مهمانی
سلام
عجب عالمی داره تو خونه و در کنار خانواده بودن . بعضی وقتا فکر می کنم چرا بعضیا قدر این اتفاقای ساده ، این دورهم بودنای ساده ، این برخوردای ساده رو نمی دونن ؟! قدر نمی دونن و خیلی راحت از کنارشون عبور می کنن . برای به دست آوردن خوشبختی انقدر دور میرند و میرند که به ناکجا آباد می رسند و تو همون خوابِ خوش به سراب چنگ می زنند ، از آبش می نوشند و ....
اون هفته که یاسی زنگ زدو گفت واسه یکشنبه ( پریروز ) بچه ها رو دور هم جمع کرده ، بهش گفتم : بازم به تو یاسی هر وقت که می یای میشی بانیِ خیر ، منو بچه ها که انقدر گرفتار شدیمو هر کدوممون یه گوشه افتادیم که همون برسیم هرازگاهی یه تلفن بهم بزنیم کلی هنر کردیم . حالا می دونین خوبیه یاسی و این دوره هاش به چیه ؟! به اینه که چون خیلی گُــله هر کی هر کجا که باشه آبم دسش باشه می زاره زمین و می دوئه ، حتی ما یه دوست دیگه هم داریم به نام " مهسا " که یادش بخیر اونموقع ها تو مدرسه بغل دستیم بودو همزمان با یاسی اینم رفت انگلیس و الان هر وقت که یاسی قصده اومدن می کنه اینم برنامه هاشو ردیف میکنه می یاد ایران به هوای همین دور هم جمع شدنا و بیرون رفتنا که الحق برا هممون در حکمِ یه شارژه روحیه .
یکشنبه صبح بلند شدم اول رفتم عشقگاه همه ی خانوما و یه رنگ زیتونی پلاتینی به موهام زدم مااااه ولی آخرش که واستاده بودم جلو آیینه از خودم لذت می بردم آرایشگره با گفتن قیمتِ خونه پدرش که چه عرض کنم (!!) قیمت خونه همه ی کشته های تاریخ آنچنان حالی ازم گرفت که هنوزم که هنوزم وقتی یادش می افتم فشارم بالا پایین می ره بعدم که اومدم خونه تند تند حاضر شدمو داشتم راه می افتادم که زودتر از همه برسمو یه کم بشینیم با یاسی به غیبت کردن که مامانم گفت : وایسا داری میری شهی رم بزار کلاس زبانش ... منم نشستم تو هال هی بلند بلند صدا می زدم : شهـــــــی بدو دیرم شد ، که دیدم نخیـــــــر انگار نه انگار ، هیچ صدایی از اتاق این داداش ما بلند نمیشه ... رفتم تو اتاقش می بینم تازه کتاب دفترشو ولو کرده کف زمین داره مشقاشو می نویسه . میگم : الان داری مشقاتو می نویســی ؟ میگه : آره مگه چیه ؟ میگم : هیچی
. بعدم از بس خواهر خوبی ام و از بس هول رفتن به خونه ی یاسی رو داشتم نشستم کنارش نصفی از مشقاشو خودم با خط کج و کوله نوشتمو با سرعت جت رسوندم کلاسش و خودمم تا خونه ی یاسی اینا پرواز کردم . حالا رفتم تو آپارتمانشون می بینم که دره واحدشون بازه و هیچکسم نیست ، همینجور واستادم جلو در فکر می کردم " مگه یاسی نبود آیفونو برداشت گفت نیلو بیا بالا " که صدای یاسی اومد : نیلوفــــــر من حمومــم ، برو یه شربت برا خودت درست کن کیک بستنی ام تو یخچاله . یعنی این بشر عمرااا اگه درست بشه اصلا چیزی به نام پذیرایی و مهمون داری تو وجودش تعریف نشده حتی اگه n نفرم مهمونش باشن همه ی اون n نفر باید خودشون از خودشون پذیرایی کنن و تازه یه چیزی هم بزارن جلو خودش .
منم رفتم سر یخچال یه لیوان آب برداشتم اومدم پشت دره حموم گفتم : زود باش بیا بیرون حوصله م سر رفت . یاسی : دارم می یام وایسا . منم که بی طاقت در حمومو باز کردم گفتم : پس از همینجا برات تعریف میکنم گوش کن ... دیگه نشستم از همون پشت در قصه ی این فلان فلان شده ها رو تعریف کردن که چجوری دارن به خیال خودشون رویِ منو کم می کنن !! یاسی هم از همون پشت در بهم مشاوره می داد که حالشونو بگیر و اگه بازیه تا تهشو بازی کن و ... ( در مورده این فلان فلان شده ها نمی تونم حرفی بزنم فقط همینو داشته باشین که آدماییند که فکر می کنن خیلی زرنگند ) خلاصه یاسی همینجور یه ریز داشت منو پر می کرد که یدفه گفت : نیلوفرررر شیر حموم بسته نمیشه . منم هی از اینور می گفتم زور بزن بابا محکم بپیچون ولی فایده ای نداشت که نداشت تا بالاخره رفتم طبقه ی بالاشون از خاله ی یاسی آچار گرفتم اومدم پایین و تشریفمو بردم داخل حموم و دوتایی انقدر زدیم تو سره شیره که بنده ی خدا مُــــــــرد .
وقتی خسته و عرق ریزون از دره حموم اومدیم بیرون هر دوتامون به این نتیجه رسیدیم که نشد ما یه بار در مورده این فلان فلان شده ها حرف بزنیم و یه اتفاقی برامون نیافته . خلاصه نشستیم یه دلِ سیر به حرف زدن که کم کم بقیه بچه ها هم اومدنو وااااای که چقدر خوش گذشت . امان از این دوستای من که هنوزم که هنوزه دوست پسر ذلیلن ... اون مهسا که دقیقا هر یه ربع یه دفه زنگ میزد به آقای محترم که کجایی و چطوری و چه می کنی ؟! یاسی هم از اینور جیــــــغ که ولش کن انقدر رو نده بهش
بعدم اینکه یاسی برام یه تاپ خوشگل سوغاتی آورده که مثل همیشه گفت به بقیه نگو فقط واسه تو آوردم و خلاصه که انقدر شلوغ بازی در آوردیم و عکس گرفتیمو جیغو داد راه انداختیم که خسته گیِ همه ی اون امتحانای نفس گیر از تنم در اومد . هفته ی دیگه هم قراره با یاسی بریم شمال و چند روزی شمالستانو آباددد کنیم ...
من رو می تونید اینجا هم بخونید .

و منتظرم مامان و بابا و شهی از تهران برسن که هم یه سری از وسایلو بچینیم هم بابام یکی رو بیاره خونه رو کاغذ دیواری بکنه البته مامان و بابام میگن رنگ بهتره ولی من کاغذ دیواری رو خیلی بیشتر می پسندم ، آخه الان دیگه کی رنگ می زنه که من بزنم ! وسایلِ تزئینی هم باید برم تهران با ساسا و بهشاد بخرم و بعدا بیارم جا به جاش کنم و از همه مهمتر حالا که خونه دار شدم می خوام کامپی جانمم بیارم اینجا که از شر هر چی کافی نت و کامپی های دوست و رفیقامه خلاص بشم ... حالا شاید کارای خونه م که تکمیل شد عکساشو براتون گذاشتم ببینید چه سلیقه ای تو دیزاین خونه دارم .