تبليغاتX
دانشگاه با طعم باران - توهم زدگی

دانشگاه با طعم باران

توهم زدگی

سلام . دیشب خواب دیدم تو یه دشت بزرگی نشستم و گریه می کنم بعد یه پیرمردی اومد بالای سرم گفت : چیه دخترم چرا گریه می کنی ؟ من : واسه امتحانام خیلی سخته ! پیرمرد : برو آپ کن دلت وا شه اینجوری دل دوستات رو هم شاد می کنی و دعای خیرشون تو رو از خطر افتادن و بی آبرویی نجات می ده . من : چشم پدر جان فردا آپ می کنم . پیرمرد : خیر از جوونیت ببینی دخترم حالا دستات رو بیار جلو تا جایزت رو بدم . منم دستام رو بردم جلو و پیرمرد چند بار عصاش رو تو هوا چرخوند و عجی مجی گفت و عصاش رو گرفت طرفه دستم و یه آدامس کف دستم ظاهر شد و بعد پیرمرد غیب شد .

و این شد که در این روزای سخت و نفس گیر تصمیم گرفتم آپی بکنم Computer. چی کار کنم پیرمرده با یه آدامس نمک گیرم کرد نمی تونم که نمک بخورم و نمکدون بشکنم .

نه خداییش اینم شد زندگی ؟

۳ روزه دارم ۷ صبح از خواب پا می شم می رم کتابخونه تا شب درس می خونم.مردم دیگه. واقعا این همکلاسی هام که همیشه ی خدا برنامه زندگیشون همینه چه جونی دارن که کم نمی یارن ! من که چند روزه شبانه روز درس می خونم رسما اعلام می کنم کم آوردم . خدا کنه وبلاگم رو اساتید محترم هم بخونن و بفهمن که الهی قربون خودتون و اون سوالای سختتون برم مگه شماها خودتون یه روز دانشجو نبودین پس چرا اصلا ماها رو درک نمی کنید ؟ چرا سوالای فضایی می دین ؟ چرا توقع دارین همه ی اون کتابای چند کیلویی رو واو به واو از حفظ باشیم ؟ چرا دلتون برای ما نمی سوزه ؟ چرا اینقدر عصا قورت داده و خشنید ؟ والا دنیا دو روزه اینقدر تو این دنیا برای ما سخت نگیرید تا خدا هم اون دنیا براتون سخت نگیره !

امروز امتحان بافت داشتیم بعد از سه روز شب زنده داری و ریاضت کشی صبح نزدیک بود دیر برسم . دانشگاهم که امروز حسابی شلوغ پلوغ بود و به غیر از فنچ های علوم پایه و فیزیوپات ها پیرشده های سال بالایی هم تشریف داشتن و خلاصه بعد از کلی دوندگی در مسیر و خوردن به بیست هزار دانشجو در حیاط و راهرو و تحمل کردن نگاههای چپ چپ و غرولند به معنی اینکه دختر مگه کوری جلو چشمت رو نگاه نمی کنی بر صندلیمان حاضر شدیم و امتحانمان را با موفقیت به اتمام رسانیدیم . جمیعا بگید ماشالاااااااااااااااااا بعدشم شاد و سرخوش با مسی رفتیم از کتابخونه اطلس بگیریم که حراستی جان  مسی رو دستگیر کرد و برد بازداشگاه موقت که چرا پالتوت کوتاهه !! خلاصه منم که فردین زمانه آخره معرفت و مرام رفتم حراست که شما را به امواتتان دوستم رو آزاد کنید بیچاره گناه داره چند روزه نخوابیده رحم کنید . جناب حراستیه محترم یه نگاه به سر تا پام انداخت که یعنی تو یکی ساکت و دهان بنده محکم بسته شد و اونقدر مظلوم شدم که دلش سوخت و مسی رو آزاد کرد . 

امتحان بعدیمون روانشناسیه خداوند را همی شکر بسیار گویم که این درس بسیار سهل و آسونه و موقع خوندنش صد جور لعن و نفرین بر خودم نمی فرستم که مگه جونت رو از سر راه آورده بودی که این رشته رو انتخاب کردی !!!

کلی برنامه ریزی کردم برا بعد امتحانام ! یه عالمه کتاب نخونده یه عالمه فیلم ندیده والیبال (ناسلامتی یه روزی مدالش رو آورده بودم اما الان اونقدر تمرین نکردم که مثل بچه های مبتدی بازی می کنم ) کلاس خوشنویسی که همیشه آرزوش رو داشتم ولی وقتش رو نداشتم و .... این امتحانای لعنتی که تموم شه می رم سراغشون دلم واسشون تنگیده یا بهتر بگم دلم واسه خودم تنگیده . مواظب خودتون باشید و برام دعا کنید . بای  

پی نوشت : بعضی از آدما مثل آبند که وقتی روی پوست می شینن به راحتی پاک می شن بدون اینکه اثری از خودشون به جا بزارم بعضی از آدما مثل اسیدن که اثرشون رو تا ابد رو پوست و دل و جون طرف باقی می زارن . یادمه قبل از اینکه شروع به وبلاگ نویسی کنم فقط  وبلاگ یه نفر رو می خوندم اونم ملودی بود یادمه اونقدر دوسش داشتم و دارم که با خنده هاش از ته دل می خندیدم و با گریه هاش از ته دل گریه می کردم یادمه برام یه الگو بود الگوی صحیح زندگی کردن الگوی زندگی رو با همه ی سختی ها و زشتی هاش زیبا دیدن یادمه حاضر بودم و هستم ندیده براش قسم بخورم از بس صادق بود از بس یه رنگ بود از بس عزیز و دوست داشتنی بود همین علاقه یکی از دلایلی بود که وبلاگ زدم که بتونم باهاش دوست شم و شدم . کی می گه از تو این دنیای مجازی نمی شه آدما رو شناخت ؟ مگه میشه از روی نوشته هایی که از فکر و دل و ذهن آدم سرچشمه می گیرن نشه تشخیص داد کی دروغ مینویسه کی راست کی یه روشنفکر واقعیه کی لاف روشنفکری میزنه کی یه آدم شاده کی اونقدر می نویسه و خودش رو به بی خیالی میزنه که غصه هاش رو بپوشونه کی عاشقه کی لاف عاشقی رو میزنه کی مهربونه کی ادای محبت کردن رو در می یاره برعکس اکثر مردم که می گن با عقلت تصمیم بگیر من همیشه می گم با احساست تصمیم بگیر و بعد عاقلانه روش فکر کن چون احساس و دل آدم هیچ وقت دروغ نمی گن . ملودی صداقت کلامت شیرینی بیانت وجود پراز محبتت همیشه بهم انرزی می داد اونقدر از نوشته هات یاد گرفتم که تا آخر عمرم برام کفایت می کنه ملودی عزیزم خداحافظیت اونقدر غیر منتظره بود که هنوزم نمی تونم باور کنم. تا وقتیکه این وبلاگ می چرخه لینکت تو قسمت پیوندهام هست و وجودت همیشه برام غیر قابل انکار ولی بدون که این بلاگفا بدون تو هیچ صفایی نداره بدون تو نوشتن هم دیگه هیچ لطفی نداره . خیلی دوستت دارم . مثلا اومده بودم خونه ی دوستم درس بخونم ببین چه جوری اشکم رو در آوردی ! 

پی نوشت : واقعا شرمنده ام که کمتر فرصت می کنم بهتون سر بزنم البته هر بار که می یام نت سعی می کنم چند تا وبلاگ بخونم و کامنت بزارم اما بازم وقت نمیشه که به همتون سر بزنم قول می دم امتحانام که تموم شد روزی ده بار بیام پیشتون که جبران این روزا بشه .

+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386ساعت 7:30 بعد از ظهر  توسط نیلو  |