تبليغاتX
دانشگاه با طعم باران

دانشگاه با طعم باران

برو کار می کن , ببین چیست کار ؟!

سلام

گاهی فکر می کنم  اگه شبانه روز به جای ۲۴ ساعت ۴۸ ساعت بود من حتما در کنار اینکه می رسیدم همه ی کارامو انجام بدم حتمانم می رسیدم هر روز یه پست بنویسم اونم نه از این پستای فسقلی ها از این پستای که سر داره ته نداره و تازه براتون کامنتم بزارم .

اگه بدونین چقدر دلم برا این فقره تنگ شده . دلم می خواست یه دو ساعت تمیز بشینم پای کامپی و کامنت بزارم ولی امان از این بی وقتی امان ... درس و زندگی که سر جای خودش ولی می دونین چیه ! من این چند وقته مشغولیتِ دیگه ای هم پیدا کردم به نام " کار " .

بله دیگه چه میشه کرد این زندگی خرج داره و آرزوهای منم که ماشالا یکی دو تا نیست و کمم نیست که . هم طولش زیاده هم عرضش و هم عمقش ... پیش نیاز برآورده شدنشونم چیزی نیست جز اسکناس اونم اسکناسایی که از عرق جبین و کد یمین خودم بدست آورده باشم ، مثلا یکی از خواسته های من الانه اینه که یه ماشین از خودم داشته باشم و درسته که ماشین دارم و اختیارشم با خودمه ولی به نام بابامه ... حساب که کردم دیدم تا دوره ی عمومیم تموم بشه و تخصص قبول بشم و مطب بزنم سر راست میشم سی و خورده ای ساله البته اگه اونموقع یه پزشک قابل بشم راحت می تونم یه روزه جای چندین سال رو پر کنم ولی نکته اینجاس که من الان خیلی چیزا رو می خوام و ممکنه خواسته های سی سالگیم اینایی نباشن که الان تو ذهنم دارم و ته تهشم جدا خسته شدم از اینکه برا هر چی باید دستم بره تو جیبه بابام ... می دونم که حالا حالاها دستم کامل از جیب بابام قطع نمیشه و نمی ره تو جیب خودم ولی بازم همینکه یه انگشتمم از جیب بابا بریده بشه یه انگشته ... به قول شاعر انگشت انگشت جمع شود وانگهی دریا شود  

و اینطور شد که طی یه عملیات ضربتی یه روز از صبح بلند شدم رفتم دنبال کار ... خیلی از آموزشگاهای کنکورم فرم پر کردم هم برای تدریس هم برای مشاوره و برخلاف انتظارم خیلی هم ازم استقبال کردن و تحویل و این حرفا حتی مسئول یکی از آموزشگاها فرم مشخصاتمو که دیدم همچین ذوق مرگ شده بود که گفتم الان که پس بیافته بنده ی خدا و خلاصه از اونجا که هنوز زمان زیادی از کنکوری که دادم نمی گذره و انقدری تسلط دارم که شرمنده ی وجدان خودم و بچه های مردم نشم وقتی بهم زنگ زدن که با درخواستتون موافقت شده و مدارکتون رو بیارین برای همکاری بــِـدو مدارکمو بردمو شدم مشاور کنکور یکی از معتبرترین مراکز کنکور کشور که همتون می شناسینش .

البته حقوقش خیلی نیست ولی راضی ام یعنی چند شب پیش که نشستم حساب کتاب کردم دیدم اگه هر چی که می گیرم دست نزنم و یه راست ببرم بزارم بانک تا ۴ ـ ۵ سال دیگه که دکترای عمومیم رو گرفتم می تونم یه ماشین از خودم بخرم . اون هفته جمعه هم کنکور آزمایشی بود و رفتم سر جلسه بالای سر شاگردا بعد فکر کنید یکیشون مثل این ناشی ها داشت تقلب می کرد منم اول بهش خندیدم که خجالت بکشه و بساط فسق و فجورش رو جمع کنه ولی نکشیدو به جاش یه لبخند ژوکوند تحویلم داد و دوباره با سر رفت تو تقلباش ، منم چند قدم بهش نزدیک شدم و سرشو که بلند کرد همچین نگاهِ غضبناکی بهش انداختم که تقلباشو جمع کرد برد تو جیبش ... هـــــی روزگار متقلبم متقلبای قدیم ، بچه های این دوره زمونه که تقلب کردنم بلد نیستن .

بعد اینکه خانوادمم همشون ناراضی اند میگن از درسات می افتی بغیر از بابام که راضیه و میگه کار جوهره آدمه و خود ساخته میشی و تازه تشویقمم می کنه .

دیگه تعریفی زیاد براتون دارم که سر فرصت می یام براتون میگم منتها الان باید برم سورو سات شام رو راه بندازم که بابام اومده پیشم و دوست دارم حسابی براش سنگ تموم بزارم ... دیروز که ماکارانی درست کردم انقدر ازم تعریف کردددد منم که بی جنبه پاشدم واسه شب مرغ درست کردم که دیگه بابام کلی مشکوک شد که چرا منی که تا حالا هیچی درست نکردم این قد دستپختم خوبه !! آخرشم گفت نکنه تو دانشگاه جای درس خوندن آشپزی یادت دادن !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

زلزله در پایتخت

زلزله ی تهران به روایت اعضای خانواده ی من :

بابا : انقدر شدتش کم بود که بعضیا متوجه نشدن ، نگران نباش .

من :

مامان : زمین داشت زیر پام می لرزید ولی به ثانیه هم نکشید .

من :

ساسا : یا خداااا ... نبوووودی ... ندیدیییی ... تازه داشت چشام گرم میشد که دیوار اتاقم همچیــــن لرزید که گفتم تمومه ، کتابخونم که داشت می افتاد ( حالا کتابخونه ش دو متره ها ) بعد دیدی که زلزله چه صدای مهیـــــبی داره ؟! من : بابا مامان گفتن چیزی نبود . ساسا : چی چی رو چیزی نبود اون سر دنیا (!) نشسته میگه چیزی نبود صدای مهیبش مثل صاعـــقه یدفه زد ول کرد  . من : از دفه قبلی همونی که من دوم دبیرستان بودم شدیدتر بود ؟! ساسا : آره بابا اصلا قابل مقایسه نبود هنوز از وحشت دستام داره می لرزه ، برو خدا رو شکر کن نبوووودی .

من : قهقهه

بهشاد : من که فکر کردم سرم داره گیج می ره ، خدا رو شکر تا من بیام بفهمم سرگیجه نیست و زلزله س قطع شد اگر نَـکه زیر آوار له شده بودم .

من : خنثی

شهی : زلــــــزله اومد !! کِـــــی !! من داشتم تو حیاط بازی می کردم .

من : ماچ    

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

تو را دوست می دارم

 

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم
 
برای برفی که آب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به آرزوهای مهال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطر دود لاله های وحشی
 
به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان

برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو را برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خاطره ها دوست می دارم

تو را به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ... دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم... دوست می دارم

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 7:11 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه 

سه گانه

سلام

۱ ) فضای دانشگاه انقدر امنیتی شده که آدمو یاده فیلمای فاشیستیِ جنگ جهانی دوم میندازه ... بلا استثنا از هر کی وارد دانشگاه میشه کارت دانشجویی یا شناسایی میخوان که طرف احیانا مادربزرگه اخلالگرش رو به جای خودش روونه ی حریم پاک و مقدس دانشگاه نکرده باشه . منم که واسه خودم آسه می رم و می یامو یه برگه ی ترددم چسبوندم به شیشه ی ماشینم که جلوی در خیالشون راحت بشه من دانشجوی همین دانشگامو ازم یه ساعت کارت دانشجویی و کارت ملی و کارت اعتباری و قبضِ تلفن و آب و برق و هزارو یک جور آشغال پاشغال دیگه نخوان ولی هیهــات هیهــات ... هر روزه خدا با اینکه اون برگه ی ترددو رو شیشه می بینن بازم جلو در نگهم میدارن و کارتمو می گیرن واسه چهره شناسی ... همچینم موشکافانه عکس روی کارتو با صورتِ طرف مطابقت میدن و ایرادای مزخرف می گیرن که کم مونده بگن اگه این خودتی پس چرا تو عکس ابروهات باریکه حالا کلفت شده ، هان !!!! ... اون هفته داشتیم با یاسمن ( همکلاسیم ) می رفتیم دانشگاه که طبق معمول نگهم داشتن . منم همینجور که داشتم شیشه رو می کشیدم پایین که کارتمو بدم به برادر محترم گفتم : آقا خوب منو نگاه کن قیافه م یادتون بمونه هی هر روز جلو رامو نگیرین . یدفه انگار که منتظر فرصت باشه همچین کله شو از شیشه آورده تو که من یه متر کشیدم کنار ، بعد برگشته پررو پررو میگه : بزار دقیق نگات کنـــمممم . من و یاسی که کُپ کرده بودیم ... شیطونه می گفت همونجا شیشه رو بدم بالا حالش جا بیادا ... والا اصلا آدم می مونه چی بهشون بگه !!

۲ ) سر کلاس استاد در مورد یه سری " تک یاخته " صحبت می کنه که هر کدومشون تفاوت های بیشماری با همدیگه دارن ( تفاوت هایی که خیلی هم بهم شبیهن ) ، از شکل و اندازه شون بگیر برو تا چرخه های زندگی و علائم و در نهایت نوعِ اسهال هایِ مختلفی که بعضیاشون ایجاد می کنند ... آخره کلاس ما گیج این تفاوت ها و علائمِ شبیه بهم هستیم که استاد از یکی از بچه ها می پرسه : حالا فرق این تک یاخته هایی که توضیح دادم چی بود ؟! یکی دیگه از اونور جواب میده : فرقشون تو کیفیت اسهالشون بود ... یعنی ماها رو میگی منفجرررر قهقهه

۳ ) دوستای عزیزی که هر ۵ گزینه ی این نظرسنجی وبلاگ های برتر بانوان و کودکان رو به نام من می زنین ... من پارسالم گفتم اینکار یعنی تقلب و این به ضرره منه نه نفع من . پس فردا می یان منو به عنوان یه مجرمِ متقلب می گیرن می برن حبس بی نیلوفر میشینا ... از حالا گفته باشم .   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

روز بزرگداشت حافظ

آرامگاه حافظ در شیراز - حافظیه

 

 بیدلی در همه احوال خدا با او بود

او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت 7:10 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه 

ضایع گی

مکان : تهران

زمان : هفته ی آخر شهریور ۱۳۸۸

با یه گروه از دوستام قرار گذاشتیم واسه ناهار بریم بیرون و از اونورم گردش و تفریحات سالم . منم با یکیشون که از بقیه صمیمی ترم از چند روز قبلش هماهنگ کردم که صبح اونروز بیاد دنبالم تا با همدیگه بریم سر قرار ... مامانمم از اینور تا می بینه که قراره تنبلی رو کنار بزارم و صبح از خواب بیدار شم ( آخه من همیشه تابستون تا لنگ ظهر خواب بودم ) اصرار اصرار که اول برو این آزمایش خونِ تو که یه عمره دکتر داده بده بعد بــِـرس به دوستات .

صبح اونروز سوار بر ماشین دوستم اول آدرس آزمایشگاه دوستِ بابامو دادم بهش که بره اونجا و اونم غرغر که اینکه تو مسیرمون نیست بزار بریم یه جا سر رامون که گفتم نه چون اینجا منو میشناسن پول ازم نمی گیرن و منم نه اینکه برا قرون قرونِ این پولا عرق جبین ریختم اینه که دلم نمی یاد الکی خرجشون کنم حتی اگه به قیمتِ خونم باشه ( اینجا باید کلا بودین و قیافه ی دوستمو می دیدین که چه جوری کوبید به پیشونیش ! )

جلو دره آزمایشگاه دوستم دیگه پیاده نشد و نشست تو ماشین گفت زود بیا ... داخل آزمایشگاه همزمان با ورودم خانومای پذیرش که منو از بچه گی می شناختن بلند شدن و تند تند حالِ بابا و مامانو همه ی آبا و اجداده خدابیامرزمو پرسیدن و انقدر وراجی کردن که توجه همه ی کسایی که واسه آزمایش اونجا وایساده بودنم بهمون جلب شد .

برا اینکه زودتر از اون خراب شده بزنم بیرون یدفه وسط اونهمه حال و احوال رفتم سر نمایش همیشگی ... 

من : چقدر تقدیم کنم ؟! خانومه پذیرش : خواهش می کنم قابلی نداره ... و اینجاس که نمایش شروع میشه به این قرار که من می خوام الا و بلا این پول بی زبون رو بدم و اونا سوگند می خورن که ما بمیریم و بمونیم از دختره آقای ... ( بابام ) پول نمی گیریم و دکتر بفهمه نارحت میشه و یه سری تعارفجات که من بمیرمو تو بمیری اصلا حرفشم نزن ، راه نداره هیچ جوره ... در پایان نمایشم من نارحت و مغموم پول رو مثل همیشه میزارم تو کیفمو میگم : یه کاری می کنید از این به بعد برم یه آزمایشگاه دیگه و اونا میگن : آزمایشگاه خودتونه این حرفا چیه و من لبخند می زنم و اونا هم احتمالا تو دلشون میگن آره جون خــــودت ... و هر دفه این نمایش تکراری تکرار میشه .   

با وجوده تکراری بودنش و علم به اینکه از اولم می دونستم پولی بابت آزمایش از جیبم کسر نخواهد شد ولی بازم ته دلم خوشحال شدمو گفتم : هستن آقای دکتر ؟! یکی از خانوما گفت : نه هنوز نیمدن شما تشریف داشته باشین و همزمان دستشو رو هوا تکون داد و به پشت سرم اشاره کرد یعنی همونجا بشین ... منم نگاه نکرده سریع خواستم که بشینم نتونستم تعادلمو حفظ کنم و تالاپ ولــو شدم کف زمین ... با اونهمه النگ و دولنگ پخش شدم روی زمین ... یه آن فهمیدم اونجا که دارم می شینم صندلی نیست و صندلی اون کنارشه ها ولی دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و با موزاییک یکسان شدم ... چند نفر از مردم غش غش خندیدن ... احساس ضایع شده گیِ سوزناکی از اعماق وجودم زبانه کشید ... خانومای پذیرش یه بند میگفتن : ای وااااای !! ... مثل این ضایع های به خاک مالیده شده می خندیدم ! همیشه اینجور موقع ها خجالت و خنده م جوری قاطی میشن که نمی دونم از زوره خجالته که می خندم یا می خندم که کمتر خجالت بکشم !! ... خانومای پذیرش می خندیدنو میگفتن چی شدددد خانوم دکتر ؟! ... دلم می خواست خفه شون کنم ... گفتم : چیزی نشد فکر کردم به اینجا اشاره کردین اینجا صندلیِ !! ... همه چشم شده بودنو با نیش دو متریشون به من نگاه می کردن حتی دیوارا هم داشتن بهم می خندیدن ... 

بعد از آزمایش خانومه پذیرش گفت : منتظر نمی مونین دکتر بیاد ؟! گفتم : نه سلام برسونید و دِ فرارررر ...

تو ماشین قهقهه می زدمو واسه دوستم تعریف می کردم ... حالا هی من بخند هی اون بخند ... من که اشکم در اومده بود و دوستمم می گفت : اَ اَااا کاش باهات می اومدم صحنه رو از نزدیک می دیدم و بعد عین این خُلا یه سره می گفت عجب صحـــــــنه ای از دستم رفتا و ادای منو ندیده در می یاورد که حتما وقتی تالاپ ولو شدی کف زمین قیافه ت این شکلی شد و هی چشما و لب و لوچه ش رو کج و معوج می کرد ... خدا رو شکر با من نیومد که اگر می اومد و جلو اون نقش بر زمین میشدم آزمایشگاه رو روی سرش می زاشت بس که لوده س این بشر ... 

+ نوشته شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت 8:5 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

جهت اطلاع

1 ) بالاخره بعد از مدت ها یه سرو سامانی به این لینکدونیم دادم ... لینکدونی منو که دیده بودین مدام مثل پنیر پیتزا در حال کش اومدن بود و بنابراین ایکس و ایگرگِ از همه جا بی خبرم که یه دفه سر از وبلاگ من در می آوردن می اومدن امر می کردن که تو که اینهمه لینکی داری بیا و مارَم اون وسط مسطا جا بده !!!!!!!! ... حالا بیا و بهشون ثابت کن که عزیزه من دو سومه این لینکایی که می بینی رو خیلی وقتــــــه که نویسنده هاشون تعطیل کردن منتها از اونجا که بنده حس نوستالژیکِ فوق العاده قوی ای دارم هیچ وقت از همون قدیم الایام تا به حال نتونستم با رفتنشون کنار بیام و لینکشونو حذف کنم و صد البته همین الانم با وجوده اینکه چند روزه دارم با خودم کلنجار می رم اما بازم نتونستم بحذفمشون ( فعل رو !! ) ... بله همچنان همشون مثل سابق تو لینکدونیم هستن منتها من تعداد لینکای قابل نمایش در صفحه رو کردم ۵۰ تا یعنی اگر روزی روزگاری بر فرض محال همون خیلی قدیمی ترهای رفته برگشتند و نوشتند لینکشون می یاد بالا و دیده میشه ... تاکید می کنم هیچکس از لینکدونیم حذف نشده ( تازه چندتایی هم جدید اضافه کردم ) فقط هر کسی باید آپ کنه تا گوگل ریدر لینکش رو به نمایش در بیاره و بزاره اون سر لینکدونی ...   

۲ ) در جهت روشن شدن افکار اکثره قریب به اتفاقتون که بعد از خوندن پست قبل به این نتیجه ی جالب رسیده بودین که کدبانو شدی و وقتشه ازدواج کنی (!!) عرض کنم که اتفاقااااا همین چند وقت پیش یکی از همکلاسی هام دَوون دَوون پیش من اومد که " نیلـــــــوفر تو که هم خونه داری هم ماشین یه زنم بگیر و خیال جماعتی رو راحت کن " ... منم یه فکری کردم دیدم بد نمیگه ها ... البته درسته که به قول بعضیا ازدواج یه سنت خانمانسوزه ولی منی که می تونم چهار چرخ یه زندگی و حتی زاپاسشم بچرخونم خیلی حیف که نعمت سایه ی سر بودنم رو از یه بنده خدایی محروم کنم و اینجوریه که الانه دارم می گردم دنبال یه دختره نجیبه همه چی تموم مثل قرص ماه ... فعلانم توکل کردم به خدا که یه قسمت خوب و اهل سر رام بزاره . آره عزیز اینه  

۳ ) نوبل پزشکی سال 2009 به سه آمریکایی رسید

۴ ) من رو می تونید اینجا هم بخونید .

پی نوشت : " مرمر " جان جوابت رو تو کامنتدونی پست قبل دادم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه 

هم خوابگاهی

سلام

چند روز پیش دوتا از دوستام که یه ترم با هم همخوابگاهی بودیم ( بعد از یه ترم اونا رفتن اون یکی خوابگاه ) تلفن زدن که چه نشستی داریم می یایم خونه ت ... منم که داشتم برا خودم انار دون می کردم بــِـدو پاشدم جزوه هامو که هر برگه ش یه گوشه افتاده بود جمع کردمو جارو برقی کشیدمو میوه ها رو تو ظرف چیدم و تا جایی که دلتون بخواد شستم و رُفتم ... یکی از نکاتی که الان داره تو زندگی مجردیم چشمک می زنه و در گذشته اصلا و ابدا فکرشم نمی کردم که به یه همچین دغدغه ای برخورد کنم می دونین چیه ؟! اینه که دائم فکر می کنم همه جا کثیفه ! خب راستشو بخواین من قبلا نه تنها کار خونه برام اهمیتی نداشت که فکرم می کردم ملت چقدر بیکارن که هر روز سر تا ته خونه شونو برق میندازن ! که چی بشه مثلا اینهمه بشور و بساب ! ... ولی متاسفانه الان می بینم خودمم به این چیزا حساسیت دارم مثلا همون روز که دوستام اومدن با اینکه روز قبلش همه جای خونه رو ( همچین میگم همه جایِ خونه رو انگار ۲۰۰۰ متره ) جارو کشیده بودم ولی باز گفتم اینا برا اولین باره دارن می یان اینجا زشته کثیفففف باشه و بنابراین یه دور دیگه بلند شدم جارو کشیدم .

دوستام که اومدن اول کلی تعریــــــف که چقدر خونه ت نقلی و عروسکیِ ... نه اینکه رنگ یه اتاقم آبیِ و اون یکی صورتی و همه ی وسایلمم در ابعاد کوچیک در حدِ فنچ خریدم اینه که هر کی می یاد اینجا فکر می کنه خونه ی هفت کوتوله ست ...

دیگه با دوستام که نشستیم به حرف زدن گفتن تو خوابگاه سال پایینی هات انقدر ازت تعریف می کردن که نیلوفر این ترم خیلی فلان و فلان شده اومدیم ببینیمت چطوری شدی !! یعنی منو میگین شوکــــــــه که اصلا این سال پایینی ها منو از کجا می شناسن چون من خودم که والا به غیر از دو سه نفرشون اگه بقیه شونو تو خیابونم ببینم نمی شناسم که اینا بچه های دانشکده مونن ، دیگه چه برسه به اینکه اسمشونم بدونم و برم تو نخشون ببینم این ترم چه فرقی با ترمای گذشته کردن ... خلاصه اینا که هی می گفتن و می گفتن ، منم هی اینجوری  و اینجوری  میشدم تا بالاخره به این نتیجه رسیدم که این سال پایینی های ما چقدر خوبن و چقدر به من لطف دارن .

( از اونجا که بی برو برگرد ورودی های جدیده ۸۸ هم ظرف چند هفته ی آینده به خواننده های اینجا خواهند پیوست من از همینجا خدمتشون عرض کنم که آقا اراااادت )

ولی این خبر رسانی دوستام خیلی خوب بود ، هم از این جهت که شُر شُر قند تو دلم آب شد هم از این جهت که برا یه آدمی مثل من که سرش تو لاک خودشه و جز حلقه ی دوستاش به کسی نگاه نمی کنه خیلی خوبه که بدونه اطرافش چه خبره ...

بعد از این حرفا هم نشستیم با بچه ها به فیلم دیدن و منم کلی اون وسطا ازشون پذیرایی کردم که هیچکدومشون با شناختی که از نیلوفره خوابگاه داشتن باورشون نمیشد از این کارا هم بلد باشه البته من به خودشونم گفتم چون باره اول بود نمی خواستم تو ذوقشون بخوره وگرنه خونه ی منو دوستام نداریم که ... درسته که من عاشق مهمون و این خاله بازی ها هستم اما از این به بعد تشریف که آوردن باهم می شوریم و می پزیم و می خوریم ... دوستیم دیگه از این حرفای مهمون صابخونه ای نداریم که ... خوابگاه اونا خوابگاه منه ، خونه ی من خونه ی اوناست ٫ جیب اونا جیب منه ، جیبِ منم باز مال منه  ... اصلا رفاقت یعنی همین .

خلاصه که خیلی خوش گذشت خیلی ، هم من از تنهایی در اومدم هم اونا دلشون تو یه غروب ابری باز شد ، تازه یه چیزی ! بالاخره همه ی اون تلاشایی که تابستون در جهت لاغر کردن خودم کردم جواب دادو دوستامم گفتن که چقدر فلان شدی لاغر کردی . 

*** از گفتن معنی این فلان ها معذورم ... چه کنیم افتاده ایم دیگه 

پی نوشت : چه کرده این سامان مقدم با سریال شمس العماره ش ... طنز ظریف و سطح بالایی که لا به لای دیالوگاش شناوره واقعا دیدن داره .

من رو می تونید اینجا هم بخونید .  

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 مهر1388ساعت 1:2 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

معجزه بی معجزه

آدمیزاد ذاتا موجودِ لجبازی ست ( مخصوصا اگه از نوع نیلوفرش باشه ) یعنی تا اونجا که حتی با خودش هم لج می کنه ...

همین منی که می بینید ( یا می خونید ) هزار بار به خودم گفتم در هر پروژه ای که نتیجه ش از قبل تعیین شده مثل این آدمای باری به هر جهت نرو خودت رو دخالت بده که بعدا حرصش رو بخوری ...

هزار بار به خودم گفتم نشین این دربی های سفارشی رو ببین و ۹۰ دقیقه پرسپولیس پرسپولیس کن و جیغ بزن و فحش بده ...

هزار بار به خودم گفتم ولی کو گوش شنوا ...

از قبل می دونستم مساوی میشن مثل همیشه ... مثل همیشه که از قبل همه چی رو می دونم ولی باز خودم رو گول می زنم که نه شاید شایـــــــــــد ... اندفه شاید معجزه شد !

چقدر من ... 

+ نوشته شده در  جمعه 10 مهر1388ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

پنج گانه

سلام

۱ ) چمدونامو ولو کردم وسط هال ... بابا : اینا رو زودتر جابجا کن یه کم اینجا خلوت شه . من : باشه ... بابا میره و بر می گرده اما من همچنان سرم تو مجله س بنابراین خودش چمدونا رو از وسط هال میکشه کنارو یه نگاه به من میندازه ، دست میزاره رو چمدون اولی میگه : نیلوفر تو این چیه ؟ من : لباس ... دست میزاره رو چمدون دومی میگه : این یکی ؟ من : لباس ... دست میزاره رو چمدون سومی میگه : این یکی ؟ من : لباس ... بابا از دست بردن رو بقیه ی چمدونا ناامید میشه میگه : تو زندگیت باید کتاب باشه ، دانشجو رو با کتاب می شناسن نه با لباس .

حیف که بابا فکر کرد بقیه ی چمدونامم لباسه و جلسه ی پرسش و پاسخ رو ادامه نداد وگرنه متوجه میشد که چمدونِ بعدی کیف و کفشه و چمدون بعدی وسایل تزئینیِ خونه بعد اونوقت حتما فکر نمی کرد من همه ی زندگیم فقط لباسه  

۲ ) خونه م بگی نگی داره شبیه خونه میشه البته هنوز راه زیادی مونده تا شکل گیریِ نهاییش فعلا که تلویزیونم رو زمینه و همون پرده یِ تیکه پاره ی مستاجر قبلی رو پنجره س ... فکر کنم تا این خونه بخواد خورد خورد درست بشه منم خورد خورد از بین می رم .

۳ ) وسط کلاس پاتولوژی استاد برای تلطیف روحیه ی دانشجویان گرام می زنه رو شبکه ی آشپزی و برامون کلی از طریقه ی ماست بندی میگه ... اولش کلاس میره در سکوتِ بی سابقه ای که از بچه های سخنور و شروره ما بعیده ولی بعد کم کم همه از شوک حرفایی که دارن میشنون در می یانو یه راست میرن تو گوش همدیگه و نطقشون باز میشه ... منو رفقامم شروع می کنیم به پچ پچ کردن و خندیدن ( آخ که چقدر دلم واسه این خنده های الکیِ سرکلاس تنگ شده بود ) ... استاد هی میگه : خانوما که قرار ازدواج کنن گوش بدن بعدا بلد باشن چی کار کنن !! یعنی حق دارین بیاین بگین نیلـــوفر تو اصلا واسه چی داری درس می خونی ؟! برو ماستتو ببند !! ... آخه استاد جان شما که داری تو یه کلاس مختلط آموزش میدی حداقل بگو خانوما و آقایونی که قراره ازدواج کنن گوش بدن یا بگو همتون که قراره ازدواج کنین گوش بدین ... قرار نیست این پسرا تا آخر عمر عذب اقلی بمونن که استاده من یا قرار نیست این پسرا فقط جراحی کنن که استاده من !! ... بله حداقلش اینه که اگه اینجوری بگید دیگه اینا هرهر به ما نمی خندن .    

۴ ) ۹۰ درصده مردمان "یکی از شهرای شمالی" در کنار ویژگی های مثبتِ اجتماعی ـ رفتاری ای مثل فرهنگ آزاد و راحتی که دارند ، به شکل بارزی خوش برخورد و با محبت هم هستند . همین صابخونه ی من انقدر بهم لطف داره که من گاهی واقعا شرمنده میشم ... بارها پیش اومده از دمِ در زنگ خونمو زدن که داریم می ریم خرید اگه چیزی می خوای بگو برات بخریم و ده بار پرسیدن که همه چی تو یخچالت هست ؟! نون نمی خوای ؟! و این حرفا ، هر چقدرم میگم خیلی ممنون خودم خریدم باورشون نمیشه که نمیشه میگن تعارف می کنی ... یا اینکه برام غذا می یارن بالا و منو از زحمت پخت و پز نجات میدن . دیشب که یه غذای شمالی برام آورده بودن اصلا نمی دونستم اسمش چیه ولی خیلی خوشمزه و لذیذ بود ، می خوام اندفه که خانوم صابخونه مو دیدم طرز پختش رو بپرسم برا خودم درست کنم ... خلاصه که من از اکثر مردمان این شهر جز خوبی و محبت چیزی ندیدم ، من که ازشون راضی ام ایشالا خدا هم ازشون راضی باشه                 

۵ ) دوباره این پستای شماره بندی و مختصر مفیدِ من شروع شد .   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 5:13 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

دانشگاه با طعم باران

 
دانشگاه من
دانشگاه سبزه من
دانشگاه عزیزه من
دانشگاه با طعم باران من
دارم مــــــی یاااااام
 
پی نوشت ۱ : یادتونه عروسی سپیده ( دختره دوست مامانم ) دومه مهر بود . همه رفتن حتی ساسا و بهشادم برنامه هاشونو ردیف کردن و رفتن فقط من نرفتم ... دلم می خواست از این چند روز آخره تعطیلاتم نهایت استفاده رو ببرم که بـــــــردم  . با دوستام یه دور دیگه طی چند روز تهران رو شخم زدیم و آباد کردیم ( کلا شهردار تهران خیلی بهمون مدیونه ) ... از اونورم مامان و بابا و شهی جمعه برگشتن ولی ساسا و بهشاد موندن یکی از شهرای شمالی و دم به دیقه زنگ می زنن که پاشو بیاااا دیگه ... امروز می خوام برم و این هفته رو با خواهرام وقت بزاریم سر شخم زنی و آبادانی یکی از شهرای شمالی ... بالاخره ما اینیم دیگه نمی خوایم بین شهر خودمون و شهر دانشجوییمون زیاد تفاوت قائل بشیم .
 
پی نوشت ۲ : شرمنده که کامنتدونی رو می بندم ، این هفته خیلی خیلی هفته ی شلوغی دارم و فکر نکنم به این زودی ها بتونم بیام سر نت .
 
پی نوشت ۳ : امیدوارم که شروع نیمه ی دوم سال برای محصلا و غیر محصلا پر باشه از موفقیت و شادکامی و همچنین برای ما پر باشه از نمره های ۲۰ و ۱۹ و قبولی علوم پایه  
 
پست بعدی رو در " یکی از شهرای شمالی " که دلمان هم شدیداً برایش تنگ شده خواهید خواند ... فعلا بــــــای .
+ نوشته شده در  یکشنبه 5 مهر1388ساعت 1:11 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه 

دانشگاه یا مدرسه

امروز دقیقا سه سال است که جامدادی و مخلفاتش را نخریده ام ، دانشگاه است دیگر ! یک خودکار نیاز است که آن را هم می اندازیم ته کیفمان و می رویم .

امروز دقیقا سه سال است که پنج و نیم صبح از خواب بلند نشده ام ، دانشگاه است دیگر ! نمره انضباط که نمی دهند . هروقت دلمان بخواهد می رویم .

امروز دقیقا سه سال است که شبِ قبل از بابام نشنیده ام که زود بخواب تا فردا صبح سر حال باشی ، دانشگاه است دیگر ! این حرفا برای بچه هاست نه ما که سنو سالی ازمان گذشته .

امروز دقیقا سه سال است که کتابهایم را جلد مُشما نکرده ام ، دانشگاه است دیگر ! زشت است اگر کتابهایمان جلد داشته باشد .

امروز دقیقا سه سال است که آن مانتوی گل و گشاد سورمه ای را نپوشیده ام و کیف کولی ام را ننداخته ام ، دانشگاه است دیگر ! مانتوی شیک می پوشیم و کیفِ خانومانه می اندازیم همان تیپی که وقتی مدرسه می رفتیم آرزویش را داشتیم که ابرو برداریم که آرایش کنیم که موهایمان را رنگ کنیم .

امروز دقیقا سه سال است که به آرزوی تمام سالهای کودکی و نوجوانی ام رسیده ام . همانی که دلم می خواست تمام آن روزها تندو تند بگذرد و به این روز برسد . امروز همان روز است ولی انگار ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه  |