سلام
خب من یه چند وقتیه از تصادف کردنام ننوشتم گفتم بد نیست حالا که موردشم برام پیش اومده یه گریزی هم به این امر مقدس که تقریبا جزو لاینفک زندگیمم شده بزنم که احیانا یه وقت خدای ناکرده خدای ناکرده شماها فکر نکنین که این ماشین سالم و سلامت داره به من سرویس میده ! نــــه عزیزانِ من این منم که کماکان دارم دست به سینه به این ماشین سرویس میدم ... دیشب که داشتم فکر می کردم به این نتیجه رسیدم که اگه همه ی خرجایی که تو این چند ساله این ماشین رو دستم گذاشته رو جمع می کردم یحتمل تا حالا می تونستم چندتا الگانس و بی ام و و چندتا ویلا تو نیویورک و ... بخرم البته راجع به پرونده ی تصادفات زندگیم اینم بگم که باور کنید ۹۰ درصدشون رو من مقصر نبود و بهم زدن ، راستشو بخواین اگه تعریف از خود نباشه دس فرمون من حرف نداره و بیسته بیسته ، اینو دارم جلو N تا آشنایی که سوار ماشینم شدن و الانه دارن اینجا رو می خونن می نویسم و کلا کور شم اگه دروغ بگم ولی خب می دونین که همه که مثل آدم نمی تونن رانندگی کنن ، یه وقتی تو داری صراط مستقیم خودت رو می ری طرف یهو از عقب و کنار و جلو فرت ظاهر میشه و می زنه بهت ...
چند روز پیش از دانشگاه که بر می گشتم یه موزیک محشر گذاشته بودم و واسه خودم خلسه وار می روندم که تو خیابونمون یه مرد خیلی خیلی شریف و وارسته از اون مدل سیبیل کلفتاش
از فرعی پیچید جلوم و وایساد برو بر منو نگاه کردن ... همونجورم که زل زده بود بهم یه ابر بالای سرش ایجاد شد که توش نوشته بود " بزن کنار ضعیفه من رد شم " ... حالا شاید شماها بگین تو چطور می تونی ابرای فکر طرف رو بخونی ؟! خب باید بگم این دیگه ربط مستقیمی داره به هوش سرشاری که دارم و کلا یه جورایی ذاتیِ نه اکتسابی ( اوهوم )
القصه من که این ابرَ رو خوندم گفتم : باش تا صبح دولتت بدمد نیلوفر نیستم اگه به تو راه بدم ... واسه همین یه پوزخندی بهش زدم و اومدم راه راست خودمو برم که پـــــرو پرو از اونجا که یه سیبیل هیچ وقت جلو یه ضعیفه کم نمی یاره اومد از کنار من رد بشه که ارابه ش گرفت به ماشینم و بامب صدا کرد ... منم که مطمئن بودم مقصر اونه نه من ، خیلی ریلکس از ماشین پیاده شدمو بهش گفتم : " آقا راه مال من بود یه ترمز می کردین من رد شم بعد رد می شدین ! " مرده : خانوم شما خیلی سرعتت زیاد بود . من ( اینجا تصور کنین که از زور تعجب چشام چهارتا شده ) : آقا پشت ماشینم سرعت گیــره ، به نظر شما من بعد از سرعت گیر چقدر می تونستم سرعت داشته باشم !! ... تو این لحظه چون دیگه هیچی نداشت بگه زد رو دکمه ی آسمون ریسمون بافتن که به خیال خودش منو تحت تاثیر وجه ی سیبیلش قرار بده و نهایتا من بزارم برم و اون بمونه و با ابهت سیبیلش کیف دنیا رو بکنه و اتفاقا اتفاقا من از اونجا که واقــــــــعا تحت تاثیر قرار گرفته بودم و خیــــــــلی هم ملتفت شده بودم که حق با اونه رفتم موبایلمو از تو کیفم در آوردمو جلو چشمای خودش زنگ زدم ۱۱۰ که پلیس بیاد تکلیف منو باهاش روشن کنه .
بعدم رفتم تکیه دادم جلوی ماشینمو مقادیری اس ام اس زدم به ملت و خبر تصادفم رو به همگان دادم که پلیس اومد و اونو مقصر تشخیص دادو گفت چون خسارت کمه کروکی نمی کشم فقط فردا صبح باید هر دوتون بیاید بیمه و شما ( یعنی من ) همونجا می تونید خسارت ماشین رو از بیمه بگیرید ... منم با خودم فکر کردم فعلا به بابا نمی گم تا پول بیمه رو که گرفتم خودمم یه چیزی می زارم سرش می رم درستش می کنم ( چون قسمتِ کنار سمت راستش کامل رفته تو ) که دیگه بابا از کارش نزنه اینهمه راه رو به خاطر من بیاد تا اینجا .
فردا صبح من و سیبیل هر دو در اداره ی بیمه و هر دو به یک اندازه مشغول راست و ریس کردن اموراتمون بودیم ... نحوه ی فعالیتمونم به این صورت بود که من مدارک به دست از این اتاق به اون اتاق دنبال مهر و امضا بودم و سیبیل کشون کشون دنبال من مدام تو دست و پام می پیچید که حالا چی کار کنیم و چی شد و ... که آخرش که به حد ذله شدن رسیدم بهش گفتم : آقــــا ( شما بخون مرد مردستان ) شما منتظر بمون خودم کاراشو انجام می دم می یام صداتون می کنم ...
دیگه بعد از کلی چک و چونه زدن با اون مسئول بیمه که می گفت ما غیر از صاحب سند ماشین پول خسارت رو به هیچ بنی بشری نمیدیم به زوررر پولَ رو ازش گرفتم که جناب پدر و فرزند نداریم که ، نمی خوام بابام تا قبل از اینکه اینو درست کنم بدونه و خلاصه که کلی جون کندم تا پول رو به من دادن بعدم رفتم مـــــــَــــــرد رو صدا کردم که بیا تموم شد ، بلند شو بیا تهشِ دیگه ... حالا فکر می کنید سیبیل جان آخرش چی به من گفت !! اومد وایساد جلوم یه دونه از اون ابرا هم بالای سرش ایجاد شد که توش نوشته بود " این ضعیفه الان خیلی به خودش غره میشه که همه ی کارا رو جفت و جور کرده بزار حالشو بگیرم " و بنابراین گفت : امروز سرشون خلوت بود کارمون رو زود راه انداختن وگرنه تا بعد از ظهر معطل بودیم که یعنی مهم نیست که من با این یال و کوپالم یه صبح تا ظهر مثل ماست اینجا نشستم و مهم نیست که تو با این کوچولو بودنت یه صبح تا ظهر صاف شدی بس که دوئیدی سرشون خلوت بود که کارمون زود راه افتاد !
بعد از اداره بیمه هم راستش انقدر کارای متفرقه برام پیش اومد که دیگه نشد برم تعمیرگاه و زنگ زدم به بابام که بیاد ببردش تهران هم کنارش رو درست کنن هم یه بازدید و چکاب کلیش بکنن که تا چند وقت خیالم راحت باشه ... حالا به بابا که گفتم دوباره همون حرفای همیشگی که فدای سرت و ضرر مالی مهم نیست خودت طوریت نشه و این حرفا که بدتر آدم خجالت می کشه ... الانم قراره بابا تا چند روز دیگه بیاد ماشینمو ببره تهران ... ای خدا من این یکی دو هفته رو اینجا بی ماشین چه کنم !!
+ نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
سلام
یه روز از روزای هفته ی گذشته همینجور واسه خودم " بیکـــــار " نشسته بودم که دیدم نه انگار خیلی بیکارم ، بیکاری هم بدجور داره بهم فشار می یاره واسه همین گفتم چکار بکنم چکار نکنم ! تا بالاخره به این نتیجه رسیدم که برم آرایشگاه ... برا همین بلند شدم پشت پا زدم به همه ی بیکاریم که خلاصه میشد در یه خروار درس و رفتم آرایشـــگاه ... اصلا بزار راستشو براتون بگم ، می دونین چیه ! انقدر فشار و استرس درس روم زیاد بود که گفتم تنها جایی که الان می تونه تو این موقعیت آرومم کنه همون " آرایشگاهه " ... باورتون نمیشه ولی واردش که میشما انگار کن که اومدم باغِ بهشت ... همه توش شــــاد خوشـــحال دارن می دوئن واسه هر چه بیشتر آراسته شدن بعدم من که بخیل نیستم خوشحالی دیگران رو ببینم هی بپیچم به خودم که چرا اون الان داره می ره مهمونی و از ذوق سر از پا نمی شناسه اونوقت من باید برم دود چراغ بخورم و درس بخونم ... نخیر جانم من خدا رو شکر هر اخلاق بدی هم که داشته باشم این یه قلم رو ندارم ، وقتی می رم آرایشگاه چهارتا شارژ رو می بینم هر چقدرم تو اون لحظه فشار روم زیاد باشه از شارژیِ اونا شارژ میشم ، واسه همینم هست که اکثرا وقت امتحانا که می رسه میشم مشتری پرو پا قرص سلمونی ها .
بعد حالا فکر کنین کجا رفتم !! ... من اونموقع که خوابگاهی بودم یه آرایشگاهی داشتیم پشت خوابگامون که بعدنا اسمش رو گذاشتیم " آرایشگاه خودمون " . یه جورایی اون آرایشگاه شده بود جزو مایملک بچه های ما و بچه های دانشگاه آزاد که دانشگاشون اونور خیابونمون بود . دیگه به لطف ما دانشجویان همیشه در صحنه چراغ این آرایشگاه همیشه روشن بود و پولی در می آورد این آرایشگره که بیا و ببین ، البته مخصوصا قیمتاش رو آورده بود پایین که دانشجو جماعت که همیشه ی خدا دنبال ارزونیِ بتونه راحت هفته ای هشت روز بیاد اونجا .
منم راستش اون اوایل که اینجا اومده بودم می زاشتم هر چند وقت به چند وقت که تهران می رفتم یه سری به آرایشگاه می زدم ولی بعد دیدم نه اینجوری نمیشه ، اصلا نمی تونم صورت پنهان شدمو بین جنگلای آمازون تحمل کنم واسه همینم الان دیگه خیلی وقته که کارای دم دستیمو می رم همینجا انجام میدم .
اونروزم که عزم آرایشگاه کردم اول می خواستم برم آرایشگاه نزدیک خونه ی خودم که اوووه همه جوره با آرایشگاه پشت خوابگامون فرق داره اساسی ولی بعد دیدم نه حالا که اومدم بیرون بزار برم " آرایشگاه خودمون " که هم یه تجدید خاطره ای کرده باشم هم یه گشتی تو شهر بزنم چون فاصله ی خونه م تا خوابگاه سابقم یه کمی دوره .
جونم براتون بگه که از دره آرایشگاه که رفتم تو ، این زن ( آرایشگره ) رو میگی انقدر ذوق کرد که گفتم کاش زودتر می اومدم ... دیگه اونقد یه ریز حال و احوال و دلم برا همتون تنگ شده و درست تموم نشده ( هی جان حالا کو تا درس ما تموم بشه !!) کرد که نفسش داشت بند می اومد ... انقدرم طفلکی هیجان زده شده بود که گفتم این الان اصلا حواسش جمع کار نمیشه و میزنه بدتر ابروهام داغون میکنه .
رو صندلی که نشستم حین کار کردن حرفم می زد که یدفه رسید به اینجا که : اون دوستت بود مو قهوه ایِ که چتری هاشو می ریخت تو صورتش ، خب ! ... والا من راستش انقدر در دوره ی خوابگاهی بودنم با هم اتاقیام و هم واحدیام و واحد بغلیام و واحد پایینیام و کلا هر کی که دنبال پایه می گشت اومدم این آرایشگاه که اصلا نمی دونستم کی رو داره میگه بعدم هر کی هم که باهاش می اومدم اینجا دوستم نبود که ، یهو می دیدی طرف تو لابی نشسته داره با موبایلش حرف می زنه میگه امروز می خوام برم آرایشگاه بعد من شنیدم و گفتم : بیا با هم بریم همین کوچه پشتیِ ( حالا مثل میگما منظورم اینه که من با 90 درصده بچه های خوابگاه رفتم اون آرایشگاه و یادم نمی اومد که منظورش کیه ) ... من : نه کی ؟! آرایشگره : همون که صورت سبزه و کشیده ای داشت چتری هاشو می ریخت تو صورتش ! من : اصلا فک نکنم همچین کسی تو خوابگاه ما بوده باشه ! آرایشگره : ئـــــه نیــــلوفر حواست کجاس با هم می اومدین ...
یه لحظه احساس کردم اگه بیشتر ادامه بدم و بگم من اصلا یادم نمی یاد این زن پاک قیچی و موچین رو ول می کنه می چسبه به اینکه به من ثابت کنه من حواس پرتم و معلوم نیست کجام و لابد عاشقم بعدم از اونجا که ذاتا حوصله ی کش دادن یه حرفی رو ندارم برگشتم گفتم : بله بله الان یادم اومد مگه هنوزم می یاد اینجا ؟! آرایشگره : آره یعنی ازش خبر نداری ؟! من : نه دیگه اونم گرفتارو منم گرفتارو ... آرایشگره : چرا خیلی صمیمی بودین که ؟! ... به جان شما اینجا می خواستم یه داستان بسازم که مثلا دعوامون شد و قهر کردیم که گفتم ولش کن نمی تونم دروغ داستانی بگم وسطاش یه سوتی ای میدم بدتر میشه . من : بله خیلی دختر خوبی بود الانم دورا دور ازش خبر دارم منتها خیلی وقته ندیدمش شما کی دیدیش ؟! آرایشگره : چند وقت پیش اومده بود اینجا موهای زائدش رو لیزر کرده بود خیلی خوب شده بود . من : کار خوبی کرده واجب شد یه قراری بزارم ببینمش . آرایشگره : دیدیش سلام منم بهش برسون و ... بعدم کلی نصیحت که قدر این دوستی هاتون رو بدونین و پس فردا معلوم نیست هر کدومتون کجا می افتین و دوست خوب کم پیدا میشه و این حرفا ، منم که نشسته بودم با دل و جون گوش می دادم که بله واقعا دوست خوب کم پیدا میشه حتما امشب می رم بهش یه زنگ می زنم ببینم چکارا می کنه این بی معرفت و ...
هی روزگار ببین چجوری داری دوستای صمیمی رو از هم جدا می کنیا ... هی هی
+ نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 1:7 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
سلام
سکانس اول
غروب یکی از روزهای مهر ماه 88 است ... هنوز چند روزی از شروع ترم نگذشته اما هجوم بی امان درس ها به سمتم سرازیر شده ... پنجره را باز می کنم . نسیم خنکی که از سمت دریا می وزد با موهایم بازی می کند ... هوا بوی باران می دهد ... این شهر دریا ندارد ، اصلا همه ی لطف شمال به دریایش است که آن را هم اینجا ندارد ولی همین نزدیکی هاست ... می توانی چشماهایت را ببندی و بگی به جهنم که ندارد بویش را که دارد ... بوی دریا و خزه های سبز و ابرهای ابری را با ولع به ریه هایم فرو می برم ... بیخیال درس ، حیف این هوا نیست که من کز کرده ام گوشه ی خانه و هی می خوانم ... پیاده می روم دنبال کتابی که عزیزی تعریفش را برایم کرده که می دانم اینجا پیدایش نخواهم کرد ولی باز هم دوست دارم به هوای کتاب از خانه بیرون بزنم ... عطر پاییز غوغا می کند ... چه خوب که من اینهمه عاشقم که عاشق تر می شوم و هی یاد می گیرم عاشقی را ... چه خوب ... کتاب فروش می گوید باید سفارش بدهی بیعانه بزاری شماره بدهی و چه و چه ... توی دلم فحش می دهم همینجوری و لبخند زنان می آیم بیرون ... ابرهای خاکستری توی هم می روند ... باران نم نم می بارد ... گوله گوله می بارد ... زیر باران منتظر تاکسی گوشه ی خیابان خیس خیس می شوم ، آب از بدنم شره می کند ... داخل ماشین سرم را تکیه می دهم به شیشه و بیرون را نگاه می کنم ... باران شدید می بارد و رعد می زند ... این مردم اما آسوده در پناه چتر می آیند و می روند ... شیشه ی بخار گرفته را پاک می کنم و نگاه می کنم مردم را و درخت های حاشیه ی خیابان را و مغازه های را و چترهای رنگ رنگی را ...
و ناگهان چیزی مثل برق از پیش چشمانم می گذرد ... ذهنم مکث می کند ... یک تابلو سر در یک ساختمان با اسم و فامیل و شغل آشنا ... من این شخص را می شناسم مطمئنم ، دقیقا هم می شناسم با همین حرفه ... نمی دانم از کی و از کجا ولی می شناسم ... یک آشنای دور و نزدیک ... حواسم را متمرکز می کنم ، باید بگردم لا به لای تصاویر و حرف ها و خاطرات حافظه ام ... محال است چیزی از حافظه ی من پاک شود ، کمرنگ می شود اما بی رنگ هرگز ... می گردم و می گردم ... ذهنم را زیر و رو می کنم ... می گردم ... آهان ... باورم نمی شود ... اصلا باورم نمی شود ... وای خدای من ... می خواهم پیاده شوم و مسیر طی شده را برگردم ولی ...
سکانس دوم
یکی از روزهای تابستان ۸۷ است ... من خوشحال از جایی به منزل برگشته ام و حال خوبی دارم ... سریع به نت وصل می شوم که کامنت ها را تایید کنم ... فکر کنم از آخرین زمانی که کامنت ها را تایید کرده ام ۲۴ ساعتی می گذرد ... همیشه بدم آمده از کسانیکه دیر کامنت را تایید می کنند و خودم متاسفانه پیوسته ام به جرگه ی آنان ... امان از بی وقتی که همیشه گریبانگیرم است . کامنت های اینجا را تایید می کنم و می روم سراغ آن یکی وبلاگم ... لا به لایش می رسم به کامنتی از دوستی که خودم کشفش کرده ام ... دوستی که از نوشته های پخته شان می شود فهمید که خیلی بزرگند و با تجربه و دنیا دیده ... با نام و نام خانوادگی خودشان می نویسند همیشه و در کامنتشان گفته اند که من در همان یکی از شهرهای شمالی تو ( ... ) هستم و اگر روزی کاری داشتی حتما می توانی روی من حساب کنی و ... من لبخندی می زنم به وسعت همه ی احساسی که به وبلاگ نویس بودنم دارم ... و ذوق می کنم ته دلم ... چقدر خوب که وبلاگ نویس شدم ، چقدر خوب که دیگر نگاهم به این فضا از روی تفنن و سرگرمی نیست ، چقدر خوب که آدم ها هنوز هم به یکدیگر فکر می کنند و دل می سوزانند .
از خیلی پیش ترها وبلاگشان را می خواندم و لذت می بردم ... نوشته هایی عمیق و تاثیرگذار ... کامنت نمی گذاشتم تا آنروز که طاقت نیاوردم و بعد هم نظرات پر محبت ایشان ... خیلی کم پیش می آید که کسی آن یکی وبلاگم را بیشتر از این دوست بدارد و ایشان هم جزو همان کم ها بودند ، البته نه از آن کم هایی که به وفور یافت می شوند از آن کم هایی که ذاتا کمند ... گهگاه کامنت می گذاشتم و ایشان هم همینطور ... می خواندمشان و می خوانمشان و می دانم ایشان هم همینطور ، هر چند آرام و بی صدا .
سکانس سوم
یکی از روزهای آبان ماه ۸۸ است ... من پشت کامپیوتر نشسته ام و تایپ می کنم ... از آنروز تا همین حالا چندین و چند بار از آن خیابان رد شده ام و آن تابلو را دیده ام ... چندین و چند بار وسوسه شده ام که بروم داخل و میان آنهمه آدم بایستم روبروی کسی که نوشته هایش را دوست می دارم و بگویم من " نیلوفر طعم باران " هستم ولی بعد منصرف شده ام که خب چه بشود مثلا ؟! ... گیرم تو رفتی و گفتی و گیرم ایشان هم خوشحال شدند ( که قطعا هم خوشحال خواهند شد البته ) ... می ارزد به اینکه حس این خیابان را از خود بگیری ؟! ... این خیابان برای من حس دارد تا ابد ... حس اینکه کسی در این خیابان است حقیقی که تو مجازی اش را می خوانی ... در این خیابان در یک لحظه دو دنیای متفاوت از زندگی من در نقطه ای با هم تلاقی کردند ... مرز بینشان محو شد و هر دو باهم منطبق شدند ... من در دنیای واقعی در ذهنم در جستجوی کسی بودم که در پرونده های مجازی حافظه ام پیدایشان کردم ... حس قشنگ و عجیبی بود ... حسی که قابل وصف نیست . یک چیزی بود در مایه های همین که اینجا تجربه اش کردم ... باید جای من بود که لمسش کرد و لذت برد .
دنیای مجازی دنیای شیرینی ست اما نه به اندازه ی دنیای واقعی ... در دنیای واقعی هیچ چیز تجسم نیست و همه چیز را می توان دید و حظش را برد ... هر آنچه که در دنیای مجازی می بینیم یا می خوانیم اگر رنگ و لعاب واقعی به خود بگیرد یا خواندنی تر می شود و یا بالعکس ناخواندنی تر ، تنها از این جهت که دقت در دنیای واقعی بالاتر است و حواس جمع تر . مثلا این را ببینید :

کپی وبلاگیش رو می تونید اینجا بخونید ( اردیبهشت همین امسال نوشتم ) ... دکتر متاستاز خبرش رو بهم داد که در ماهنامه ی علمی ـ اجتماعی رازی ( مجله ای ست مختص به داروسازان ) مطلبی از وبلاگت به همراه آدرس وبلاگت چاپ شده . راستش من از همان جریان مجله ی " چلچراغ " پارسال که اسم شهر دانشجوییم را دقیق آورده بودند دل خوشی از اهالی مطبوعات نداشتم و انگار هیچ وقت هم فراموشم نخواهد شد ... با اینکه دوستان اهل قلم خوبی در این حوزه دارم ولی بعضی هایشان در مقاطع ( نه فقط جریان پارسال و نه فقط مربوط به این وبلاگ و نه فقط آن مجله ی خاص ) مختلف متاسفانه حقوق فردی رو زیر پا می گذارند ... به هر حال مهم نیست و هر چه که بود گذشته ... اما اینبار هم دلشوره ی این رو داشتم که نکند باز همان اتفاق های تکراری تکرار بشود ! که باز من بمانم و مشتی اطلاعات خصوصیِ درست و نادرست که نمی دانم از کجا به دست دوستان رسیده ! ولی خوشبختانه اینبار اینجور نبود و دکتر متاستاز هم کاملا خیالم رو راحت کردند که هیچ جای نگرانی نیست ...
من ماندم و لذت کلماتی که وقتی روی کاغذ می نشیند مزه ای دیگر می گیرد ، خوشحال شدم بی ردروایسی ... فقط اینکه دوستان داروسازم ، منه دانشجوی پزشکی وسط اینهمه داروساز کمی مهجور مانده ام ... هوایم را بیشتر از اینها داشته باشید ... من هم که مظلوم ، می دانید که .
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
سلام
یکی بود یکی نبود ... خب به کجای داستان رسیدیم ؟! اوهوووم به همونجا که دختر قصه ی ما از خوابگاه زد بیرون و صاحب خونه زندگی شد و از اونجا هم که جو زندگی مجردی ورش داشته بود ، سراپا شد اسوه ی کدبانویان عالـــــم و مدام می پخت و می شست و می رُفت ، به نحوی که کم کم داشت حرص همه رو در می آورد ولی ولی ولی از اونجا که هر ذات پاکی هر چقدرم بگرده و بچرخه سرانجام به اصلش باز می گرده ، اون هم دوباره شد همون نیلوفری که بود .
جونم براتون بگه که من تو این یه ماه و نیمی که از شروع ترم می گذره هر چقدرم درس و کار و گرفتاری داشتم ولی نمی زاشتم حتی یه آشغالم کف زمین بیافته (!!) اما از اون هفته ورق برگشت ، چطوری ؟! الان براتون میگم ...
من دیروز امتحان " پاتولوژی " داشتم و از اونجا که پای ثابت زندگیمم یه چیزیِ به نام " کمبود وقت " از هفته ی گذشته که از سرکار و دانشگاه بر می گشتم خودمو بستم به قهوه که یه چند ساعتی بیشتر بتونم بیدار بمونم و بیشترم درس بخونم بعد حین درس خوندن به این نتیجه رسیدم که حالا آیه که نازل نشده من وقتی وقت خوابیدن ندارم بلند شم ظرف بشورم ! اصلا چه اجباریه که من این یه هفته رو ظرف بشورم ! اصلا چه اجباریه که من این یه هفته رو جارو بکشم ! اصلا چه اجباریه که من این یه هفته رو سفره جمع کنم ... بله اصلا اجباری در کار نیست و این سفره همینجور این وسط پهن می مونه و منم هر شب می یام سرش یه چیزی می خورم و ظرفشم همینجا می زارم تا شنبه که به دلِ خوش امتحانمو دادم و راحت شدم همه رو یه جا می شورم و خــــــلاص !
القصه که از اوایل هفته ی پیش به تلافی این یه ماه و نیمی که تمیز بودم آنچنان ریختم و پاشیدم و عشق کردم با شلخته گیم که حد نداره ! اصلا مثل این آدمایی شده بودم که عقده دارن بدتر همه جا رو به کثیفی بکشن . به جان شما نباشه به جان خودم کم مونده بود بلند شم کلنگم به دیوار بزنم که قاطی اونهمه آشغالِ روی زمین مقادیری هم خورده خشت و گل بشینه ولی بالاخره پنج شنبه شب پایان همه ی گندکاری های من بود ...
پنج شنبه شب محتویاتی که از اول هفته تو یخچالم تلنبار کرده بودم رو به تمومی رفت و منم که گرسنه و خسته و بیحال نه نای اینو داشتم خودمو تا یه سوپری برسونم نه نای اینو داشتم که بلند شم حتی یه تخم مرغ واسه خودم نیمرو کنم ... دیگه از زور بدبختی مثل این گرسنگانِ ناامید برای نود و نهمین بار رفتم سر یخچال و حریصانه دنبال یه چیزی که بشه خورد می گشتم که یهو از بین کیسه های خالیِ چندش آور چشمم افتاد به دو عدد قارچ و یک عدد شیشه ی مربای توت فرنگیِ نصفه نیمه ... قارچا که هیچی سیاه شده بودن ، می موند مرباهه که در همون حینی که مشغول در آوردن تهش بودم مامانم تلفن زد که چه می کنی ؟! گفتم دارم شام می خورم . گفت : چی ؟! گفتم : مربا ...
خب من اصلا الان لزومی نمی بینم که بخوام بگم مامانم چه حالی شد و چها که بهم نگفت ! فقط تا همینجا رو داشته باشین که بعد ساعت ها دعوا کردن تجویز کرد که تا از فشار سوتغذیه و کمبود ویتامین دچار هزار و یکجور درد و مرض نشدی بلند شو برو یه آمپول بکمپلکس ب ۱۲ بزن بعدم گفت : همین الان می ری ها ... منم گفتم " باشه " فقطم به این دلیل که مامان دست از سرم برداره ولی انگار اون " باشه " رو خیلی غلیظ گفتم که مامان باور کرد و 5 دقیقه بعدش زنگ زد که رفتی یا نه ؟! ... خب من اینجا با خودم فکر کردم که اگه خونه ی من دو واحدی بود و تزریقات همین واحد بغل و داروخانه همین طبقه ی پایین ، من باز هم نمی تونستم ظرف ۵ دقیقه برم داروخانه و آمپول بخرم و بزنم و دوباره برگردم خونه و باز هم با خودم فکر کردم که من اگه خیر سر امواتم حس داشتم که بلند میشدم برنج و آب و روغن و نمک رو با هم قاطی می کردم و می پختم و می خوردم ، دیگه چه نیازی بود که تو این سرما بزنم به دل شب و برم دنبال آمپول بکمپلکس ب ۱۲ !
خلاصه بعد از اینکه سیر شدم شیشه ی خالی مربا رو انداختم یه گوشه و احساس کردم تشنمه ... حالا نوبت این بود که بطریِ آب به دست بگردم دنبال لیوان ... از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون یک مشت اجسام استوانه ایِ سیاه و جرم گرفته زیر تخت و روی میز و داخل سینک آشپزخونه می دیدم و حس ششمم مدام بهم می گفت که نیلوفر به فلان و فلان قسم اینا روزی لیوان بودن ولی راستیاتش حال شست و شو و جرم گیریشون رو نداشتم ... واسه همین آب رو با همون بطریش رفتم بالا به سلامتی .
جمعه که هیچی دیگه هیـــــــچی ، چشمام سو نداشت جایی رو ببینه تازه با اون حال نزار به خاطر دل شما هم اومدم یه آپی کردم و رحمت فرستادم به روح سهراب و شکر این روزهامو بجا آوردم ... کلا حالی داشتم که قابل وصف نیست فقط اینو بدونین که اونموقعی که اکثر شماها داشتین اون تراژدیِ خفه شو خفه شو کردنای اون پسره ی دیوانه بهزاد و سیلی خوردن یلدا از بهزاد رو تماشا می کردین ، من از اونجا که هیچ تکه نانی تو خونه برام نمونده بود کشون کشون بدن نیمه جونمو بردم انداختم تو آشپزخونه و دست لرزون و پا لرزون و ناله کنکون برای خودم خورشت کدو درست کردم . حتمانم اصرار داشتم رو خورشت کدو که اگر احیانا خدای ناکرده تا صبح دووم نیاوردم حداقل این شب آخری غذای مورد علاقه م رو خورده باشم .
و دیروز یعنی شنبه بعد از امتحان به یکباره خورشید طلوع کرد و من زنده شدم ... کلا دانشجو جماعت بعد از امتحان زنده میشه اینو همیشه از من داشته باشین . در پروسه ی زنده شدنمم اولین کاری که انجام دادم این بود که رفتم " ایرونی " ( منظور همون شهروند ولایت خودمونه ) و همه ی صندوق عقب و پشت ماشینو و صندلیِ کنارمو پر کردم از خوردنی ها و نوشیدنی های خوشمزه و رنگ و وارنگ بعدم رفتم یه حال اساسی دادم به احوالات خونه م که رو فرشاش سلسله جبال پاکت شیر کاکائو و پوست پفک و چیپس و کاغذ و ورق قد برافراشته بود .
خلاصه که عزیزانم زندگی من اینه ... وقت غذا خوردنم ندارم چه برسه به اینکه بخوام تند تندم آپ کنم . پس همین دو روز در هفته ( یا ندرتا سه روز ) نوشتن رو بر من ببخشایید و حلال کنید ... خدا شاهده وقت ندارم .
من رو می تونید اینجا هم بخونید .
+ نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 1:39 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید دید
عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید چیز نوشت ، حرف زد ، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آبتنی کردن در حوضچه " اکنون " است
پی نوشت : روحت شاد سهراب . روحت شاد مرد که حال و هوای این روزهام رو بهتر از همیشه ساختی .
+ نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
سلام
اگه از من بپرسن یکی از معضلات امروزیِ خانواده های ایرانی چیه ؟! یقینا جواب می دم " کنکور " ... این کنکوری هم که من دارم می بینم با این خانواده ها و این بچه های امروزی ( نه اینکه من خودم یه چند صباحیِ پا به سن گذاشتم ) دیگه کم کم داره از اون شکل و هدف اولیه ش در می یاد یعنی انگار خانواده ها دارن میشن مسئول و صاحب اختیار استعداد و علاقه ی بچه هاشون که نه اصلا حرف نباشه هر چی من میگم همون باید بشه (!!) باید یه رشته ای بخونی که من فردا پس فردا بتونم جلو این و اون پزت رو بدم . بچهِ هم طفلک جرات مخالفت کردن نداره یعنی اصلا نمی دونه مخالفت کردن چی هست خوردنیه یا پوشیدنی !! تازه اگه خیلی هم جنم داشته باشه و بخواد نیمچه حرفی بزنه همچین باباهه و مامانه حالشو جا می یارن و تو دهنی بهش می زنن که کلا تا آخر عمرش دیگه اظهار نظر کردن از خاطرش بره ... آره عزیز اینه که من همیشه می گم اینی که میگن جامعه " فرزند سالاری " شده و رتق و فتق همه ی امورم افتاده دست بچه ها غلطه یعنی تا اونجایی که من الانه دارم می بینم در اکثر خانواده ها یه همچین چیزی نیست و والدین به بهانه ی اون چندتا پیرهن گل منگلیِ که بیشتر پاره کردن دارن تمام موجودیت و اعتماد به نفس و فهم و شعور بچه ی خودشونو که زیر دست خودشونم تربیت شده ازشون می گیرن و بچه شونو می کنن یه موجود دست آموزه لوس که بدون اجازه و حضور ددی و مامی نمی تونه آب بخوره .
( البته تو پرانتز اینم بگم که پدر مادرای گل و عزیز از دست من نارحت نشن ... راهنمایی کردن با دخالت کردن خیلی فرق می کنه . مثلا من اگه خودم مامان می بودم مثل مامان خودم بچه مو یه جوری بار می آوردم که خودش بتونه گلیم خودش رو همه جوره و از هر لحاظ از آب بیرون بکشه و تنها در مواقع لزوم کمکش می کردم ، اونم تازه اگه نیاز بود و اگه خودش می خواست ... اینو گفتم که در این بین یه تعریفی هم از خودم کرده باشم ، دارید که
)
بنده تو محل کارم نمونه های بی نظیری از انواع و اقسام خانواده ها رو می بینم که از هر کدومشون میشه یه کتاب نوشت ... یه بار یه مادره از این مدل استرسی ها که بیخودی هولن اومده بود با مشاور دخترش دعوا دعوا که چرا به بچه ی من اون هفته بعده آزمونش پاسخنامه ی آزمون رو ندادین !! بعدم از اونجا که نمی تونست مثل آدم حرف بزنه مشاورَ رو داشت قورت می داد . مشاورشم هر چی می گفت : خانوم ما پاسخنامه رو جلوی کلاس روی میز معلم می زاریم دخترتون باید خودش بیاد پاسخنامه رو برداره ، اصلا حالیش نمیشد و مدام داد می زد که نه فقط بلدین پول بگیرین و یه سری مزخرفات دیگه . منم که کلا تو فهم این زن مونده بودم برگشتم از اونور بهش گفتم : خانوم تقصیر از دختر خودتون بوده ، ما دست هیچکدوم از شاگردا پاسخنامه نمی دیم . بعد فکر می کنین برگشت چه جوابی به من داد !! گفت : نــــه شما که روحیه ی حســــاس دختر منو نمی شناسی از آزمون اومده خونه میگه مامــــــــی جون به من پاسخنامه ندادن !! من : 

یا اینکه یه مادره اومده بود آشفته و مضطرررب از اینور به اونور جلسه ی پرسش و پاسخ راه انداخته بود و در به در دنبال شماره تلفن معلم خصوصی های تاپ می گشت ، که من برگشتم از دوستم پرسیدم دخترش چه پایه ایِ ؟! دوستم گفت : سوم دبستان !! من : 
یه دفه هم یه مامانه با دخترش اومده بود برا برنامه ریزی ... منم نشسته بودم از اونطرف داشتم نگاه می کردم . فکر کنید مادره اصلا نمی زاشت این دختر حرف بزنه ، هر سوالی که مشاور از دختره می پرسید مادره جاش جواب می داد ، مثلا مشاورش ازش می پرسید : ساعت چند از مدرسه می یای ؟! مادره می گفت : فلان ... مشاورش می گفت : دوشنبه چند ساعت وقت آزاد داری ؟! مادره می گفت : فلان ... خلاصه انقدر مادر جواب داد و داد که می خواستم برگردم بهش بگم بلند شو یه باره برو جای دخترت کنکور بده و زندگی کن و خودتو خلاص کن دیگه .
+ نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
سلام
( سمت راست تصویر / ردیف سوم / صندلی دوم / بغل دختر روسری سیاهی به نام " محبوبه " که احیانا دچار دندون درد شده دستشو گرفته رو لُپش / ... مانتو روسریم طوسیِ و دارم موهامو درست می کنم ... « موهامم قهوه ایِ » )

دیروز جشن پرشین بلاگ برگزار شد و آقای شمشیرگر محبت کردن به من گفتن رتبه ی واقعیِ امسالت ۵ اُم بوده ... ۳ تا لیست وبلاگای منتخب تعیین کرده بودن تحت عنوان وبلاگای طلایی و وبلاگای نقره ای و وبلاگای برنزی و مجری برنامه اسم وبلاگ منو از رو برگه ای که جلوش بود تو لیست برنزی ها خوند در صورتیکه طبق لیستی که بالای سِن روی صفحه ی پشت سر مجری قرار داشت اسم وبلاگ من هم تو لیست طلایی ها اومد و هم برنزی ها !!!!!!!!!!! ... واقعا از ته دل دارم میگم که اگه اسمم اصلا تو هیچکدوم از لیستا هم نبود برام مهم نبود . من برا دیدن دوستام اومده بودم که دیدم و همین برام کافیه ولی اینجا برای من جای سوال داره که چرا باید اسم من تو دوتا لیست آورده بشه ؟!
اگه خیلی راحت به من از قبل می گفتن کساییکه پارسالم جزو برترین وبلاگا ( که البته به نظرم این واژه از اساس غلطه چون برای هر کسی وبلاگ خودش جزو برترین هاست ) بودن باید امسال به نفع وبلاگای ناشناخته تر کنار برن ، من با کمال میل می پذیرفتم ( به نظرمم نه فقط من که تمام وبلاگای پر مخاطبم این کارو انجام می دادن چون ما در هر صورت بازدید کننده های خودمون رو داریم ) و حتی در وبلاگمم اعلام می کردم که لطفا کسی به من رای نده رتبه ی من همون ۲۱ اُم پارساله و رای های امسال برای من و امثال من اصلا لحاظ نمیشه .
خیلی بهتر و قشنگتر بود که با برنامه ریزی تر و منضبط تر این گردهمایی رو برگزار می کردید . به هر حال در کنار همه ی انتقادهایی که به نظر من به جشن دیروز وارده باید بگم که مسئولین زحمت خودشون رو کشیده بودن و در آخرم صمیمانه به همه ی دوستانِ تقدیر شده و نشده م تبریک می گم .
در حواشی جشن ۱ : از همه ی دوستایی که بهم رای دادن ممنونم 
در حواشی جشن ۲ : عزیزانی که اونجا دیدم انقدر زیاد بودن که می ترسم اگه بخوام نام ببرم کسی از قلم بیافته و شرمنده گیش بمونه برای من ولی واقعا از دیدن همه خوشحال شدم ( حالا بعضیا یه کوچولو بیشتر )
در حواشی جشن ۳ : معمولا تو اینجور مجالس دوستان چند دسته اند ... با بعضیا که از قبل دوستی و از چندین کیلومتری که می بینیشون یه لبخند پک و پهن می شینه رو صورتت ... بعضیارم از رو مشخصاتی که قبلا دادن ( چی می پوشیم و اینا ) می شناسی ... بعضیا هم که خودشون تو رو می شناسن و می یان جلو میگن " زود تند سریع حدس بزن ما کی هستیم ؟! " بعد تو هی تو دلت می گی مهوش ، پریوش تا بالاخره خودشون میگن " من فلانی هستم دیگه " ... بعضیا هم که باز خودشون تو رو می شناسن و نمی یان جلو و از دور و نزدیک عکس و فیلم می گیرن . از بغل گوش آدم از آدم عکس می گیرن و به روت لبخند می زنن
... اینو گفتم که بگم اون عکسایی که از من و محبوبه یواشکی می گرفتین و محبوبه هم انقدر سرش رو پایین انداخته بود که آخر مجلس گردنش رو به پایین خشک شد رو حلالتون نمی کنم و مدیون و فلان و بهمانین اگه به خودمم میل نکنین ... من نارحت نمیشم بابا ، بفرستین ببینم بی هوا که عکس گرفتین چجوری افتادم .
در حواشی جشن ۴ : بنده دائما از ملت عذر خواهی می کردم که نمی تونم روبوسی کنم و ته مونده ی سرماخوردگیمو بندازم رو لُپشون بعدم ملت هی می اومدن و می رفتن می گفتن تو که حالت خوبه و الکی میگی من مریضم و اینا ... انگار من اون وسط باید غش می کردم که معلوم بشه مریضم .
در حواشی جشن ۵ : از اونجا که این یکی دو سال همه ی مراسم داره به نفع خانوما برگزار میشه و به نظرم داره در حق آقایون وبلاگ نویس که بعضیاشون واقعا خوب می نویسن خیلی اجحاف میشه دلم می خواد چندتاشون رو تو وبلاگ خودم معرفی کنم که بقیه هم بشناسنشون ( اینم یه روش معرفیِ دیگه ) ... وبلاگای غیر علوم پزشکی ( دستنوشته های اینموریکس و دو کلمه حرف ) و وبلاگای علوم پزشکی ( دندان پزشک کاذب ، آدمیزاد ، زو ، لابیرنت من ، آخ دندونم ، شب و من و سازدهنی ، مثانه ی بی قرار و قلم دندانپزشک )
در حواشی جشن ۶ : از همه ی کسایی که زحمت برگزاری جشن رو با وجود همه ی مشکلات حاشیه ایش کشیدن ممنون . خسته نباشید خانم پولاد زاده عزیز و آقای شمشیرگر مهربان ... در ضمن برای اون دستای پشت پرده ی حواس پرتم که ضایع شدن و اسم منو دو جا آوردن یه کفففف مرتب ... بزن اون دست قشنگه رو بزن بزن .
پی نوشت بی ربط : خیلی خنگ و احمقی 
+ نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 5:23 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
نگران نشین حالم خوبه یعنی انقدری خوبم که بیام جشن و همه رو مبتلا کنم ... همچین راه برم و ویروس پراکنی کنم که دیگه هیچ وقت دلتون نخواد منو ببینید ولی به دور از شوخی نه می تونم بیخیال دیدن خیلی از دوستان بشم ( چون ظاهرا از این کامنتای دعوت واسه خیلی ها رفته و خیلی ها هستن ) ، نه می تونم دعوت خانم پولاد زاده ( مدیر پرشین بلاگ ) رو نادیده بگیرم ... پس حتمانه حتما قوله قوله قول که روی ماه ما رو زیارت خواهید کرد ، روی ماه سرماخورده البته . بعد اینکه من هر چی سر تا ته این ایمیل دعوت رو زیر و رو کردم هیچ کجاش ننوشته بود چه رتبه ای آوردم !!!! پس لطفا در این مورد سوالی ازم نکنین فعلا ... اینطورم که از توضیحات لینک دومین مراسم جشنواره بانوان وبلاگ نویس پیداس ورود برای عموم ( وبلاگ نویسان و ننویسان ) آزاده ، پس بیاید و به مجلس رونق بدید که مجلس بی ریاس !!!! ... عرض دیگه ای نیست ، فقط اینکه من با یار شفیق و همیشه در صحنه م " محبوبه " می یام . می بینمتون
+ نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 1:57 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
سلام
حالم از این هوای گند و مزخرف بهم می خوره ... هوای اینجا مثل حال بعضی از آدما دمدمی و غیر قابل پیش بینیِ ... یه ساعت آفتابیه و انقدر ملس و دلچسب میشه که دلت می خواد بالی داشتی برای پر کشیدن و اوج گرفتن و ساعت بعدش آنچنان رگباری می گیره که از زندگی کردنِتم سیر میشی . من همیشه گفتم بارونای اینجا رو هیچ کجا نداره ، اصلا به نظرم اینی که از آسمونِ اینجا می باره بارون نیست و سیلِ ... کمی قبل از اینکه بباره آسمون پُر میشه از ابرای تیره ، یه جور که وقتی سرتو بالا می بری آسمونی می بینی یه دست سیاه و بعد که حسابی تیره و تار شد ، خسته از اینهمه سیاهی می غره و فریاد می کشه و می باره و می باره و می باره ... جیغ می زنه و در و پنجره رو می لرزونه ... متنفرم از این رگبارهای پاییزی متنفرررر و دیروز استارت این رگبارها زده شد .
نمی دونین چه وضعی بود ! منم که سرماخورده ، انقدر داغون و بی حال بودم که حتی صبحش نتونستم برم دانشگاه ... آسمون که ابری شد و زد رو دکمه ی بارش های سیل آساش ، من تب زده از پشت پنجره نشسته بودم به تماشا که چطور کوچه مون داره تو مه و آب غرق میشه . از پشت پنجره ماشینمو می دیدم که آب تا بالای چرخاش اومده و همینطور پنجره ی همسایه ها رو که پشتش هیچکس نایستاده بود برای تماشای این هیاهو ... اونا که مثل من نیستن ترس ورشون داره که هی بلرزن و ساعت ها با تعجب پای پنجره خشکشون بزنه ، اونا براشون عادیه کاملا عادی .
اوایل که تازه به این شهر اومده بودم فکر می کردم من از زیر بارون و برفای اینجا جون سالم به در نخواهم برد و قطعا روزی " آب من رو با خود خواهد برد " ... دیروز پشت پنجره ی بخار گرفته از ها ها کردنام به این نتیجه رسیدم که بعد از ۲ سال زندگی در این شهر هنوز هم کابوس " رفتن با آب " در وجود من روشنِ و انگار هیچ وقت هم خاموش نخواهد شد .
حالم خوش نیست اصلا ... از تب دیروز هنوز هم کـَـمَکیش تو بدنم وول می زنه ... به اصرار مامان می خوام برم تهران و استراحت کنم ... گور بابای درس و دانشگاه و غیبت و هزار و یک چرت و چرند دیگه ... می خوام برم تهران ساعت ها بیخیال روی تختم دراز بکشم و هی دلم نگیره از غریبی .
تو خوابگاه وقتی مریض میشدی هزار دست بود که برات نوشیدنی گرم بیاره و سوپ داغ بپزه و مراقبت باشه ، هزار چشم نگران بود که خیره بهت بگه " نیلوفر چرا چشمات سرخه ، تبت بالاس !! " ... تو خوابگاه وقتی کسی مریض میشد دیگه یادت می رفت که طرف دوستته یا دشمن ، آدم حسابیِ یا ناحسابی فقط به این فکر می کردی که ما الان جای خانواده های همیم ، خانواده هایی که الانِ جایی هستن به نام " خانه " و مایی که هیچکدوم نه در خانه ایم و نه در کنار خانواده ... پس زور می زدی نقش مادر و خواهر مهربون رو قشنگ ایفا کنی تا زودتر از بستر بیماری بلند شن ... تو خوابگاه این مادر و خواهرهای تمثیلی زیاد بودند که با سرفه هات دست مهربونشو بکشن رو پیشونیت و بگن " خوب میشی " و هی لوست کنن و تو هی کیف کنی و تب زده بخندی .
تو خونه ی مجردی اما تنهایی ... تنهای تنها ... هیچ نگاه نگرانی نیست که دلت رو بهش خوش کنی . هیچکس نیست ... حالم خوش نیست زیاد ... حتما حالم خوش نیست که دلم هوای خوابگاه رو کرده دوباره . تب دارم ...
من رو می تونید اینجا هم بخونید .
+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
سلام
نغمه و معصومه و سپیده رو که یادتون هست ؟! همون هم اتاقی های عزیزه ترم قبلم که خوابگاهی بودم . معصومه و نغمه که فوق می خوندنو ترم گذشته درسشون تموم شد برگشتن سر خونه زندگیِ خودشون ، موندیم من و سپیده که منو که خودتون می دونید چه اتفاقاتی برام افتاد و سپیده که اصلا بچه ی همین " یکی از شهرای شمالی " هستش منتها از همون پارسال خونشون رو دارن اینجا می سازن و برا همین خانوادش این مدت رو رفتن اون یکی خونه شون تو " کیاشهر " و سپیده هم به ناچار از اونجا که هر روز نمی تونست فاصله ی این دوتا شهر رو بره و بیاد اومدو خوابگاهی شد و اینجوری شد که ما چهارتا اون ترم شدیم هم اتاقی و ۴ تا دوستی که انقدر خاطره های خوب خوب باهم دارن که هیچ وقت همدیگه رو فراموش نکنن .
چند هفته پیش معصومه و نغمه تماس گرفتن که یه سری از کارای پایان ناممون مونده داریم می یایم " یکی از شهرای شمالی " ... من و سپیده هم ذوووق زده نشستیم به برنامه ریزی که حالا که قراره دوباره دور هم جمع بشیم چکارا بکنیم و کجاها بریم ! سپیده که الا و بلا ، بالا برید و پایین بیاید یه شب رو حتما باید بیاین کیاشهر خونه ی ما ، منم گفتم یه شبم همه خونه ی من که نگو این معصومه و نغمه از قبل تو مهمانسرایِ دانشگاه جا رزرو کرده بودن که شبا رو برن اونجا ... بس که اینا تعارفی اند دیگه با منم رودرواسی دارن حالا بیا و بهشون بگو که بابا ماها که با هم نــــــداریم قربونتون برم من .
روز اولی که هر سه تاشون بعد از ظهر اومدن خونه م یه عالمه کادوهای خوشگل خوشگل برام آوردن و نشستیم با هم به حرف زدن و خندیدن تا واسه شام که رفتیم " پیتزا پیتزا " یه شام مفصل زدیم به معده و روشن شدیم . بعده شامم معصومه و نغمه رفتن مهمانسرا و منو سپیده هم دوباره رفتیم مقادیری آبمیوه و اخته ( چیزی شبیه آلوچه که خیلی ترشه ) زدیم به معده و روشن تر شدیم و رفتیم پی گشت و گذار ... کلا اون شب به حالت مرگ افتاده بودیم بس که روشن شدیم و گشتیم و کیف کردیم . آخر شبم که با سپیده برگشتیم خونه هی تعریف و تعریف و تعریف ، اصلانم تموم نمیشد که ...
برا فرداشم قرار شد همه صبح برن پی درس و زندگیشون و بعد از ظهر هممون با هم بریم " کیاشهر " خونه ی سپیده ینا ... دیگه انقدر مسخره بازی در آوردیم و طولش دادیم که کشید به غروب و دم دمای تاریکی بود که می خواستیم راه بیافتیم ... فاصله ی کیاشهر تا " یکی از شهرای شمالی " یه چیزیِ حدود یه ساعت و نیم . حالا مامانم هی از اونور نگران و دلواپس که می خورین به تاریکی و تو جاده خطرناکه چندتا دختر تنها و این حرفا ... منم که حرف گــــــــوش کن هر چی مامانم می گفت با آژانس برین می گفتم نـــــه الان صفا تو چیه مادر من ؟! تو اینه که ما خودمون بزنیم به دل جنگل و دریا . القصه سوار بر ماشین مثل ۴ عدد دختر آروم و سر به راه صدای آهنگای جینگول بینگولمونو تا آسمون بردیم بالا و حالا نرقص کی برقص ... این سه تا هم که مثل من گیرِ دنده و فرمون نبودن خودشونو خفه کردن و کُشتوندن البته من که کم نیاوردم یه جاهایی فرمونو می سپردم به خدا و یه نمه می اومدم ( بعدا که فیلم این کارامونو دیدیم اصلا باورمون نمیشد چجوری سالم رسیدیم تا کیاشهر !! )
کیاشهر که رسیدیم و وارد خونه ی سپیده ینا شدیم دلمون می خواست همونجا تو حیاط بشینیم نریم تو . حیاطشون ( شما بخون باغ ) با لامپای حبابی که گوشه کنار گذاشته بودن نورانی شده بود و بوی گل و سبزه ی بارون خورده هم همه جا پخش بود ... دیگه بعده شام خوشمزه ای که مامان سپیده بهمون داد بلند شدیم شبونه رفتیم دریا . دریا روزش یه قشنگی داره و شبش هزارو یه قشنگی ولی اون شب نه اینکه وسط هفته بود خیلی خیلی سوت و کور بودو ما هم که ترســـو یه کم وهم ورمون داشته بود ! فقط یدونه از این گشتای ارشاد اونجا وایساده بود که گفتیم بریم تا نیومدن مدارک ماشین ازمون بخوان و سوال پیچمون کنن خودشیرینی کنیم که کاری به کارمون نداشته باشن
بعدم رفتیم مثل این شیرین عسلا بهشون گفتیم میشه شما نرین ، همینجا وایسین تا ما یه گشتی تو ساحل بزنیم ، میشــه لطــفا ... اون بدبختا هم که فقط یکی تحویلشون بگیره یعنی می خوان جونشونم واسش بدن ( باور کنین ) ، همچین جو گیر شده بودن که وقتی ام که می خواستیم برگردیم ول نمی کردن می گفتن بازم می خواین بگردین بگردین خیالتون راحت باشه ما اینجاییم و هی اصرار اصرار که ما هستیم انگار که ما خودمون نمی بینیم که هستـــن ! همچین حس فردینی بهشون دست داده بود که ماها نیشمون دو متر باز شده بود .
نصفه شب که برگشتیم خونه سپیده ینا نشستیم به فال گرفتن و غیبت کردن و هر و کر البته چون من این سه موجود رو می شناسم ، می دونم که وقتی گرم بشن تا خوده صبح یه کله می خوان برن واسه همینم وسطاش گرفتم خوابیدم و ادامه ی بحث رو سپردم به خودشون . صبحشم که اصلا حال نداشتم بکوبم اینهمه راه رو تا دانشگاه برم بیخیال شدم و سپیده هم ما رو برد یه جایی که پر بود از بوته های تمشک ... ما هم تا جا داشتیم تمشک چیدیم و نَشُــسته نشستیم به خوردن البته اینا دیگه انقدر بارون می خورن که تمیزن و بهداشتیِ بهداشتی .
خلاصه که خیلی خوش گذشت خیلی خیلی خیلی ... از همینجا هم به معصومه و نغمه می گم بازم بلند شین بیاین منتها من اندفه دیگه نمی زارم برید مهمانسرا ، زورکی هم شده می یارمتون خونه ی خودم .
من رو می تونید اینجا هم بخونید .
+ نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
|