تبليغاتX
دانشگاه با طعم باران - دختری به نام اعتماد به نفس 1

دانشگاه با طعم باران

دختری به نام اعتماد به نفس 1

سلام

خوبین؟!برگشتم شهر جون خودم اونقدر دلم واسه شهر جونم تنگ شده بود که تو ماشین با سر و دماغ چسبیدم به شیشه و ترافیک و دود و دم رو نیگا کردم. اتفاق که زیاده ولی از کجاش بگم واستون؟

این دو هفته ما موقتا توی یه به اصطلاح خوابگاه بودیم (خرابببببببببببببببببببببببببب)تا خوابگاه اصلی مون آماده شه . شمالی ها خودشون می دونن که یه جونوری اون جا زندگی می کنه به نام دراکولااگه این جناب دراکولا یه بنده خدایی رو بگزه جای نیش چرک می کنه بعدش هم سیاه می شه حالا این سیاهی بره یا نره خدا می دونه

از شانس خوشگل من بدترین تخت افتاد بهم (آخه دیر رسیدم)تختم طبقه بالا بود شب وقت خواب این دراکولاها رو سقف رزه می رفتن و حسابی دل و دین آدم رو می بردن خلاصه سودی (که ساکن تخت طبقه پایین بود)یه نیمچه تعارفی زد که اگه می ترسی بیا پیشم بخواب من هم که از خدا خواسته پریدم پایین وتا روزی که منتقل شیم به این خوابگاه جدیده هر دو باهم رو یه تخت می خوابیدیم

یه روزی شاد و خوشحال رفتم گ ل س ا ر یه مهمونی درست و درمون واسه شکم جان بگیرم غذا گرفتم با مخلفاتش از برگر برگر همراه با سالاد ماکارانی (حالا دلتون نخوادها)همه سالاد رو نتونستم بخورم نصفیش رو گذاشتم یخچال واسه فردا . فرداش هم شاد از اینکه سالاد ماکارانی دارم شیکمم هم که طبل می زد اومدم در یخچال رو باز کردم دیدم دوتا دونه ماکارانی(داشته باشین فقط دوتا)ته ظرف مونده  بنده خدا دزده دلش واسم سوخته بود دوتا دونه بهم ارفاق کرد.

روز بعدش یه دختره اومد از یکی ازروستاهای آستارا (ترک)در عرض یه ساعت با همه دختر خاله شد البته اون با ما فامیل شد نه ما با اون شروع کرد آواز خوندن به زبا آذری حالا براش هم مهم نبود کسی نفهمه چی می خونه ما هم اینجوریبعدش رو به مسی (همکلاسیم)گفت شما چی می خونی؟ مسی گفت پزشکیبعد برگشته با اعتماد به نفس می گه پزشکی می خونی پرستار می شی دیگه. البته نه اینکه ندونه و بخواد بپرسه  نخیررررررررر منظورش کاملا این بود که کسائیکه پزشکی می خونن بعدا باید از مریض پرستاری کنن نه اینکه مریض رو معالجه کنن  مسی رو داشته باشین که اینجوری نه اون هایی که رشته شون پرستاریه بعدا پرستار می شن . اعتماد به نفس جون گفت پس شماها چی می شین؟ ؟؟؟؟ مسی گفت ما دکتر می شیم (حالا ما ها همگی اینجوری )

خلاصه بگذریم از اینکه بوی جوراب هاش همگی بر و بچ رو تا سر حد بیهوشی می برد  هرچی هم می گفتم که چقدر بوی جوراب می یاد نمی فهمید یعنی واقعا نمی فهمید نه اینکه از روی عمد خودش رو به اون را بزنه قرار بود فردا اون روز ما به مقصد خوابگاه اصلی عازم بشیم که اعتماد به نفس اومد گفت نیلوفر جان کی تختت رو خالی می کنی؟؟گفتم خوب هر وقت بخوام برم تختم رو هم خالی می کنم حالا دقیقا همین سوال رو هر ۵ دقیقه یه بار تکرار می کرد من هم هر بار همون جواب رو بهش می دادم بعد هم که همگی سرمون رو گذاشتیم زمین که مثلا بخوابیم ولی خواب کجا بود برادر !!!!اعتماد به نفس تو خواب جیغ می کشید اون هم از نوع مافوق بنفش حالا جیغ هاش رو داشته باشین :باااااااباااااااااااااااااباااااباااااااااااباااابااااااحالا چرا در جیغ هاش اثری از ماااامااننننن نبود خدا می دونه و این داستان ادامه دارد...........

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط نیلو  |