باز کن اونی که همه چی داره ازش میریزه بیرون ماله منه
بعد یهویی واسه چند ثانیه صداش نیومد و منم از اینور می تونستم قیافه ش رو تصور کنم که کابینتم رو پیدا کرده و رفته تو شک بعد یدفه دادش در اومد : این چه وضعیهههه
؟؟؟!!! من از تو اتاق : چشه مگه به اون خوبی بعدم قربونش برم همه ی کابینتمو ریخت بیرونو تمیز کرد همه ی ظرفو ظروفامم جا به جا کرد منم شر شرعرق شرم ریختمو اس ام اس بازی کردم .
یکشنبه ) ظهر که از دانشگاه برگشتم ساسا گفت : آب خوابگاتون از صبح تا حالا قطعه
حالا اصلا سابقه نداشته تو خوابگاه ما آب و برق و گاز و این چیزا قطع شه ها منم فک کردم حتما تا یکی دو ساعت دیگه می یاد واسه همینم بی خیالش شدمو دوربین و یه کم خوردنی برداشتیم رفتیم کیاشهر ( یه شهر خیلی کوچیک نزدیک لاهیجان ) البته من همین چند وقت پیش رفته بودم کیاشهر ولی ساسا تا حالا نرفته بود و اونقدر که واسش تعریفشو کرده بودم خیلی منتظر بود ببینه چه شکلیه . تو جاده هم همش راه به راه وایمیستادیم و عکاسی می کردیم حالا جالبیشم اینجا بود که از یه منظره یه بار من عکس مینداختم یه بار ساسا با دوتا زاویه ی دید مختلف که مشخصا مال من خیلی خیلی بهتر تر میشد بعدم که رسیدیم کیاشهر رفتیم پل چوبیش که یه پل چوبیه خیلی قشنگه که از وسط نیزار می گذره و پارکینگ ساحل رو به لب دریا وصل می کنه یعنی از جایی که ماشینو پارک می کنی باید حدود 5 دقیقه پیاده از رو پل رد شی تا به ساحل برسی . وای ساسا که داشت بیهوش میشد و هی جای دوستا و رفیق و رفقاشو خالی می کرد لب ساحلم که آرومه آروم پرنده پر نمی زد ، هیچ کس جز ما نبود و خیلی هم سرد بود برا همینم زود برگشتیم خوابگاه و با این بدبختی مواجه شدیم که آب خوابگاه هنوز وصل نشده
دیگه هی حرص خوردیمو و فقط خدا رو شکرمی کردیم که بهشاد نیومده چون اون وسواس تمیزی داره یه ثانیه هم نمی تونه بدون آب زندگی کنه بعدم رفتیم از سوپری خوابگامون یه باکس آب معدنی گرفتیم و اومدیم بالا و من طبق معمول از خستگی رو تختم همراه با تلفن جونم ولو شدمو ساسا هم رفت تو آشپزخونه شروع کرد ظرفا رو با آب معدنی شستن همشم صداش می اومد که من به روح مرده و زندم خندیدم پا شدم اومدم اینجا
الهی بگردم خب حقم داشت . دوشنبه هم که داشتیم می اومدیم هنوز آب وصل نشده بود ساسا هم یه ریز می گفت : تو چه جوری اینجا زندگی می کنی ؟ حالا هر چی می گفتم والا به خدا این اولین باریه که اینجوری شده باورش نمی شد .
پل چوبی کیاشهر
شالیزار در برف
ساحل و دریا
دریا و آسمان
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 دی1387ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
+ نوشته شده در جمعه 13 دی1387ساعت 4:49 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
سلام
1 ) مگه یه آدم تو زندگیش چند دفه تو موقعیت های سخت گرفتارمیشه ؟ مگه چند دفه برا آدم پیش می یاد که تو همچین موقعیت هایی دلش رو خوش کنه به معرفت دوستاش ؟ مگه چند دفه برا آدم پیش می یاد که بگه من تا حالا هرچی تونستم براش گذاشتم الان دیگه نوبت اونه ؟ .. حالا فرض کنین تو همچین شرایطی اونی که همیشه براش تو عالم رفاقت از دل و جون مایه گذاشتی ولت کنه و بزاره بره و بعد که ورق برگشت و به قول معروف زمستون گذشت و رو سیاهیش به ذغال موند و تو از اون مهلکه ی حماقت بار با سربلندی بیرون اومدی بیاد و بگه من می دونم در حقت نامردی کردم که تنهات گذاشتم و اشتباه کردم و تو هر چقدرم که مهربون و دلسوز باشی بازم صد دفه تو دلت بگی اشتباه کردی ؟ پشیمونی ؟ اونم حالا ؟! و بعد یاده همه ی اون روزا بیافتی و دلت برا خودت بسوزه .. زمان گذشت و من همه ی این روزها رو از همون موقع جلوی چشمم می دیدم . زمان گذشت اما حتی اگه صدها سال دیگه هم بگذره خیلی چیزا از ذهن من پاک نمیشه چون با نامردی حک شده . اگه جواب سلامی رو میدم اگه جواب سوالی رو میدم نه به این دلیله که فراموش کردم ٬ مگه می شه فراموش کرد اصلا؟! من فقط به اصول انسانی که برای خودم تعریف شده س عمل می کنم ... می بخشم ولی فراموش نمی کنم و با این حال هر وقت و هر کجا به مشکلی رسیدی من هستم .. تو که هیچ وقت دوست من نبودی اما من هیچ وقت یادم نمی ره که یه زمان دوست من بودی .
2 ) چه حالی داره آدم رفیق شفیقی داشته باشه مثل سارا ( همکلاسیم که بچه ی تهرانه ) که باهاش تمام راهو از دانشگاه تا خوابگاه غش غش به احوالات خلق اله بخنده
. برای صد هزارمین بارعرض کنم که دانشگاه ما تو شهر نیست و سر جاده س و من که دست فرمونم شهره ی خاص و عامه آنچنان تو جاده پامو می زارم رو گاز و ویراژ می دما که همه ی درخت مرختای کنار جاده می لرزه
. دیروز برگشتنی پامو گذاشته بودم رو گاز داشتم با سارا غش غش می خندیدم بعد چشم خورد به دکمه هام دیدم دو تاشون بازه و فرمونو ول کردم دکمه هامو ببندم که از بس همیشه ی خدا این مانتوهام از فقر پارچه رنج می برن و در حال پاره شدن از تنگیند دکمه ها و جا دکمه هاش به هم نمی رسیدن و بعد از یه ساعت ور رفتن وقتی به زور بهم جفتشون کردم تا اومدم سرمو بیارم بالا یهو سارا یه جیغی کشیدو منم فقط یه آن دیدم دارم می رم تو جدول وسط خیابون سریع فرمونو گرفتم چرخوندم اینور
. حالا این سارا خانوم از دیروز تا حالا همش نشسته تو ماشین میگه : آخر منو به کشتن میدی یا داری دکمه می بندی یا داری با تلفن حرف می زنی من از دسته تو نمیرم خوبه . منم بهش میگم : حقته پیادت کنم تا انقدر روت زیاد نشه .
3 ) واقعا این ساسا چقدر شاده یعنی من صد سال دیگه هم به پای شادی اون نمی رسم قربونش برم . زنگ زده میگه : سه جلدی جنگای صلیبی رو خریدم گذاشتم کنار عاشورا تاسوعا که اومدی بخونی . دقیقا همین یه قلم کارم مونده که تو فرجه ی امتحانا و عاشورا تاسوعایی که واسه خوردن قیمه ی نذری مامان جونم تشریف فرما میشم بشینم تاریخ جنگای صلیبی رو بخونم . مخلصیم آبجی ساسا ولی تو که می دونی ما چقدر گرفتاریم
.
من رو می تونید اینجا هم بخونید .
+ نوشته شده در دوشنبه 9 دی1387ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
سلام
می دونم حوزه ی نوشتاری من خاطره نویسیه و می دونم که طبق عرف نباید چهار چوبش رو بشکنم ولی امروز در کوچه پس کوچه های این دنیای به ظاهر مجازی به نامه ای رسیدم که با هر بار خوندنش روحم نفسی تازه کشید . حیفم اومد شما رو از لطف کلماتش بی نصیب بزارم .
( یکی از نامه های احمد شاملو به آیدا )

+ نوشته شده در شنبه 7 دی1387ساعت 3:38 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
+ نوشته شده در پنجشنبه 5 دی1387ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
+ نوشته شده در دوشنبه 2 دی1387ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه
|