تبليغاتX
دانشگاه با طعم باران - خوابگاه

دانشگاه با طعم باران

خوابگاه

سلام.یلداتون مبارک !ما که امشب نامزدی دعوت داشتیم اما نتونستم برم چون واسه ساعت ۱۱ شب بلیط داشتم برا شمال (۲ روزه تهران تشریف دارم )ولی ساعت ۸ شب طی تماس تلفنی که با همکلاسی هام در سراسر کشور داشتم به این نتیجه رسیدیم اصلا چه معنی داره شب یلدا دانشجو جماعت این همه راه بکوبه بره دانشگاه !زشته آقا زشته !دیروز به به گفت:نمی خواد جمعه بری هیچکس شنبه نمی یاد. گفتم: نه آبجی تو بچه های دانشگاه ما رو نمی شناسی اگه از آسمون سنگ هم بباره ساعت ۸ صبح حاضر و آماده سر کلاس نشستن. واقعا از عجایب روزگاره که فردا رو بر و بچ تعطیل رسمی اعلام کردن البته باز هم یه سری این حرفا حالیشون نمی شه و حتی اگه برا امشب بلیط هم گیر نیارن پای پیاده راه می افتن و خودشون رو به دانشگاه می رسونن اما به هر حال همینی که ۸۰ درصد کلاس یکدست شدن برا همکلاسی های عزیزم پیشرفت بزرگیه که پدر و مادر و جد و آبادشون کتابهReading a Book و ثانیه ای ازش غافل نمی شن و حتی اگه بتونن زیر دوش حموم هم با خودشون می برنش.

شنبه ی هفته ی گذشته امتحان میان ترم روانشناسی داشتیم و دوستام هم که معمولا شب قبل از امتحان کارشون از خ ر زدن می گذره و می زنن خره بیچاره رو تیکه و پاره می کنن و تازه پوستش رو هم می کنن و می اندازن تو دهنشون و می جوون و قورت می دن که یه وقت خدای نکرده اثری از این حیوون بدبخت نمونه و دقیقا نقطه ی مقابلشون بنده هستم که اینجور مواقع سر شب آنچنان خوابی می افته به جونم که حتی نمی تونم چشمام رو نیمه باز نگه دارم. حالا فکر کنین اون شب برا امتحان از ۶ فصل ۲ تاش رو اصلا نخونده بودم و ۴ تاش رو مثل روزنامه روخونی کرده بودم نصفه های شب بود که چشمم رو باز کردم دیدم مسی جون افتاده رو کتاب و آنچنان با لذت می خونه که ترجیح دادم دوباره چشمام رو ببندم و برم تو هپروتInvisible.فردا صبحش رفتم دانشگاه دیدم بچه هامون کتاب رو قورت دادن فکر کنم تا اسم مولف و تاریخ چاپ و... رو هم حفظ کرده بودن ولی خدا رو شکر اون ۶ تا پسر لژ نشین کلاسمون به دادم رسیدن و قبل از اینکه استاد بیاد به بچه ها پیشنهاد کنسلی رو دادن که در صورت موافقت برن و با استاد صحبت کنن که امتحان رو بندازه یه روزه دیگه.بچه های ما هم نمی خواستن ضایع بشن و ساز مخالف بزنن گفتن آرههههههههه خیلی پیشنهاده خوبیه برید مخ استاد رو بزنین بندازه یه روزه دیگه و تو دلشون شاد بودن که استاد با کنسلی موافقت نمی کنه خلاصه استاد اومد و گفت :اکیییییییییییییییی امتحان رو می ندازم یه روزه دیگه. یه دفعه صدای گریه از اونور کلاس بلند شد که استاد من خوندم نمی تونم دوباره این همه درس رو بخونم و پشت سر اون صدای همه خرخونا به عرش رسید. دیگه جمعه بازاری شده بود بیا و ببین منم خوشحال که حال خرخونا گرفته شد.

خوابگاه ما یه ساختمون ۵ طبقه ی دو واحدیه که من ساکنه طبقه آخرش هستم . از روز اول قرار بود این ساختمون فقط متعلق به بچه های علوم پزشکی باشه که خدا رو شکر از دستشون در رفت و یه تعداد دانشجوی رشته های دیگه هم به این خوابگاه منتقل کردن .منی که هم رشته ی این خرخونا هستم تا سر حد مرگ از دستشون حرص می خورم طفلک بچه های رشته های دیگه چی می کشن!طبقه همکف خوابگاهمون یه لابی و کافی نت و سالن مطالعه داریم و یه سره با مسی و مری (هم اتاقیم که پرستاری می خونه) اونجا ولوایم واسه خنده. فکر کنین یکی با دامن گل گلی می یاد یکی با شلوار گل و گشاد یکی با چادر شب Arabic Veilو...اصلا هم به روی مبارکشون نمی یارن اینجا یه مکان عمومیه ولی خدا خیرشون بده ساعات خوبی رو برای خنده و تفریح ما رقم می زنن.سالن مطالعه هم که دیگه رسما سند خورده به نام بچه های پزشکی .

سه شنبه امتحان زبان داشتیم و شب قبلش بعد از سه ساعت پای کامپیComputer نشستن گفتم قبل از اینکه بالا برم یه سر به سالن مطالعه بزنم ببینم اوضاع از چه قراره ! چون حدس می زدم با چه منظره ای روبرو شم یواش یواش سرم رو از لای در بردم تو و درجا سرم لای در خشک شد . ۹۹ درصد بچه های پزشکی آنچنان سر و کله شون رو تو کتاب فرو کرده بودن که اگه کنارشون آدم هم می کشتن نمی فهمیدن. اونقدر حال بدی بهم دست داد که برای خالی کردن حرصم بیخیال آسانسور شدم و از همکف تا طبقه پنجم رو پله نوردی کردم اون هم با دو .مسی جون طبق معمول رو تختش دراز کشیده بود و می خوند من هم کتابم رو باز کردم و نیم ساعت بعد مسی گفت: وای امشب از اون شباست که باید تا صبح بشینیم. همین جمله باعث شد خوابم بگیره و به مسی گفتم دارم از زور خواب می میرم بقیه اش باشه برا فردا صبح . مسی هم پاشد رفت اتاق بغلی پیش ندا و مریم که بیدار بودن خلاصه ساعت ۵:۳۰ از خواب بیدار شدم که طبق عادت همیشگیم اول برم حموم و آرایش کنم بعد با خیال راحت درس بخونم .جلو آیینه مشغول ریمل زدن بودم که صدای زنگ واحدمون دراومد (اصولا تو این خوابگاه چیزی به نام کله ی صبح و نصفه شب و ... وجود نداره )ریمل به دست رفتم در رو باز کردم و فهیمه رو با موهای ژولیده و چشمای نیمه باز و صورت ورم کرده شناختم.فهیمه :امروز تربیت بدنی تشکیل می شه یا نه؟ تا دهنم رو باز کردم جواب بدم در واحد روبرویی باز شد و رومی (همکلاسی ام که تنکابنیه)کتاب به دست اومد بیرون .نگو فهیمه واسه این سوال مهمش زنگ هر دوتا واحد رو زده بود.ریمله تو دستم رو با کتاب تو دست رومی مقایسه کردم و نه تنها از خودم خجالت نکشیدم بلکه دلم برا رومی سوخت  بعدش هم رفتم کتابخونه ی دانشگاه و تا ساعت ۱۲ درس خوندم و از امتحانی که دادم راضی بودم تازه می دونم اگه این جماعت صبح و شب جلوی چشمم نبودن و خرخونی هاشون رو نمی دیدم اعصابم راحتتر بود و بهتر می خوندم.

ترم بعد جور و پلاسمو جمع می کنم و  می رم خونه می گیرم واقعا بیشتر از این نمی تونم اینهمه آدم خرخون رو تحمل کنم که تازه با اینکه روزی ۳-۲ ساعت بیشتر نمی خوابن نمره هاشون هم سطح خودم میشه.جدا برام سواله با اینهمه خودکشانی که خودشون تعریف می کنن واسه کنکور کردن چرا رتبه ی ۱ رقمی نیاوردن؟

مواظب خودتون باشین.

+ نوشته شده در  شنبه 1 دی1386ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط نیلو  |