عیدانه 2

سلام . چطور مطورین ؟ ما هم بد نیستیم یعنی خوبیم چرا خوب نباشیم در جوار خانواده و فامیل مگه میشه بد بود ! صبح تا شب که عید دیدنی می ریم و عید دیدنی می یان شب تا صبح هم اس ام اس بازی می کنیم ... می گذره دیگه خیلی خوش هم می گذره ! ولی عجب اتیکت دکتری بهمون خورده و بی خبریم
. ما تو فامیلای نزدیکمون پزشک نداریم دکترای رشته های دیگه داریم ولی پزشک نه . فکر کنین طرف خودش دکترای علوم آزمایشگاهیه بعد همچین به من می گه خانوم دکتر که انگار با یه متخصص طرفه . آی حرص می خورم آی حرص می خورم یعنی چی مگه من اسم ندارم که اینجوری می کنن ! چه خبره بابا به دانشجوی سال اولی که دکتر نمی گن ( سوتفاهم نشه برای دوستایی که واسم کامنت می زارنا من خودم از همه بیشتر تو کامنت گذاری هام و وبلاگم این کلمه رو استفاده می کنم ولی خب دنیای مجازی با دنیای واقعی فرق داره ) پریروز داییم و عروس و دوماداش اومده بودن خونمون منم رفتم سراغ چایی آوردن
. مامانم عاشق این کتری قوری های چینی و جینگولیه که چایی ریختن باهاشون مصادفه با لرزیدن صد پشت آدم تو گور منم که کار بلد خونه دار کدبانو .... هی می اومدم این کتری رو خم کنم آب جوش بریزم تو فنجونا درش کنار می رفت و بخارش می زد به دستم رفتم دستگیره ی بزرگتر ورداشتم بلکه جلوی بخار رو بگیره فایده ای نداشت دمکنی برداشتم فایده ای نداشت و همچنان تا کتری رو خم می کردم بخارش می زد به دستم
خلاصه کتری رو گذاشتم رو گاز و درش رو برداشتم که بخاراش بیان بیرون حالا این بخارا هم فیلمشون گرفته بود و فس فس کنان جون می کندن تا بیان بیرون منم سرم رو آوردم کنار کتری و شروع کردم به فوت کردن . ساسا : چی کار می کنی ؟ من : آبش خیلی جوشه ببین دستم رو چی کار کرد فوت می کنم بخاراش زودتر بیان بیرون و دست بخار گرفتم رو که قرمز شده بود نشونش دادم تا دلش بسوزه . ساسا : برو کنار خودم بریزم به جای درس خوندن یه کم کار یاد بگیر ! من : واقعا به نظرت من درس خونم . ساسا : این سینی رو ببر مواظب باش رو سر کسی نریزی . منم سینی رو بردم تازشم رو سر هیچکس نریختم ولی وقتی همه فنجوناشون رو برداشتن سینی شده بود دریای چایی خب به من چه تقصیر مامانمه که می ره از این فنجون اسقاطیا می خره که تهش سوراخه و گرنه من که سینی رو درست دستم گرفته بودم
.
مشغول سخنرانی در مورد طوفان جون ( جسد اتاق تشریمون که قبل از وفاتش اسمشو روی بازوش خالکوبی کرده بوده و خدا بیامرز خیلی جسد بی آزار و مظلومی هم هست
) بودم که پسر دایی جان پرید وسط حرفم : آدم لذت می بره نیلوفر صحبت می کنه ! چه بیان شیوایی ! هر چی فکر کردم چی گفتم که ایشون لذت بردن یادم نیومد یحتمل اگه یه آدامسم می نداختم تو دهنم و حرف می زدم باز هم رو حساب اتیکتی که روم اومده همین تشخیص رو می دادن .... پسر دایی جان : ببینید ... آقا ( بابام ) وقتی آدم با قشر فرهیخته و متفکر اجتماع همنشین میشه چقدر تغییر می کنه . من و ساسا و به به :
![]()
بند هم نمی یومد حالا هی بهم نگاه می کردیم و زیر لب حرف می زدیم و دوباره قهقهه
پسر داییم که طفلکی ماتش برده بود به غش و ریسه های ما
. مامانمم هر چی چشم غره می رفت نمی تونستیم نیشمون رو ببندیم . بابام : حالا اینا تازه اول راهن شما فکر کن دو ساله دیگه چی می شن ! ساسا که اشکش در اومد بعدشم در گوشم یه چیزی گفت که فکم افتاد بس که هر هر کردم حالا بعد از اونهمه هر و کر دخترداییم می گه : تو چقدر خشن شدی آدم ازت می ترسه . من : وا خوبه همین چند وقت پیش اومدم خونتون اونموقع خشن نبودم . دختردایی : اونموقع سرمون شلوغ بود نتونستم خوب روانشناسیت کنم خانوم دکترررررررررر
! به به اومد از کنارم رد شد و پاشو گذاشت رو پام . من : آخ پام . به به سرش رو کرد تو گوشم : ببخشین خانوم دکتر پاتون درد گرفت الهی بگردم دور پاتون خانوم دکتر . از اونور پسر کوچولوی دختر داییم دوویده طرفم می گه : خاله یه لیوان آب می دی ؟! اول که فکر کردم با ساسا یا به به ست بعد دیدم با چشای خوکشلش زل زده بهم منم ذوووووووق زده که خاله شدم بغلش کردم بردم بهش آب دادم یه وقت فکر نکنین همین بچه چند ماه پیش بهم گفت : نیلوفر بیا باهام فوتبال بازی کن
! همه مشغوله صحبت کردن بودن که به به بهم اشاره کرد پاشو پذیرایی کن منم رفتم با یه دستم باقلوا گرفتم و با اون یکی دستم کاکائو و بردم جلو زنداییم اونم یه باقلوا برداشت گفت : مرسی قربونت برم . من : کاکائو هم بردارید خیلی خوشمزس . زندایی : نه دیگه دست خانوم دکتر رو نمیشه رد کرد و یه کاکائو برداشت
. می دونم از محبت زیادشون که این عنوان مقدس رو به من می بندن ولی هر کی ندونه خودم که می دونم خیلی مونده تا ما دکتر بشیم .
ما چهار تا هرسال برای سفره ی هفت سین یکی یه دونه تخم مرغ رنگ می کنیم بعد به همه می گیم حدس بزنید هر تخم مرغ کار دست کیه و هر کسی رو حساب شناخت و فکرایی که در موردمون داره نظر می ده حالا عکس این چهار تا تخم مرغ رو می زارم اینجا و شماها فقط حدس بزنید که کدومش رو من رنگ کردم !!! یه دستگاه پرادو گذاشتم کنار که هر کی درست حدس زد به عنوان عیدی تقدیمش کنم ( بچه پروی دروغگو هم خودتی
)
