بوی عیدی ، بوی توپ ، بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو
بوی یاس جانماز ترمه مادر بزرگ
با اینا زمستونو سر می کنم ، با اینا خستگیمو در می کنم
شادی شکستنه قلک پول
بوی اسکناس تا نخورده لای ِ کتاب
با اینا زمستونو سر می کنم ، با اینا خستگیمو در می کنم
سال 87 یکی از بهترین سالهای زندگیم بود که هیچ گاه فراموشش نخواهم کرد .. با تمام وجود دوستش داشتم با تک تک لحظه هایی که ناجوانمردانه بر من سخت گرفت .. شیرینی ثانیه هایش را تا همیشه با خود خواهم برد .. نه از بیابان هراسیدم نه از راه بی نهایتش .. راهی که به خاکستری گرایید در پس آنهمه دلهره و من همچنان لبخند می زنم بر طعم گس خاکستری اش .. طعمی که دیگر نمی سوزاند آرام می کند .. آرام و روان مثل آب مثل خودم .. می روم و می روم این بار آهسته تر این بار پیوسته تر و به آغوشی پناه می برم که امن ترین و گرم ترین جای دنیاست .. آغوشی که سر منزل هر گمشده ایست .
در سالی که گذشت نسبتا از خودم و کارهایی که انجام دادم راضی بودم . اشتباهاتم کم بود و پشیمانی هم به نسبت کمتر ولی هنوز راه زیادی مانده تا به ایده آلی برسم که آرزویش را دارم .. می دونم که ایده آل هایم خیلی دورند و مشکل اما تا جایی که در توان دارم سعی می کنم .. سعی می کنم چون معتقدم هر انسانی لایق بهترین هاست پس دلیلی نداره که من اون بهترین ها رو نداشته باشم .
و اما شمایی که بی اندازه دوستتون دارم .. شمایی که یک سال ِ دیگه با من همراه بودید و هر وقت که بهتون نیاز داشتم با محبتی که از کلماتتون لبریز بود راهنماییم کردید .. کاش می دونستید راهنمایی ها و دلگرمی هاتون چه تاثیری روی من داره .. با همه ی وجود آرزو می کنم سال جدید براتون و برای همه مملو از سلامتی و آرامش و صلح باشه .. نمی گم دلهاتون رو خونه تکونی کنید و قهرها رو آشتی چون خودم محاله که چه در این نوروز و چه در نوروزهای دیگر با کسانی آشتی کنم که رذالت رو در حق ام تموم کردند ولی صادقانه اعتراف می کنم که هیچ کینه ای از هیچ کس به دل ندارم و با دلی پاکتر از همیشه به استقبال بهار می روم .. بهاری که بوی گل میدهد .. این روزها وقتی نسیم نوروزی با موهایم بازی می کند دلم شاد میشود و چقدر آرزو می کنم هیچ دلی در این روزها غمگین نباشد .
تا سال آینده همتون رو به خدا می سپارم .. بدرود و خدانگهدار .
یا مقلّب القلوب و الابصار
یا مدبّر اللّیل و النّهار
یا محوّل الحول و الاحوال
حوّل حالنا الی احسن الحال
+ نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 4:38 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه
+ نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 0:48 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
+ نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 0:16 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
+ نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
سلام
چند روز پیش تو دانشگاه داشتم واسه خودم می چرخیدم که یه اس ام اس برام اومد از سپیده ( هم اتاقیم که پرستاری می خونه ) که : سلام . می تونی 200 تومن به من قرض بدی و ... همینجور که این اس ام اس رو می خوندم دلم هزار راه می رفت که این دختر چش شده ؟ پول میخواد چیکار تا رسیدم به تهش که نوشته بود ( گفتگوهای یه نفر با خود پرداز بانک ) از زورِِ ضایه گی یه لبخنده خنک رو لبم نشستو تو دلم شروع کردم روحِ سپیدک رو مورد التفات قرار دادن
که دوباره یه اس ام اس دیگه ازش اومد که : چرا جوابمو ندادی مگه تا تهش رو خوندی ؟ جوابشو دادم : آره تا تهشو خوندم خانــــوم و بعد از ظهرش که اومدم خوابگاه سپیده تندی پرید جلوم که آره من این اس ام اس رو به هر کی زدم همون دو خط اولش رو که خونده نگران شده و زنگ زده بهم ببینه که پول میخوام واسه چی فقط تو بودی که اصلا به روی خودت نیاوردی . بهش گفتم : اولا که من تا تهش رو خوندم فهمیدم سرکاریه تازه اگه هم سرکاری نبود یادت باشه که هیچ وقت در این موارد رو من حساب نکنی چون من پول مول به کسی قرض نمی دم
. طفلکی همینجور مونده بود که دارم شوخی می کنم یا جدی میگم آخه از اونجا که من عادت ندارم دست رد به سینه ی خواسته های دوستام بزنم فکر می کرد دارم باهاش شوخی می کنم ولی بعدش که نشستم سرِ فرصت از دختری گفتم که نامش رو اینجا می زارم آلاله و از پارسالی که سپیده اصلا تو خوابگاه نبودو روزهایی که ما گیره این عجوبه افتاده بودیم بهم حق داد که چرا شدم مارگزیده ای که از ریسمون سیاه و سفید می ترسه .
پارسال همون موقعی که من تازه وارد خوابگاه شده بودمو همش یه چرای بزرگ تو سرم بود که این چرا اینجوری حرف می زنه و اون چرا اونجوری غذا می خوره و اون یکی چرا بی اجازه وسایل منو دست می زنه و هزار یک چرای دیگه با دختری آشنا شدم که ساکن یه طبقه ی دیگه بودو تو لابی و کافی نت خوابگاه و آسانسورو راهرو می دیدمش . ظاهرا دختره خوبی بود و منم که اون روزا هنوز یاد نگرفته بودم که هر چی که چشمام می بینه رو باور نکنم فکر می کردم اصلا چرا باید بد باشه ؟!!! دختر به این مودبی همیشه خوب حرف می زنه خوب لباس می پوشه خوب با بقیه ارتباط برقرار می کنه پس نه تنها بد نیست بلکه وجودش برای منی که تو اون وانفسایِ اولیه دچار شوک ناشی از برخورد با آدمایی شده بودم که اکثرا هیچ درکی ازشون نداشتم غنیمته
. اونموقع ها آلاله رو دختری می دیدم سمبل همون جنسی که میشناختمشون همون جنسی که برام ملموس بودن و مدام مجبور نبودم از بی تربیتی ها و نفهمی هاشون حرص بخورم پس دوستش داشتم خیلی زیاد .. هر چی که می گذشت ما بیشترو بیشتر با هم آشنا می شدیمو اولین چیزی که در قدم های اول به چشمم اومد این بود که با توجه به سرو وضعشو اُورت خرج کردناشو اینکه ساکن خوابگاه ماست که یک خوابگاه خصوصیه پس الاقاعده باید وضع مالی مناسبی داشته باشه و تازه به نظرمم می اومد که چقدر لارجِ که هیچ حدو مرزی برای خرج کردناش نداره
!!!!! خلاصه ما روز به روز بیشتر بهم نزدیک می شدیم تا جایی که آلاله مدام از صبح تا شب تو واحد ما بودو بچه های واحد ما رو خیلی بهتر از واحد خودشون میشناخت و طی این رفت و آمدها تونسته بود با زبون بازی های بی نهایت چربو نرمش و قربون صدقه رفتناش علاقه و اعتماد نه تنها من بلکه همه ی بچه های واحدمونم به سمت خودش جلب کنه . همه دوسش داشتن و از بودن در کنارش لذت می بردن چون شلوغ بودو هر جا که پاشو می زاشت ولوله برپا می کرد ... می اومد دستش رو مینداخت دور گردنمو عکسای خودش و دوست پسرشو خواهراشو نشونم می دادو شروع می کرد ازشون تعریف کردن و من چقدر خوشحال بودم از بودنش
. خوب یادمه اولین دروغی که ازش شنیدم اصلا باور نمی کردم همش فکر می کردم حتما حواسش نبوده که چند وقت پیش بهم گفته پیام ( دوست پسرش ) فوق کشاورزی می خونه و الان میگه لیسانس روانشناسی داره اصلا چه لزومی داره دروغ بگه ؟؟!! نه حتما حواسش نبوده وگرنه آلاله رو چه به دروغغغغ .. گذشت و من این حرفش رو گذاشتم پای حواس پرتیش و کاملا فراموش کردم تا یه بار که با بچه های واحدمون داشتیم حرف می زدیم یکی از بچه ها گفت خونه ی آلاله ینا خیلی به شما نزدیکه ؟ گفتم : نه کجاش نزدیکه تجریش شماله تهرانه ما شرقیم . دوستم گفت : تجریـــــــش
آلاله که به من و فلانی گفته خونشون ... ( یه منطقه ای نزدیک محله ی ما ) و دیگه در اومد که بله آلاله به منو دوستم دوتا آدرس مختلف داده و ما رسما سرکاریم و کلا با دروغای شاخداری که در موارد دیگه هم ازش می شنیدیم بهمون ثابت شد که آلاله به شکل عجیبی مرضِ دروغگویی داره اما با این حال بازم دوسش داشتیم می گفتیم : طفلک دست خودش نیست که بعضیا اینجورین دیگه ولی خیلی دختر خوبیه خیلی مهربونه خیلی دوست داشتنیه و هزار یک خیلی دیگه که نه الا و بلا آلاله خوبه فقــــط دروغگوئه که اونم تو این اوضاع احوالی که اشکال گناه انقدر کثیف شده دروغ اصلا به حساب نمی یاد پس آلاله همچنان خوبه .
ادامــــــــــه دارد ...
پی نوشت : چون ادامه ی این پست رو ظرف یکی دو روز آینده می نویسم کامنتدونی اینجا رو بستم .
+ نوشته شده در جمعه 16 اسفند1387ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه
+ نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 3:42 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
+ نوشته شده در جمعه 9 اسفند1387ساعت 0:39 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 0:6 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
بهشت است خانه
و من آرام
غرق در رایحه ای می شوم که در آسمانش موج می زند
رایحه ای که بوی محبت می دهد
و بوی عشقی که در جان و تنم نویدِ روشنایی را می بافد
روشنایی با طعم خوبِ عید
+ نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 0:6 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
+ نوشته شده در جمعه 2 اسفند1387ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه
|