مزاحم
سلام . حدود یه ماهه پیش یه آقای خیلی محترمییییییی برام کامنت گذاشت که لینکت کردم و از آشنایی با شما خیلی خوشحال می شم و بهت غبطه می خورم و خوش به حالت و ... من هم برای اولین بار بدون خوندن آرشیو لینک کردم وبزرگترین اشتباهم همین بود که به خداوندی خدا قسم اگر آرشیوش رو می خوندم و با شخصیتش تا حدودی آشنا می شدم هیچ وقت همچین کاری نمی کردم فردای اونروز کامنتی از ایشون برام رسید بدین مضمون که : اگه بابات پولدار نباشه حتی اگه شاگرد اول دانشگاتون هم بشی اندازه ی ....... هم مهم نیستی . اون جای خالی رو با یه حرف رکیک و فوق العاده زشت پر کنید . براش کامنت گذاشتم خجالت نمی کشی که بی دلیل یه همچین حرفی به من می زنی و .... ولی مثل اینکه گناه کبیره مرتکب شدم که برای حرف ایشون چراااااااااااا آوردم ایشون اونقدر دل نازک و لطیف تشریف دارن که دلشون شکست و از بنده طلبکار شدن که مگه چیه من این حرف رو از وبلاگ یه خانوم دکتر که تو خارج درس می خونه برداشت کردم تو اینقدر.......... که نفهمیدی منظورم از این جمله تو نبودی و یه منظور و هدف کلی داشتم . گفتم حق نداری فحاشی کنی و اگه به این کارت ادامه بدی کامنت هات رو به مراجع قضایی ارجاع می دم که باز هم دل نازک ایشون شکست که چرا حرف قانون رو پیش کشیدم و اومد و گفت : دختره ی ............. حتما خیلی پشتت پره که اینقدر برا من دم از قانون و دادگاه میزنی و هر ....... (همه ی جا خالی ها رو با فحش های رکیک پر کنید ) من هم با کامنت هایی که از ایشون داشتم از سه کانال معتبر اقدام کردم و حتی حاضر شدم حضوری هم در دادگاه رسیدگی به جرائم اینترنتی حاضر بشم فقط و فقط به خاطر اینکه وقتی یکی داره جدی باهاش حرف می زنه و می گه دست از حرف مفت زدنت بردار فکر نکنه طرف داره همین جوری یه تهدید الکی می کنه . بعد از یه هفته اومد برام کامنت گذاشت که بیا همه چی رو فراموش کنیم و دوباره لینکم کن . جوابش رو ندادم که بره و روش کم شه که زهی خیال باطل مگه روی آدمی که یه کلمه حرف حساب از دهنش در نمی یاد به این راحتی ها کم میشه و دوباره کامنت پشت کامنت که لینکم کن و برات حرف دارم و .......
نمی دونم چه طور انسانی هستی ! از من طلبکاری که چرا با کامنت هایی که برات گذاشتم دلت رو شکستم ببخشید قرار بود در جواب اونهمه هتک حرمت و فحاشیت چی کار کنم ؟ قرار بود در برابر اونهمه کامنت های زشت و چندش آورت ازت تشکر کنم که مبادا شیشه ی بلوری دلت بشکنه ! به خدا اگه خواننده های وبلاگم همشون از این لات های خیابونی بودن با یه نقاب ظاهر فریب به چهره شون کامنت هات رو همین جا کپی می کردم و اسم و آدرس وبلاگت روهم می نوشتم که بیان بخونن و بدونن که چه موجودی هستی ولی چه کنم که خواننده های اینجا مثل تو نیستن و به هیچ وجه دلم نمی خواد خاطرشون با اراجیف تو مکدر شه . مگه هزار بار برات ننوشتم که حق نداری برام کامنت بزاری از اونهمه کامنت کدومشون رو تایید کردم که بازهم می یای و کامنت می زاری ! حالم از اسمت و اون وبلاگت بهم می خوره این رو می تونی بفهمی ! تو یه مریض خطرناکی با عقده های روحی که تازه دارن سر باز می زنن ! تو به پدر و خواهر و برادر من چی کار داری ؟ تو به پول بابای من چی کار داری ؟ خیالت راحت باشه که ما اندازه ی خودمون داریم نه بیشتر و پولمون هم به قول جنابعالی از پارو بالا نمی ره راحت شدی حالا برو با خیال راحت سرت رو روی بالشت بزار ! چرا مزاحمم میشی ؟ من هیچ حرفی با تو ندارم الا تو اون دادگاهی که منتظرم زودتر موعدش برسه تا ببینم تو با چه حقی به من هر چیزی که لایق خودته رو گفتی تا قبل از اون روز هم هیچ حرفی با تو ندارم ! نمی دونم چطوری بهت بگم که دست از سر وبلاگم برداری ! نمی دونم اگه به جون اون کسی که عاشقشی قسمت بدم راضی می شی که دیگه اینجا نیای یا نه ! دلم برای اون بدبختی می سوزه که تو عاشقشی و از اول آرشیوت هم مدام داری سنگش رو به سینه می زنی ! مگه هزار بار برات ننوشتم که دلم نمی خواد اسمت رو تو قسمت نظر دهیم ببینم پس چرا باز اینورا پیدات میشه . اعصابم به اندازه ی کافی خورد هست عقده ی این رو داری که بیای خوردترش کنی . دلم نمی خواد اسمت رو تو نظراتم ببینم این رو می تونی بفهمی ! به خدا خیلی بچه و خامی . راه و بیراه تو اون وبلاگت می نویسی که ای خلایق بیاین ببینین که چطور این خواهر مهربون دل من رو شکست !چی کارت کردم یک هزارم اون فحش هایی که جنابعالی تو کامنت هات می نوشتی رو من به خودت پس دادم ؟ حیف که بلد نبودم چی کار کنم یاد نگرفتم می فهمی اصلا یاد نگرفتم فحش بدم وگرنه خوب می دونم آدمایی مثل تو زبون فحش و بد و بیراه رو خیلی بهتر می فهمن تا زبون منطق و فهم و مذاکره رو . الان هم برو و تو وبلاگت برای هزارمین بار بنویس که دل نازکت شکست که بهت گفتم مزاحم وبلاگمی . ذره ای برام مهم نیست اصلا مگه آدمایی مثل تو با اون تربیت و شخصیت دل هم دارن که حالا بخواد بشکنه .
