تبليغاتX
دانشگاه با طعم باران - مسافرت

دانشگاه با طعم باران

مسافرت

سلام.چه حال! چه خبر! من که در ولایت مشغول به امر خطیر تفریح کردن و پول خرج کردن هستم(بیچاره پول های بابام )خب عزیزان دل خواهر جونم واستون بگه پنجشنبه گذشته بیکار تو خوابگاه ولو بودیم که بچه ها پیشنهاد دادن فردا بریم آستارا .من هم که می دونستم آستارا یه شهر مرزیه و جنساش از اونور آب می یاد با کمال میل موافقتم رو اعلام کردم به این امید که برم و حسابی دلی از عزا در بیارم.خلاصه من و مسی و مری و زهی (هم خوابگاهی ام که بچه چالوسه و معماری می خونه )بار و بندیلمون رو بستیم و عازم سفر شدیم تازه ذوق دیدن دریا رو هم داشتیم آخه این شهری که ما توش درس می خونم دریا نداره و ما طی این مدت دانشجوییمون سعادت دیدن دریا رو نداشتیم  . از اونجایی که حسابی چشممون از ماشین سواری ها ترسیده رفتیم ایستگاه اتو بوس های انزلی و از اونجا سوار اتوبوسی که مقصد آخرش اردبیل بود شدیم . واقعا جاتون خالی چه صحنه هایی که آدم تو این اتوبوس ها نمی بینه خودمون که هیچی چشم و گوش هفت جد و آبادمون هم باز میشه . یکی لم داده به کناریش یکی سرش رو شونه بغلیشه یکی چشمش دنبال یه پایه ست واسه خودش یکی داره با کناریش بحث سیاسی می کنه و کم مونده با هم دست به یقه شن یکی داره با بغلیش لاو می ترکونه راننده هم واسه خودش آهنگ حمیرا ـمهستی و....گوش میده (چه حکمتیه که همه راننده اتوبوس ها عشقه حمیرا ـمهستی -هایده و...دارن والا ما که نفهمیدیم ) ما هم دیدیم خب حیفه این صحنه ها رو از دست بدیم موبایل هامون رو روشن کردیم و دست به کار شدیم ولی عجب عکس هایی شدها آیینه آیینه .از جاده ش هم که چی بگم سبزززززززز تازه شب قبلش بارون اومده بود و هوا هم که مه گرفته جون می داد واسه نفس کشیدن ما هم دیدیم خیلی ضایعس  فقط از موبایل به شکل منفی استفاده کنیم یکی و دوتا عکس هم از طبیعت گرفتیم(بابا ما بچه مثبتیم چرا نمی خواین قبول کنین آخه !) حدود ساعت ۱۱ ظهر  رسیدیم آستارا هواش آفتابی و نسبتا گرم بود. اینجوری که به ما گفتن یکی از بازارهای معروفش بازار ساحلیه و ما هم سرخوش واسه خودمون زودی ماشین گرفتیم و رفتیم اونجا.همشهری های عزیز بازارچه تجریش رو تو شبای عید تصور کنین که چه بنجل بازاری میشه خب همون شکل بازارچه تجریش صد هزار برابر می ارزه به این بازار ساحلی باور نمی کنین می تونید برید آستارا و خودتون از نزدیک ملاحظه بفرمایید ! ظهر هم رفتیم از این ساندویج کاغذی ها گرفتیم و بردیم کنار دریا و اونجا میل کردیم . واییییییییییی دریا اونقدر صاف و آبی بود جای همتون خالی هر چی از دیدن اون بازاره عصبی شدم کنار دریا آرامش گرفتم تازه کلی هم ازش عکس گرفتم قربونش برم (دریا رو می گم ها )بعد از نهار مری و زهی رفتن خرید و من و مسی هم رفتیم مسجد که مسی نمازش رو بخونه و بعد برگشتیم کنار ساحل . حتما اطلاع دارید که برای نشستن روی تخت های کنار ساحل باید پول پرداخت کرد من هم که خب حرفی نداشتم(اصولا واسه پول خرج کردن هیچ وقت حرفی ندارم )  اما مسی که پول خرج کردنش بسان اسکوروچ پیر می مونه زیر بار نرفت و گفت بیخودی واسه چی پول بی زبون رو بریزیم تو حلقوم اینا و من بدبخت رو با شکم پر کنار ساحل راه برد و به هضم غذام کمک شایانی کرد.مری و زهی که اومدن همگی رفتیم بازار ولیعصر و یه خرس گنده واسه شهی (داداشم که کلاس چهارمه )خریدم البته خودم می دونم که پسر کلاس چهارم دبستان خرس می خواد چه کنه ولی در واقع خودم خوشم اومد به اسم شهی تمومش کردم (معرفت خواهری رو دارید که )ساعت ۳ قصد برگشتن کردیم که هیچ اتوبوس درست و درمونی گیرمون نیومد و مجبور شدیم سوار یه اتوبوس دودی بازمانده از دوران فتحعلی شاه قاجار بشیم و چون صندلی های جلو جا نبود رفتیم ردیف آخر که مسافرین محترم از بس تمیز تشریف داشتن با انواع و اقسام رایحه های مطبوع ازمون پذیرایی می کردن ما هم که دیدیم نخیر اینطوری زنده به شهرمون نخواهیم رسید هر چند دقیقه یه بار با اسپری هامون فضا رو عطر آگین می کردیم حالا یه بابایی که جلوی ما نشسته بود و خودش در تولید و پخش رایحه های خوشایند نقش موثری داشت برگشته و می گه:اهههههههه چه خبرتونه خفه شدیم از بس اسپری زدین .ما:   .ساعت ۸ شب رسیدیم خوابگاه و من یانگوم جونم رو دیدم خدایا عاقبت این دوجوون رو ختم به خیر کن الهی آمین.مواظب خودتون باشین.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آبان1386ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط نیلو  |