تقلب
سلام
.جه حال؟ چه خبر؟
من دانشجوی پزشکی هستم
. من بدبخت هستم
. من بیچاره هستم
. من ... این روزها در حال گذران امتحانات میان ترمم کم کم دارم افسردگی می گیرم اون هم از نوع شدیدش
. این حرفا رو در صحت و سلامت کامل روحی و روانی می زنم شک نکنید!
سه شنبه امتحان بهداشت داشتیم و شب قبلش هم یکریز با بچه ها پشت سر این و اون صفه گذاشتیم و خندیدیم
ساعت ۱۲ به این نتیجه رسیدیم که یللی تللی بسه بهتره محض رضای خدا یه سری هم به درس و مشقامون بزنیم
که حداقل نمره مون دو رقمی شه
. من و مسی و نعیمه و ندا و مریم
(نعیمه دندانپزشکی می خونه و بقیه مون پزشکی واحد بهداشت هم مشترکا برای هر دو رشته ارائه می شه به همین خاطر سه شنبه همه ی دکتر های ترم اولی امتحان نیم ترم بهداشت داشتن
)اومدیم تو هال و شروع به درس خوندن کردیم
و خوندیم و خوندیم تا ساعت ۲ که دیگه رسما به مرز بیهوشی رسیدیم
. مسی سرش افتاد رو زمین و گفت : من روووو یه ربع دیگهههههههه بیدار کنیننننن
. بنده خدا خبر نداشت تا یه ربع دیگه همه مون هفت تا پادشاه رو هم خواب دیدیم
. فکر کنین چراغ ها روشن
بدون بالشت بدون رو انداز( می بینید که اصلا به فکر خودمون نیستیم همه ی فکر و ذکرمون شده درس خوندن
واقعا سعی کنین ماها رو الگوی خودتون قرار بدین
)ساعت ۶ عینهو جن زده ها از خواب پریدیم
و صورت نشسته تند تند کتاب رو ورق می زدیم مسی که ساعت اول زبان داشت حاضر شد و رفت ساعت دوم هم که تربیت بدنی داشتیم
و بعدش از باشگاه تا دانشگاه رو مهناز جون
که خدا خیرش بده با ماشین اش رسوندمون.
بچه ها رو تو دوتا سالن جا داده بودن من و مسی رفتیم سالن کوچیکه و هنوز رو صندلی ام نشسته بودم
که صدای یکی از پسرها به گوشم رسید : خانوم ...بهم برسونید
. من :والا یکی باید به خودم برسونه
. پسره : نه بابا شما که خیلی درستون خوبه . من :
(جک گفت شماها هم یه دل سیر بخندین
عزیزان من ) مراقبمون
که صدای پچ پچ ما رو شنید یقه ام رو چسبید که پاشو برو کلاس بغلی
من که بلند شدم
مسی گفت: من هم می تونم با خانوم .... برم اون یکی کلاس . دو تایی
رفتیم کلاس اونوری و نزدیک بهم نشستیم. مسی برگشت به امین
که جلوش نشسته بود گفت : شما چیزی خوندین
؟ امین (با حالتیکه بخواد مسی رو از سر خودش باز کنه ):آره هر چی خواستین ازم بپرسین بهتون جواب می دم
.خلاصه بچه های دندان پزشکی هم اومدن و اونها هم بین دو تا کلاسا تقسیم شدن و پوریا
(آوازه ی درسخونیش همه ی دانشگاه رو گرفته )اومد و جلوی من نشست ولی خداییش خیلی بچه با معرفتیه
سر امتحان دستش رو باز گذاشته بود که بتونم برگه اش رو ببینم
و یواش یواش جواب سوالا رو برام می خوند من هم جواباش رو با جوابای خودم مقایسه کردم و دلم قیلی ویلی رفت
که نه بابا خودم درسخونترم
چون جوابام کاملتره
.نوی
هم انگار رو دست و بالش تقلب نوشته بود که مراقبه
بو برد و ازش پزسید : اسم شما چیه
؟ نوی : نخودچی
. حالا ماها قهقهه می زدیم خفن
هر چی هم مراقبه می گفت ساکتتتتتتت
مخصوصا بلندتر می خندیدیم
چون هر چی فضا شلوغ تر باشه راحت تر می شه تقلب کرد
(دقت داشته باشید که همگی مان رتبه های سه رقمی کنکور
هستیم !!!!!!)
الان هم تو کافی نت
نشستم و مسی کنارمه و سلام می رسونه
.فعلا بای 
بعدا نوشت :واقعا متاسفم که عمر راحت نوشتنم اینقدر کم بود . وبلاگم لو رفته و من مجبور شدم بعضی از پست هام رو حذف یا سانسور کنم از این به بعد هم ناچارا هر چی رو که می بینم نمی تونم اینجا بنویسم . شما هم برید خوش باشید که وبلاگم رو پیدا کردید از من می شنوید دوستاتون رو هم خبر کنید اصلا خیلی رک وراست بیاید به خودم بگید اینجوری خیلی قشنگ تر از تیکه انداختنه. عزیزم خلاف شرع که نمی کنم وبلاگ می نویسم .
