تبليغاتX
دانشگاه با طعم باران

دانشگاه با طعم باران

مهمانی

سلام

عجب عالمی داره تو خونه و در کنار خانواده بودن . بعضی وقتا فکر می کنم چرا بعضیا قدر این اتفاقای ساده ، این دورهم بودنای ساده ، این برخوردای ساده رو نمی دونن ؟! قدر نمی دونن و خیلی راحت از کنارشون عبور می کنن . برای به دست آوردن خوشبختی انقدر دور میرند و میرند که به ناکجا آباد می رسند و تو همون خوابِ خوش به سراب چنگ می زنند ، از آبش می نوشند و ....

اون هفته که یاسی زنگ زدو گفت واسه یکشنبه ( پریروز ) بچه ها رو دور هم جمع کرده ، بهش گفتم : بازم به تو یاسی هر وقت که می یای میشی بانیِ خیر ، منو بچه ها که انقدر گرفتار شدیمو هر کدوممون یه گوشه افتادیم که همون برسیم هرازگاهی یه تلفن بهم بزنیم کلی هنر کردیم . حالا می دونین خوبیه یاسی و این دوره هاش به چیه ؟! به اینه که چون خیلی گُــله هر کی هر کجا که باشه آبم دسش باشه می زاره زمین و می دوئه ، حتی ما یه دوست دیگه هم داریم به نام " مهسا " که یادش بخیر اونموقع ها تو مدرسه بغل دستیم بودو همزمان با یاسی اینم رفت انگلیس و الان هر وقت که یاسی قصده اومدن می کنه اینم برنامه هاشو ردیف میکنه می یاد ایران به هوای همین دور هم جمع شدنا و بیرون رفتنا که الحق برا هممون در حکمِ یه شارژه روحیه .

یکشنبه صبح بلند شدم اول رفتم عشقگاه همه ی خانوما و یه رنگ زیتونی پلاتینی به موهام زدم مااااه ولی آخرش که واستاده بودم جلو آیینه از خودم لذت می بردم آرایشگره با گفتن قیمتِ خونه پدرش که چه عرض کنم (!!) قیمت خونه همه ی کشته های تاریخ آنچنان حالی ازم گرفت که هنوزم که هنوزم وقتی یادش می افتم فشارم بالا پایین می ره بعدم که اومدم خونه تند تند حاضر شدمو داشتم راه می افتادم که زودتر از همه برسمو یه کم بشینیم با یاسی به غیبت کردن که مامانم گفت : وایسا داری میری شهی رم بزار کلاس زبانش ... منم نشستم تو هال هی بلند بلند صدا می زدم : شهـــــــی بدو دیرم شد ، که دیدم نخیـــــــر انگار نه انگار ، هیچ صدایی از اتاق این داداش ما بلند نمیشه ... رفتم تو اتاقش می بینم تازه کتاب دفترشو ولو کرده کف زمین داره مشقاشو می نویسه . میگم : الان داری مشقاتو می نویســی ؟ میگه : آره مگه چیه ؟ میگم : هیچی کلافه. بعدم از بس خواهر خوبی ام و از بس هول رفتن به خونه ی یاسی رو داشتم نشستم کنارش نصفی از مشقاشو خودم با خط کج و کوله نوشتمو با سرعت جت رسوندم کلاسش و خودمم تا خونه ی یاسی اینا پرواز کردم . حالا رفتم تو آپارتمانشون می بینم که دره واحدشون بازه و هیچکسم نیست ، همینجور واستادم جلو در فکر می کردم  " مگه یاسی نبود آیفونو برداشت گفت نیلو بیا بالا " که صدای یاسی اومد : نیلوفــــــر من حمومــم ، برو یه شربت برا خودت درست کن کیک بستنی ام تو یخچاله . یعنی این بشر عمرااا اگه درست بشه اصلا چیزی به نام پذیرایی و مهمون داری تو وجودش تعریف نشده حتی اگه n نفرم مهمونش باشن همه ی اون n نفر باید خودشون از خودشون پذیرایی کنن و تازه یه چیزی هم بزارن جلو خودش .

منم رفتم سر یخچال یه لیوان آب برداشتم اومدم پشت دره حموم گفتم : زود باش بیا بیرون حوصله م سر رفت . یاسی : دارم می یام وایسا . منم که بی طاقت در حمومو باز کردم گفتم : پس از همینجا برات تعریف میکنم گوش کن ... دیگه نشستم از همون پشت در قصه ی این فلان فلان شده ها رو تعریف کردن که چجوری دارن به خیال خودشون رویِ منو کم می کنن !! یاسی هم از همون پشت در بهم مشاوره می داد که حالشونو بگیر و اگه بازیه تا تهشو بازی کن و ... ( در مورده این فلان فلان شده ها نمی تونم حرفی بزنم فقط همینو داشته باشین که آدماییند که فکر می کنن خیلی زرنگند ) خلاصه یاسی همینجور یه ریز داشت منو پر می کرد که یدفه گفت : نیلوفرررر شیر حموم بسته نمیشه . منم هی از اینور می گفتم زور بزن بابا محکم بپیچون ولی فایده ای نداشت که نداشت تا بالاخره رفتم طبقه ی بالاشون از خاله ی یاسی آچار گرفتم اومدم پایین و تشریفمو بردم داخل حموم و دوتایی انقدر زدیم تو سره شیره که بنده ی خدا مُــــــــرد .

وقتی خسته و عرق ریزون از دره حموم اومدیم بیرون هر دوتامون به این نتیجه رسیدیم که نشد ما یه بار در مورده این فلان فلان شده ها حرف بزنیم و یه اتفاقی برامون نیافته . خلاصه نشستیم یه دلِ سیر به حرف زدن که کم کم بقیه بچه ها هم اومدنو وااااای که چقدر خوش گذشت . امان از این دوستای من که هنوزم که هنوزه دوست پسر ذلیلن ... اون مهسا که دقیقا هر یه ربع یه دفه زنگ میزد به آقای محترم که کجایی و چطوری و چه می کنی ؟! یاسی هم از اینور جیــــــغ که ولش کن انقدر رو نده بهش قهقهه بعدم اینکه یاسی برام یه تاپ خوشگل سوغاتی آورده که مثل همیشه گفت به بقیه نگو فقط واسه تو آوردم و خلاصه که انقدر شلوغ بازی در آوردیم و عکس گرفتیمو جیغو داد راه انداختیم که خسته گیِ همه ی اون امتحانای نفس گیر از تنم در اومد . هفته ی دیگه هم قراره با یاسی بریم شمال و چند روزی شمالستانو آباددد کنیم ...

من رو می تونید اینجا هم بخونید . 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 تیر1388ساعت 3:8 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

من و تعطیلات

سلام

می گم خوبه من کاخ رهن نکردما وگرنه که احتمالا تکمیلِ آخرین وسایلش می کشید به زمان نوه نتیجه هام ... چقدر خونه پر کردن سختــــــــه  ! منم که حســــــــاس ... هی می گم این زشته این بد فرمه این بدرنگه یعنی اعصاب نزاشتم برا مامان بابام ... بازم خدا رو شکر خونه م مبله ست که اگه نبود سر خرید گاز و یخچالم مکافات داشتم ... آخی ، خیلی وقت بود با مامان بابام خرید نرفته بودم انقدر نرفته بود که پاک فراموش کرده بودم باهاشون خرید کردن چه مزه ای داره . اصلا مدل خرید کردنشونم یادم رفته بود ... بابام که همونجور کما فی سابق به هیچ وجه حوصله ی گشتن نداره ، دره اولین مغازه که وایمیسه میگه : همه جا یه جوره ، هر چی می خوای بخری از همین جا بخر بریم ( فقط زودتر بریمممم نیلوفر ) ... مامانمم کما فی سابق عاشق وسایل آشپزخونه ست . اینکه من نتونستم یه میز عسلیِ خوشگل پیدا کنم اصلا مهم نیست ، مهم اینه که الان چند دست لیوان و قاشق چنگال تو کابینتام جا خوش کردن ( نه اینکه قراره کل وبلاگستانو یه ناهار دعوت کنم واسه همونه ) . کلا الان فقط آشپزخونه م شبیه آدمیزاده  بقیه جاها که هیچی ، عینهو صحرای کربلا ... خودمم تنهایی که از پس آباد کردن این صحرا بر نمی یام ... منتظرم ساسا و بهشاد یه آخر هفته جور کنن بیان شمال ببینم سه تایی می تونیم این خونه رو خونه کنیم یا نه ؟! جریان کاغذ دیواری ام کنسل شد یعنی گفتن چون اینجا رطوبتش بالاس معمولا کاغذ دیواری نمی زنن و رنگ بهتره ... ما هم گفتیم چشـــم و یه اتاقم شد صورتی روشن یه اتاقمم شد آبی روشن ... انقدر گولوچ شده که حد نداره ، اگه بیاین ببینین فک می کنین واستادین وسط خونه های کارتونی  .

دانشگامم که گفتم براتون ، به خاطر اون دو تا درس کذایی قرار بود هر هفته دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه برم شمال که البته طی دو دوتا چهارتایی که با خودم کردم دیدم نــــــه نمیشه خیلی افت داره ، من اونم هیچکی نه من ، تابستون اونم واسه درسای عمومی برم زیر باره یه همچین خفتی . برا همین نشستم به نقشه کشیدن که به استادامون بگم از جنوب می یامو رحم کنیدو این حرفا . دوشنبه ی این هفته که اولین جلسه انقلاب بود یه نظر که به استادمون انداختم فاتحه ی همه ی نقشه هامو خوندم ... از قیافه ش معلوم بود گول نمی خوره و دوشنبه هام خراب شد رفت پی کارش . می موند سه شنبه و چهارشنبه ها که ادبیات داشتیم ، سه شنبه بعده اینکه کلاسمون تموم شد رفتم بالا سر استادمون . من : استاد من ... ( اسم یکی از شهرای شمالی ) نیستم خوابگاهم بهمون ندادن اینجام جایی رو ندارم شب بمونم اگه اجازه بدین چهارشنبه ها نیام سر کلاس . استاد : مشکلی نیست کلاس چهارشنبه ها رو خودم تغییر ساعت دادم انداختم سه شنبه ها ساعت 6 – 8 ( فقط فکر کنین وسط دروغگویی یه همچین شوکی ام به آدم وارد بشه ، من اما پرووو اصلا به روی خودم نیاوردم که  ) من : آخه استاد آخرین اتوبوسی که تهران میره ساعت 6 راه می افته همینجوریشم بخوام به ترمینال برسم باید زودتر از سر کلاستون بلند شم . استاد : یعنی ساعت دیگه ای نداره ؟ من : نه استاد آخریش همین شیشه . دیگه من تو این لحظه انقدر مظلوم شده بودم انقدر مظلوم شده بودم که کم مونده بود استادم بشینه برا مظلومیتم گریه کنه ، تو دلمم داشتم به خودم بدو بیراه می گفتم که چرا زبونم نچرخید بگم از جنوب می یام که نرگس از اون کنار منارا پرید وسط اختلاطه منو استاد جانم گفت : ئه مگه برا 7 بلیط نگرفتی ؟ ... منم موندم این داره چی میگه ، برگشتم گفتم : نه آخریش 6 بود  . نرگس : استاد ما با همیم ، منم باید ساعت 6 با ایشون برم ( می بینین چه زبله ) ... بلــــــــه دیگه من یه ساعت واستادم زحمت کشیدم نرگس خانوم اومد سر سفره ی آماده خورد و برد . نوش جونش البته منو نرگس نداریم که ، من که عادت کردم یه عمر زحمت بکشم در راهِ رضای خدا . دیگه استادمون که دید خیلی طفلکی هستیم رحم کردو گفت : باشه برید . من : استاد هر هفته همینه ها . استادمون خندید گفت : برید ... منو نرگسم رفتیم ، بدووو هم رفتیم . از ذوق چند ساعت کمتر نشستن سر کلاس همچین رفتیم که فکر کنم استادمون پیش خودش گفت اینـــــــا دیگه کی اند ؟!

و این شد که هر هفته دوشنبه سه شنبه رو باید شمال بمونم و برگردم ... کلا این " یکی از شهرای شمالی " علاقه ی عجیبی به من داره ، جوری که تابستونم نمی تونه دوری منو تحمل کنه ... والا ، باور ندارین برید از اهالیش بپرسید که انقده منو می دوستن  . 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 تیر1388ساعت 1:44 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

زندگی جدید (2)

مهم نوشت : الان که اومدم مسنجرم رو باز کردم دیدم کلی آف برام اومده که " سلام و چطوری نیلو ؟! " و ... من آن لاین نبودم و ظاهرا چراغم خود به خود روشن میشده . پس هر کی سلام داده و جواب نگرفته دلگیر نشه ، خودتون که منو میشناسین انقدر معرفت دارم که اگه آن باشم جواب سلام رو بدم  .

خب می ریم سراغ بقیه ی ماجرا : 

وقتی حسابی فکرامو کردم با وجود اینکه هنوزم خوابگای تر تمیزو خوشگلمونو دوست داشتم ولی از اونجا که واقعا خسته شده بودم سریع یه زنگی به بابام زدمو گفتم : من خونه میخوام . بابامم کلی تعجب که من یه کاره وسط امتحانام چی دارم میگم که براش تعریف کردم اینجا چه شرایطی پیش اومده . البته تو پرانتز اینم بگم که خانواده ی من چون تجربه ی دوران دانشجویی بهشاد رو داشتن از همون اول میگفتن خونه بگیری به نفعته منتها تنهایی نه چون سوای مزایایی که زندگی تو خونه داره عملا شهریه ی خوابگاه ما از بعضی از اجاره خونه های اینجا خیلی بالاتر بود . دیگه برا بابام که تعریف کردم گفت : تو اون وضعیت که نمیشه درس خوند یا برو پول بقیه رم حساب کن کولرو برات روشن کنن یا این چند وقته برو خونه ی طاهره خانوم ، نگران هیچی ام نباش امتحانات که تموم شد می یام برات خونه می گیرم و بازم تاکید کرد که تنها زندگی کردن مشکلاتِ زیادی داره و اگه بتونی یه همخونه یِ مناسب پیدا کنی خیلی بهتره .

من اما با اینکه یه عمر دورو برم شلوغ بوده و هیچ جوره آبم با تنهایی تو یه جوب نمی ره گفتم : نه یه مدت می خوام مجردی زندگی کنم بعد اگه دیدم نمی تونم می گردم دنبال یه همخونه ی مَـــچ خلاصه از اونجا که تو همون روزا مسئولین خوابگاه اعلام کردن این خوابگاه رو به دانشگاه آزاد فروختن و دانشجوها موظفن تا پایان تیر اینجا رو کامل تخلیه کنن و برای سال بعد بیان اون یکی خوابگاه به بابام تاکید کردم زودتر بیان شمال خونه رو برام جور کنن که من برا هفته ای یکی دو شب تو این تابستونی نه می تونم برم هتل نه خونه ی طاهره خانوم .

حالا چرا باید هفته ای یکی دو شبو تو تابستون اینجا بگذرونم ؟! چون ترم تابستونی برداشتم یعنی تابستون بی تابستون . واقعانم چاره ی دیگه ای نداشتم باید ترم تابستونیه رو می گرفتم اگه نه برای ترم دیگه حجم درسا و ساعتای دانشگام سنگین میشدو اونوقت نمی تونستم از پس خوندنشون بر بیام . بــــــــــله دیگه همراه با سارا و نرگس و جمع کثیری از استعدادهای درخشان جفت پا رفتیم تو تابستونمونو دو تا درس مکش مرگما گرفتیم شیرین  یعنی خیلی هنر می خواد آدم تو ذل گرما بره بشینه سر کلاسای عمومی و دروسی مثل ( فارسی عمومی و انقلاب ) . کلا زبانم قاصره از بیان این خوشبختی ، شما هم علی الحساب بزنین اون کف قشنگه رو تا بعدا براتون تعریف کنم که دیروز و پریروز منو همکلاسیام چقدر سر کلاس حواسمونو شیش دونگ دادیم به درس .

خلاصه یادمه جمعه ی هفته آخر امتحانام بود که زنگ زدم خونمونو با مامانم که صحبت می کردم گفت : چرا صدات بیحاله چیزی نمی خوری ؟ گفتم : چرا می خورم فلان روز رفتم اینو خریدمو فلان روز اونو خریدمو ... که مامانم گفت : چقدر بهت بگم غذایِ بیرونو نخور بچه که نیستیو معلوم نیست تو اینا چی می ریزن و در آخر آب پاکیو ریخت رو دستم که تا چند سال دیگه معده برات نمی مونه  ...

یکشنبه ی همون هفته مامان جیگرم اومد شمال همراه با یه عالمه غذاهای خوشمزه و تازه روزایی ام که پیشم بود یه سره بهم می رسید که یه وقت گل سر سبد دختراش سوتغذیه نگیره ( اساسا این تیکه رو برا ساسا و بهشاد نوشتم که حسادتشون تحریک شه  )

آخرای امتحانامم برخورد به اون گردو غبارِ هوای تهران و تعطیلات که بابا و بهشاد و شهی اومدن شمال و تازه اول بدو بدوهای ما بود برا پیدا کردن خونه ... نمی دونید چه به سرمون اومد تا یه خونه ی همه چی تموم پیدا کردیم . من از اول فقط دوتا منطقه مدنظرم بود که گفتم فقط همینجاها رو بگردیم ولی اولا که تو این مناطق خونه ی متراژ پایین کیمیا بود و دوما منو بابام با دوتا تئوری مختلف دنبال خونه می گشتیم ، من به فکر شیکی و قشنگی خونه بودمو بابام به فکر اینکه تو اون ساختمون و احتمالا تا هفت تا کوچه اونورترم هیچ گونه جنس مذکره عذبی زیست نکنه یعنی بساطی داشتیم دیدنی  ! حالا اینا یه طرف امان از بعضی صابخونه ها که انقدر فضول و خاله زنکن اصلا من به این نتیجه رسیدم هر روز که می گذره سطح فکر مردم بیشتر پایین می یاد و گرایش به فضولی ببخشید کنجکاوی تو حریم شخصی زندگی دیگرانم بیشتر .

فکر کنید ما خسته و هلاک رفتیم تو یه خونه ی نسبتا خوب بعد خانمه صابخونه اومده میگه : حاج آقا خیالتون راحت من یه مستاجر داشتم دختره یه روز با پسر اومد تو خونه همون دقیقه زنگ زدم به باباش و ... بابامم که اصلا از این زنای حراف خوشش نمی یاد گفت : نخیر خانوم این موارد برای دخترای ما پیش نمی یاد . یا یه جای دیگه رفتیم بابام که گرم صحبت با بنگاهیه شد خانومه صابخونه اومد کنار من و مامانم گفت : یه ساله خونم کرایه نرفته انگار گره ای بسته گی ای چیزی داره  . همچینم به من نگاه می کرد که انگار گره ی این بسته گی قراره به دستای من باز شه ... منم گفتم عمرااااا اگه بیام خونه ی تو بشینم خواب دیدی خبر باشه همین یه قلم کارم مونده البته بعده اینکه از خونه ی گره خوردش اومدیم بیرون فکر کردم کاش بهش می گفتم بره آب دعای فلان رو بریزه چهار طرف خونش بلکه بخت خونش باز شه ولی خب چه کنم که جنسِ خرابم نزاشت همه ی معلوماتِ گرانبهامو بریزم رو دایره . خلاصه روزا رو دنبال خونه می گشتیم و شبا می رفتیم خونه ی طاهره خانوم و با بهشاد و سمن و سپیده می شستیم به حرف زدن و عکس دیدن و خندیدن تا بالاخره .....

به شکل باور نکردنی ای تو یکی از خیابونایی که عاشقشم یه سوئیت پیدا شد البته با قیمت خیلی بالا که اصلا برا یه نفر دانشجو صرف نداشت اما بنگاهیه گفت شما برید ببینید میشه با صابخونش کنار اومد . رفتیم و دیدیم و من شدم عاشق خونهه و خانمه صابخونه شد عاشق من و مامانم ... گفت : من خودم سه تا دختر دارم که یکیش تو مالزی دانشجوئه الان که شما رو می بینم فکر می کنم دختره خودمه که جلوم وایساده . گفت : حالا با همسرم صحبت کنید تا نظر ایشون چی باشه . با همسرشم که صحبت کردیم چون از قبل توسط خانومش حسابی از من خوشش اومده بود گفت : کی از شما بهتر و یه نفری و دانشجویی و درسخونی و اصلا  قابلی نداره و این حرفا ... دیگه با بابام یکی این بگو یکی اون بگو که نه آقا این چه فرمایشیِ و تعارف و غیره تا آخرش با یه قیمتی قرار داد بسته شد که به هر کی میگم تو خیابون فلان یه سوئیت مبله رو انقدر رهن کردم رسما می ره تو کما . خیلی شانس آوردم خیلی ، هم خونه ی بی نهایت قشنگیه هم محلش عالیه و هم ساکنینش آدمای موجهین و مهمتر از همه هیچ پسری حتی از نوعِ شیرخوارش تو این ساختمون وجود نداره ( این یه مورد از همه بیشتر دلِ پدره عزیزمو شاد کرد )

خونه م طبقه ی چهارمه ( یعنی طبقه ی آخر ) و یه پنجره ی محشر داره رو به خیابون که منتظرم هر چه زودتر زمستون شه تا بشینم پشت پنجره و برف رو تماشا کنم . اون هفته بعد از اینکه قولنامه کردیم یه دستِ سرسری به سرو روش کشیدیمو اومدیم تهران ... منم اوایل هفته رو تهران بودمو برا دوشنبه که کلاس داشتیم اومدم شمال . فعلانم حسابی شارژ شارژم  و منتظرم مامان و بابا و شهی از تهران برسن که هم یه سری از وسایلو بچینیم هم بابام یکی رو بیاره خونه رو کاغذ دیواری بکنه البته مامان و بابام میگن رنگ بهتره ولی من کاغذ دیواری رو خیلی بیشتر می پسندم ، آخه الان دیگه کی رنگ می زنه که من بزنم ! وسایلِ تزئینی هم باید برم تهران با ساسا و بهشاد بخرم و بعدا بیارم جا به جاش کنم و از همه مهمتر حالا که خونه دار شدم می خوام کامپی جانمم بیارم اینجا که از شر هر چی کافی نت و کامپی های دوست و رفیقامه خلاص بشم ... حالا شاید کارای خونه م که تکمیل شد عکساشو براتون گذاشتم ببینید چه سلیقه ای تو دیزاین خونه دارم .

و در آخر اینم اضافه کنم که بی انصافی نباشه ، من تو این دو ساله از امکانات و رسیدگی خوابگامون بسیار راضی بودم و اگر بعضا مشکلاتی پیش می اومد طبیعی بود چون بالاخره گردوندن یه خوابگاه با اونهمه خدمات رفاهی و تجهیزات کاره چندان راحتی نبوده و نیست . از هم اتاقی های گلمم بسیار مچکرم که باعث شدن خاطرات خوبی در کنارشون برام رقم بخوره و در کل انقدر تجربه از این باهم بودنا ، باهم خندیدنا و گریه کردنا بدست آوردم که می تونه تو خیلی از کوچه پس کوچه های زندگیِ آینده م دستمو بگیره و راهگشام باشه اما به هر حال زندگی چیدن سیبی ست که باید چید و رفت ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 2:33 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

زندگی جدید (1)

سلام

خب قرار بود از اولِ اولش تعریف کنم ولی چون مثل همیشه یه عنصر حیاتی رو ندارم ( خودتون می دونید که همون وقته دیگه  ) تند تند اتفاقای مهم این چند وقته رو میگم البته همینجور تند تندشم فکر کنم تو یه پست جا نشه و مجبور شم نصفشو بندازم تو یه پست دیگه .

برمی گردیم به اون روزایی که واسه فرجه تهران بودمو هر چی زور می زدم نمی تونستم چشمو گوشمو ببندم و بشینم دو زار درس بخونم ... تو همون وقتا بود که یکی از عزیزای زندگیم اومد ایران . کساییکه آرشیومو خوندن یاسمن رو خوب میشناسن . همون دوست گلِ ایام دبیرستان که دست روزگار هر دومونو از تهران کندو منو انداخت " یکی از شهرای شمالی " و اونو انداخت " امریکا " ... یاسی سالی یدفه رو حتما ایران می یادو هیچ وقتم از قبل بهم نمیگه دارم می یام تا به قول خودش سورپرایزم کنه . اندفه هم مثل دفه های قبل زنگ زدو بعد از کلی سرکار گذاشتن منه از همه جا بی خبر که هی ترس ورم داشته بود که این دیگه کیه و این چیزا رو از کجا میدونه !! گفت : ببخشید شما یه دوستی به اسم یاسمن ندارین  ؟ دیگه من جیـــغ داد که یاسیِ فلان چرا نگفتی داری می یای ... یاسی رو خیلی دوست دارم نه به این خاطر که دوستمه که کلا دوست و رفیق زیاد دارم ، دوسش دارم چون اگه می خوادت نه به این خاطره که نفعی ازت ببره یا کمه کمش پزت رو جلوی دیگران بده ، به خاطره وجود خودته که می خوادت ، همونجور که من به خاطره گلِ روی خودشه که می خوامش . خلاصه که یه روز  تو همون محل قرار همیشگیمون ( پارک اندیشه ) همدیگه رو دیدیم و مثل همون چند سال پیشا تا جون داشتیم خوش گذروندیم و حرف زدیم و حرف زدیم ... درست مثل همون وقتایی که هر چی فک می زدیم بازم حرفامون تموم نمیشد و قرار گذاشتیم امتحانام که تموم شد یاسی چند روز بیاد شمال پیشم بمونه اما از بد شانسیم بعد از امتحانام انقدر شرایطم قمر در عقرب شد که با یه عالمه شرمنده گی زنگ زدم بهشو گفتم : فعلا نیــــا یاسی که گرفتارم .

وقتی برا امتحانا شمال رفتم که فقط خوده خدا می دونه چطور دل از تهران کندمو رفتم با یکی از فجایع خوابگاهی مواجه شدم که دلم می خواست یا یه بلایی سره خودم بیارم یا سر اون خوابگاه ... بله از جایی که تو اونجا رسمه پولِ اجاره ی خوابگاه رو از پول کولر جدا حساب کنن ، همینکه وارد خوابگاه شدم سپیده و نغمه ( هم اتاقیام ) اومدن بهم گفتن : خانوم فلانی گفته باید تو واحد شما هر کدومتون نفری 3 هزار تومن بده تا براتون کولر روشن کنیم یعنی شما فرض کن می ری یه خونه کرایه می کنی بعد سر تابستون که میشه میگن کولر بی کولر اگه میخوای از گرما تلف نشی باید یه پولی اضافه بر سازمان بدی . خب درسته که حرف زوره ولی تو اون وانفسایی که گرمای هوا داشت غوغا می کرد و به حدی شرجی بود که مدام عرق می ریختی چه اهمیتی داشت اینا دارن حرف بی حساب می زنن !!

وقتی سپیده و نغمه این حرفا رو بهم می زدن من فقط مونده بودم که الان مشکل از کجاست که این کولر روشن نیست که گفتن : بچه های اون اتاقی راضی نمیشن نفری 3 هزار تومن بدن  !!!!! ... ای خداااا هر چی نشستیم فکر کردیم که اینا ندارن ؟؟!! اینا مفلسن ؟؟!! اینا چشونه که حاضر نیستن 3 هزار تومن بدن و زیر باد بشینن به جایی نرسیدیم . منو نغمه و معصومه و سپیده می تونستیم سهم اون اتاقیارم خودمون بزاریم و از اون جهنم خلاص بشیم ولی افتادیم رو دنده ی لج و لجبازی ، گفتیم حالا که انقدر نامردو خسیسن و به خاطر اینکه امتحانای خودشون ۶ تیر ( یعنی خیلی زودتر از ما ) تموم میشه حاضرن تو این گرما خفه بشن ولی پول ندن ما هم می زاریم ۶ تیر که اینا رفتن سهمشون رو خودمون می دیم میگیم کولرو روشن کنن . دردسرتون ندم نفس نبود ، باور کنین هوایی نبود که بکنم تو ریه هام ، هر چی که بود براده های خورشید بود ... یه سره مثل جنازه پخش شده بودم رو تختمو عرق می ریختم ، دیوارا به قدری داغ شده بود که وقتی دست می زاشتی روش سریع دستتو می کشیدی که نسوزه و تازه تو اون وضعیت باید بیخوابی ام می کشیدی و هزارتا اسم ویروس و باکتری ام می کردی تو مغزت . اوضاع وحشتناکی شده بود و اون یه پنکه ی فسقلی ام که کنار دیوار آویزون کرده بودن هیچ جوره نمی تونست جوابگوی اون گرما باشه .

یه شب از همون شبا از زور عرقی که تو خواب می ریختم بیدار شدم و چونکه تختای ما دو طبقه س و من همیشه ساکنِ طبقه ی پایین به خودم گفتم امشب که نغمه نیست برم بالا جای اون روبروی پنکه بخوابم و از اونجا که همیشه برام سخته از نردبون تخت برم بالا رفتم صندلی آشپزخونه رو آوردم و تو همون تاریکی که از ترس بیدار نشدن بچه ها چراغی ام روشن نکرده بودم رفتم روش که یدفه پام لغزید و پرت شدم کف زمین ... این کف زمینی که میگم شما فکر نکنین اندازه ی یه زمین فوتباله ها ، نه به اندازه ی یه وجبه یعنی وقتی کلِ اتاقمون سه وجب باشه و دوتا تخت دو طبقه رو به زور توش چپونده باشن ناخودآگاه بین هر دو تخت یه وجب جا بیشتر نمی مونه که من پرت شدم تو همون یه وجب جا ... نمی دونم خدا چه رحمی بهم کرد که سرم جایی نخورد ولی دست و پام داغون شد . سپیده که طفلکی از خواب پریده بود و انقدر هول شده بود که به زور خوابش کردم و گفتم که بابا جان چیزیم نیست  . 

سپیده که خوابید من رفتم طبقه ی بالا و خوابم نبرد و فکر کردم ... بدنم درد می کردو فکر می کردم چرا من باید انقدر تو این خوابگاه تحمل کنمو صدامم در نیاد . روزای خیلی خوبی رو تو این دو ساله گذروندم این درست ، ولی هیچ کس نمی تونه منکر این بشه که زندگی دست جمعی اونم با انواع و اقسام فرهنگ ها و آدم های مختلف سختی های زیادی با خودش به همراه داره و گاها لطمات جبران ناپذیری به آدم می زنه که حتی مرور زمانم نمی تونه اثراتش رو پاک کنه . با همه ی این اوصاف میشه با غصه های شخصی یه جور کنار اومد ولی دردی که می سوزونه و هیچ جوره هم درمان نمیشه می دونید کجاس ؟! اونجاست که می بینی دختری که با خودت وارد این خوابگاه شده الان یا از دردِ اعتیاد رنگ به رو نداره یا از بدبختی فساد . اینجاس که از درون می پوسی و ذره ذره آب میشی ... من در این مدت دوستای خوب و سالمی داشتم خدا رو شکر ، ولی هیچ وقت نتونستم نسبت به آدمی که حتی تو راهرو هم از کنارم می گذره بی تفاوت باشم و از غصه ش غصه م نگیره .

اون شب خیلی بدنم درد می کرد ولی توی ذهنم گشتم دنبالِ نیلوفره دو سال پیش اما بی فایده بود ، پیداش نمی کردم . کجا رفت اون نیلوفری که دوست داشت باهم بودن رو تجربه کنه ، دوست داشت ببینه زندگی دانشجویی مثل فیلما همونجور بی دردسر و شیرینه یا اینکه غم و غصه هم داره ؟! ... نیلوفری که نپخته بود نشسته بود کار نکرده بود ... کجا رفت ؟ کی رفت ؟ چقدر عوض شدم ، چقدر یاد گرفتم و چقدر فهمیدم ... اون شب دلم برای نیلوفر دو سال پیش سوخت ، چقدر ساده بودم من و چقدر خوب شد که تغییر کردم ... اون شب فکر کردم دیگه بسه هر چی تجربه اندوزی کردم ، نه جایی برای یادگیری بیشتر باقی مونده نه حسی . روزای اسطوره ی صبر بودنم گذشته و باید کمی به خودم استراحت بدم حتی قهرمانا هم یه روز آستانه ی تحملشون به انتها می رسه ، مگه نه ؟! اون شب به خودم قول دادم امتحانام که تموم شد دیگه هیچ وقت به خوابگاه بر نگردم . برای همیشه با زندگی خوابگاهی و همه ی خوشی ها و ناخوشی هاش خداحافظی کنم و برم . فکر کردم بسه هر چقدر با آدمای رنگ و وارنگ کنار اومدم . می رم با خاطرات خوبم و خاطراتِ بدو هر چی که بوده همینجا جاش می زارم .

صبح روز بعد که از خواب بلند شدم همه ی بدنم کبود بود .

( ادامه داره ......... فیلم هندی تعریف نکردما نیان بشینین تو کامنتدونیم گریه کنین و ختم قرآن بگیرید ، من هنوز زنده م   )    

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 تیر1388ساعت 9:20 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

استرس

سلام سلام صدتا سلام

من اومدم اومدم اومدم ، یوهو هو هو اومدم البته هنوز تهران نیومدما به وبلاگستان اومدم که خوش اومدم .. راحتتتتت شدم ، داشتم می مردم از دست این امتحانا . هر چی ام جلو می رفتم انگار به تهش نمی رسیدم انگار هر روز که می گذشت بقیه ی روزایِ باقی مونده بدتر کش می اومد بعدم انقدر اتفاقای جور واجور برام افتاده که سر فرصت میشینم براتون تعریف می کنم الان که مثل همیشه وقت ندارم فقط همینو داشته باشین که پرونده ی ترم 4 با یک عدد افتاده ی خوشمزه ( همون میکروب جان ) بسته شد رفت پی کارش . در اینکه من همیشه سر امتحانام عذاب میکشم که هیچ شکی نیست ولی سر امتحانای این فصل دو برابر عذاب می کشم اونم به خاطر اینه که تو این فصل هوای اینجا غیر قابل تحمل میشه ، اونقدر گرم و شرجی میشه که زنده زنده تو خیابون می پزی منم که اصلا به این گرما عادت ندارم خیلی حالم بد میشه و یه جور حالت خفه گی بهم دست میده خلاصه که امسال با بدبختی دو چندان ( بعدا براتون تعریف می کنم چرا دو چندان ! ) امتحانای سختِ این ترمو گذروندم . همه ی امتحانامم یه طرف این دوتا عملی های آخرم یه طرف .

آخه می دونین من یه کم استرسی ام یعنی نکه برا همه چی استرس بگیرما ولی برا امتحان و درس خیلی استرسم میره بالا ، از اولشم که مدرسه می رفتم همینجوری بودم بعد حالا این استرسو شما بزارید رو اون لرزش دستی هم که از طرف خانواده ی پدری بهم ارث رسیده . تو خانواده ی پدری من یکی در میون همه لرزش دست دارن مالِ بعضی هاشونم کمه مال بعضیاشون زیاده مثلا مال بابا و عموم زیاده ، لرزش دست من اما کمه و کمه تا وقتی که تو محیط امتحان قرار می گیرم که یهویی فرتی میزنه بالا ، حالا بازم امتحانای تئوری مهم نیست یه جوری میشه رفع و رجوش کرد ولی برا عملی ها خیلی بیچاره میشمو این استرس و لرزش ، دست به دست هم میدن تا سر جلسه ی امتحان منو به مرز غش کردن برسونن کلا یه حالی میشم که هر کسی منو ببینه باورش نمیشه این نیلوفر همون نیلوفره عزیزه خودمونه  .

خلاصه اون هفته بعد از امتحان میکروب و اون هشت تاریخیش من عزای امتحانای عملیمو گرفته بودم که یه وقت نکنه وسط امتحان وسیله ای چیزی از دستم بیافته بشکنه و آبروم جلو استادا بره .. دیگه سه شنبه صبح قبل از امتحان فیزیولوژی عملی یه چیزی در حدود 10 نفر ۱۰ نفر باید می رفتیم تو آزمایشگاه و اونوقت بالا سر هر دو نفر یه استاد وایمیستاد که ازمون امتحان بگیره . منم هر چی دعا بلد بودم خوندم که هم یه کم آرامش بگیرم هم یه آزمایش آسون بهم بیافته که از شانس خیلی خوبی که دارم آرامش که نگرفتم هیچ ، یه آزمایشی ام بهم افتاد که درجا میخکوب شدم سرجام .. شمارش گلبولای سفید خون برای من یعنی شمارش سنگای قبر تو قبرستون ، دیگه خودتون فکر کنین تو اون لحظه یهویی چه حالی پیدا کردم بعدم دیدم نخیر اینجوری فایده نداره و دارم رسما از حال می رم واسه همین بلند شدم رفتم به استادی که ناظرم بود گفتم : استاد من خیلی استرس دارم اگه میشه حواستون به من باشه . استادمم گفت : شروع کن خیالت راحت باشه .

وقتی شروع کردم باید یه سر پیپت ( وسیله ای شبیه نی که باهاش خونو می کشن بالا ) رو می زاشتم تو دهنم و یه سرشم می زاشتم تو ظرف خون بعد با یه دست پیپت رو می گرفتم تا مقدار مورد نیاز رو بتونم بکشم بالا و بعد از مراحلی خالیش بکنم روی لام ، ولی مگه میشد !! دستم طوری می لرزید که هیچ جوره نمی تونستم پیپت رو ثابت نگه دارم استادمون که اصلا باورش نمیشد هی می گفت : ای بابا چیه ؟ از من می ترسی ؟ . منم می گفتم : نه استاد از شما نمی ترسم مدلم اینجوریه . استاد : .. ( فامیلیم ) کجایی هستی ؟ من : تهرانی . استاد : آخه دختر تهران انقدر مضطرب میشه ؟؟!! ما هر کی میخواد بره زن تهرانی بگیره نمی زاریم میگیم این تهرانیا خیلی زرنگن . من :   .. دیگه استادمون هی می گفت و می گفت منم هی می خندیدم و می خندیدم بعدم پاک فراموشی گرفتمو یادم رفت که استادمون استاده و منم دانشجو ، شروع کردم به استاد مهربونمون دستور دادن که استاد در الکل رو بزار ، استاد لام رو برام تمیز کن ، استاد محلول تورک ( محلولی برای رقیق کردن خون ) رو بریز اونجا و دستور پشت دستور .. استادمونم هر چی می گفتم گوش می داد فقط یکی دو بار وسطاش بهم گفت : ببین همه ی کاراتو من دارم انجام میدم . منم که شده بودم یه پا طلبکار بهش گفتم : خب استاد شرایطِ منو که می بینید استرس دارم   . استاد : .. ( فامیلیم ) تو انقدر استرس داری شوهر ببینی چیکار می کنی ؟ .. منو می گین هر هر هر غش کرده بودم از خنده . کلا از خدام بود جواب استادمونو بدما ولی روم نشد دیگه ، خجالت کشیدم آخه اگه جواب می دادم استادمون پیش خودش می گفت نه به اون استرسش نه به این زبونش ، عجب کاری کردم زبون این یه الف بچه رو باز کردم بعدم استاد جانم یه نمره ی خوبی بهم داد و زنده م کرد یعنی مرده رفتم تو آزمایشگاه زنده اومدم بیرون .

انقدر حرف دارم انقدر حرف دارم که نگو .. الانم مامانمو بابامو بهشاد و شهی اینجان و هوارتا کار خراب شده رو سرم حالا می یام براتون تعریف می کنم اون هوارتا کار چیا هستن .

پی نوشت : یعنی چی که نیلوفر چرا رفتی برا فلانی کامنت گذاشتی برا من نزاشتی ؟! جدا من بعضی وقتا بعضی از این کامنتا رو که می خونم شک بهم وارد میشه .. آخه عزیزم من روزه روزش باید از وقت خواب و خوراکم بزنم بیام چهارتا کامنت بزارم بعد بیام سر امتحانام کامنت بزارم که چی بشه اونوقت !! حتما به جای یدونه افتاده ی بالا ( این افتاده ی بالا تازگی ها مد شده ، یاد بگیرید ) دوتا افتاده ی پایین بگیرم هان ، آره راضی میشی من دوتا دوتا بیافتم ؟! .. عرضم به حضور شما بنده خیلی وقته فرصت نکردم برا کسی کامنت بزارم مگه در مواقع ضروری یا اینکه دلم برا کسی خیلی تنگ شده باشه .. طبق همون ضرب المثلِ معروفم که میگه هر گردی گردو نمیشه هر نیلوفری ام نیلوفر نمیشه بنابراین وقتی تو کامنتدونی ایکس و ایگرگ به اسم " نیلوفر " بر می خورید وبلاگش رو باز کنین ببینین کیه (!!) بعد بیان به منه از همه جا بی خبر بگید چرا اینجور چرا اونجور !! الانم با اجازه ی بزرگترا کامنتدونی این پست رو می بندم چون دیگه رو ندارم اظهار لطفای دوستانو بخونم اونم در شرایطی که مدت هاست بهشون سر نزدم . تا وقتی ام که خودم بر نگردم تهران و از خجالت همه در نیام این کامنتدونی رو باز نمی کنم . بله دیگه ما اینیم کلا  .. دوستونم داریم کلا .. فعلانم بابای قطعا  ( واقعا نمی دونم دارم چی میگم رسما ) .  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 تیر1388ساعت 10:8 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه 

کنکور نیلوفرانه

سلام

خوانندگان محترم با پاسخ به سوالات زیر برنده ی خوشبختِ کنکور به سبک نیلوفر باشید .. باشد که رستگار شوید الهی آمین یا رب العالمین ( در ضمن کیک و ساندیس در زیر صندلی هایتان از قبل گذاشته شده ، اگر نمی بینید مشکل از چشمانتان است به چشم پزشک مراجعه فرمایید )

خب یک دو سه شروع شد :

1 - نیلوفر از کجا افتاد ؟

الف ) از بالای پشت بام ب ) از بالای برج میلاد ج ) از روی درخت های جنگل های گیلان د ) از درس گل و بلبلی به نام " میکروب شناسی "

2 - نیلوفر چرا افتاد ؟

الف ) خوش داشت که بیافتد ب ) عشقش کشید که بیافتد ( این با گزینه ی الف فرق داره ، وقتی میگم فرق داره یعنی داره ) ج ) گزینه ی الف و ب صحیح می باشد د ) جزوه اش را واو به واو نجویده و قورت نداده بود ( یعنی انقدر کَت و کلفت بود موند سر گلوش بدمصب )

3 - نیلوفر با چه نمره ای افتاد ؟

الف ) _ 0 _ ب ) _ 1 _ ج ) _ 2 _ د ) _ 8 _

4 - نیلوفر بعد از اعلام نتایج و شکست در عرصه ی امتحانات چه کار کرد ؟

الف ) غش غش خندید ب ) دست به خودکشی زد ج ) گیسوانش را دانه به دانه کند و بر لپ هایش خنج کشید د ) عزای عمومی گرفت

5 - نیلوفر در حال حاضر چه حالی دارد ؟

الف ) ککش هم نمی گزد ب ) بیخیالی طی می کند ( این با مورد الف فرق داره ) ج ) گزینه ی الف و ب صحیح می باشد د ) فعل افتادن را صرف می کند ( افتادم ، افتادی ، افتاد ، .... )

=========================

پاسخ صحیح همه ی سوالات گزینه ی " د " می باشد .. به دوستانی که به همه ی سوالاتِ ذکر شده پاسخ صحیح دادند یک فقره بلیط رفت و برگشت به جزایر قناری از طرف نرگس اهدا می گردد . بالاخره دوستِمان که هست همکلاسیِ مان که هست یکجا باید به کار ما بیاید یا نه ؟! .. پس چه شد ؟! می روید از نرگس طلب جایزه و حق و حقوق می کنید ، ما که خودمان نه احوالاتِ مساعدی داریم ، نه از این حق ها به کسی می دهیم .

الانم نبینین که ظاهرا شکلات شدیم و شیرین بازی از خودمان در می آوریم . در چند روزه گذشته انقدر نشستیم آبغوره ی ملت عظیم الشان و همیشه سرافرازمان را تامین کردیم که دیگر نا نداریم ، اصلا انقدر آبغوره گرفتیم و گرفتیم که بهمان گفتند بس است ملت ایران اگر تا چند سال آینده ناهار و شام و صبحانه هم آبغوره بخورند بازم زیاد می آورند ما هم گفتیم مشکلی نیست که آسان نشود مرد باید که هراسان نشود ، هر چه اضافه ماند صادر کنید به آمریکای جهانخوار و مستکبر .. بگذارید آن بندگان مفلوک و بدبخت هم سهمی از این افتاده گی ما داشته باشند ، اصلا ما خوش داریم همه ی ملل دنیا را از برکات هشتمان مستفیض کنیم .. القصه که جوری سرخوش احوال شدیم که دائما راه می رویم و می گوییم " هشتمان گرو نهمان است " ، یا می خوانیم " شیش و هشتیاش بیان وسط سریع اگه اینو دوست ندارید بریم تو فاز بندری " .. حالا ربطش را هم کلا به اصل قضیه متوجه نمیشیما ، ولی همینجوری می گوییم که چیزی گفته باشیم .

البت حقمان بود .. به قولی شوخی نداریم که خانم با جانِ مردم سرو کار دارید . بــــله خب بــــله شوخی نداریم ، فقط اصولا نمی دانیم چرا همه تا به ما می رسند جدی می شوند . ما هم که از اول حرفی نزدیم .. گفتیم که حقمان بود آنجور که استاد جان هایمان انتظار داشتند جزوه ی چند کیلوییِ مان را نخورده بودیم . به هر ترتیب این افتادن نوش جانمان ، گوارای وجودمان .

شما هم یک وقت فکر نکنید گوش شیطان کر امتحانات ما به اتمام رسیده ست ها نخیرررر ، اینجور که ما می بینیم تا رسما توی گور نرویم پرچم پایان را بالا نمی برند .. آخری ها هم که امتحاناتِ عملی ست و دیگر به معنای کاملِ کلمه به هلاکت خواهیم رسید . در پایان اگر خوبی ای بدی ای چیزی از ما دیدید حلالمان کنید ، اگر تا پایان هفته ی آینده زنده ماندیم که هستیم در خدمتتان ، اگر هم نماندیم که فاتحه ای برایمان بخوانید و بیامرزید تا آمرزیده شوید .

نوشته شده توسط : دوشیزه ی نیمه مرحومه ی مغفوره نیلوفر خانمه علیا

پی نوشت ( سخنی با مدلاگی ها ) : واقعا خدا سایه ی پر برکت ما را از هیچ کجا کم نکند . جایش هم فرق ندارد ، می خواهد منزلمان باشد می خواهد دانشگاهمان باشد می خواهد کلاسمان باشد می خواهد وبلاگستان باشد می خواهد مدلاگستان باشد ، می خواهد هر خراب شده ای که باشد باشد فقط سایه ی ما کم نشود .. دو روز خیر سرمان گذاشتیم رفتیم پی درس و مشقمان ببین چه خبر شده !! .. دکتر ، برادر ، اخوی این چه کاری بود شماها کردید ؟! علی ، یاشار با شماما .. حالا دیگر برای ما وبلاگ تخته می کنید هان ؟! آنهم دور از چشمان ما ؟! .. ما یک اخلاقی داریم که شکر خدا همه می دانند چیست . سالی به دوازده ماه که اعصابمان خورد میشود اختیار از کف می دهیم و اعمالی ازمان سر می زند رعب آور !! .. حالا میل خودتان است یا در کمال آرامش خودتان بر می گرید یا با یه نیلوفرِ _ 8 _ گرفته ی اعصاب در هاون کوبیده شده طرف میشوید .. اصلا یعنی که چه این کارها ؟! روزگاری به دکتر دژاوو گفتیم یه نگاهی به مدلاگستان بیانداز و برگرد اما گوش نداد ، روزگاری به گل داوودی جانمان گفتیم ( و البته همچنان می گوییم ) یه نگاهی به مدلاگستان بیانداز و برگرد اما گوش نداد و نمی دهد ، حالا هم داریم به شما می گوییم .. مطمئن باشید نوشتارتان چون هدفمند و از سر فکرست برای رشد و ارتقای فضای مدلاگستان لازم و ضروریست .. برگردید دوستان عزیز .. ما مدلاگستان را بدون شما دوست نداریم .. هیچ جای دنیا روا نیست دلِ افتاده ی هشت گرفته ی وامانده در غربت را بشکنند ، معصیت دارد بخدا .. برگردید فرزندان من ، برگردید .

پی نوشت : مردیم از بی فیس بوکی و بی ایمیلی .. باز نمی شوند .. بازش کنید شما را سر اجدادتان ، بابا ما هشت گرفتیم اعصاب مصابمان بجا نیستا ، دهه . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 1:54 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

خوبم

سلام

آخی شماها واقعا دلتون برا من شور میزنه . مرسی خیلی مرسی .. اگه بدونین چقدر خوشحال میشم این کامنتا رو می خونم . مطمئن باشین من حالم خوبه یعنی چار ستون بدنم سالمِ ، اصلانه اصلانم افسردگی نگرفتم فقط یه کم نارحتم اونم خب البته طبیعیه بعدم ناسلامتی امتحان دارما ، نمی تونم که تو این هاگیر واگیرِ درس و مشق بشینم طومار بنویسم بابا جان .. دیگه همین دیگه عرضی نیست یعنی هست ولی وقتش نیست فقط اینکه شرمنده م این چند وقته نرسیدم به خیلیا سر بزنم از شر این امتحانا که خلاص شدم می یام جبران می کنم . فعلا بای بای . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 9:23 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه 

سه گانه

سلام

1 ) مكان : سالن امتحانات دانشگاه

زمان : چند دقيقه قبل از امتحان فيزيولو‍‍ژي

يكي از بچه ها مي ياد جلوي چند نفر وايميسته ميگه : بچه ها حاضرين همه با هم امتحان نديم ؟

يكي ديگه از بچه ها بهش میگه : چرااااااا ؟ مگه درس نخوندي ؟

( و من اینجا می مونم که دو نفر چقدر ممکنه با هم اختلاف فاز داشته باشن  )

2 ) از تمام کسائیکه که زحمت میکشن کامنت می گذارن و از اینطرف من با نارضایتی کامل مجبور میشم یا کامنتاشون رو حذف کنم یا سانسور معذرت می خوام . وبلاگم از طرف دانشگاه کنترل میشه ، لطفا شرایطمو درک کنید .

3 ) متاسفم که عکس هایِ شهرم رو می بینم ولی نمی شناسم . متاسفم که از میادین شهرم فقط اسمش مونده و بس . متاسفم که امروز کشورم شده مهمترین تیتر خبری رسانه های دنیا و متاسفم برای تویی که به روی یک انسان گلوله می بندی . دیشب رو فقط به تو فکر کردم به اینکه وقتی ماشه رو کشیدی چه حسی داشتی ؟! به اینکه وقتی امروز صبح به تصویر خودت در آیینه نگاه می کنی چه حسی داری ؟! اصلا تو حس هم داری ؟! ... تو ایرانی نیستی ، انسان هم نیستی ، تو برای من یک بیگانه ای . بیگانه ای که هوای سرزمینم رو سرد کرده .
+ نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه  |