تبليغاتX
دانشگاه با طعم باران - بی چشم و رویی

دانشگاه با طعم باران

بی چشم و رویی

سلام.چه حال !چه خبر !یادمه وقتی ساسا و به به دانشجو بودن همون سال اول نذر کردن اگه بتونن مدرکشون رو بگیرن گوسفند قربونی کنن که البته هنوز نذرشون رو ادا نکردن اون زمان بهشون خندیدم که چه تنبل هایی هستن خب درس بخونین که کارتون به نذر و نیاز نکشه ولی امروزه روز خودم به فکر نذر کردن یه گاو افتادم.

استاد بافت مون یادتونه ... ما فکر می کردیم فقط خودمون می فهمیم که چقدر از دخترها بدش می یاد نگو پسرها هم متوجه این نکته مهم شدن و بر اساس خصلت ذاتی که دارن (اگه بفهمن یکی دوسشون داره واکنش منفی نشون می دن )شروع به بروز درونیات شون کردن .

ورودی های امسال گروه پزشکی دانشگامون حدود ۹۰ نفرن که به دو گروه تقسیم شدن ولی کلاس بافت مون توی یه سالن خیلی بزرگ تشکیل میشه و هر دو گروه با هم هستیم.هفته گذشته من و مسی جون ( تنه اش خورده به تنه ی من و دیگه زود نمی رسه سر کلاس برام جا بگیره) وقتی رسیدیم دیدیم بله همه ی سالن پره و فقط ته کلاس ردیف یکی مونده به آخر دوتا صندلی خالیه دیگه به هر جون کندنی بود خودمون رو تا اون جا رسوندیم و ردیف پشت سرمون هم که ردیف آخر می شد سندش زده شده به نام ۵ تا از پسرهای کلاسمون . بالاخره استاد جون بعد از نیم ساعت تاخیر تشریف آوردن .بهدی ( نماینده پسرها هست که دست به کنسل کردن امتحاناتش عالیه ):سر خور اومد سر چند نفر رو خوردی اینقدر دیر اومدی ؟(استادمون خیلی پر حرفه ).استاد جون شروع کرد به درس دادن و وسط هاش هم از بچه ها سوال می پرسید که همه اینجوری بودن .استاد:من قبلا در مورد این مطلب حرف هایی زده بودم حواساتون کجاست ؟بهدی : استاد شما که حرف زیاد می زنی ! نوی ):نمی دونیم به کدوم دسته از اراجیف شما گوش بدیم .(البته این سخنان گران بار به گوش استادمون نمی رسید و فقط دور و بری های خودمون می شنیدن )۲۰ دقیقه که گذشت بچه ها پیله شدن که استاد خسته شدیم و یه آنتراک بهمون بده و...استاد:برای رفع خستگی تون یه خاطره تعریف می کنم .بهدی: از خاطرات زمان جنگش می خواد بگه .فرفری :آره بابا می دونیم زمان جنگ در نقش تانک (استادمون چاقه )فعالیت داشتی .من و مسی : استاد: می دونین که من موقع نمره دادن با کسی شوخی ندارم یه دختره رو دو ترم پشت سر هم انداختم برای بار سوم که اومد امتحان بده احساس کردم مشکوکه و می خواد تقلب کنه که جاش رو با یکی دیگه عوض کردم و همش زیر نظر داشتمش دختره هم وقتی برگه اش رو داد و از کلاس بیرون رفت به دوستش گفت:ذلیل مرده عجب موذیه جام رو عوض کرد . بهدی:ای کینگ کنگ خبیث .تا آخر کلاس استادمون گفت و پسرها هم حالش رو گرفتن . 

بهدی و نوی و میلی هر سه تاشون از دوران دبیرستان با هم دوست بودن و شمالی هستن.  حالا این سه تا و فرفری و تپل با هم یه گروه ۵ نفری تشکیل دادن و همیشه هم می رن اون ته می شینن و کلی واسه خودشون لژ نشینی می کنن .

 اول سال یه نماینده از طرف پسرها انتخاب شد (بهدی )و یه نماینده از طرف دخترها (سحی )که هر دوشون خیلی عالی انجام وظیفه می کنن.

من برم دیگه خیلی درس دارم . مواظب خودتون باشین.

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 آبان1386ساعت 6:22 بعد از ظهر  توسط نیلو  |