فالگیر
سلام دوست جونا . چه حال !چه خبر !من هم خوبم این چند روز آخر هفته رو تلپ ام تهران و یکسره گشتم و خرید کردم
تازه بابام هم رفته بود ق ش م و از اونجا برام کلی سوغاتی آورده
راستش امروز می خوام از هفته گذشته که مامان و ساسا اومده بودن شمال واستون بگم یادتونه بهتون گفتم یه فالگیر پیدا کردم
قرار بود با دوستم برم که نشد و گذاشتم وقتی ماماینا می یان با اونا برم وقتمون برای پنجشنبه بعد از ظهر بود
(راستی این رو بهتون بگم که ساسا تا سر حد مرگ از فالگیر بدش می یاد وحتی مثل ما واسه سرگرمی هم اینکار رو نمی کنه و از گربه هم مثل دیو دوسر می ترسه می گین به ماچه ؟ عجله نکنین خواهید فهمید
)ساسا تو راه هی غرغر زد که اینجا هم از دست اینا خلاصی ندارم
!هر جا می رم باید قیافه نحس اینا رو ببینم
! اه چقدر من بدبختم
!(ساسا چون حوصله نداشت تنها تو خوابگاه بمونه دنبال ما اومد )زنگ زدیم و رفتیم تو خونه البته خونه که چه عرض کنم این تاریکخانه های چاپ عکس رو دیدین خب ما هم رفتیم همون جا
تمام پرده ها کشیده فقط یه چراغ موشی یه گوشه داشت سوسو می زد
خلاصه چشممون که به اون فضا عادت کرد دیدیم یه میز گنده اون وسطه و فالگیره داره فال یه خانومه رو جلوی چشم بقیه مشتری ها می گیره
بعد چشممون به جمال خود خانوم روشن شد فکر کنین
یه خروار مو های لایت کرده که به شکل عجیب غریبی ریخته بود تو صورتش با یه عینک آفتابی بزرگ که به چشمش زده بود لباس که دیگه آخرش بود بی کی نی
تازه لباس زیرش هم زده بود و خانوم وقت نمی کردن بکننش تو
. خانوم دیوونه هم تشریف داشتن اون هم از نوع زنجیری می گین نه یه گوشش رو ببینین (در حالیکه نبض دست چپ یه خانوم حدود ۳۵ ساله رو گرفته )می گه : متاهلی آره متاهلی ؟ خانومه : آره فالگیر : اسم شوهرت کدومیک از حروف آ م ن ی ه س رو داره ؟ خانومه : م ه داره ؟ (یه اسمی رو محض رضای خدا پیدا کنین که توش این حروف نباشه
) فالگیر :م اولش م وسطش م آخرش؟ خانومه : دوتا م داره اولش و وسطش. فالگیر : من که گفتم خودم گفتم خودم می دونم اول و وسطش داره من گفتم اول و وسطش داره چرا همون موقع که گفتم نگفتی آره هان
؟ما:
دیگه اونقدر زیر زبون خانومه رو کشید که چه حرفی داره و چند حرفیه و...تا بلاخره : محمود آره محمود ! خانومه : بله. فالگیره (صداش رو انداخته سرش ): بچه مچه داری هان داری یا نداری ؟ خانومه : دارم یه پسر. فالگیر (صدای آروم ):می دونم داری (داد می زنه )خودم می خواستم بگم داری
.خوب حالا می خوای در مورد پسرت بدونی؟ خانومه : آره
فالگیر : حسسسس می کنم این پسرت در آینده فرد مهمی می شه حسسسسسس می کنم آدم موفقی می شه حسسسس می کنم خوشبخت می شه آهان حسسسم بهم می گه شوهرت وفادارترین آدمه بهت حسسسسس می کنم شوهرت عاشقته حسسسسس می کنم باهات رو راسته .خانومه:
. یه نگاهی به ساسا انداختم که از زور حرص قرمز شده بود آنچنان با حرص به من و مامانم نگاه می کرد که گفتم الانه که سکته رو بزنه زیر لب هم صدای ایش و اوش و نچ و نوچش می اومد
مامانم: یه کاری کن ساکت شه زشته !من هم که خودم واقعا داشتم بالا می آوردم
به ساسا گفتم: پاشو بریم بیرون
. به مامانم هم گفتم: ما میریم یه دوری بزنیم بعد می یام دنبال تو. رفتیم جلوی در ورودی که ساسا از اونجا مامان رو صدا زد و گفت: مامان بیا بریم این زنه روانیه میزنه یه بلایی سرت می یاره
مامانم: نخیر نمیشه این همه راه تا اینجا اومدم
.رفتیم بیرون حالا هردومون داریم از ترس عینهو بید می لرزیم
ساسا : زنیکه دیوونه بساط درست کرده بزار مامان از این در بیاد بیرون زنگ می زنم ۱۱۰ بیان جمعش کنن
من : چی کار کنیم نکنه بلایی سر مامان بیاره
؟ ساسا : نمی دونم بیا تو کوچه راه بریم تا مامان بیاد بیرون
.شروع کردیم تو کوچه راه رفتن و از شانس در هر خونه ای دو سه تا گربه زل زده بودن به ما
. ساسا (لرز گرفته بود از دیدن این همه گربه ):وای خدا نیلوفر بریم جلو در خونش واستیم نمی تونم راه بیام
. از ته کوچه یه زانتیا راه افتاد و به ما که رسید پسره کلش رو کرد بیرون گفت چیه ..... راتون نمی ده ! برم سفارشتون رو بکنم
من :
. ساسا بهم گفت : جواب نده ولش کن . زانتیا رفت و در خونه باز شد و همون خانومه ۳۵ ساله و همراهش اومدن بیرون
. ساسا : ببخشید خانوم شما دفعه اولتونه می یان این جا. خانومه : آره. ساسا : به نظر شما این نورمال بود؟ خانومه : حسش قویه خانوم اسم ها رو درس می گه وقتی شما اومدین بیرون خودش حس کرد و گفت. ساسا : چی گفت ؟ خانومه : حالا بماند . ساسا : بله مرسی . خانومه رفت . ساسا : بدبخته ساده وقتی ما با اون حالت اومدیم بیرون هر کی بود می فهمید ما چه حسی بهش داریم
بعد در حالیکه گربه ها محاسره مون کرده بودن از ترس دوودیم و از کوچه اومدیم بیرون
و از بی جایی نمی دونم چی شد که یدفه ساسا خودش رو انداخت تو مغازه معاملات املاک. آقاهه :
ساسا: ببخشید آقا اینجا زمین متری چنده؟ من:
.آقاهه هم شروع کرد به توضیح دادن و ساسا هم هی حرف رو می کشید بعدش که اومدیم بیرون تصمیم گرفتیم دوباره بریم جلوی در خونه فالگیره و مامانمون رو بکشیم بیرون
ولی وسط کوچه دوتا گربه از اون ته دویدن سمت ساسا
. من : ساسا تو برو سر کوچه پایینی واستا من با مامان می یام . و نیلوی شجاع تک و تنها رفت واستاد دم خونه شیطان
تا مامان جان بعد یه ربع تشریف فرما شدن
. مامان : این دیگه کی بود خوب کردین رفتین
! من : چرا با ما نیومدی ؟ مامان : ترسیدم والا این زنه بفهمه قالش گذاشتیم قاطی کنه.مامان : اون زنه که وقتی شماها بودین سر میز نشسته بود !! من : آهان خب همون که شوهرش وفاداره و عاشق و پسرش هم قراره در آینده خوشبخت بشه
مامان : آره بیچاره زنه هی می گه من خودم شوهرم رو با یه زنه دیگه دیدم
فالگیره می گه : نه حسسسسس نمی کنم . آخرش هم خانومه گفت :من مطمئنم شوهرم رو تعقیب کردم
که فالگیره می گه : البته من از همون اول حس کرده بودم ولی نخواستم بگم
(ایول به این مرام معرفت رو دارین که )ساسا: پشت سر ما چی گفت؟ مامان : هیچی شما که رفتین گفت بعضی ها تحمل ندارن از خودشون بالاتر رو بببینن شروع می کنن به قیافه گرفتن بعد هم می بینن نه فایده نداره نمی تونم وایسن و تحمل کنن. مامان هم گفته : منظورتون به دخترای منه
؟ فالگیر : نه منظورم به دخترای شما نیست که . (چه کنیم خب بهش حسودیمون شد دیگه
) حالا ساسا هم گیر داده بود زنگ بزنیم ۱۱۰
.مامان: ول کن بابا همش دنبال شر می گردی
بعد هم سوار ماشین شدیم که بریم مرکز خرید ساسا هم که پاک عصبی شده بود پشت سر هم می گفت : خدایا من رو ببخش غلط کردم پام رو تو همچین خونه ای گذاشتم
نمی دونستم نمی دونستم اینجا چه جور جاییه
. راننده
من : مامان به ساسا بگو حرف نزنه الان رانندهه فکر می کنه کجا بودیم
خلاصه اومدیم خوابگاه و واسه بچه ها تعریف کردم که چی بهمون گذشته البته بچه ها همش خندیدن
و نتونستن درک کنن که ما واقعا ترسیده بودیم . زود زود برمی گردم
. مواظب خودتون باشین