کاخ گلستان
سلام
من این هفته رو شمال نرفتم و بسیار خوب کاری ام کردم که نرفتم ... نه شما خودت ببین !! ملت تو شهر خودشون ، تو خونه ی خودشون نشستن بعد نمیرن ترم تابستونی بگیرن اونوقت من مثل این شادا هر هفته 300 کیلومترو می رمو بر می گردم صدامم در نمی یاد ( کی بود گفت تو که غرغرات وبلاگستو برداشته ، کی بود هان ؟!
)
ولی راستشو بخواین دلیل اصلیِ نرفتنم این بود که از خیلی وقت پیشا ساسا و دوستاش قرار گذاشته بودن یه روز برن " کاخ گلستان " که هی جور نمی شد یعنی نمی تونستن یه روزی رو هماهنگ کنن که همشون بتونن بیان و این نتونستا همینجور ادامه پیدا کرد و کرد تا رسید به امروز که البته بازم همه نتونستن بیان ... فقط منو ساسا و بهشاد بودیمو پریسا و وحید ( دوست ساسا و همسرش ) و رضا ( برادر وحید ) . قرارمون برا امروز صبح بود ساعت 9 ، جلو دره متروی نزدیک خونمون ... جاتون خالی انقدر تو مترو گفتیمو خندیدم که همه برگشته بودن از خنده ی ما می خندیدن . وحید می گفت : این ( منظورش رضا بود ) مرتاض شده دیشب به زور کشیدم بردمش آرایشگاه پشماشو زدم ( آخه رضا امسال داره برا تخصص میخونه یا بهتره بگم داره خودکشی میکنه . خودش که می گفت از اول تیر این اولین باریه که از در خونه می یام بیرون . وااااای فکر کنین یعنی نزدیکِ یه ماه و نیمه خودشو حبس کرده تو خونه ) به رضا گفتم : رضا شما میکروبتو چند گرفتی ؟ ( همونی که خودم ـ 8 ـ گرفتما ، یادتونه که ؟! ) گفت : دقیق یادم نیست حدودای 16 ـ 17 بود . من : اوهووووم
. رضا : این ترم میکروب داشتی دیگه ، چند شدی ؟! ... منم که پررووو اصلا بگی یه کم خجالت کشیدم یه کم سرخ شدم یه کم لپام قرمز شد ، نشد که ... برگشتم با افتخاره هر چه تمامتر گفتم : هشـــــــــــــــت ... و این ـ 8 ـ گفتنه من همانا و هرهر خندیدنِ وحیدو بغل دستیای ناآشنامون همان ... رضا : مهم نیست تو علوم پایه ( به دو سال و نیمه ابتدای پزشکی میگن علوم پایه ) این نمره ها طبیعیه !!!!! آخی مثلا اومد منو دلداری بده به نمره های خودش گفت غیر طبیعی .
خلاصه تو ایستگاه 15 خرداد که پیاده شدیمو اومدیم بالا یه دنیای دیگه اومد جلو چشامون ... تهران قدیم بود با مغازه های قدیمی و دیوارهای آجری ... تهران قدیم بود با بوی خوش اصالت و شلوغ و شلوغ و شلوغ ... من اگه خودم نمی دیدم هیچ وقت باورم نمیشد تهران در این تاریخ و این عصر " درشکه " رو به خودش ببینه که البته پریسا می گفت از همین چند ماهه پیش به خاطر ممنوعیت ورود ماشین به این منطقه درشکه رانی رو افتتاح کردن ... نمی دونم فکره کی بوده ولی واقعا دست مریزاد ... نمی دونین چه کیفی می کردم وقتی صدای ترق ترقِ چرخای درشکه و سم اسبا و زنگوله ها رو می شنیدم ... ساسا گفت بیاین اول درشکه سواری کنیم ولی ماها گفتیم دیر میشه بزار برگشتنی که برگشتنی ام انقدر خسته شده بودیم که اصلا حسش نبود .
داخل کاخ شامل قسمتهای مختلفی بود مثل ( شمس العماره ، عمارت بادگیر ، خلوت کریمخانی ، عکس خانه و ... ) که من از همه بیشتر از عکس خانه خوشم اومد که پر بود از عکسایِ زنای خوشگل و مانکـــــــــــن ناصر الدین شاه !! یعنی ماشالا هزار ماشالااا یکی از یکی ریش و سبیل دارتر و غول تر ... جلو عکسا که وایساده بودیم وحید یواش یواش میخوند : زن باید خوشگل باشه خوشگلو کمی چاق خوشگلو کمی چاق . من : نه خب اینا هم تو دوره ی خودشون خوشگل بودن . بهشاد : خوب شد اونموقع به دنیا نیومدیم ، چیه 100 کیلو ابرو 100 کیلو هیکل ! بعد وحید برگشته به پریسا میگه : برو خدا رو شکر کن اگه تو اون زمان بودی با این قدو قواره کسی سراغت نمی اومد
.
دیگه تا همه جا رو کامل دیدیم و عکس انداختیم شد ساعت ۱ و مامانم زنگ زد گفت : ناهار درست کردم همتون بیاین اینجا که پریساینا قبول نکردن گفتن ما همش خونه ی شمائیمو رومون نمیشه و از این تعارفا ... کلا که خیلی روزه خوبی بود خیلی ، هم خوش گذشت هم با گوشه ای از تاریخ تهران آشنا شدم و کیف کردم .
پی نوشت : سایز عکسا یه کم بزرگه ... بزارید کامل باز شه بعد نگاه کنید .
خلوت کریمخانی ( قدیمی ترین بنای موجود در کاخ گلستان خلوت کریمخانی ست که آغا محمد خان قاجار بعد از غلبه بر لطفعلی خان زند و ساقط نمودن حکومت زندیه دستور داد تا بعد از شکافتن قبر کریمخان در شیراز استخوان های او را به تهران آورده و در زیر پله های خلوت کریمخانی دفن کنند که البته در زمان پهلوی این استخوان ها به قم منتقل گردید )
سنگ قبر ناصرالدین شاه ( ناصرالدین شاه را در حرم شاه عبدالعظیم دفن کردند و سنگ قبری از مرمر برایش تراشیدند که جزو شاهکارهای سنگتراشی قاجار به شمار میآید که بعد از انقلاب این سنگ از روی قبر ناصر الدین شاه کنده و به کاخ گلستان منتقل گردید )
