عیدانه 1
سلامممممم
. عیدتون مبارکککککک
. صد سال به این سالا
. خوبید خوشید سلامتید
؟
من از بیشتر شماها کوچیکترم پس یالا عیدی ! عیدی می خوام ! ترجیحا وجه نقد باشه خودتون که می دونید چقدر پولکی ام
!
عیدی من یادت نره
بوسه ی من یادت نره ( آقا چی کار می کنی برو عقب باز ما دو زار خندیدیم
)
گل واسه من یادت نره
عیدی من یادت نره
چی کار می کنید با مهمون بازی ها ! من که دیگه دست و پام مال خودم نیست یعنی جنازه ی اتاق تشریحم
!
ما که امسال همون روز اول شیرین کاشتیم
. پنج شنبه ظهر مامانم داشت حرص می خورد که الان به داییم ینا بر می خوره که چرا قبل از ظهر نرفتیم خونشون و زشته و بزرگترن و همه اونجان بعد ما به خاطر شماها که شیش ساعت حاضر شدنتون طول می کشه باید بعد از ظهر بریم و ..... ساسا و به به که پا شدن رفتن بالا
( ما تو دو طبقه زندگی می کنیم ) بابامم داشت تلفنی به دوستاش تبریک می گفت منم رفتم تو اتاق سراغ اس ام اس بازی
و کارم که تموم شد برگشتم تو هال که بابام نبود و مامانم تو آشپزخونه مشغول کاراش منم کنترل رو گرفتم و از این کانال به اون کانال تا رسیدم به شبکه ی ج ا م ج م ( اونور آبی ) که کامران و هومن رو آورده بودن و داشتن ازشون مصاحبه می کردن
. منم جیغغغغغغغغ مامان ببینشون چه گوگولی شدن
! مامانم : آره . رفتم آیفن طبقه بالا رو زدم : بیاینننننن کامران و هومن . ساسا و به به شیرجه زدن پایین . ساسا : تازه شروع شده ؟ من : نمی دونم همین الان زدم . به به زد زیر آواز
: من اگه نباشم کی واسه همیشه تو رو می پرسته ..... یه لحظه شهی از اتاق در اومد و یه نگاه موذیانه ای بهمون کرد
منم اونموقع فکر کردم که وقتی بابام رفته پارکینگ این چرا دنبالش نرفته که همیشه مثل این جوجه اردکا دنبال بابامه ولی اونقدر رفته بودم تو کف این دو برادر که بیخیال شهی شدم
. کامران داشت حرف می زد که ساسا گفت : آدم کیف می کنه این بشر حرف می زنه چقدر آقاست ! به به : نه بابا شبیه اوا خواهراست هومن بهتره ! من : هر دوتاشون گلن اه ......... ( مشمول قانون خودبستگی ) مشغوله سخنرانی بودم
که بابام اومد تو هال . منم درجا لال شدم
. ساسا و به به هم از من لالتر 
. وای داشتم می مردم ماها عمرا اگه جلو بابامون یه همچین ابراز احساساتی بکنیم اونم واسه این جوونا . بابام رفت تو آشپزخونه و صدای شیر آب اومد و ..... مامانم : بیاین ظرفای ناهار رو بچینین
. منم رفتم شهی رو کشیدم تو اتاق که وقتی داشتم جیغ می کشیدم واسه چی نگفتی بابا تو خونست
؟؟ شهی : خودت نپرسیدی اگه می پرسیدی می گفتم
. مطمئنم که شهی مخصوصا نگفت بابام تو اون یکی اتاق داره نماز می خونه که ماها رو ضایع کنه
. سر ناهار کانال همچنان روی شبکه ی کامران و هومن جونم بود که مجریه ازشون پرسید : شماها دوست دختر دارید
؟ کامران : نه من تا حالا نه نامزد داشتم نه ازدواج کردم و فعلا هم قصدش رو ندارم . بابام : تو با این موی بلند و اون قیافت زن می خوای چی کار برو شوهر کن !!!! ساسا :
به به : بابا اگه این پسرت بود چی کار می کردی ؟ بابا : تو خونه راش نمی دادم . به به : فقط به خاطر اینکه موهاش بلنده
؟؟؟ بابا : پسری که انگشتر بندازه و ابرو ور داره مرد نیست . ساسا : این چیزا دلیله خوبی و بدی نمی شه . بابا : غذاتو بخور
. من که با اون خود گشودگی های مفتضحانه ای که کردم ترجیح دادم نه حرفی بزنم نه سرم رو بلند کنم
. حالا خیلی هم حرفای بدی نزدما اگه دچار خودبستگی نشده بودم می گفتم چه افاضاتی فرمودم
ولی به هر حال خب آدم خجالت می کشه جلو باباش
.......
الانم برم بخوابم
که فردا یه طایفه ی عظیمی ناهار خونمونن
.
مواظب خودتن باشید
. فعلا بای بای
پی نوشت : بچه ها من ساعت کامپی رو یه ساعت بردم جلو ولی نمی دونم چرا وقتی دارم کامنت می زارم همون ساعت قبلی ( یه ساعت قبل ) رو تو کامنت درج می کنه ؟ اینجا کسی هست که دستم رو بگیره و کمکم کنه ؟ احساس می کنم در خانه ی خانوم هاویشان سرگردانم بین این زمان های مختلف !
