دختری به نام اعتماد به نفس 3
سلام.به این جا رسیدیم که وسایلش رو انداختم کف زمین تاشب تانیه شماری می کرد که زودتر بیاد و یه گرد گیری حسابی راه بندازم
ساعت ۸ بود که از در وارد شد من هم توی هال مشغول دیدن تلویزیون بودم بعد عرض ادبی کرد که من هم در جواب گفتم تو به وسایلم دست زده بودی؟
گفت:من که بهت گفتم وسایلت رو جمع کن . من:صدبار بهت گفتم که هر وقت از این جا بخوام برم جمعشون می کنم. اعتماد به نفس:من از خانوم فلانی اجازه گرفتم.من:بیخود مگه وسایل خانوم فلانی بود که از اون اجازه گرفتی؟اعتماد به نفس:آخه نیلوفر جان اینا ما رو مسخره کردن .من: به هر حال حق نداشتی دست بزنی.لال شد و رفت تو اتاق و با اون منظره مواجه شد یعنی من هم از اینور می تونستم قیافش رو مجسم کنم که اینطوریه
۵ دقیقه بعد از اتاق اومده بیرون می گه:الان تو از من اجازه گرفتی دست به وسایلم زدی؟من:دلیلی برای اجازه گرفتن نمی دیدم تخته خودم بود. اعتماد به نفس:الان می رم خانوم فلانی رو می یارم. من:زود باش بیارش بالا . گذاشت رفت پایین و چند دقیقه بعد صدای زوزه بلندی از توی راهرو بلند شد و همزمان در واحدمون باز شد چشمم به بچه های واحد روبرو افتاد که این جوری بودن ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(اون شب به جای خانوم فلانی خانوم ص کشیک بود)به خانوم ص گفتم:بیاین تو اتاق من براتون موقعیتمون رو توضیح بدم اعتماد به نفس هم ور ور می کرد که بهش گفتم وقتی من دارم حرف می زنم تو خفه شو خانوم ص اومد تو اتاق و من براش گفتم که تختامون با هم فرقی نداره و اون به زور می خواد تخت من رو بگیره بعد هم اول اون بوده که بی اجازه دست به وسایلم زده. خانوم ص با تعجب بهش گفت: تو اول دست زده بودی؟ اعتماد به نفس با یه کولی بازی گفت:این زبون داره می تونه حرف بزنه من زبون ندارم خانوم ص :اشکال نداره دیگه تمومش کنین بعد رو به من اضافه کرد شما ها هم همین امشب منتقل می شین اون یکی خوابگاه بعدش همگی از اتاق اومدیم بیرون و من به خانوم ص گفتم آخه درسته زبون روزه بیام خوابگاه ببینم وسایلم یه جای دیگه ست. اعتماد به نفس : اون روزت گبوله وقتی آرایش می کنی و مو درست می کنی می ری بیرون . من :
خ ف ه ش و پامی شم لهت می کنم ها. باز هم لالی موقت گرفت خلاصه خانوم ص رفت و یه ساعت بعدش به ما زنگ زد که پاشین حاضر شین برین خوابگاه خودتون من هم
اعتماد به نفس: حالا پاشو زودتر جمع کن وسایلم رو بزارم رو تخت. من:می خوام برم حموم هر وقت دلم بخواد خالی می کنم اصلا شاید بخوام فردا برم
اعتماد به نفس: الان من باید دوباره کاری بکنم من:مجبور نبودی از اول دست بزنی که الان دوباره کاری کنی . رفتم تو اتاق که وسایلم رو جمع کنم برم حموم که یکی از بچه ها گفت الان دوباره عرق می کنی بزار برو اونور حموم کن . من هم دیدم درست می گه رفتم وسایلم رو جمع کردم که اعتماد به نفس اومد:تو دختر خوبی بودی دلم می خواست خاطره خوبی ازت داشته باشم من:اصلا حرفی ندارم باهات بزنم
دیگه اینکه رفتیم خوابگاه خودمون و وسایلم رو عین کارگر کشیدیم و بردیم بالا . خوابگامون ۵ طبقه هست و من طبقه پنجم هستم البته هنوز آسانسورش راه نیافتاده . ۱۲ تا از بچه های معماری طبقه ۴ هستن که بچه های بدی نیستن سودی هم جزو اون هاست البته .
ببخشید سرتون رو درد آوردم . بای بای دوست جون ها
