آدم ربایی
سلام.چه حال !چه خبر ! هتل دانشگاه یه هفته تعطیل کرده
و منم که همیشه چمدونم جلوی در آمادست دیگه
.(این یه هفته که تهرانم می خوام هر روز آپ کنم )جونم واستون بگه سه شنبه گذشته طرفای ظهر بود که مری (هم اتاقی ام که بچه کرمانشاهه و پرستاری می خونه)از دانشگاه برگشت و همین جور که داشت مانتوش رو در می آورد گفت: بچه ها شانس آوردیم شهر خوبی قبول شدیم هم بزرگه و هم امنیت داره خدا رو شکرت که اینجاییم
.بعد از ظهرش حدود ساعت ۶ بود که من و مسی(هم اتاقی ام که بچه همدانه و پزشکی می خونه ) رفتیم از خوابگاه کوثر شام بگیریم (خوابگاه خومون شام نمی دن )قیمه رو گرفتیم و واسه خودمون شاد و شنگول
رفتیم ایستگاه ماشین خطی ها که یه پیکان مدل ۵۷ نگه داشت و یه دختر موقر ازش پیاده شد و بعد من و مسی رفتیم سوار شدیم صندلی جلو یه پسر جوون نشسته بود و کنار من هم یه پسر دیگه . تا نشستیم راننده آهنگ (دوست دارم خیلی زیاد کامران و هومن )رو گذاشت و من هم که عشقه این آهنگه در گوش مسی گفتم: آخ جون ببین چی گذاشته!
۲ دقیقه بعد راننده ضبطش رو خاموش کرد .پسر کناری من با یه لحن جلف گفت :آقای راننده روشن کن خانوما خوششون اومده و بعد روش رو به من کرد و گفت : مگه نه ؟منم که شکه شده بودم به زور خودم رو کنترل کردم و خیلی جدی گفتم :خوشم اومده یا نیومده به شما چه ربطی داره ؟پسره : خوشت اومده که لبخند زدی !من : شما به لبخند من کاری نداشته باش .حالا من و مسی منتظریم که راننده برگرده حال این پسره رو بگیره دیدیم نخیر پسر صندلی جلویی به راننده یه نیشخندی زد و راننده هم همون نیشخند رو از تو آیینه به پسر کناری من تحویل داد و دیگه دوزاریمون افتاد که بله آقایون همگی با هم دوست هستن !من و مسی از ترس عینهو بید می لرزیدیم و تو دلم گفتم که دیگه تموم شد بدبخت شدیم و نمی دونم چرا یاد مامان و بابا و ...افتادم که راننده یه آهنگ رپ گذاشت و صداش رو تا آخر بلند کرد . دلم رو به مسی نمی تونستم خوش کنم که حرفی بزنه یا کاری کنه چون خیلی مظلومه تمام شهامتم رو تو صدام جمع کردم که نلرزه و گفتم :می شه نگه دارین ما همین جا پیاده می شیم !پسر کناری ام :چیه ترسیدی ؟من : آقا نگه دارین !واقعا گریه م گرفته بودم توی اون جای پرت و تاریک اگه جیغ هم می کشیدیم صدامون به گوش کسی نمی رسید داشتم دعا می کردم که راننده زد رو ترمز و مهسا پرید پایین و من که حواسم به پسر کناری ام بود تا دستش رو بهم نزنه یدفعه دیدم دستاش رو عین چنگولای گربه آورد بالا جلوی صورتم و گفت : پخخخخخخخخخ .دیگه نفهمیدم خودم رو چه جوری پرت کردم بیرون.ماشینه دور شد و من و مسی بهم خیره شده بودیم که به خودم اومدم و گفتم:خدا خیلی بهمون رحم کرد ته این راه می خوره به جنگل های اطراف اگه می بردنمون تو اون جنگلا حتی جنازه مون هم به دست کسی نمی رسید مسی هم که هنوز تو بهت بود سرش رو تکون داد.
قراره ساسا یه چاقوی ضامن دار برام بخره که همیشه تو کیفم بزارم.![]()