تبليغاتX
دانشگاه با طعم باران

دانشگاه با طعم باران

چیزی شبیه یک انسان ...

سلام 

یادتونه تو  این پست  وعده داده بودم که در مورد فیلم ( سوپر استار ) حرفای زیادی دارم .. فکر می کنم الان وقتش رسیده باشه که حرفامو بزنم البته سوپر استار بهانه ای بیش نیست برای بازگو کردن مسائلی که مدت هاست فکرمو به خودش مشغول کرده .. نمی دونم شاید تا حالا متوجه شده باشید که من محاله وقتی قصده نشون دادن زشتی یا زیبایی عملی دارم یا وقتی میخوام دیگران رو تشویق یا نهی از انجام کاری کنم مستقیم و واضحانه برم بشینم بالای منبرو بگم که این کار خوبه و این کار بده و قدیس وار بنویسم که نمی دونم چرا بعضیا انقدر پست و پلیدن و شماها سعی کنید پلید نباشید .. من اگر بخوام حرفی هم بزنم اونو در قالب تجربیات و زندگی شلوغِ خودم می زنم که شاید به درد حتی یک نفر بخوره . به هر حال اینبار میخوام با اجازه ی شما بدون لفافه حرفمو بزنم هر چند که موارد بیشماری هم از این مبحث تو زندگی اطرافیانم به عینه دیدم ولی ترجیح میدم صراحتا برم سر اصل مطلب : 

( سوپر استار فیلمی به کارگردانی تهمینه میلانی روایتگر ستاره ی سینمایی ست به نام کوروش زند که در اوج شهرت و محبوبیت دچار غرور و فساد اخلاقی میشه به طوریکه با غرق شدن در عرق و ورق و رابطه ی نادرست با زنان مختلف به نوعی خسته گی و دلزدگی میرسه اما در این حین با دختر نوجوانی آشنا میشه که ..... )

بقیه ش رو تعریف نمی کنم که خودتون برید ببینید ، واقعا ارزش وقت گذاشتن رو داره .

بارها و بارها تو زندگیم کوروش زند رو دیدم ( البته نه به این منظور که خودم طرف مستقیم یه همچین اشخاصی بودم ولی نسبتا دورا دور با زندگی این کاراکترها آشنام ) انقدر این شخصیت برای من قابل باور و ملموس بود که تو سالن سینما دچار بهت زدگی شده بودم .. کوروش زند رو دیدم ولی نه در قالب یک سوپر استار سینما بلکه در قالب یک استاد دانشگاه ، یک پزشک ، یک مهندس ، یک هنرمند ، یک مترجم ، و هزاران یک دیگر ... یک هایی که وقتی به موقعیتی میرسند غرور و نخوتی درشون بوجود می یاد که طی اون خود رو محق به انجام هر کار و هر حرفی می دونند ، نوعی قهرمانِ همه فن حریف از خود در ذهنشون می سازند که می تونه به اسم تجدد و راحتی هر رابطه ی سالم با اطرافیانش رو مبدل به یک بی بندو باری کثیف کنه و اطرافیانش هم صرف اینکه این انسان دارای مقام و موقعیتِ آنچنان سریع وارد بازیش میشند که منه نوعی این سوال برام بوجود می یاد که چطور نمی بینند این استار فانتزیشون تا گردن تو لجن فرو رفته ، چطور فکر نمی کنند این استار اگر انسان بود قبلی های تو رو به محضِ اینکه تاریخ مصرفشون گذشت به گوشه ای پرتاب نمی کرد ، چطور چشمهاشون رو به روی واقعیت می بندند و در خیال زندگی می کنند ؟!

من این استارهای خودمحور رو خوب میشناسم کاملا با واکنش ها و افکار و حرفاشون آشنام .. می دونم که به حکم موقعیت قادر به انجام هر کاری که نفسشون بگه هستن ، می دونم که می تونن یک جامعه رو به سمت زوال سوق بدن و بعد با خیال راحت سیگاری دود کنن و بگن مشکل از ما نبود مشکل از او بود که گول خورد آدمم انقدر ساده میشه ؟؟؟؟!!!! .. می دونم که انقدر پیش میرند و میرند تا عملا هیچ فرقی با حیوان پیدا نمی کنند ولی مردم و امان از این مردم سطحی نگر که یک استار پزشک ، یک استار روانشناس ، یک استار مدیر و ... رو با تمام حیوانیت باز هم انسان می پندارند و اون هم انسانهای شریف ، چرا ؟ چون تحصیلکرده و مقامدارو ثروتمند هستند چون حالا که به این درجات رسیدند ملزم به انجام هر کاری هستند ... ببینید برای من کوچکترین اهمیتی نداره که کسی سیگار بکشه و بنوشه و عیاشی کنه ... جسم خودشه آزاده که هر کاری میخواد باهاش انجام بده ولی محدوده ی این آزادی فقط تا جاییِ که به دیگران لطمه ای نزنه .

این استارهای کاغذی از اونجا که دچار نوعی اعتماد به نفس و غرور کاذب میشند براشون این امر مشتبه میشه که حقِ هرگونه بهره برداری عاطفی و به بازی گرفتن احساسات دیگران رو دارند و صد البته در اکثره موارد به دلیل همون نگرش سطحی که در اکثره مردم موجوده موفق هم میشند .. راحت به بازی می گیرند ، معلق نگه می دارند و به اسم روشنفکری هر چه می خواهند می کنند و انقدر از سادگی طرف مقابلشون تشنگی خود رو برطرف می کنند تا سیراب بشند و به محض احساس تشنگی مجدد با یک شخص دیگه که خنک تر و گواراتر باشه رفع عطش می کنند .. به حدی غرق نفسانیاتشون میشند که فراموش می کنند این زمین گردست و می چرخد و روزی نوبت به آنها هم می رسد ، که روزی در همین دنیا باید جوابگو باشند .. فراموش می کنند چون دیگر انسان نیستند که بفهمند و حس کنند و وجدانی داشته باشند .

خواهر من یک فمینیست است از نظر اون مردها در هیچ رابطه ای ضرر نخواهند کرد ولی من یک فمینیست نیستم و مطمئنم مردها هم گاهی به بازی گرفته و اسیر روابطی میشند که از ابتدا هدفی جز بهربرداری ( مالی یا موقعیتی یا .... ) نداره .

به وضوح دیدم سوپر استارهای دنیای واقعیت برخلاف سوپر استار فیلم تهمینه میلانی با هیچ تلنگری متحول نمیشند ولی چرا من و تو با وجود و روح و فکرمون باعث شیم که اون ها بتونن به مقاصدشون برسن ، چرا من و تو خودمون رو ملعبه ی دست این استارهای کاغذی کنیم ؟ این ها انقدر غرق در لجنزار شدند که دیگر هیچ نیستند و تنها چیزی هستند شبیه به یک انسان ...  

+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 4:17 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

یک روز خوب

سلام

۱ ) جمعه شب درست سرِ ساعت ۱۲ نغمه و معصومه و سپیده ( هم اتاقی هام ) مثل قوم مغول حمله کردن طرفمو بعد از تیکه تیکه کردنو ماچ مالی کردنو له لورده کردنم گفتن تولدت مبارک .

۲ ) جمعه شب بعد تیکه تیکه شدنو ماچ مالی شدنو له لورده شدن انقدر با بچه ها رقصیدیم که رسما اموات اومدن دنبالمون ببرنمون اون دنیا .

۳ ) شنبه شب که با معصومه و سپیده و نغمه داشتیم می رفتیم " پیتزا پیتزا " شام بخوریم امیر ( همکلاسیم ) تو خیابون ما رو دیدو همون آن بهم زنگ زد بیا ماشینه منو ور دار برو با دوستات بگرد ولی من گفتم : نــــــــه مــــــرسی خیــــــلی ممنون و همش تعارف کردم ، آخه بابام از بس بعده عیدی کار براش پیش اومده که نتونسته ماشینمو بیاره شمال واسه همینم فعلا بی ماشینمو خیلی خیلی هم دارم زجر می کشم خلاصه که دست رد زدم به سینه ی ماشینِ امیر چون دلم نمی اومد همکلاسیم شونصد برابر پول اون کادویی که برام خریده رو بره خرج ماشینش کنه آخه فردین خان از این تعارفا به من نکن می زنم ماشینتو دربو داغون می کنما ... ولی بی شوخی مرسی همکلاسی خیلی زحمت کشیدی ، حتما عروسیت جبران می کنم مادررررر .

۵ ) انقدر تو پیتزا فروشی عکسای قرو قاطی و روهم روهمی چپو راستی انداختیم که وقتی داشتیم می اومدیم خوابگاه کجو کوله شده بودیم .

۶ ) از بس روز دندانپزشک ( ۲۳ فروردین ) رو به دوستای دندونم تبریک گفتم که فک درد گرفتم . از اینجا هم به همه ی دوستای دندانپزشک وبلاگیم روزشونو تبریک میگم  امیدوارم هر روز جیباشون پر پول تر از دیروز باشه .

۷ ) ساحل و نازنین و پیمان و فریبا و آرش دستتون درد نکنه ، خیلی خیلی هم دستتون درد نکنه .. ساسا بهم گفت چقدر زحمت کشیدین اصلا فکر نمی کردم یادتون باشه دیگه چه برسه به این حرفاااااای خوب خوب ، دیگه زیادی شرمنده کردین گل گلی ها .. راستی چجوری از اون آرش اسکوروچ پول گرفتین ؟! آرش جان الان زنده ای پسرم ؟! اشکال نداره منم تولدت جبران می کنم ، راه دوری نرفته .

۸ ) نسرین و مامان سپیده و علی و امین و گلامور و مهسا و مدوسا و دکتر نوید مرسی از تبریکای فیس بوکیتون .. مامان سپیده اون متلک چی بود روزه تولدی به من انداختی ؟! این درسته آخه نامرد .

و

قطعا وبلاگم یکی از پدیده های مهم زندگیم بوده و چیزهایی رو به من داده که هیچ جای دیگه امکان پیدا کردنشو نداشتم .. خیلی از اتفاقای مهمه زندگیم متاثر از وبلاگمه که هیچ وقت فراموشش نخواهم کرد .. باور کنید وقتی داشتم کامنتای عمومی و خصوصی و میل هاتون رو می خوندم برای اولین بار به وبلاگ نویس بودنم افتخار کردم .. قبلا بارها و بارها پیش اومده بود که از نوشتنم ( نه فقط در اینجا ) لذت برده باشم ولی هیچ وقت افتخار نکرده بودم .. مرسی واقعا مرســـــــی .. توقعش رو داشتم ولی نه به این اندازه .. دوستون دارم یه عالمه هر چی بگم بازم کمه  . 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 9:24 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

تولد

سلام

امروز یه روزه معمولیه مثل همه ی روزهایی که گذشته و روزهایی که قراره بگذره اما برای من نه تنها معمولی نیست بلکه خاص هم هست چون مهمترین و زیباترین روزه زندگیمه .. از امروز میشم یک دختره ۲۱ ساله .. ۲۰ سال گذشته رو دوست داشتم با همه ی لحظه های سختی که فکر می کردم پایانی براشون نیست .. ۲۰ سال گذشته رو دوست داشتم با همه ی لحظه های شیرینی که فکر می کردم طعم و مزه ش تا همیشه به همون کیفیت باقی خواهد ماند .. ۲۰ سال گذشته رو دوست داشتم چون هر چه که بود و هر طور که گذشت از من اینی رو ساخت که الان هستم و من از نیلوفر ۲۱ ساله راضی هستم .  

در انتهای فیلم BENJAMIN BUTTON که بی نهایت دوستش دارم اومده : " بعضی از مردم برای زندگی در کنار رودخانه به دنیا می آیند .. بعضی برای کشته شدن با صاعقه .. بعضی برای شنیدن موسیقی .. بعضی برای شنا کردن .. بعضی برای ساخت دکمه .. بعضی برای شکسپیر بودن .. بعضی برای مادر بودن و بعضی برای رقصیدن " .

و من نمی دونم برای چی به دنیا اومدم !!!! دلم نمی خواد جواب تئوری و تکراری به خودم بدم واقعا نمی دونم .. به هر حال به نظرم در ندانستن لذتی ست که در دانستن نیست پس لذت می برم . 

احساس نو شدن دارم نوعی تازگی و طراوت .. دلم می خواد با تمام وجود به خودم بگم " به این دنیا خوش آمدی نیلوفر "

+ نوشته شده در  شنبه 22 فروردین1388ساعت 7:47 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

عیدانه ( قسمت آخر )

سلام

تموم شد به همین راحتی و صد البته به همین شیرینی و من بعد از چندین ماه دارم یه نفس راحت می کشم همیشه خیلی دوست داشتم که بهتون بگم ولی از اونجا که همتون می دونید وبلاگ منو همه ی دورو وری هام می خونن دلم نمی خواست تا این مسئله علنی نشده کسی رو خبردار کنم .. می دونید خیلی سخته کسی رو با دلو جون دوست داشته باشی ولی نتونی ازش حرفی بزنی .. تو این مدت خیلی عذاب کشیدم خیلی .. چه شبایی که تا صبح نخوابیدم چه غصه هایی که نخوردم چه قهرایی که نکردم ولی الان دیگه مهم نیست دیگه هیچی مهم نیست چون عزیز دلم کنارم هست و قول داده جبران همه ی اون روزا رو بکنه .. همه ی غصه هایی که خوردم فدای یه لبخندش که با دنیا عوضش نمی کنم . روزایی که گذشت تلفیقی بود از خنده و گریه ، غم و شادی ، خوشی و ناخوشی که ثانیه به ثانیه ش تا همیشه تو خاطرم می مونه . چه روزهایی بود اون روزها ، من شمال بودم و اون تهران .. چقدر سختی می کشیدم چقدر دوریش برام سخت بود چقدر گریه می کردم ولی الان وقتی به انگشترای خوش رنگی که تو دست هر جفتمونه نگاه می کنم همه ی اون سختی ها از یادم می ره .. دیگه نگران هیچی نیستم ، تمام نگرانی های دنیا با یه " دوست دارم " ذوب میشه و به جاش آرامشی میشینه که موندگاره .. می دونم که باید خیلی زودتر از اینا بهتون می گفتم ولی باور کنید که نمی تونستم .. جریانش خیلی خیلی مفصله ، قول میدم همش رو مو به مو از همون روز اول تا حالا براتون تعریف کنم فقط تا همین جا رو داشته باشید که من نامزد کردم .. بله من در تاریخ ۱۴ فروردین دروغ ۱۳ رو به در کردم و نامزد کردم .

نه جون نیلوفر ، تو رو خدا کی این حرفا رو باور کرد  جان من بیاین بگین باور کردین یا نه ؟ قسم می خورم مسخره نکنم .. واااای خدا همینجور می نوشتمو می خندیدم  چه حرفایی !!!! من عاشق این دروغ سیزده هستم همیشه هم یه دروغایی میگم که ملت سرکار میرن اساسی ، پارسال که به مامانم گفتم : از خیلی وقت پیشا نارحتی کلیه داشتم ولی بهتون نگفتم که نارحت نشین . مامانم انقدر هول کرده بود البته دلم نیومد زیاد اذیتش کنم زود گفتم دروغه مامانمم تا جا داشت حالمو گرفت . بله دیگه اینجوریاس .. ۱۳ به در امسالم با فامیل عزیزتر از جان رفتیم پارک نیاوران که خیلی خیلی شلوغ بود . دیشبم تا دیر وقت داشتم چمدونامو می بستم ، اصلانه اصلانه اصلانم دلم نمی خواد برم اصلانه اصلانه اصلانم هیچی از تعطیلاتم نفهمیدم مثلا اومده بودم استراحت کنما تازه کلاه قرمزی ام فقط قسمتای اولشو رسیدم ببینم ، بقیه ی فیلما هم که هیچی تازه قرار بود یه دور با دوستامونم بریم اخراجی های (۲) که اونم نشد یعنی نرسیدم حتی یه ربع سرپایی ببینمشون دیگه چه برسه به سینما و این حرفا خلاصه که الان عازمِ شمالستانم .. ایششششش دلم نمی خواد . واقعا برام سواله چطور ممکنه یکی عاشق دانشگاه باشه البته من خودمم دانشگاه رو دوس دارم چون توش می تونم به خواسته هام برسم ولی هیچ وقت عاشقش نبودم یعنی انقدر تو خونمون بهم خوش می گذره که درس و دانشگاه نشده برام معبودی که برای دیدنش ثانیه شماری کنم .. خب دیگه وقتِ رفتنه . همتون رو بخدا می سپارم فرزندان من  . بای بای .      

+ نوشته شده در  جمعه 14 فروردین1388ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

عیدانه (5)

سلام

شرمنده بخدا  . می دونم الان چی دارین تو دلتون بهم میگید ٫ من بدقول نیستم واقعانم می خواستم یه روز در میون از عید و خاطرات عیدم بنویسم ولی شما که نمی دونید ما چه اوضاعی پیدا کردیم . دیگه صبحو شبمون معلوم نیست ٫ هر شب که خونه ی یه نفریم و تا دیر وقت بیداریم آخرین تایم شب زنده داریمونم می رسه به چند شب پیش که ۳۰ : ۷ صبح بودو بعد می خوابیم تا ۱۰ ـ ۱۱ از اونورم واسه ناهار همه ی فامیل جمع میشن خونه ی یه نفرو باز فردا و پس فرداشم همین روند تکرار میشه آخه همین دایی کوچیکم که اومده ایران یه اخلاقی داره که دوست داره هر جا هست همه ی خواهر برادراشو بچه هاشون پیشش باشن به خاطر همین این یه هفته ای ماها هر جا می ریم با همیم و جدای از خستگی خیلی خیلی هم بهمون خوش می گذره . این شلوغ پلوغی هم از همه بیشتر به نفع بچه هاس که دیگه حواسه هیچکس بهشون نیست و راحت هر کاری دلشون بخواد می کنن . شهی هم که ماشالاااا هنوز لای پیک شادیش رو باز نکرده آتیشی می سوزونه بس دیدنی . چند روز پیشا که ماها رفته بودیم عروسی هر کاریش کردیم گفت : من نمی یام میخوام برم استادیوم حالا هر چی مامانم می گفت : اونجا شلوغه موقع بیرون اومدن زیره دستو پا می مونی گوش نمی کردو آخرشم با دایی ها و شوهر خاله و پسر خاله هام رفت ٫ انقدرم ذوق داشت که ما همش دعا می کردیم خدا کنه ایران ببره که شهی خاطره ی خوبی از اولین استادیوم رفتنش تو ذهنش بمونه که اونم از شانس زدن اونجوری اعصاب ملتو و از همه مهمتر اعصابه داداش ما رو خورد کردن . شهی هم همینکه بازی تموم شد و سالم از در ورزشگاه اومد بیرون زنگ زد به ساسا گزارش کردن همشم به قول ساسا تاکید داشت رو فحشای تماشاچی ها یا به قول خیابانی ( گزارشگر فوتبال ) تماشاگر نماها  ساسا هم بهش می گفت : تو این حرفای زشتو یاد نگیری ها . فکر کنین چه دریای فحشی بوده اون استادیوم که شهی هنوزم که هنوزه نیشش یه متر باز میشه و میگه : یه فحشایی می دادن به ....

دیگه این روزا هر دو طبقه ی ما شده دیسکو ٫ ساز بالا برا خودش یه جور کوکه ساز پایینم یه جوره دیگه و می دونین چه وقتایی دیگه خیلی اوضاع قمر در عقرب میشه ؟ وقتایی که وسط ناهار یا شام زینگ زینگ زنگ می زنن می یان واسه عید دیدنی و همین که این زنگ نابهنگام خورده میشه ما سه تا یعنی منو ساسا و بهشاد ناخودآگاه یه نگاهی حاکی از غصه بهم میندازیم که الان باید از سر سفره بلند شیمو کمر به پذیرایی کردن ببیندیم مخصوصانم من  . چند شب پیشا تازه شام خورده بودیم که یکی از فامیلای دوره مون و زنش تلفن نزده و خبر نداده اومدن خونمون ( آخ که چقدرم بده این سر زده اومدن ) . ما هم درسته که تو دو طبقه ایم ولی هر طبقه مون هزار متر نیست که مثلا وقتایی که اینجوری میشه و از قبل شونصد نفر مهمون داریم واقعا جا برا اون مهمون جدیدا کم می یاریم بعدم نمی تونیم که نصفی رو ببریم بالا نصفی رو بزاریم پایین به خاطر همین مجبور میشیم از جای خودمون بزنیم بدیم به مهمون جدیدامون اندفه هم این دوتا که اومدن ساسا و بهشاد که هیچی اصلا از اول جایی نداشتن که بخوان به کسی بدن چون عزیزای دل این روزا جاشون فقط تو آشپزخونه ست ولی منو نسیمو نیما ( پسر خاله م ) مجبور شدیم از سالن پاشیم بریم یه گوشه و چون از بچه گی خیلی با هم جور بودیم همین که بغل همدیگه نشستیم شروع کردیم خندیدن تا من برگشتم به نسیم گفتم : این پسره ( همین فامیل دورمون که با زنش اومده بود ) قبلنا خواستگاره ساسا بوده  ! نسیمم طفلکی چشماش گرد شده بود آخه این پسره خیلی با ساسا فرق داره و تنها نکته ی چشمگیر تو وجودش پولداری بی حدو حسابشه ساسا هم که عمرااا اگه زیره باره زندگی متاهلی بره ولی وقتی این اومد خواستگاریش خیلی حرص می خورد می گفت : من که شوهر بکن نیستم ولی چرا باید یه همچین آدمی فکر کنه که من ممکنه باهاش ازدواج کنم خلاصه من که به نسیم گفتم این خواستگار ساسا بوده ورداشت زود گذاشت کف دست نیما ٫ اونم برگشت گفت : این خواستگار ساسا بوده برم بزنم از خونه بیرونش کنم  . نسیمم می گفت : مردم چه لقمه های گنده تر از دهنشون بر می دارن کجای این به ساسا می خوره ؟ بعدم تا وقتیکه این بیچاره ها پاشدن رفتن ماها همش موارد خنده ازشون گیر می آوردیمو ریز ریز می خندیدیم الانم که دارم این پستو می نویسم ماماینا خونه نیستن و فقط منو ساسا خونه ایم که اونم ساسا همین بغل من غش کرده کف زمین ٫ داره کسب انرژی میکنه که شب بتونه مهمون داری کنه ٫ منم که خدا رو شکر هیچکی ازم توقع کارو این حرفا رو نداره البته من خودم خیلی کمک میکنما ولی همش بهم میگن تو نکن دو روز اومدی تهران نمی خواد وایسی به کار کردن .

پی نوشت : جریان پی نوشت پست پایین که پرسیده بودین چی به چیه از این قراره که من وسط عروسی بودم که یکی از همکلاسی هام بهم اس ام اس زد که فلانی ( این فلانی یه مریض تمام عیاره که از ۱۲ ماهه سال ۱۱ ماهو ۳۰ روزش رو داره می پره به بزرگتر از خودش ) باز رفته تو پیجش در مورد تو نوشته ٫ منم نارحت که نشدم هیچی خیلی هم خوشحال شدم که هم خودم هم وبلاگ تقدیر شدم از طرف بزرگایی که این بدبخت صد سال دیگه هم ناخن انگشت کوچیکشون نمیشه همچین خار شده رفته تو چشمش که هیچ جوره هم در نمی یاد خلاصه دیگه پی نوشته پست پایین رو نوشتم برای دوستم که بیخیال شه و اصولا این بنده ی خدا نه اینکه مشکل داره مدام گنده تر از دهنش حرف که چه عرض کنم ... به هر حال تو مرحله ی اول و الان دارم میگم خدا شفاش بده که بدجور داره واسه خودش دشمن تراشی میکنه . 

پی نوشت : حتمانه حتمانه حتما نصف شب حتی اگه از زوره خسته گی رو به موت هم بودم می یام بهتون سر میزنم . دلم برا وبلاگاتون تنگ شده شدیددددد .     

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

عیدانه (4)

سلام

بی نهایت چشمانمان از بی خوابی می سوزد و همچین پاهایمان از پایکوبی . آخ که چقدر عاشق این عروسی های جینگیلی مستون هستیم . خیلی خیلی خوش گذشت فقط ما الانه داریم از حال می ریم بدجورررر ولی باز به زورم که شده خودمان را سرپا نگه داشته ایم .

نسرین و پریناز لطف کردن و منو به بازی دعوت کردن . بازی هم از این قراره که باید چند تا از قوانین مهم زندگیمو که بهشون پایبندم و عمل می کنم بنویسم :

۱) مهمترین اصل برام تو زندگی اول بودنه . اینکه کسی قدم در جای پام بزاره و از هر چی و هر کاری که میکنم تقلید یا همون الگو برداری کنه . نمی دونید چه لذتی برام داره که ایده ی اول مالِ من باشه و بقیه بشن دنباله روم . عاشق الگوی یه جمع بودنم و این یعنی نه تنها خودم بلکه کارهایی که میکنم حتما انقدر جذاب بوده که کشش تقلید رو به وجود آورده .

۲) برای رسیدن به هدف ۱۰۰۰ راه وجود داره و مهم رسیدن به اون هدفه پس اگه یه راهو رفتی و نشد نا امید نشو چون هنوز ۹۹۹ راهه دیگه هم مونده .

۳) عاشق خودمم ( خودشیفتگی رو دارید که  ) . عاشق خودمم با همه ی اخلاقای بدی که دارم .

۴) هر کاره اخلاقی ای که دوست داشته باشم انجام میدم ، برامم مهم نیست که بقیه چی در موردم فکر می کنن .

۵) شدیدا به این بیت شعر خواجه حافظ شیرازی معتقدم که ( یارب مباد که گدا معتبر شود / گر معتبر شود ز خدا بی خبر شود ) پر واضحه که در اینجا واژه ی گدا به معنای ندار از نظرِ مالی نیست بلکه به معنای انسان ندیده و سفیهِ که خدا نکنه دری به تخته بخوره و یه شبه به جایی برسه که دیگه خدا رو هم بنده نیست پس این برام یه اصله که به آدمای تازه به دوران رسیده ( چه از نظر مادی و چه از نظر تحصیلی که تنها هنرشون تو زندگی درس خوندنه ) انقدر بی محلی کنم که از زوره اینکه آدم حسابشون نمی کنم شبو روز نداشته باشن .

۶) همیشه ی همیشه غصه هام برای خودمه و خنده هام برای بقیه .

۷) اگه دشمنم بهم احتیاج داشته باشه و ازم کمک بخواد براش با سر می دوئم و صد البته نه به خاطر اون دشمن که مطمئنا ارزشش رو نداره بلکه به خاطر آرامش وجدانِ خودم .

۸) می بخشم اما فراموش نمی کنم .

۹) به هر کس فقط ۱ بار اجازه میدم صداقتش رو بهم اثبات کنه و در صورتیکه نتونست و مردود شد دیگه محاله که فرصتِ دومی در کار باشه و دوباره بهش اطمینان کنم .

۱۰) هیچکس اونقدر ارزش نداره که خاطرمو به خاطرش مکدر کنم . 

۱۱) در عالم دوستی و برای دوستام از هیچ کاری دریغ نمی کنم و تا جایی که در توان دارم براشون از جونو دل مایه می زارم .

۱۲) بنا به شرایط مختلف و در مواجه با آدمای مختلف تغییر اخلاق میدم یه موقع خوش اخلاقم یه موقع بد اخلاق یه موقع شوخم یه موقع مظلوم یه موقع خودمو می گیرم یه موقع فروتنم و ...

۱۳) اول خدا آخرم خدا و همیشه و همیشه و همیشه فقط خدا ... هیچ وقت یادم نمی ره که داره نگام می کنه .

پی نوشت : وسط عروسی مشغول انرژی سوزی هستیم ، این چه اس ام اسیِ که برام می فرستی عزیزم .. آخه جانم از کسی که هر روز یه وَرِش زیر تیغ جراحیه و این وسط مسطا مغزشم بی نصیب نمونده چه توقعی میشه داشت ؟ دیگه از یه ماشین اوراقی  که نمی تونه حتی یه جمله رَم بدون فحش به نقطه برسونه بیشتر از اینکه انتظار نمی ره ، میره به نظرت ؟! .. بیخیال قربونت برم از بس در راه یه جوابِ مثبت شنیدن دوئیده  که دیگه رسما قاطی کرده .. ول کن برو از تعطیلاتت نهایته استفاده رو ببر ، بیکاری دخمل خانوم . من که همیشه گفتم بازم میگم یه پوزخندی می زنمو علاوه بر آرزوی شفای عاجلِ جسمی ، شفای روحیشم از خدا میخوام . همه با هم در این روزهای آغازین سال نو دست بر دعا بر می داریم برای شفای این بنده ی کمترین خدا ... الهی آمین یا رب العالمین  .

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 فروردین1388ساعت 2:24 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

عیدانه (3)

سلام

بالاخره با مساعدت همه ی اهالی وبلاگستان ما دارای یک عدد لینکدونی گوگل ریدری شدیم . یه خسته نباشید جانانه به همتون که انقدر با حوصله راهنماییم کردید خیلی خیلی ممنونم البته همونجور که می بینید آخرش مجبور شدم اون یکی قالبمو عوض کنم چون تو اون ترتیبِ لینکا یه جور عجیبو غریب میشد هر چند که اونم دوست سازندش بهم گفته برات درستش می کنم ولی فعلا که اینه و من خیلی از دیدن لینکای مرتب شدش ذوق میکنم  تا یادم نرفته هم یه تشکر مخصوص بکنم از ( موسیو گلابی ) که فکر کنم این چند روزه دیگه اعصاب براش نمونده از دست سوالای فضایی من .. خدا برا مادام گلابی حفظت کنه پسر که دل منو تو این روزا شاد کردی بعدم اینکه من از همین سایتی که گلابی تو کامنتای پست قبل بهم داده به نتیجه رسیدم شما هم اگه خواستین برید تو این سایت و در صورتیکه به سوال و مشکلی برخوردید بیاین از خودم بپرسید که با کمال میل جوابتونو میدم .

این روزا از بس سرم شلوغه که نمی دونم به کدوم کارم برسم . داییم و محمدرضا طی یه عملیات به قول خوده دایی جان سری و چر * یکی اومدن ایران و یه فامیل ماشالا ماشالااااا شونصد هزار نفری رو از رفتن به فرودگاه معاف کردن آخه اولش قرار بود نصفِ شبه جمعه بیان ما هم چِمی دونستیم که داییم چه نقشه هایی کشیده از یه هفته قبل رفته بودیم تو فکره فرودگاهو سفارش گلو این حرفا که امروز صبح داییم زنگ زد به مامانم گفت خونه ی خاله بزرگمه یعنی من کشته مرده ی این اخلاقِ سورپرایز کنیشم اصلا به خوده خودم رفته . میگن دایی حلال زاده به خواهر زادش میره همین دیگه  . 

فردا صبح زودم خاله مینا میان تهران و میرن خونه ی خاله بزرگم ولی نسیم ( دختر خالم ) می یاد خونه ی ما تا با هم بریم عروسیه اون فامیلِ خیلی دورمون البته ما نسیمو به عنوان مهمونمون می بریم و چه عروسی بشه اون عروسی . منو نسیمم که از بچگی پایـــــــه حالام که بزرگ شدیم پایـــه تر شدیم البته این نسیم یه خورده بیحاله ولی اون با من درستش می کنم اساسی . پس پیش به سوی امشب چه شبی ست شبه مرادست امشب  .

+ نوشته شده در  شنبه 8 فروردین1388ساعت 1:24 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

عیدانه (2)

سلام

۱ ) به جان خودم نمی خواستم آپ کنم البته نه اینکه فکر کنین تعریفی ندارما نه اتفاقا دارم خوبشم دارم منتها انقدر اعصابم خورده که تعریف کردنم نمی یاد ... بله دیگه شما هم اگه یه روزه کاملتونو گذاشته بودین سر لینکدونیتون که گوگل ریدریش کنینو آخرشم هیچی به هیچی همین میشدین یعنی دلم میخواد بزنم خودمو بکشم عصبانی انقدر بدم می یاد وقتمو سر یه کاری بزارم و نتیجه نگیرم انقدر بدم می یاد حالا خوبه رفتم از سارا پرسیدم چیکار کنم تا آخرشم رفتما ولی وقتی اون کد مربوطه رو داخل ویرایش قالب گذاشتم لینکدونیم عوض نشد البته یه چیزی سارا میگه باید تو گوگل ریدر آدرسا رو وارد کنی ولی من تو یه سایتی خوندم باید فید رو وارد کرد حالا نمی دونم کدومش درسته ؟! الانم اصلا دلم نمی خواد برم تو وبلاگایی که لینکدونیشون گوگل ریدریه ولی از اونجا که خود آزاری دارم هی می رم و هی حسرت می خورم . خب شماها چیکار کردین ؟! چرا من نمی تونم ؟! 

۲ ) عروسی دوستمونم نرفتیم ساسا گفت : تو مودِ عروسی نیستم . بهشادم گفت : حسش نیست بعدم ساسا گفت : تو میخوای برو پیش فلانی و فلانی بشین ولی من نرفتم چون اصلا خوشم نمی یاد یه جا بدون خواهرام باشم ... میگم خوش به حال اونایی که لینکدونیشون گوگل ریدریه می تونن هر وقت که بخوان یه پستی رو داغه داغ تازه از تنور درومده بخونن .

۳ ) این گاوه رو پارسال خریدم امسالم گذاشتمش کنار سفره هفت سینمون ... خیلی گولوچه ، دوسش دارم . هر وقت می بینمش خندم می گیره ولی الان انقدر تو فکر لینکدونیم هستما که قیافه ی اینم نمی تونه خندم بندازه .

۴ ) دلم لینکدونی گوگل ریدری می خواد ، وقتی ام که یه چیزی دلم میخواد هر جور که شده باید داشته باشمش .

۵ ) این همه حرف زدم منظورم این بود که بیاین کمک ام کنیم لینکدونیم رو درست کنم ... ثواب داره به خدا .

۶ ) اگه لینکدونیم درست نشه از آپ ماپ هم خبری نیست ... دیگه از ما گفتن بود  .

۷ ) می دونم الان تو دلتون می گید این نیلوفر چقدر پروئه ... اینجوری نگید دیگه ... دست خودم نیست که ، پررو به دنیا اومدم ولی بی شوخی ممنون میشم اگه ساده راهنماییم کنید چیکار کنم .  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 فروردین1388ساعت 0:35 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

عیدانه (1)

سَـلِـــــــــین سَـلِـــــــــین

تولد عید شما مبارک ... تولد عید شما مبارک ...

لفطا نشه فراموش عیدی بنده .... لفطا نشه فراموش عیدی بنده .... ( در این مورد با هیچکس شوخی ندارم )

مبارکههههههه . بابا سال نو ، صفا ، صمیمیت ، کلاه قرمزیییی ، ای جااااان اون پسرخاله جونممممو بگو .. فقط یکی بیاد منو ساسا و بهشادو شهی رو از پای کلاه قرمزی بلند کنه مامانم که طفلکی هر چی میگه فایده نداره . شهی که اونقدر بامزه ادای اون گیگیلی رو در میاره ها که انگار صد ساله پای برنامشون نشسته بعدم از اونجا که علاقه ی زیادی به سر به سر گذاشتن با مامانم داره همش راه می ره میگه : مــــــامـــــان چـــرا عیــدی بـــه مــن کــــــــــم دادی ؟ مامانمم یک دو بار بهش خندید ولی الانا دیگه دعواش می کنه میگه : درست حرف بزن مگه مستی تو  . قبل از سال تحویلم ظهر که ناهارمونو خوردیم چهارتایی ولو شده بودیم پای تلویزیون هی از این کانال به اون کانال می کردیم مامانمم می رفتو می اومد به شهی می گفت : پاشو برو حمومتو بکن سال تحویل تو حموم نباشی . شهی : دووووس دارم سال تـــــــحویل تــــو حــــــموم باشـــــم . مامانم : پاشو برو مسخره بازی در نیار . شهی : دوووس دارم مــــــــسخره بـــازی در بیــــارم دیگه مامانم دید این پسر به هیچ صراطی مستقیم نیست حرصی شدو دعواش کرد شهی هم زود پرید تو حموم تا یه وقت مورد حملات شدیدتری قرار نگیره .

امسالم سر سال تحویل بابام حسابی شرمندمون کرد از بس اسکناسای زیادو خوشرنگ بهمون داد . هیچ سالی انقدر زیاد عیدی نمی دادا ولی امسال نمی دونم چی شد که انقدر دله منه عشقه پولو شاد کرد البته منم از هر سال بیشتر براش دعا کردم که جبران شه .. اوهوم  بعدم تو خونه ی ما یه رسم بدی هست که عیدی از بزرگ به کوچیک کم میشه مثلا بابام به ساسا بیشتر از بهشاد پول می ده به منم از اون دو تا کمتر به شهی هم از ما سه تا کمتر یعنی الان ساسا وضعش از همه ی ماها بهتره فقطم به این دلیلِ غیر منصفانه که چند سال زودتر از من به دنیا اومده ، خب این اصلا قبول نیست به من چه که دختر سوم شدم ! مگه من خودم خواستم که سومی باشم ؟! تازه فقطم این نیست که ٫ ما یه رسم دیگه هم داریم اونم اینه که سال تحویل یکی از خودمون سبزه و قرآن کوچیکه رو بر می داره می ره بیرونو دوباره در می زنه می یاد تو . اصلانم نمی دونم این رسم از کی تو خانواده ی ما شکل گرفته فقط می دونم به خاطر اینه که اولین کسی که تو سال جدید وارد خونمون میشه یکی از اعضای خانواده ی خودمون باشه که مثلا قدمش خوب باشه . هر سالم مامانم این سبزه و قرآنو میده دستِ ولیعهد جان میگه : قدم این بچه خوبه ، والا من که هر چی بالا پایین کردم دیدم هیچ اتفاقی خاصی تو هیچ سالی برامون نیافته که مامانم یه همچین نتیجه گیری ای می کنه واسه همین امسال قبل از اینکه مامانم شهی رو بلند کنه دوئیدم سبزه و قرآن کوچیکه رو برداشتمو یه روسری انداختم سرم با همون شلوار برمودا و بلوز آستین کوتاه رفتم تو کوچه  پیش خودمم گفتم الان که کسی تو کوچه نیست یه دقیقه می رمو می یام دیگه . حالا رفتم پایین دَرَم پشت سرم بستم هر چی زنگ می زنم هیچکس نمی یاد آیفونو بر داره تا بالاخره ساسا اومده میگه : کیه . میگم : وا کن . میگه : شما ؟ میگم : وا کن یکی می بینه زشته . ساسا : تازه از خونه بیرونت کردیم راحت شدیم همونجا بمون همسایه ها می رن عید دیدنی ببیننت  بعدم گوشیو شـــــق گذاشت . منم خنده م گرفته بود می دونستمم ساسا وقتی بیافته رو دورِِ اذیت کردن دیگه ول کن نیست واسه همین دوباره دستمو گذاشتم رو زنگ فشار دادم تا یکی که ساسا باشه اومد آیفونو برداشتو نمی دونم کجا گذاشت ، هر چی ام من از اینور می گفتم : ساسا باز کن مامانننننننن ، هیچ صدایی نمی اومد دیگه دیدم فایده نداره تکیه دادم به دیوارو فقط داشتم به این فکر می کردم که بابام کجاست که ساسا داره با خیال راحت این کارار رو می کنه آخه همه رو می تونه اغفال کنه که باهاش همکاری کنن ولی بابامو نمی تونه که یه دفه یکی درو باز کرد ، حالا اومدم بالا ساسا جان سر پله ها وایساده هرهر به من می خنده بهش می گم : خیلی دیووونه ای  پریده منو بغل کرده میگه : ...... ( نمی تونم بگم ) منم بهش گفتم : خدا از دهنت بشنوه بعدم رفتم تو دیدم بابا جونم تو اتاق تهی ِ نشسته داره قرآن می خونه خلاصه دیگه دیروزم به این نتیجه رسیدیم که تو این ایام از هر فیلمی بشه گذشت از کلاه قرمزی نمیشه گذشت اصلانم دیدنش تو خونه ی فامیل کیف نداره آخه نمیشه که جلو شونصد نفر آدم قهقهه زد به خاطر همین به مامان بابامون گفتیم : از این به بعد سر کلاه قرمزی هیچ جا نمی یایم تازه بیشتر از این رومون نشد وگرنه که می گفتیم از ساعت 8 تا یه ربع به 9 دَرَم رو هیچ کس باز نکنین ... والا خب این چه وقت عید دیدنی کردنه آخه .

پی نوشت : آخر شبی طی یه تصمیم ناگهانی رفتیم سینما فیلم ( سوپر استار ) . از لحظه ای که فیلم تموم شد تا الان مدام دارم بهش فکر می کنم و حرفای زیادی در موردش دارم منتها حالو هوای حرفام به این روزا نمی خوره بنابراین می زارمش برا بعده عید ٫ شما هم وقت کردید برید ببینید مطمئن باشید که ضرر نخواهید کرد .

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 فروردین1388ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه  |