تبليغاتX
دانشگاه با طعم باران - یاوه گویی

دانشگاه با طعم باران

یاوه گویی

سلام . چه حال !چه خبر !من که این روزها حسابی مشغول درس خوندنم آخه از هفته ی دیگه امتحانات میان ترممون شروع میشه و درس های ما هم که قربونش برم سخت. امروز همش به فکر زندگی خودم و اطرافیان و ... بودم که یاد معصومه افتادم :

چند ساله پیش که به به (خواهر دومی ام )دانشجوی اصفهان بود با یه دختر جنوبی (نادیا)  همخونه شد و بعد از چند ماه با یکی از دوستای نادیا به اسم معصومه آشنا شد البته معصومه ازدواج کرده بود و یه دختر کوچولو هم داشت ولی اونقدر این ارتباط پررنگ شد تا به خانواده ها کشید و الان معصومه دوست مامانم محسوب میشه. مصی ۱۸ ساله بوده که عاشق مردی میشه ۱۳ سال از خودش بزرگتر و هر چی هم خانوادش مخالفت می کنن که این پسره نه تحصیلات داره نه پول داره نه اصالت خانوادگی داره نه... این بیشتر پاش رو می کنه تو یه کفش که الا و بلا فقط همین رو می خوام. ازدواج که می کنن تازه فقر روی خودش رو نشون میده. مصی مجبور بوده کم بخوره و کم بپوشه و کم بگرده و دم نزنه چون خودش خواسته ولی با این حال روز به روز عشقش به شوهرش بیشتر و بیشتر می شه چون شوهرش مهربون بوده و دوسش داشته. تو اون شرایط سخت گاهی وقتا که مصی خیلی دلش می گرفته می رفته پیش دوست قدیمی اش (س) که باهاش درد و دل کنه و سبک شه و (س) هم همیشه آرومش می کرده که با عشقی که به شوهرت داری سعی کن با مشکلات کنار بیای و بالاخره یه روز همه ی اینا حل میشه و...  تا اینکه مصی حامله می شه و یه دختر به دنیا می یاره به نام ساره که میشه عزیز دل باباش و از اونجا به بعد بوده که شوهره به آب و آتیش می زنه که وضع زندگی شون رو تغییر بده و می ره تو کار بساز بفروشی و وضعش میشه توپ. مصی هم دیگه خوشحال که دوره بدبختی هاش تموم شده و یه چند صباحی می گرده و واسه خودش راحت زندگی میکنه تا یه روز به خودش می یاد می بینه شوهره دیگه اون مرد سابق نیست و سرش یه جای دیگه گرمه و یه روز صبح که تعقیبش می کنه با (س) می بیندش. مصی به روی خودش نمی یاره که پرده های احترام بینشون از بین نره و یه وقت مجبور نشه طلاق بگیره که تو شهر اونا مساوی با مرگه و شوهره هم همچنان به روابط عاشقانه اش ادامه میده تا یه روز رسما به مصی می گه: تو زن خوبی واسم نبودی و مهریه ات رو هم تمام و کمال می دم برو خونه ی بابات. مصی هم می گه : همه ی اینا بهونه است و فکر می کنی نفهمیدم این چند وقته با (س) بودی و حالا هم می خوای من رو از سرت باز کنی بری عقدش کنی و بشینین دوتایی به حماقت من بخندین . شوهره هم منکر همه چی میشه و می گه همه ی اینا توهمات خودته و (س) دیگه کیه و....خلاصه شوهره اونقدر تحقیرش می کنه که مصی ناچار میشه برگرده خونه باباش . باباهه هم میگه می خوای برگردی برگرد ولی بدون بچه پس فردا یه وقت بچه یه طوریش شد ما نمی تونیم جوابگوی اون مرتیکه باشیم .مصی مهریه اش رو که ۱۵ میلیون بوده می گیره و بدون ساره برمی گرده خونه باباش . شوهره هم نامردی رو به عرش می رسونه و می گه حق دیدن ساره رو نداری و تلفن خونه رو قطع می کنه و به مدیر مدرسه اش هم سفارش می کنه اگه مادر ساره اومد اینجا حق ندارین ساره رو بهش نشون بدین و بعد با سلام و صلوات ستاره رو عقد می کنه و می یاره خونش و از اونور هم همشهری های مصی که علنا توی روش می گفتن تو مگه چی کار کردی شوهرت طلاقت داد و... دیگه هیچکس باهاشون توی اون شهر نه حرف می زده و نه رفت و آمد می کرده خانواده مصی هم که از این وضعیت خسته شده بودن اسباب و اثاثیه شون رو جمع می کنن و می یان به شهر بزرگتری که خواهر مصی اونجا زندگی می کنه و همون جا برای همیشه ساکن می شن .

 مطمئن باشید تو همین پایتخت عزیزمون هم اکثر مردم دقیقا همین طرز فکر رو دارن منتها به اشکال فانتزی بیانش می کنن!!!!!!!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آبان1386ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط نیلو  |