تبليغاتX
دانشگاه با طعم باران - دختری به نام اعتماد به نفس 2

دانشگاه با طعم باران

دختری به نام اعتماد به نفس 2

سلام . تا این جا رسیدیم که اعتماد به نفس تو خواب جیغ می کشید بالاخره ساعت ۶ صبح بیدار شدم هر چند که در واقع خواب هم نبودم اعتماد به نفس هم بیدار شد ورفت آشپزخونه شروع کرد به مس سابیدن (واقعا بگو صبح سحر بلند شدی واسه چی ظرف می شوری ؟شوهر داری؟ بچه داری؟)حالا داشته باشین بقیه بچه ها رو که یکی یدونه بالشت رو سرشون بود من هم داشتم حاضر می شدم برم دانشگاه که اعتماد به نفس اومد تو اتاق و فرمود نیلوفر جان کی تختت رو خالی می کنی؟؟من هم عصبی از بی خوابی گفتم هر وقت برم خالی می کنم حالا آی کیو فکر کرده بود منظورم اینه که هر وقت بخوام برم دانشگاه خالی می کنم (نه واقعا به نظر شما می شه در عرض نیم ساعت قبل از رفتن به دانشگاه بار وبندیل رو جمع کرد)من زودتر از مسی راه افتادم که از سرویس جا نمونم  یه ساعت بعد مسی رو تو حیاط دیدم بهم گفت بعد از اینکه رفتی اعتماد به نفس رفته تو راهرو داد می زنه نیلوفرررررررررر رفتم کشیدمش آوردم تو که چرا داد می زنی نیلوفر که رفته؟ اعتماد به نفس: صد دفه به نیلوفر گفتم وسایلش رو جمع کنه آخر هم گوش نداد من تختش رو می خوام مسی: چه فرقی داره جفتتون که توی یه اتاق طبقه بالای تخته ها هستین . اعتماد به نفس :تخت اون گشنگه من تخت گشنگ می خوام  الان هم خودم وسایلش رو جمع می کنم مسی: حق نداری به وسایلش دست بزنی اگه وسایلش گم بشه همه شاهدیم که تو دست زدی اعتماد به نفس : مگه این جا گانون نداره؟ شما ها گرار بود امروز برین(آخه قرار بود بچه های علوم پزشکی رو به خوابگاه جدید ببرن و اعتماد به نفس هم که ادبیات عرب می خونه همون جا موندگار می شد) اعتماد به نفس: من الان می رم خانوم فلانی(مسئول خوابگاه ) رو می یارم خلاصه رفته پایین از خانوم فلانی اجازه گرفته وسایلم رو از تختم جمع کنه به مسی گفتم که امکان نداره همچین کاری بکنه بعد از ظهر برگشتم خونه و دیدیم که بلههههههههه وسایلم رو جمع کرده چیده رو یه تخت دیگه که مثلا من ... شم و بگم که حالا که زحمت کشیده وسایلم رو چیده اشکال نداره به وسایلم دست زده منم نامردی نکردم وسایلش رو از تختم برداشتم و مچاله کردم انداختم کف زمین 

و این داستان ادامه دارد ......... 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 11:57 بعد از ظهر  توسط نیلو  |