سلام
میر حسین موسوی روز یکشنبه ی گذشته در جمع کثیری از اساتید و دانشجویان دانشگاه باران سخنرانی کرد .
مهندس موسوی خطاب به دانشجویان گفت : دلم میخواهد کشوری داشته باشیم که بر مبنای آزادی اندیشه باشد و نگاه امنیتی به جوانها نداشته باشیم . آیا میشود کشوری به این افتخار کند که به سه میلیون دانشجوی خود با نگاه امنیتی نگاه میکند ؟
من به شما رای میدم آقای موسوی نه به این دلیل که چنین آرزویی در دل دارید که خوشبختانه آرزوی محالی هم نیست که بگوییم تنها سرابی ست که عطش میفزاید و بس ، آرزویی ست که امکان تحقق آن هست و میشود امیدوار بود که روزی به واقعیت نزدیک شود .. به شما رای میدهم چون به نظرم افکار جامع و صحیحی از جامعه ی کنونی ایران دارید ، جامعه ای که دیگر خیلی با روزهای تب دار جنگ تفاوت کرده و شما این رو بهتر از هر کسی می دونید ! ... و امیدوارم شما با دستی پر از انتخابات بیرون بیایید و در چهار سال آینده تا جایی ارزش ها و الگوهای رفتاری و اجتماعی این ملت و بالاخص دانشجوها رو تغییر بدید که دیگر ما هیچ وقت شاهد کاریکاتورهایی این چنینی برای نمایش اوضاع نابسامان دانشگاه ها نباشیم :

پی نوشت : لطفا بدون توهین به شخص خاصی نظرتون رو بگید ، اظهار عقیده و انتقاد با توهین و تخریب خیلی متفاوته .
+ نوشته شده در پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 1:35 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
سلام
وایییییی خدا بیاد یه وقتی به من بده یه عقلی هم به فلانی البته نه اینکه اصلا وقتِ آزاد نداشته باشما دارم ولی اونقدری نیست که حسابی از ته دل یه خسته گیِ درستو حسابی در کنم .. فقط همین اولِ کاری قبل از اینکه پستمو شروع کنم بگم که اونایی که مثل خودم عینکی اند بدوئن عینکاشونو بزنن چون دوز حرافی خونم خیلی زده بالا یا نه اصلا اونایی که از پستای طولانی خوندن متنفرنو هی می خوان وسطاش اهو اوه راه بندازن که نیلوفرررر چقدر حرف می زنی یا نخونن ( که البته در این صورت نصفِ عمرشون بر فناست ) یا قسمت قسمت بخونن مثلا هر شب قبل از خواب یه تیکشو بخونن
.
خب جونم براتون بگه که آخرِ هفته ی پیش من یه مهمونه عشقو نفس داشتم که همون محبوب جان خودمون باشه
. منو محبوبه از شونصد هزار سال پیش قرار گذاشته بودیم که یه آخره هفته ای محبوبه بیاد شمالو این آخره هفته ها انقدر گذشت و گذشت تا شد اون هفته ، منم هر چی خودمو کشتم که محبوبه شبه سه شنبه راه بیافت که حداقل از چهارشنبه صبح اینجا باشی ، گفت : نه من از شبِ جاده می ترسم روز می یام .. دیگه منم افتادم به تمیزکاری و اول رفتم یه دستی به سرو روی اون آشپزخونه ی چرک کشیدم بعدم رفتم یه عالمه خوراکی های خوشمزه خریدم بعدم رفتم حمومو به خودم رسیدم ، از اونورم محبوبه که از تهران راه افتاد واسه اینکه حوصلش سر نره تند تند براش اس ام اس می فرستادم که آره وقتی اومدی می ریم فلان جا و هی نقشه هایی که واسه این چند روز کشیده بودمو براش اس ام اس می کردم که عزیزم تو راه شاد شه ، اونم اس ام اس می داد که : آخ جووون نیلوفر خیلی خوشحالم دارم می یام پیشت بعدم براش زدم که واسه شام قرمه سبزی میخوری یا خورشت كدو ؟ بچه پررو جوابمو داد که : فقط نگو خودت میخوای بپزی . منم گفتم : نخیرررر مامانم برام فریز شده داده فقط میخوام گرمشون کنمو برنج درست کنم
. محبوب جانمم که یه شکموییه بدتر از خودم مونده بود که کدومشونو بگه منم گفتم : هر دوتاشو درست می کنم .. بعله مگه من چند تا محبوب جان دارم که دوجور دوجور براش غذا درست نکنم !!
من که رفتم تو فکر سخت ترین کاره دنیا که همون آشپزی باشه معصومه پاشد همه ی واحدمونو تمیز کرد که محبوبه نیاد شُــک بهش وارد شه از اونورم بنده که هنوزم که هنوزه بعد از تقریبا دو سال زندگی دانشجویی آشپزی کردن یاد نگرفتم و نخواهم گرفت چون حالم از سر گاز وایسادن بهم می خوره می رفتمو می اومدم به نغمه و سپیده می گفتم که من کـِـــــی این برنجو بزارم ؟! اونا هم می اومدن لپمو می کشیدن می گفتن : این کارا اصلا بهت نمی یاد منظورشون همون پختو پز خونه داری و اینا بود
.. درسته معلومه که نمی یاد اصلا منو چه به این حرفا آخه .. وقتی ام که مجبوری رفتم سر گاز سپیده و نغمه اومدن وایسادن بالا سرم که اینو کم بریز و اونو زیاد بریز . یه مظلومِ نابلد گیر آورده بودن دوتایی ریخته بودن سرش حالا بازم نغمه که 23 _ 24 سالش هستو یه عمری ازش گذشته ولی اون سپیده ی فسقليو بگو که یه سالم از من کوچیکتره تازه وایساده بود تو آشپزخونه به نغمه هم می گفت : استرس بهش وارد نکن یه بار داره غذا می پزه بزار با آرامش کارشو بکنه . منم که چشمم کور یه کلمه از این می شنیدم یه کلمه از اون داشتم می پختم که ساسا جانم تلفن کردو منو نجات دادو گفت که : چه خبرو چی کار می کنی ؟ منم یه کلمه از دهنم در رفت که از صبح رفتم خریدو آشپزخونه رو تمیز کردم که دیگه نزاشت بقیه ی حرفمو بزنم که آره چطور من که می یام اونجا از این کارا نمی کنی من که دو روز می یام باید پاشم کارای تو رم بکنم
و ... حالا دیگه عزیزم مگه کوتاه می اومد سرِ دردو دلش باز شده بودو یه ریز داشت می گفت آخرش دیدم نخیر ساسا جان خیلی دلشِ پره برگشتم گفتم : آبجی ساسا ول کن سرِ جدت ، شعرو غزل نمی تونه وصفت کنه هر کی دیده نمی تونه ترکت کنه ، تو که تاجِ سری بابا
بعدم انقدر گرمِ حرفو غیبت شدیم که وقتی حرفامون تموم شد اومدم دیدم نغمه جونم برنجمو پخته و منو از شرِ این عذاب خلاص کرده ، دیگه ساعت حدودای 10 بود که رفتم ترمینال دنبال محبوب جان .
پنج شنبه صبح که از خواب پاشدم دیدم محبوبه نشسته با چشمای حرصی زل زده بهم برگشته میگه : من یه ساعتِ بیدارم .. منم که دقیقا اینجوری
پاشدم براش یه شیرکاکائو و کیک خوشمزه آوردمو بعد دوتایی زدیم به کوهو جنگل و طبق قرارمون رفتیم ماسوله . به نظر من که ماسوله واقعا یه بهشتِ هم به خاطر طبیعتش هم به خاطر معماری و شهرسازیش که خیلی کم تو ایران لنگه ش پیدا میشه مخصوصانم با اون هوای ملسی که تو این فصل داره جون می داد برا عکاسی که باعث شد منو محبوبه حسابی از خجالت دوربینامون دربیایم ، واسه نهارم رفتیم بهترین رستوران ماسوله که اسمش هست " خانه ی معلم " که غذاش مفت گرون بود حالا محبوبه گیر داده بود که من فقط اومدم شمال میرزا قاسمی و ماهی سفید و دیزی بخورم منم گفتم : عمرا اگه بتونم یه رستورانی پیدا کنم که هر سه تایِ این غذاها رو باهم داشته باشه بعدم با وجود اینکه داشتیم می مُـردیم از بس که تو راه هله هوله خورده بودیم وقتی برگشتیم " یکی از شهرهای شمالی " به محبوبه پیشنهاد آش خوری تو یکی از جاهای معروفو دادم اونم از خدا خواسته گفت : آخ جوووون بریم .. واقعا یکی از چیزایی که باعث شده منو محبوبه بتونیم در کنار هم اونم تو صلحو صفا اینهمه سال دوست بمونیم همین علاقه مون به شکمِ فقط من خدا رو شکر میکنم که چون ورجه وورجم خیلی زیاده هر چی می خورم سوخت میشه وگرنه که الان باید شیرین بالای ۱۰۰ کیلو رو داشته باشم خلاصه آش رو که زدیم به معده سپیده تلفن زد
: نیلو شام هیچی نخورین بیاین خوابگاه من پیتزا گرفتم . برگشتم میگم : تو برا چی شام گرفتی ؟ میگه : یادتِ مقاله هامو برام ترجمه کردی . فقط ببینین این بچه چقدر گله ، یکی هم نیست بگه آخه عزیزم کردم که کردم از دستم بر می اومده حالا حتما باید فرتی جبرانش کنی .. ولی با همه ی این اوصاف فکر می کنین منو محبوبه گفتیم نمی یایم !!! نخیررر ما با سر رفتیم خوابگاه و عین گشنه های آفریقایی ته پیتزا رو بالا آوردیمو تا آخر شب نشستیم حرف زدیمو واسه جمعه قرار گذاشتیم که هممون با هم یعنی منو محبوبه و سپیده و معصومه بریم رامسر فقط نغمه گفت درس دارمو نمی یام که خیلی خیلی حیف شد .
جمعه صبحم دقیقا از وقتیکه پامون به ماشین رسیدو من این نوارو روشن کردم این سه تا رقصیدن تا خوده رامسر یعنی جاده ی " یکی از شهرهای شمالی " تا رامسر داغون شد بس که جیغو داد کردیم فقط حیف حیف که من یه دستم بنده این فرمون بود وگرنه که خیلی بیشتر تر تر می دونستم چیکار کنم
بعدم انقدر که تو حالِ خودمون نبودیم راهو اشتباه رفتیمو افتادیم تو یه جاده ای که از اسمِ قهوه خونه های بین راهش فهمیدیم به " جواهر ده " می رسه .. من که تا حالا " جواهر ده " نرفتم ولی شنیدم یکی از مناطق ییلاقیِ رامسره و تو دلِ جنگلو دقیقا وسط رشته کوههای البرزه که البته وقتی فهمیدم اشتباهی اومدم سریع پیچیدمو برگشتم اما تا همون وسطاشم که رفتیم یه چیزی بود مثل این منظره ها که آدم تو نقاشی هایِ رویایی می بینه یعنی محشررررر ، تو رامسرم اول رفتیم رستوران " برادران " که غذاش عالی بود از اونورم رفتیم دریا و کاخ که خیلی چسبید . واسه شامم که برگشتیم خوابگاه یه همبرگری رو گاز سرخ کردم که واقعا جای مامانم خالی بود که سرم داد بزنه : نیلوفرررر خودت که اون گازو نمی شوری اگه میشستی اینجور کثیفش نمی کردی ، اوهووووم روغنی بود که از سرو رویِ گاز می چکید .
شنبه صبح محبوبه رفت وقتی ام که داشت می رفت می گفت : نیلو خیلی بهم خوش گذشت منم که فقط سرمو تکون می دادم ، اونم می گفت : تو هم بگو بهت خوش گذشته دیگه ... آره معلومه که خوش گذشته ولی به من همیشه و همه جا خوش می گذره اما خب در جوار محبوبه بودن یه چیزه دیگه س .
من رو می تونید اینجا هم بخونید .
پی نوشت : الان که اومدم می بینم این گوگل ریدر نفهم حالیش نشده که من آپ کردم لینکمو نیاورده بالا واسه همین یه بار دیگه تو یه پست جدید همین پستو کپی پیست می کنم بلکه شعورش برسه و لینکمو بزاره بالا ... آدم شانس که نداشته باشه از همه جا بد شانسی می یاره ، می بینین تو رو خدا !!
+ نوشته شده در یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 3:36 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
سلام
میخواستم همون شنبه که رفتم نمایشگاه بیام بگم چی شد ولی وقت نکردم ، اصلا وقتایی که می یام تهران انقدر زود میگذره انقدر زود میگذره که تا میخوام به خودم بیام که چی شد می بینم که تموم شد و باید برگردم شمال حالا اشکال نداره مثلا الان شما فکر کنین که شنبه شبِ
.
ما از اون هفته با محبوبه و ترانه ( دوستای دبیرستانم ) و ریحانه ( هم دانشگاهی محبوبه ) قرارمونو گذاشته بودیم واسه شنبه صبح ساعت 10 ، منم که آن تایــــــم دقیقا سر ساعت 10 کجا بودم !! اگه گفتین ؟! نخیر درست حدس نزدین من ساعتِ 10 آرایشگاه بودم و فقط دلم به این خوش بود که رو حسابِ شناختی که از خودم دارم از شبِ قبلش به محبوبه ینا گفته بودم که اگه من دیر رسیدم شماها معطل من نشیدو برید کتاباتونو بخرید تا من بیام .. دیگه تو آرایشگاه بودم که ترانه اس ام اس پشت اس ام اس که کجایی و کی می رسی ؟ منم اس ام اس پشت اس ام اس که نیم ساعتِ دیگه و این نیم ساعتا گذشت و گذشت تا شد ساعت 12:30
البته همه ی دیر رسیدنمم تقصیر خودم نبود تقصیر شلوغی راه هم بود .. این ملت که قربونشون برم انگار قسم خوردن همه جا با ماشین شخصیشون برن دقیقا از بالای میدون نیلوفر ( اسم رو دارید که ) کیپ به کیپ ماشین پارک کرده بودن تا دم در مصلا و خدا می دونه من با چه بدبختی ای رسیدم جلو در و حالا مونده بود رسیدن به محل قرار با بچه ها که تو اون شلوغی اشکِ آدمو در می آورد .. اصلا انگار نه انگار که شنبه بود ، من موندم پنشنبه جمعه چی بوده ، راه می رفتی می خوردی به یه نفر دیگه بعدم به قول یکی از دوستام بعضیا فکر می کنن ایام نمایشگاه یعنی بزرگترین پیک نیکِ سال ، بلند میشن بساط چایی و زیر اندازو کاسه بشقابشونو جمع می کنن و یا علی مدد ، کجا بریم بهتر از نمایشگاه ! همچینم ولو میشن رو سبزه ها و می خورنو هرو کر می کنن که آدم یه لحظه فکر می کنه اینجا پارکِ و خودشه که اشتباهی اومده بعد حالا جالبیه قضیه می دونین کجاس ؟! اینجاس که دو قدم اونورتر یه بنده خدایی واستاده به یه بنده خدای دیگه که شونصد کیلو کتاب دستشِ و اصلا تو فکر مقنعه و مو و این حرفا نیست میگه که : عزیزم اون روسریتو بکش جلو ، چرا ؟ چون شان و ابهت بزرگ * ترین رویداد فرهن * گی کشور حفظ بشه . خدایا شکـــــــــــــرت .
خلاصه که ترانه و محبوبه و ریحانه قبل از اینکه من برسم بیشتر سالنا رو رفته بودن .. منم که از اول هیچ کتاب غیر درسی نمی خواستم چون ساسا و بهشاد انقدر کتاب دارن و میخرن که اگه واسه یه سال هر روزم یه دونه شو بخونم بازم یه عالمه ش می مونه ، من فقط کتابای تخصصی برا دانشگاهو می خواستم که اونم یه راست با بچه ها رفتیم سالن ناشرانِ دانشگاهی و خریدمو کردم بعدم انقدر که دلم برا این دوتا بچه ( محبوبه و ترانه ) تنگ شده بود که بیخیال کتاب شدیمو رفتیم رو دورِ حرف زدن و تعریف کردن از اینور اونور .. فکر کنین ما فقط سال اول با هم همکلاسی بودیم بعد این دوتا نامردی کردنو رفتن ریاضی ولی من اومدم تجربی و این شد که الان محبوبه مهندسی شیمی تهران میخونه و ترانه ریاضی فیروزکوه ، منم که همه ی عالمو آدم می دونن که چی و کجا می خونم
خلاصه که خیلی خیلی رفع دلتنگی کردیمو تا جا داشتیم خندیدیم . بعد از نمایشگاهم با اینکه می دونستم محبوب جانم امتحان داره رفتم خونشون البته قبلش گفتم : نیامو اینا ولی خودش گفت : نه از صبح پاشدم اتاقمو تمیز کردم باید بیای .. منم که کاملا درک می کنم این تمیز کاری چه ستمیه برا اینکه محبوبه خوشحال شه که اتاقِ تمیزشو دیدم رفتم چند ساعت خراب شدم رو سرش
. خیلی خیلی روحم با شنبه ای که گذشت تازه شد .. خوشحالیم .
+ نوشته شده در دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
سلام
من نمی دونم این چه عادتیه که دارم یعنی تا پام می رسه تهرانا حتی اگه واسه یه روزم باشه میرم یه دور تو همه ی مناطق میزنم که احیانا خدای نکرده میدونا جا به جا نشده باشن یا بزرگراها خراب نشده باشن یا مغازه های مورد علاقم بسته نشده باشن یا ... خلاصه همه چی سر جاش باشه و اوضاع بر وفق مراد ، این دو روزم اونقدر رفتیم گشتیم که دیگه این پاها مال من نیست . دیروز که با ساسا و بهشاد رفتیم تندیس و میدون محسنی و ونک هر چی که دلم خواست خریدم ... داشتم می مردم از بی خریدی . تو یه ماهه گذشته فقط یه بار با سارا و نرگس ( همکلاسی هام ) رفتیم از همون " یکی از شهرای شمالی " چند تا لباس خونگی خریدم و بس یعنی دچار افت فشارِ ناشی از بی پوشاکی شده بودم
دیشبم وقتی داشتیم بر می گشتیم خونه ساسا گفت : یکی از پاساژای نزدیک خونمون پنجشنبه ها مراسم قرعه کشی داره از این مدلی ها که مثلا تو طول هفته هر کی از اون پاساژ خرید کنه یه فیش از خریدش رو میندازه تو صندوق قرعه کشی و پنجشنبه به پنشنبه به هر کی که اسمش از تو اون صندوق دراومد جایزه میدن ، منم گفتم : حتما جایزه هاش به درد نخورن ولی ساسا گفت : نه اتفاقا بعضی وقتا قیمت جایزه ها از جنسی که خریدی بالاتر می زنه دیگه ما هم رفتیم از یکی از مغازه های همین پاساژه کلی خرید مرید کردیم که شانسِ بردمون زیاد بشه بعدم رفتیم یه چرخ زدیم تا ساعت 9 شب که قرعه کشی شروع شه حالا ساعت 9 شده منو ساسا و بهشاد مثل سه عدد انسان شاد اونجا هی و حاضر که سوییچ ویلای نیویورک سیتی رو بهمون بدن
البته من اولش یه کم خجالت می کشیدم ولی ساسا گفت : چیه مگه اینهمه آدمِ اتو کشیده اینجان این اداها فقط از تو در می یاد خلاصه با ساسا و بهشاد رفتیم یه گوشه و مراسم شروع شد یعنی هر اسمی که در می یومد ما سه تایی داد می زدیم " بزن کفوووو بزن بزن " بعدم ملت جیغو سوووت همچینم جوگیر شده بودن که انگار تو مراسم اسکار حضور دارن هر کی ام که اسمش در میومد می رفت اون جلو جایزشو دو تا دستی می گرفت رو هوا و نیشش یه متر باز میشد آخرشم که هیچی به هیچی یعنی دریغ از یه سوزن به قول بهشاد بازم شانس آوردیم یه پولی دستی ازمون نگرفتن ، یه ساعت وایسادیم اونجا به افتخار صغری و کبری و اصغر و اکبر کف زدیم آخرشم گفتن خوش اومدین تا 5 شنبه ی دیگه
امروزم از ظهر با ساسا و بهشاد و ساحل و الی ( دختر عمه ی ساحل ) رفتیم پارک ملت ، از اونورم واسه شام رفتیم " سون استار " . منو بهشاد اولین بار بود که الی رو می دیدیم ، دختر خوبی بود فقط یه کم یخ بود خلاصه که شب خوبی بود رویهم رفته خوش گذشت بعدم اینکه فردا هم دانشگاه رو بیخیال شدمو میخوام با دوستام برم نمایشگاه کتاب حالا بعدا می یام براتون تعریف می کنم چی شدش .. فعلا بای بای .
+ نوشته شده در شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 3:10 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
سلام
تهرانممممم .. بعد از یه ماه .. کی باورش میشه من یه ماه طاقتِ دوری از خونمونو آورده باشم !! تازه به هیچکسم نگفتم دارم می یام .. یه سورپرایز خفن .. دیروزم رفتم یه عالمه کادوهای خوشگلو رنگ رنگی واسه بابا و مامانو ساسا و بهشادو شهی خریدمو نشستم تو خوابگاه روبان پیچشون کردم بعدم امروز ساعت ۶ بعد از ظهر راه افتادم و ساعت ۱۲ نصفه شب تهران بودم .. خودمم ماشین گرفتم اومدم خونمون یعنی مامانو بابام دقیقا اینجوری 
بودن قربونشون برم ، شهی جونمم خواب بود رفتم تو خواب صورت جیگرشو دیدم کادوشم گذاشتم رو میزش صبح بلند شه ذوق کنه بعدم زود دوئیدم بالا شـــــــق درو وا کردم ساسا از پای کامپی شیش متر پرید رو هوا از صدای جیغو دادشم بهشاد از تو اتاقش اومد بیرون ماچ مالیم کرد
. خیلی خوشحالم خیلی خیلیییییییییی ..
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 0:59 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
سلام
آخیش آخیش آخیش یعنی دارم یه نفس واقعی از ته دلم می کشم .. مُـردم از بس گفتم این ماشینه لامصبِ منو بیارین .. هی میگن صبر کن صبر کن ، بابا آخه چقدر صبر کنم .. مگه یه آدم چقدر صبر داره چقدر طاقت داره یعنی به جایی رسیده بودم که می خواستم برم تهران ماشینمو از تو پارکینگه خونمون بدزدم .. هی میگن تو جاده رانندگی کردن خطرناکه .. به جانِ خودم وقتایی هم که بابام می یاد دنبالما همه ی راهو خودم میشینم پشت فرمونو بابام میشینه کنارم رانندگی تو جاده رو بهم یاد میده
تمام راهم از حفظ شدم ، دیگه چشم بسته هم می تونم اون گردنه های پیچ در پیچو برم خلاصه انقدر حالم بد بودو داشتم دق می کردم که بابای گلم با اینکه خیلی کار داشت ولی یه روزه اومدو ماشینمو بهم رسوند . آخ که نمی دونین وقتی از دور داشت بهم نزدیک میشد چه احساسی داشتم ! اصلا از اون موقعي كه بابام از تهران راه افتاد من بوشو حس كردم .. حس می کردم بچه مو بعد از سالها می بینم همچینم دست به درو پنجره ش می کشیدمو نگاش می کردما که بابام احتمالِ قریب به یقین داد دیگه به دخترش هیچ امیدی نیست .
دیروزم ما یه کشت و کشتاری راه انداختیم سر کلاس بسی هیجان انگیز .. همچین زدیم یکی یکی قورباغه های شمالو تیکه پاره کردیم که دیگه فکر کنم نسلشون اساسی منقرض شد . آخه نه اینکه از سال بالایی ها و اینور اونوریا شنیده بودم که سر کلاس فیزیولوژی عملی و سر زنگ قورباغه کشی دخترا جابه جا غش می کنن واسه همینم آماده بودم که ببینم دوستام چجوری جلوم دونه دونه نقش بر زمین میشن که هر هر بهشون بخندم ( خودم که عمراااا اگه از این غشای تی تیش مامانی بکنم
) خلاصه که اومدن یه تُـــن قورباغه ی تپل مپل ریختن جلومون گفتن باید گروه گروه بشینو هر گروه یه قورباغه رو بکشه و شیکمشو پاره کنه . طریقه ی کشتنشم اینجوری بود که اول باید قورباغه رو می گرفتیمو محکم سرشو می کوبوندیم به یه جایی مثل سینک ظرف شویی که بی حس شه بعد که بی حس شد سرشو با قیچی می بریدیمو نخاعشو سوزن سوزنی مي كرديم بعدم دیگه مرحله ی پوست کنی بودو ریختن دل و روده ی قورباغهِ رو میز .. استادمون که مراحل قورباغه کشی رو یادمون داد منو سارا نگاهای مظلومانه ای بهم انداختیم که یعنی که یعنی !!!!! اصلانم منظورمون این نبود که یالاااا زود باش تو بکش .. دیگه هی من به سارا نگاه کن هی اون به من نگاه کن که دیدم نخیر از این سارا هیچ آبی گرم نمیشه و خودم باید آستین بالا بزنمو دست به کار شم ، حالا هر چی برگشتم بهش میگم : بیا وایسا بغل دست من که جرات کنم قورباغه رو بی حس کنم ، میگفت : نه نمی یام .. بچه م آخه خیلی حساسه دلش نمی اومد شریک جرمِ یه قاتل بشه . القصه که خیلی مستاصل شده بودمو دیگه داشتم راضی میشدم خودم تکو تنها برم جلو که یکی از شیرزنای کلاسمون اومد آنچنان قورباغه رو گرفت کوبوند به سینک که بیچاره رسما ناکوت شد بعدم خودم در حالیکه قورباغهِ هنوز جون داشت سرشو با قیچی از تنش جدا کردمو سوزن زدم تو نخاعش تا کاملا بی حسه بی حس شه بعدشم با کــــــــمال آرامش
با همون دوست شیرزنم نشستیمو پوستشو کندیمو روده و معده و روده بندشو زیر میکروسکوپ بررسی کردیم . طی این آزمایشم خدا رو شکر نه هیچ دختری غش کرد نه جیغ زد نه بیهوش شدو نه هیچ بندو بساطِ دیگه ای .. مردم نمی دونم این حرفا رو از کجا می یارن یعنی این پسرا رو ول کنیا همینجور بی وقفه می تونن دروغ بسازنو با دروغاشون کیف کنن .. منم که سرو مُـرو گنده اصلانم نترسیدم اصلانم گریه م نگرفته بود اصلانم دستو پام نمی لرزید .. خیلی هم حالم خـــــــــــوب بود ، حالا دلم میخواد یکی از این دورو وری هام بیاد بگه تو رنگ به رو نداشتی و مثل بيد مي لرزيدي ! نه خیلی دلم میخواد یکی یه همچین جراتی به خرج بده
.
+ نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 8:29 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
سلام
چطورین ؟ باباااا دلم براتون تنگ شده بودا .. خوبینننن ؟ من که خوبم خدا رو شکر ، هر روز می رم دانشگاهو برمی گردم خوابگاه
بعدم از اونجا که فعلا ماشین ندارم نمی تونم برم گشتو گذارو همش مجبورم عین این آدم آهنیا بچپم تو خوابگاه یا نهایتِ نهایتش با دوستام برم دو سه تا پاساژو مغازه ی درستو درمونه اینجا رو ببینم ، این روزا هم خیلی کارامون تو دانشگاه زیاد شده واسه همینم یه سره دارم از صبح تا شب تو دانشگاه می دوئم بعدم که می رم خوابگاه خستگیم به معنای کاملِ کلمه با دیدن روی ماهه هم واحدی هام از تنم می ره بیرون .
هر طبقه ی خوابگاه ما دوتا واحد داره . هر واحدشم درست مثل یه واحد آپارتمانِ دو خوابه می مونه که یه خوابش بزرگتر از اون یکیه . منم از همون ترم اول رفتم طبقه ی پنجم واحده ... اونم تو اون اتاق کوچیکه که چهارنفرس چون اون یکی اتاق با اینکه بزرگتره ولی شیش نفرس و خب معلومه زندگی تو یه اتاق با چهار نفر خیلی راحت تر از شیش نفره ، بقیه ی چیزا هم مثل آشپزخونه بین هر دوتا اتاق مشترکه ... تو خوابگاهه ما هم فقط منم که از قدیم الایام تا حالا توش موندم و بقیه ی کسایی که یه زمانی با همدیگه هم اتاقی و هم واحدی بودیم همشون بعده یه ترم رفتن خوابگاه دولتی ... این خوابگاه ما هم با تمامِ خوبی هاش یه بدی بزرگ داره اونم اینه که هر کی که اجاره ی خوابگاه رو بده می تونه بیاد فرتی بپره توش
اصلانم مسئولینش کار ندارن که طرف کیه و چیه و چی می خونه و از کجا اومده ، همینکه بیادو پولِ اجاره رو بده اجازه ی ورودش صادر میشه و رو همین حساب عربو عجم می افتن بغل دست همدیگه البته از اون ترم قرار بود دانشجوهای ارشد و رشته های علوم پزشکی که درساشون سنگیتره رو جدا کنن همه رو ببرن تو یه واحد ولی خب ظاهرا این طرح فقط یه ترم دووم آوردو باز این ترم همون شلم شوربایی شد که قبلنا بود یعنی فکر کنین دانشجوی زنبور داری که خودش درس نمی خونه و شب امتحانم با تقلب ۱۰ می گیره چطوری میخواد بزاره ماها درس بخونیم آیا ؟!
داشتم میگفتم .. من از اونجا که نزدیک دو ساله ساکنِ اتاق کوچیکه ی واحده شماره ی فلانه طبقه ی پنجم هستم و حق آبو گل توش پیدا کردم دیگه عادت کردم هر ترم یه سری هم واحدیِ جدیدو رنگو وارنگو ببینم ، همه مدلشم دیدم از شهری بگیر برو تا دهاتی ولی تا حالا این مدل هم واحدی هایی که الان دارمو ندیده بودم یعنی واااااای خداااااااا رسما منو سپیده و نغمه و معصومه ( هم اتاقی هام ) رو بیچاره کردن .. آدمای بدی نیستن بندگان خدا فقط یه کــــــــم عجیبن البته شایدم ما عجیبیم که نمی تونیم اونا رو درک کنیم .. از کثیفیو شلخته گیشون که هر چی بگم کم گفتم فقط خدا رو شکر که اینا تو اون یکی اتاقنو اتاقشون از ما سواس ولی همون آشپزخونه ای هم که مشترکا داریم ازش استفاده می کنیمو به یه روزی انداختن که آدم رغبت نمی کنه پا توش بزاره
بعدم یه سری اخلاقای عجیب غریبو فضایی دارن مثلا یکیشون عاشقو کشته مرده ی تلویزیونه جوری که از ساعت ۵ صبح بلند میشه اذان رو می بینه تا برنامه کودکو طرز تهیه ی سالاد فرنگی و سریالو اخبار ، بعدم چی اونوقت !!! عادت داره صدای تلویزیونو تا تهِ ته بلند کنه که ماها احیانا اگه کر هم باشیم بازم بتونیم بشنویم مخصوصانم صبا که انقدر اون صدا رو میبره بالاها که تلویزیونه بیچاره میخواد منفجر بشه مثلا خوده من یه بار با صدای دعاي سحر یه متر از جام پریدم بعدم قربونش برم عادت داره سریالایی که دوست داره رو تو موبایلش ضبط کنه که اگه یه وقت گوش شیطون کر از پای تلویزیون بلند شدو محض تفریح یه سری به دانشگاشون زد بتونه سر کلاس دوباره فیلمه رو ببینه و انرژی بگیره بعدم عزیزای دلم در مجاورت همدیگه اخلاقای خوبشون خوب تر شده و الان بعضی از فعالیتاشونو گروهی انجام میدن یعنی همشون باهم تا ساعت ۱۰ شب می گیرن می خوابنو بعد بلند میشن عروسی می گیرنو هــــــل و کـــــــل میکشن تا ساعت ۳ - ۴ نصفه شب مثلا خوده من یه بار ساعت ۳ نصفه شب با صدای علیشمسسسس اون ساسی مانکن یه متر از جام پریدم یا اینکه خدا نیاره اون روزی رو که یکیشون با یکی از شونصد هزار تن از دوست پسراش دعواش بشه که دیگه ما بدبختیم مثلا یه دفه خوده من با صدای جيغ يكيشون كه به دوست پسرش مي گفت صد بار بگو ... خوردم یه متر از جام پریدم
خلاصه که موندیم با اینا چیکار کنیم ! هر چی به خودشون میگیم هر چی به مدیریت میگیم هر چی دعوا می کنیم اصلا انگار نه انگار ! بابا یه کم ملاحظه هم خوب چیزیه والا ... عجبـــــــــــا .
من رو می تونید اینجا هم بخونید .
+ نوشته شده در پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 12:39 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه
|