تبليغاتX
دانشگاه با طعم باران

دانشگاه با طعم باران

روزهای امتحان و خستگی و خستگی و ...

سلام

بدون حاشیه می رم سر اصل مطلب . از شنبه امتحانام شروع میشه و من واقعا دارم خودمو کنترل می کنم که از دست این درسا نزنم یه بلایی سر خودم بیارم . واقعیتش من در دوران دبیرستان نصف الانم نمی خوندم یعنی اونموقع اصلا درست و حسابی درس نمی خوندم ولی چون همیشه سر کلاس خوب گوش می دادم با همون نیمچه درسی هم که تو خونه می خوندم جزو برترین های کلاس بودم ، تنها باری هم که تو کل زندگیم شسته رفته درس خوندم سال پشت کنکورم بود که اونم درسای کنکور کجا و درسای دانشگاه کجا اصلا قابل قیاس نیست مثل این می مونه که یه بیت شعر کوچه بازاری نازل رو با غزل های حافظ مقایسه کنی یعنی تا این حد مقایسه ی حماقت باریه . ذاتا آدمی نیستم که نارحتی هامو بروز بدم دلم نمی خواد دیگران رو با غم نامه هام دلگیر کنم و متاسفانه این اخلاق تو وبلاگمم گریبانگیرمه که حتی در بحرانی ترین شرایط هم نتونستم بیام اینجا و حرفی بزنم چون مدام صورت گرفته ی خواننده هام در حین خوندن جملاتم جلو چشمم اومده و منو از تصمیمی که مبنی بر نوشتن داشتم منصرف کرده ولی حالا به قدری اعصابم بابت امتحانام خورده که نمی تونم حرفی در موردش نزنم ، خیلی سخت و نفس گیره و بدبختی من دو چندان هم هست . چرا ؟! چون بنده دوتا امتحان وحشتناک رو ( بافت و جنین شناسی ) تو یه روز و بلافاصله پشت هم دارم و این یعنی فاجعه البته نه این که تو این چند روز فرجه یا در طول ترم نخونده باشم خوندم ولی اصولا من از وقتی پام به دانشگاه رسید یاد گرفتم نباید زیاد به خونده هام اکتفا کنم چون هیچ اعتباری نیست به اینکه از همین کتابای صد کیلوییمون سوال بدن یا از جزوه ها و مباحثی که سر کلاس گفتن یا از حرفایی که نگفتنو فک می کنن گفتن  ... روزگاره سختیه با هر کدوم از همکلاسی هامم که صحبت می کنم همین مشکل رو دارن که چرا هر چی می دوئیم بازم به جایی نمی رسیم که احساس رضایت از خودمون بکنیم . پر واضحه که همه ی بچه های پزشکی و دندان پزشکی دانشگاه ما جزو تاپ ترین های دبیرستانشون بودن ولی در حال حاضر اکثرا ( حدود 80 درصد ) دارن صبح تا شب می خونن و جون می کنن که یه 11 _ 12 بیارنو سورش رو بدن بعد اونوقت یه بنده خدایی بیرون گود نشسته و میگه بیچاره مملکتی که این تنبلا ( نمردیم و معنی تنبل رو هم فهمیدم ) قراره بشن دکتراش و اینجاست که آدم واقعا دلش میخواد بزنه تو دهن طرف که وقتی خبر از وضعیت رشته های ما نداری لطف کن ساکت شو اگه هم احیانا فکر می کنی که خودت خیلی برازنده ی این کسوتی معطل نکن و بیا جلو این گوی و این میدان . ماها دهم به دهم نمره می گیریم یعنی چند تا سوال یه دهمی رو باید درست جواب بدیم تا بشه بیست و پنج صدم ، ماها به خاطر یه دهم باید یه جزوه 200 صفحه ای رو بخونیم ، به خاطر یه دهم باید کنفرانس بدیم و تحقیق ببریم ، به خاطر یه دهم انقدر می دوئیم که یادمون میره شام خوردیم یا نه ؟! من عاشق رشته م هستم این درست اگه صد بار دیگه هم متولد بشم بازم پزشکی می خونم اینم درست ولی این دلیل نمیشه که گاهی احساس نکنم حجم سنگین و پیچیده ی مطالب و کتابا داره کمرمو می شکنه ... نه اینکه کم بیارم نه ولی خب بالاخره آدمیزاده دیگه خسته میشه و گاهی خسته گی باعث میشه فراموش کنه که چقدر هدفش رو دوست داره خلاصه که غرض از اینهمه پر گویی این بود که بگم بدجوری تو فشارم و اگه دو سه هفته ای بالاجبار حضورم رو تو وبلاگستان کمرنگ کردم بدونین درگیر امتحانامم و صد البته این کمرنگ شدن به معنای بی رنگ شدن نیست و حتما طی این چند هفته آپ خواهم کرد ولی در فواصل طولانی . در مورد سر زدن هم که از حالا بگم شرمنده ی روی همتون هستم چون به هیچ وجه فرصتش رو ندارم ( آخه نه این که قبلا خیلی به موقع و دائم سر می زدم  عجب رویی دارم من به خدا ) باشه یه دفه بعد از امتحانا جبران همه ی محبتاتون رو می کنم دیگه این که خیلی مراقب خودتون باشین و ازتون می خوام هر وقت برای خودتون دعا کردین برای منم دعا کنین . ممنون از لطفتون ٫ همتون رو به خدا می سپارم ، فعلا بای .

پی نوشت ۱ : ( این پی نوشت مخاطبین خاص دارد ) دوستان عزیزی که شماره ی تلفن خودتون رو می زارید و از من توقع جواب دارید وقتی یک بار به این تقاضاتون جواب نمی دم لطفا دیگه تکرارش نکنید . در مورد آقایون که هیچی اصلا دلیلی نمی بینم که بخوام در موردش توضیح بدم ولی در مورد خانوما جریان کمی فرق می کنه . زندگی در غربت و تجربه هایی که در این مدت داشتم بهم یاد داده که نباید زود به دیگران اعتماد کنم و من آدمی نیستم که تجربه هایی که معمولا بهای بدست آوردنشون خیلی برام گرون تموم میشه رو همینجور مفت و مسلم نادیده بگیرم . عزیزم اگه میخوای با من درد دل کنی اگه میخوای نظرمو راجع به مسئله ای بدونی یا کامنت بزار یا میل بزن ، سابقه نداشته در این یکسال و چهار ماهی که از وبلاگ نویس شدنم می گذره جواب کسی رو نداده باشم . صمیمانه خواهش می کنم تقاضای تلفن رو به هیچ وجه نداشته باشین ( حتی شما دوست عزیز  ) نمیگم از طریق وبلاگستان هیچ کس شماره ی تلفن ام رو نداره ، چرا اتفاقا یکی دو نفری هستن که البته بحثشون دیگه کاملا از این دنیای مجازی جدا شده و من الان از چشامم بیشتر بهشون اعتماد دارم ولی به طور کل بدون رودرواسی میگم که نمی تونم اعتماد کنم لااقل باید یه پروسه زمانی و مراحلی طی بشه که این حس به شکل مثبت توم بوجود بیاد ...

پی نوشت ۲ : خیلی ممنون از اینکه لینک ام می کنید ، بی نهایت خوشحال میشم ولی لطفا بالافاصله بعد از لینک کردن انتظار مقابله به مثل رو از طرف من نداشته باشید . من از همون روز اول برای لینک کردنم یه سری معیار داشتم که تا به امروزم بهش وفادار موندم . اوایل که تازه وبلاگ زده بودم اگر از وبلاگی خوشم می اومد اول یه مروری رو آرشیوش می کردم که کمی فضای وبلاگ و حال و هوای خوده نویسنده دستم بیاد و بعد پیشنهاده تبادل لینک رو می دادم ، هیچ وقت چه اون زمان و چه حالا در لینک کردن مضمون نوشتاری ( البته تا جایی که در چارچوب مسائل اخلاقی باشه ) برام مهم نبوده و نیست هر کس آزاده هر جور که دلش میخواد بنویسه ٫ معیار من تنها و تنها درست و هدفمند نوشتن بوده سوای سبک نوشتاری که خب مسلما هر کس قلم و سلیقه ی منحصر به خودش رو داره و امروز هر وقت لینکدونیم رو باز می کنم خوشحال میشم که در انتخابایی که کردم هیچ وقت دچار اشتباه نشدم . عزیزانی که پیشنهاد لینک رو می دین من نمی تونم به راحتی و بدون هیچ پیش زمینه ی ذهنی لینک کنم حالا هر جور که می خواید برداشت کنید بگید تو لینک دادن خسیسه یا ... باید یه زمانی بگذره و کاملا با وبلاگتون آشنا بشم که با اطمینان خاطر و علاقه ( نه از روی اجبار ) اینکارو بکنم در ضمن من از حافظه ی خوبی برخوردارم و کاملا به خاطرم مونده که کیا بعد از لینک دادن یهو ناپدید شدن که یعنی اگر تا دیروز حالت رو می پرسیدیم صرفا به خاطر یه لینک ناقابل بوده و این یعنی توهین به منه نویسنده ی این وبلاگ . به هر ترتیب قطعا بعد از امتحانام تغییراتی در لینکدونیم می دم و با کمال میل یه سری رو اضافه می کنم و یه سری رو حذف .

پی نوشت ۳ : دلم یه فنجون آرامش میخواد ٫ کسی می دونه کجا می فروشن ؟! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 دی1387ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

در حواشی

سلام

1 ) ساسا که اومده بود شمال من دانشگاه داشتم دیگه واسه همین مجبور بودم صبحا زود بلند شم برم سر کلاس ولی ساسا تا ساعت 10 _ 11 می خوابید . یه روز که از دانشگاه برگشتم ساسا برام تعریف کرد : .. " صبح خوابیده بودم که نظافت چی هاتون اومدن تو منم رو تخت ولو بودمو پتو از روم افتاده بود اونور که یکی از اون خانوما اومد پتو رو کشید روم و منم بهش گفتم : اینجا چقدر سرده . اونم گفت : الان که خوبه حالا مونده تا سرما ! بعدم همش زیر چشمی نگام می کرد تا بالاخره گفت : شما مهمانی ؟ من : بله . خانومه : اینجا یه دختری هست مثل خودت . من : نیلوفرو می گید ؟ خانومه : آره مهمونه نیلوفری ؟ من : بله خواهرمه  اینو که گفتم یهو هیجان زده شدو همکاراشو که یکیشون داشت آشپزخونه رو تمیز می کرد و یکیشون حمومو صدا زد بیان منو ببینن و به زبون خودشون یه چیزایی گفت که نفهمیدم ٫ اونا هم تا فهمیدن من خواهر توئم یه دفه آنچنان مهربون شدن که اگه ولشون می کردی می اومدن ماچمم می کردن بعد اون خانوم اولیه نشست رو تخت بغلی گفت : این نیلوفر تکه اینجا ایشالا هر چی از خدا میخواد بهش بده بس که خانومو مهربونه مثل دختره خودمونه و ... " .. منم به ساسا گفتم جریان اینهمه مهربونی و لطف اینا اینه که یه دفه یکی از همین خانوما حالش بد بودو اومدن دنبال من که بیا ببین چشه حالا هر چی بهشون گفتم که بابا من سال دومم و نمی تونم تشخیص بدم چه مشکلی داره گوش نکردن گفتن نه بیا بالاخره دکتری ٫ منم رفتم و کاملا از شواهد و علائم مشخص بود که درد معده ست و یه سری توصیه هایی که بلد بودمو بهش کردمو نشستم پیشش باهاش حرف زدم تا یه کم دردش یادش رفت ٫حالا از اونموقع تا حالا مگه این مهربونا  یادشون می ره انقدر چپو راست می رن و بهم محبت می کنن که انگار چی کار براشون کردم . خیلی دلم میخواد یه بار بهشون بگم من حتی اگه یه پزشک کامل هم بودم کاری که از دستم بر می اومد رو براتون انجام دادم که اونم وظیفه م بود بدون هیچ منتی .

2 ) از شمال که داشتیم بر می گشتیم یه دختر پسره رو صندلی جلوئیمون نشسته بودن که هالویی داشت رو صورتشون بندری می رقصید . والا دروغم چیه باید می دیدینشون که در نظر اول چقدر چپو چوله اند ولی همه ی اینا در نظر اول بود چون یه کم که گذشت نشون دادن این فقط ظاهر ماجراس داداش یعنی نمی دونم چطوری براتون بگم ولی خودشونو کشتن بس که رفتن تو دل و روده ی همدیگه . من و ساسا هم خب مگه چقدر می تونیم چشامونو درویش کنیم اونم تو روز روشن . انقدر همدیگه رو چلوندنو فشار دادنو ماچ کردن که فک کنم وقتی داشتن پیاده میشدن وزنشون نصف شده بودو پوستشون چوروک برداشته بود . من و ساسا هم حال خوشی نداشتیم یعنی راستش حالمون داشت بهم می خورد ولی اون وسط خندمونم گرفته بود . من : به قیافه هاشون نمی خوره دوست باشن حتما نامزدی عقد کرده ای چیزی اند  . ساسا : نه دوستن حتی اگه نامزدم بودن یه سقفی خونه ای داشتن که نیان اینجوری رو صندلی عقده گشایی کنن . واقعا آدم می مونه تو کار بعضیا ، والا شعورم خوب چیزیه . آخه بگو یعنی انقدر قاطی هستین که نمی تونین جلو هوی و هوستونو اونم جلو چشم صد نفر آدم بگیرین ! به قول ساسا بازم شانس آوردیم شب نبود  .

3 ) شهی اصلا از این مدل پسر بچه ها نیست که تمام سال رو روز شماری می کنن واسه تاسوعا عاشورا که یه زنجیر بگیرن دستشون و برن خیابونا رو متر کنن ولی ما خیلی دلمون می خواست اینجوری بود البته نه که نشه از تو تکیه ها جمش کردا ولی دلمون می خواست لباس مشکی بپوشه و بره یه ساعت زنجیر بزنه و برگرده خیلی ام همه جوره روش کار کردیم ولی فایده ای نداشت . شب تاسوعا بابام می خواست بره هیات خودشون ما هم چند تایی شهی رو دوره کردیم که الان همه ی مردا دارن برا امام حسین سینه می زنن بعد تو میخوای بشینی تو خونه چیکار و ... اونم رگ غیرتش به جوش اومد رفت لباس پوشید با بابام رفتن هیات . شب وقتی برگشتن بچه م کفری کفری بودو می گفت : یه ساعت و نیم از خیابون ... تا سر شیرینی فروشی ... رو پیاده رفتیمو پا درد گرفتمو صورتم یخ زدو آخ سرمو آخ پامو ... فردا صبحشم که از خواب بیدار شدم مامانم گفت : شهی دیشب تا صبح تب داشته واسه همین اول صبحی با بابام می برنش درمانگاه و شهی جان یه آمپول نوش جان می کنه  دیگه من و ساسا و بهشاد یه عالمه عذاب وجدان گرفتیم که باعث شدیم شهی جونمون سرما بخوره ولی خودش انگار نه انگار قربونش برم خیلی هم خوشحال بود که سرما خورده همشم افتاده بود رو مبلو دستور می داد حالا دستور دادنش یه طرف هی می گفت : اومدیم ثواب کنیم کباب شدیم  . من نمی دونم اینو از کجا یاد گرفته فسقلی کپلو .

من رو می تونید اینجا هم بخونین .

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 دی1387ساعت 10:40 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

گردش های شمالی

سلام

امام حسین ‏علیه السلام مظهر و سمبل حق است كه در همه عصرها چون نمادى زنده و خروشان ظهور پیدا مى‏كند و همه كسانى را كه از پاسدارى حقیقت زمان خود طفره مى‏روند ، به یارى مى‏طلبد و در واقع یارى طلبیدن امامِ عشق در كربلا ، انعكاس موج اندیشه اسلامى براى كمك به حق در همه زمان‏هاست . "هل من ناصر ینصرنى" ، یعنى آیا كمك كننده‏اى هست كه حق را یارى كند ؟

                                                                      ( دکتر علی شریعتی )

یک .. دو .. صدا می یاد ؟ .. یک دو سه .. صدای من رو از پایتخت همیشه جاوید دارید . یوهــــــــو دوشنبه با ساسا اومدیم ولی اونقدر خسته بودم که وقت نکردم بیام اعلام موجودیت کنم اما الان حسابی خسته گیامو در کردمو یه عالمه هم نذری خوردمو دارم تند تند از پله های منبر می رم بالا  . اونایی که مثل خودم عینکی ند بدوئن عینکاشونو بزنن که چشم درد نگیرن فقط اولش تا یادم نرفته اینو بگم که کی گفته من در ایام امتحانات به سر می برم ؟! نخیـــر ، بنده تازه شنبه آخرین امتحان میان ترممو دادم و از دوشنبه رسما کلاسای ما تموم شد و رفتیم تو فرجه بعدشم گفته بودم که چند روزه اول هفته قرار بود ساسا و بهشاد هر دو تاشون با همدیگه بیان ولی از اونجا که من خیلی شانس دارم بهشاد اون لحظه های آخر احساس سرما خوردگی کرد و گفت اگه بیام صد در صد سرما می خورمو دیگه هر چی بهش اصرار کردم فایده ای نداشت که نداشت و ساسا جونم خودش تنهایی اومد . تو واحدمونم همه رفته بودن خونه هاشون جز نغمه ( هم اتاقیم که ارشده الکترونیک می خونه ) اون طفلکم این چند روزه همه ی کتاب متاباشو جمع کرده بود برده بود اتاق بغلی که ما راحت باشیم  .

شنبه ) ساعت 5 صبح ساسا جونم اومد . قربونش برم به نظرم یه کم تپلی شده بود  از قبلم بهش گفته بودم هر وقت رسیدی دستت رو نزار رو زنگ مدیریت ، دو تا تک زنگم که بزنی می یان درو وا می کنن ولی بگو به کی میگی بچم اصلا طاقت نداره دو دقیقه پشت در بمونه شونصد دفه زنگ زده . سرایدار خوابگامونم پا میشه با یه هیبت ژولیده ای می ره دم در بهش می گه : دختررر جــــان تو خونتونم تا بیان آیفونو ور دارن یه کم طول می کشه بعد من باید بلند شم کلیدو بر دارم چند تا قفلو وا کنم حالا ساسا اومده بود بالا هرهر می خندید می گفت : وای چقد قیافه ی این سرایداره باحال شده بود ، فک کنم دلش می خواست منو بکشه از خواب بیدارش کردم بعدم رفتیم خوابیدیم البته من زود بیدار شدم رفتم دانشگاه  . ظهرم از دانشگاه زنگ زدم ببینم ساسا چی کار می کنه که گفت : دهاته پشت خوابگاتونم . من : چیه ؟ خیلی به اون دهاته کشش داری نکنه با پسر کدخداشون قرار مدار گذاشتی ؟! ساسا : آره قرار گذاشتم 7 تا کامیون جهاز براش از تهران بفرستیم که راضی شه بیاد تو رو بگیره . من : .... ( اصرار نکنین نمیشه بگم  ) بعد از ظهرشم که از دانشگاه برگشتم ساسا پاشو کرد تو یه کفش که منو ببر آرامگاه میرزا حالا من خیلی از قبرستون خوشم می یاد همون یه دفه شم که پارسال با مامانمو ساسا رفتیم داشتم دور از جونم دق می کردم دیگه هر چی ساسا گفت : تنبلی ، ماشین که زیر پاته ، من احساس دین می کنم هر بار می یام باید برم سر خاکش فاتحه بخونم . گفتم : نه عمرا بیام از همینجا فاتحه بفرست بهش می رسه خیلی ام دلت می خواد خودت تنهایی برو . ساسا جونمم خودش تنهایی که نمی تونست بره منم در عوض بردمش یه جای بهتر که همون گ... باشه ( بهترین منطقه ی شهر دانشجوییم ) و یه شام حسابی زدیم به معده و روشن شدیم بعدشم رفتیم پارک ملت اما چون خیلی یخبندون بود نتونستیم زیاد دووم بیاریم و زودی برگشتیم و ساسا از سوپر مارکت خوابگاه کلی هله هوله برام خرید و اومدیم بالا و من آنی از زور خستگی غش کردم رو تخت . ساسا هم رفت تو آشپزخونه گفت : نیلوفر کابینتت کدومه اینا رو بزارم توش . من : کابینتا رو باز کن اونی که همه چی داره ازش میریزه بیرون ماله منه  بعد یهویی واسه چند ثانیه صداش نیومد و منم از اینور می تونستم قیافه ش رو تصور کنم که کابینتم رو پیدا کرده و رفته تو شک بعد یدفه دادش در اومد : این چه وضعیهههه  ؟؟؟!!! من از تو اتاق : چشه مگه به اون خوبی بعدم قربونش برم همه ی کابینتمو ریخت بیرونو تمیز کرد همه ی ظرفو ظروفامم جا به جا کرد منم شر شرعرق شرم ریختمو اس ام اس بازی کردم .

یکشنبه ) ظهر که از دانشگاه برگشتم ساسا گفت : آب خوابگاتون از صبح تا حالا قطعه  حالا اصلا سابقه نداشته تو خوابگاه ما آب و برق و گاز و این چیزا قطع شه ها منم فک کردم حتما تا یکی دو ساعت دیگه می یاد واسه همینم بی خیالش شدمو دوربین و یه کم خوردنی برداشتیم رفتیم کیاشهر ( یه شهر خیلی کوچیک نزدیک لاهیجان ) البته من همین چند وقت پیش رفته بودم کیاشهر ولی ساسا تا حالا نرفته بود و اونقدر که واسش تعریفشو کرده بودم خیلی منتظر بود ببینه چه شکلیه . تو جاده هم همش راه به راه وایمیستادیم و عکاسی می کردیم حالا جالبیشم اینجا بود که از یه منظره یه بار من عکس مینداختم یه بار ساسا با دوتا زاویه ی دید مختلف که مشخصا مال من خیلی خیلی بهتر تر میشد بعدم که رسیدیم کیاشهر رفتیم پل چوبیش که یه پل چوبیه خیلی قشنگه که از وسط نیزار می گذره و پارکینگ ساحل رو به لب دریا وصل می کنه یعنی از جایی که ماشینو پارک می کنی باید حدود 5 دقیقه پیاده از رو پل رد شی تا به ساحل برسی . وای ساسا که داشت بیهوش میشد و هی جای دوستا و رفیق و رفقاشو خالی می کرد لب ساحلم که آرومه آروم پرنده پر نمی زد ، هیچ کس جز ما نبود و خیلی هم سرد بود برا همینم زود برگشتیم خوابگاه و با این بدبختی مواجه شدیم که آب خوابگاه هنوز وصل نشده  دیگه هی حرص خوردیمو و فقط خدا رو شکرمی کردیم که بهشاد نیومده چون اون وسواس تمیزی داره یه ثانیه هم نمی تونه بدون آب زندگی کنه بعدم رفتیم از سوپری خوابگامون یه باکس آب معدنی گرفتیم و اومدیم بالا و من طبق معمول از خستگی رو تختم همراه با تلفن جونم ولو شدمو ساسا هم رفت تو آشپزخونه شروع کرد ظرفا رو با آب معدنی شستن همشم صداش می اومد که من به روح مرده و زندم خندیدم پا شدم اومدم اینجا  الهی بگردم خب حقم داشت . دوشنبه هم که داشتیم می اومدیم هنوز آب وصل نشده بود ساسا هم یه ریز می گفت : تو چه جوری اینجا زندگی می کنی ؟ حالا هر چی می گفتم والا به خدا این اولین باریه که اینجوری شده باورش نمی شد .

پل چوبی کیاشهر

شالیزار در برف

ساحل و دریا

دریا و آسمان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 دی1387ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

خواهر داری

سلام

دیروز مامانم تلفن زد گفت : سونیا ( دختره دختر دایی م ) استرس داره زنگ بزن بهش یه کم دلداریش بده . آخه سونیا امسال کنکوریه و از پارسالم داره میخونه  منم از همون پارسال گفتم از حالا خیلی زودها ولی کسی که به حرف من گوش نمی کنه دیگه مامانم که اینجوری گفت کلی دلم براش سوخت و یاد روزای پشت کنکوری خودم افتادم بعدم شونصد هزار تا جمله ی انرژی بخش تو ذهنم آماده کردم زنگ زدم بهش و همین که گوشی رو برداشت گفتم : سلام سونیا جون خوبی ؟ سونیا هم با صدایی که از شادی کم مونده بود به من بگه برو کنار بچه بزار باد بیاد گفت : سلامممم مرسی چه عجب و ... من : چیکار می کردی ؟ سونیا : داشتم تلویزیون نگاه می کردم چه خبر ؟ حالا هر چی حرف می زنم بلکه یه علائمی از استرس تو وجود این دخترظاهر بشه می بینم نخیر خبری نیست که نیست تا حرف از آزمونای سنجش شدو گفتش دفه ی قبلی که ترازم اومد مامانم بهم گفت این چیه و تو هیچی قبول نمیشی  ... و بر ما روشن شد اونی که استرس داره سونیا نیست و مامانشه و بنده بهتر بود با دختر دایی جانم صحبت می کردم یادمه دو روز که به کنکور خودم مونده بود مامانم بهم گفت : دیشب فرزانه ( دختره دوست مامانم که همسنه خودمه ) از بس حالت تهوع داشته بردنش اورژانس و مدام تب و لرز داره و اینا منم که دلسوز آنی زنگ زدم ببینم چشه و دیگه اونقدر غرق شدیم تو حرف زدن که تا به خودم اومدم دیدم هی اون میگه : نیلوفر استرس نداشته باشی ها من مطمئنم تو رشته ای که میخوای قبول میشی و هی من میگم : نه بابا استرس واسه چی امسالم نشد سال دیگه بعدم کاشف به عمل اومد که مامانشه که شب تا صبح خواب نداره و میشینه دعا میخونه و پلک نمی زنه تا مبادا کتاب از دست این دختر بیافته ... نمی دونم والا مامان خودم که اصلا اینجوری نبود و شایدم اگر بودو همش با این کارا می رفت رو اعصابه من الانه کاردانی کنه شناسی دار قوز آباد درس می خوندم .

و اما من الان اینجوریم  . می دونین واسه چی ؟ معلومه که نمی دونین ، عمرانم اگه بتونین حدس بزنین . بله دیگه امروز خواهرای گلاب ما تشریف می آرند پیش ما . یوهــــو وای انقده خوشحالما که حدو حساب نداره  آخه خیلی وقت بود می خواستن بیان بعد هی برنامه هاشون با هم هماهنگ نمیشد یا ساسا کار داشت یا بهشاد ٫ این چند روزم از شونصد هزار سال قبل دنبالش بودن تا جور کردن با هم بیان . دیگه منم هی اصرار و خواهشو تمنا که از پنجشنبه بیاین ولی ساسا گفت : نه شنبه امتحان داری چشمت به ما بیافته درس نمی خونی . آخی بچه م فکر می کنه من اینجا از صبح تا شب نشستم گوشه ی خوابگاه کتاب و جزوه خوری می کنم حالا از شانسه اینا خوابگامونم خالیه خالیه و بیشتره بچه ها رفتن خونه هاشون واسه فرجه وقتی ام که بهشون گفتم : خواهرام این هفته می یان اینجا انقدر نارحت شدن که نمی بیننشون آخه بس که این دوتا از صبح تا شب دویست مرتبه به من زنگ می زنن همه می شناسنشون دیگه منم از دیروز تا حالا هی این کتاب دستمه هی می رم از این تخت به اون تخت می افتمو هی نمی خونم از بس فکرم می ره پی این چند روز که کجاها بریم و چقده خوش بگذرونیم اصلا ما سه تا تو انفردای هم باشیم بهمون خوش می گذره وای به حال اینکه بخوایم بریم گردش های شمالی  . هوا هم شکر خدا امروز خیلی خوب شده خدا کنه تا دوشنبه که هممون با هم بر می گردیم تهران همین جوری خوب بمونه ... بله دیگه گفتم اگه این چند روزه یهویی غیبم زد نگران نشین بدونین دارم خواهر داری می کنم مادر .

+ نوشته شده در  جمعه 13 دی1387ساعت 4:49 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

سه گانه

سلام

1 ) مگه یه آدم تو زندگیش چند دفه تو موقعیت های سخت گرفتارمیشه ؟ مگه چند دفه برا آدم پیش می یاد که تو همچین موقعیت هایی دلش رو خوش کنه به معرفت دوستاش ؟ مگه چند دفه برا آدم پیش می یاد که بگه من تا حالا هرچی تونستم براش گذاشتم الان دیگه نوبت اونه ؟ .. حالا فرض کنین تو همچین شرایطی اونی که همیشه براش تو عالم رفاقت از دل و جون مایه گذاشتی ولت کنه و بزاره بره و بعد که ورق برگشت و به قول معروف زمستون گذشت و رو سیاهیش به ذغال موند و تو از اون مهلکه ی حماقت بار با سربلندی بیرون اومدی بیاد و بگه من می دونم در حقت نامردی کردم که تنهات گذاشتم و اشتباه کردم و تو هر چقدرم که مهربون و دلسوز باشی بازم صد دفه تو دلت بگی اشتباه کردی ؟ پشیمونی ؟ اونم حالا ؟! و بعد یاده همه ی اون روزا بیافتی و دلت برا خودت بسوزه .. زمان گذشت و من همه ی این روزها رو از همون موقع جلوی چشمم می دیدم . زمان گذشت اما حتی اگه صدها سال دیگه هم بگذره خیلی چیزا از ذهن من پاک نمیشه چون با نامردی حک شده . اگه جواب سلامی رو میدم اگه جواب سوالی رو میدم نه به این دلیله که فراموش کردم ٬ مگه می شه فراموش کرد اصلا؟! من فقط به اصول انسانی که برای خودم تعریف شده س عمل می کنم ... می بخشم ولی فراموش نمی کنم و با این حال هر وقت و هر کجا به مشکلی رسیدی من هستم .. تو که هیچ وقت دوست من نبودی اما من هیچ وقت یادم نمی ره که یه زمان دوست من بودی .

2 ) چه حالی داره آدم رفیق شفیقی داشته باشه مثل سارا ( همکلاسیم که بچه ی تهرانه ) که باهاش تمام راهو از دانشگاه تا خوابگاه غش غش به احوالات خلق اله بخنده  . برای صد هزارمین بارعرض کنم که دانشگاه ما تو شهر نیست و سر جاده س و من که دست فرمونم شهره ی خاص و عامه آنچنان تو جاده پامو می زارم رو گاز و ویراژ می دما که همه ی درخت مرختای کنار جاده می لرزه  . دیروز برگشتنی پامو گذاشته بودم رو گاز داشتم با سارا غش غش می خندیدم بعد چشم خورد به دکمه هام دیدم دو تاشون بازه و فرمونو ول کردم دکمه هامو ببندم که از بس همیشه ی خدا این مانتوهام از فقر پارچه رنج می برن و در حال پاره شدن از تنگیند دکمه ها و جا دکمه هاش به هم نمی رسیدن و بعد از یه ساعت ور رفتن وقتی به زور بهم جفتشون کردم تا اومدم سرمو بیارم بالا یهو سارا یه جیغی کشیدو منم فقط یه آن دیدم دارم می رم تو جدول وسط خیابون سریع فرمونو گرفتم چرخوندم اینور  . حالا این سارا خانوم از دیروز تا حالا همش نشسته تو ماشین میگه : آخر منو به کشتن میدی یا داری دکمه می بندی یا داری با تلفن حرف می زنی من از دسته تو نمیرم خوبه . منم بهش میگم : حقته پیادت کنم تا انقدر روت زیاد نشه .

3 ) واقعا این ساسا چقدر شاده یعنی من صد سال دیگه هم به پای شادی اون نمی رسم قربونش برم . زنگ زده میگه : سه جلدی جنگای صلیبی رو خریدم گذاشتم کنار عاشورا تاسوعا که اومدی بخونی . دقیقا همین یه قلم کارم مونده که تو فرجه ی امتحانا و عاشورا تاسوعایی که واسه خوردن قیمه ی نذری مامان جونم تشریف فرما میشم بشینم تاریخ جنگای صلیبی رو بخونم . مخلصیم آبجی ساسا ولی تو که می دونی ما چقدر گرفتاریم  .

من رو می تونید اینجا هم بخونید .  

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 دی1387ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

نامه

سلام

می دونم حوزه ی نوشتاری من خاطره نویسیه و می دونم که طبق عرف نباید چهار چوبش رو بشکنم ولی امروز در کوچه پس کوچه های این دنیای به ظاهر مجازی به نامه ای رسیدم که با هر بار خوندنش روحم نفسی تازه کشید . حیفم اومد شما رو از لطف کلماتش بی نصیب بزارم .

( یکی از نامه های احمد شاملو به آیدا ) 

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 دی1387ساعت 3:38 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

نشاط ذاتی

سلام

کریسمس مبارک  

شنبه ای که واسه آخره شب بلیط برا شمال داشتم انقدر هول هولکی آماده شدم که نصفه زارو زندگیمو تهران جا گذاشتم قبلانم گفته بودم ما تو دو طبقه ی مجزا زندگی می کنیم اینجوری که منو خواهرام طبقه ی چهارمیم و مامانو بابامو شهی طبقه ی سوم بعد فک کنین هر تیکه از وسایلم افتاده بود تو یه طبقه عصبی هم شده بودمو هی گیرمی دادم به ساسا و به به که چرا چیزامو جمع نکردین  از اونورم بابام جلو خودم می گفت : هول نشو دیر نمیشه بعد وقتی می اومدم بالا به مامانم می گفت : اصلا انضباط نداره آخرشم دفتر خاطراتمو کارت دانشجوییمو دوتا از رژ لبامو شال گردنمو جا گذاشتم حالا همه چی هم یه طرف اون دفتر خاطراتمم یه طرف یعنی وقتی دیدم نیستا یه لحظه احساس کردم رنگم شد گچ ٫ بعد زود زنگ زدم به ساسا گفتم : دفتر خاطراتم زیر تختت جا مونده ورش دار یه جای امن بزار تا من بیام . ساسا خانومم گفت : اتفاقا همین الان داشتیم با بابا چایی می خوردیم و دفتر خاطراتتو می خوندیم بابا هم گفت : خوشم باشه با این بچه بزرگ کردنم  . یکشنبه هم نرفتم دانشگاه و موندم خوابگاه یه کم درس بخونم و دوشنبه ش رومی ( همکلاسیم که بچه ی تنکابنه ) و هدهد ( همکلاسیم که بچه ی تنکابنه ) کلی شاکی شدن که واااااای نیلو تو نبودی ما دپرس بودیم اصلا وقتی نیستی دانشگاه خوش نمی گذره و هیچ کس به اندازه ی تو شارژ نیست و ... آخی انقدر مهربون و دوست داشتنین که حد نداره کلا خدا رو شکر من اینجا چند تا دوست فهمیده و گل دارم که یه موشونو با دنیا عوض نمی کنم چون فقط رفیق روزای خوشی آدم نیستن مثلا اگه یه روز نارحت باشم هی می یان دورو برم می پلکن و سر به سرم می زارن و اونقدر می پرسن چته و چرا دپرسی و چرا نارحتی که مجبور میشم بگم چمه و دلم از چی و از کی پره  . هدهد که همیشه میگه : تو به ما انرژی می دی اصلا بهت نمی یاد اکتیو نباشی وقتی که نارحتی حال ما هم گرفته س ... خودمم نمی دونم اینهمه انرژی ای که دارم از کجا می یاد که تمومی نداره بعضی وقتا که احساس می کنم انقدر اکتیویته ی خونم می زنه بالا که دلم میخواد از دانشگاه تا خوابگاه رو بدوئم بلکه تخلیه شه و بعد پیش خودم میگم نه همون بهترتخلیه نشه بزار بمونه تا هم خودم باهاش شاد باشم هم این شادی رو به اطرافیانم منتقل کنم ٫ به قول یکی از بچه ها آدم می تونه بی دلیل با خنده های تو بخنده و وای از دست این خنده های من ... چند وقت پیش داشتم تو خوابگاه واسه بچه ها یه خاطره ای رو تعریف می کردم بعد من عادت دارم هر وقت دارم یه چیزه بامزه ای رو تعریف می کنم خودمم غش غش می خندم  حالا هی من تعریف می کردمو می خندیدم هی این معصومه ( هم اتاقیم که گیاه پزشکی می خونه ) می زد به میز می گفت : خدا کنه همیشه همینجور شاد باشی ٫ یا یه باره دیگه داشتم با به به تلفنی حرف می زدم دیدم صدای هم اتاقی هام در نمی یادو نمی یاد تا وقتی می خندم اونا هم همزمان با من می خندن بعد که تلفنم تموم شد برگشتم بهشون گفتم : وا چتونه چرا هر وقت من می خندم شما هم می خندین  ؟ بچه ها هم گفتن : آخه خیلی از ته دل می خندی خوشمون می یاد . این خنده و ناآرومی و نشاط ذاتیمم حرف امروز و دیروز نیستا حرف یه عمره . بچه که بودم هیچ کس نمی تونست منو رو زمین پیدا کنه بس که همیشه دو وره چارچوبه درا رو می گرفتمو می رفتم بالا هر کاری ام می کردم نمی تونستن حریفم شن که این عادت از سرم بیافته ، یادمه مامان بزرگمم همیشه می گفت : یه دفه نشد این بچه از پله بیاد پایین آخه خونه ی مامان بزرگمینا یه خونه ی قدیمیه دو طبقه بود که با راه پله بهم وصل میشد بعد من همیشه از بالا تا پایینو رو نرده سوار میشدمو لیز می خوردم پایین خلاصه که اینهمه گفتم و گفتم تا بگم همیشه خدا رو بابت اینهمه شادی و نشاطی که تو وجودم قرار داده شکر می کنم و ازش میخوام هیچ وقت دید مثبتی که به زندگی و اطرافم دارمو ازم نگیره . من خیلی خوشبختم خیلی خیلی ...

من رو می تونید اینجا هم بخونید .  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 دی1387ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

یلدای پرشین بلاگی

سلام عزیزان من

اولا که یلداتون خیلی مبارک باشه میخواستم پریشب آپ کنمو با اون حافظ سبزم یه فال توپ براتون بگیرم ولی وقت نکردم حالا باشه واسه سال دیگه مادر  . پریروز بعد از ظهر جشن یلدای پرشین بلاگ تو دانشکده ی مدیریت دانشگاه تهران بود و منم اولش میخواستم نرم ولی بعد طاقت نیاوردم سعادت دیدن روی ماهمو از بقیه محروم کنمو پاشدم رفتم . اونجا هم یه سری از دوستام بودن که تو مراسمای قبلی دیده بودمشون و از دیدن دوباره شون خیلی خوشحال شدم و یه سری از دوستان رو هم تازه دیدمو باهاشون آشنا شدم که خیلی دسته گل بودن ٫ مراسمم خیلی خوب و بااستیل برگزار شدو اصلا احساس خستگی نکردم  آخرشم حدود 10 نفر از دوستان وبلاگ نویس میخواستن برن شام بیرون و دیگه اصرارو اصرار که مرگ من بیا و این تن بمیره بیا و اگه نیای خودکشی دسته جمعی می کنیم و اگه نیای غذا سرگلومون می مونه و اینا ٫ خب منم معلومه دیگه دلرحم دلسوز طاقت نیاوردم دست رد به سینه شون بزنمو گفتم : می یام  بعدشم سر شام هی خوردمو هی پز گوشیه جدیدمو دادم از بس خوشگلو نازه قربونش برم ( سونی اریکسون سی ۹۰۲ خریدم ) . خب دیگه نه اینکه تا حالا گوشی نداشتم و اصلا همین حالاشم همه ی تیرو طایفه مون با پیک اسب سوار از حال همدیگه با خبر میشن ذوق زده بودم دیگه  بعدم به بچه ها گفتم : عزیزان من شماها بودین که منو معروف کردید بزارید پول شامتونو من حساب کنم . اونا هم گفتن : نه این حرفا چیه نیلوفر خانوم ٫ شما دکتری نیلوفر خانوم ٫ شما تاج سری نیلوفر خانوم . خب منم چیکار کنم نمی تونستم که زور زوری حساب کنم ( همه هم شاهدن ٫ مگه نه دوتا گلنازا ؟ مگه نه الناز؟ مگه نه الهام ؟ البته احتیاج به شاهدم نداریما همه ی عالمو آدم می دونن ما خیلی لارجیم ) ... خلاصه که شب خوبی بود و به من که خیلی خوش گذشت .

اینو واستون تعریف کنم . جمعه ای منو ساسا و بهشاد رفتیم جمشیدیه و هی لرزیدیم و راه رفتیم و من دیگه رسما به التماس کردن افتاده بودم که برگردیم ولی این خواهرای گلاب ما که راه رفتن تو برفای پا نخورده رو خیلی دوست دارن زیر بار نرفتن تا وقتی به عینه دهنه صافه منو دیدن و دلشون خنک شد که دهنه نیلوفرو صاف کردیم ٫ راضی شدن بریم ( در ب در ) واسه شام یعنی من عاشق پیتزا فروشیا و رستورانام چون همیشه قشنگترین صحنه های عشقولانه تو اینجاها رقم میخوره و اکثر مردم از این مهم بی خبرن ولی من از اونجا که خوب می دونم و اصولا همه چی رو می دونم همیشه تا از در می رم تو چشم میندازن ببینم کجا از اینا دختر پسرای فشن نشستن می رم میز بغلیشون جا می گیرم  . اندفه هم رفتیم سر میزی که میز بغلیش یه دختر پسر 18 _ 19 ساله ی جینگولی نشسته بودن و ما که اومدیم جلوشون هیچی نبود و معلوم بود تازه رسیدن منم که تا رسیدم اول از همه یه کم صندلیمو کشیدم طرفشون تا بیشتر به حرفاشون تسلط پیدا کنم . از جایی که من نشسته بودم قیافه ی دختره درست جلو چشم بود یعنی این بشر منو کشت بس که چشماشو خمار کرد انداخت بالا . من : وای چه می کنه ، ساسا تو رو خدا برگرد نگاش کن من اگه بمیرمم نمی تونم از این ادا اصولا از خودم در بیارم . بهشاد : الان لازم نداری بالاخره که لازمت میشه داشت می رفت برو جلوشو بگیر بگو یه چند ساعت کلاس خصوصی چشم خمار کردن برات بزاره . ساسا : منم می یام شهادت می دم آی کیوت بالاس زود یاد می گیری  حالا مگه میتونستم دل از اینا بکنم همش رفته بودم تو کف این دختره که کاسه ی چشمش داشت درسته کنده میشد بس که مینداختش بالا بعدشم طاقت نیاوردم واکنشای پسره رو نبینم هی به بهونه های الکی سرمو کج می کردم می رفتم تو بحره پسره که داشت بیهوش میشد یعنی بیشتر داشت ادای بیهوشای دل از کف داده رو در می آورد  و نشسته بود قصه ی روزای عاشقشیشو واسه دختره تعریف می کرد که : ... 13 به در سال 85 تو خیلی برخورد بدی با من داشتی و می خواستم فکرتو از سرم بیرون کنم ولی نتونستم ... حالا از اینور گوشم به اینا بودو از اونور داشتم به ساسا و بهشاد می گفتم که : آره جـــــون خودت تو دو سال فقط به فکر این چشم قشنگ بودی  . ساسا : نیلوفر شروع نکن بزار یه دفه غذامونو با آبرو بخوریم ٫ بعدم پسره هی رفت تو حس هی رفت تو حس تا گفت : به فرزاد گفتم نمی تونم هر جا می رم می بینمش خودشم که نباشه بوش هست ... آقا من که دیگه پخش شدم رو میز داشتم خفه میشدم از زور خنده حالا سرمو آوردم بالا ساسا رو می بینم سرشو گذاشته رو میزو شونه هاشم می لرزه به به هم که داشت اشکش در می اومد . من : ای جان قربونه بوت برم من جیگرتو .. بهشاد : نیلوفر تو رو خدا  . ساسا : اینا اصلا حالیشون نیست ما داریم بهشون می خندیم همچین رفتن تو حس اگه یکی بغلشون بمیره هم نمی فهمن . من : الان از تو حس درشون می یارم و بعد وقتی پسره داشت بی امان خالی هاشو می بست با کناره دستم کارد چنگال جلومو هل دادم پایین و کارد چنگاله شـــــــق افتاد رو زمین کنار پای این دوتا  . پسره که هیچی اصلا سرشم کج نکرد ببینه چی بود و دختره هم یه گوشه چشمی انداخت انگار پشه افتاده کنار پاش . از حال خودمونم که بهتره نگم چون اصلا نمی تونستیم حرف بزنیم بعدم که گارسون براشون یه چیپسو پنیر و دوتا نوشابه آورد تا جا داشت خساست این پسره رو مسخره کردم که بعد از اونهمه ادا و عشقولانه بازی و با اون تیپ و سر وضع زورش می یاد یه کم بیشتر دست تو جیبش کنه .

پی نوشت : امروز پسر دایی جانمان برای گذراندن تعطیلات ژانویه تشریف می آورند وطن و ما خیلی خوشحالیم که تهران نیستیم و نمی رویم فرودگاه و خیلی خوشحالیم که تهران نیستیم و در مهمانی هایی که به همین مناسبت برگزار میشه نمی تونیم شرکت کنیم و اصولا خیلی خوشحالیم که تهران نیستیم و خدا پرتمون کرده اینجا و خیلی خوشحالیم که امتحانات این هفته مان را بی هیچ شک و شبه ای - O - خواهیم شد و خیلی خوشحالیم که اینقدر خوشبختیم و دعا می کنیم که خداوند گوشه ای از این خوشبختی ها را نصیب شما گرداند الهی آمین یا رب العالمین .

پی نوشت : اگه میخواین در مورد جشن بیشتر بدونید و ببینید برید اینجا . 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 دی1387ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه  |