عیدانه (قسمت آخر)

سلام . سیزده به در خوش گذشت
؟ به من که خوش گذشت . اولش با دوست مامانم قرار گذاشتیم با هم باشیم بعد دیروز صبح تلفن زد که پسرش سرما خورده
و نمی تونه بیاد و ماهم یه کمی پکر شدیم
! نهار رو تو حیاطمون خوردیم و بند و بساطو جمع کردیم که بریم بیرون بارونی گرفت اساسی
. ساسا : مگه مجبوریم تو این تگرگ بریم بیرون می رم گلدونا رو می یارم می چینم این گوشه شماها هم بدمینتون بازی کنید و فکر کنید وسط پارکید
. مامانم : نمیشه آش سیزده رو باید بیرون خورد . ساسا : مامان جان بریم تو این گل و شل زیرانداز بندازیم کف زمین بشینیم به آش خوردن مردم نمی گن عجب آدمای سرخوش احوالین ! مامانم : به مردم چی کار داری روز سیزده رو باید از خونه بیرون رفت که نحسیش بهت نیافته ! من : پس حتما سیزده به در پارسال من تو خونه بودم و توهم زدم که بیرون رفتم
! به به : منم حالش رو ندارم بیام بیرون حوصله ی سرماخوردن و مکافات بعدش رو ندارم . مامانم : بلند شید جمع کنید راه بیافتیم
. مامان جونم قربونش برم به خودم رفته وقتی یه کاری می خواد بکنه هیچ احدالناسی نمی تونه جلودارش باشه یعنی اگه خدا هم بهش بگه نکن بازم میکنه . آش و آجیل و میوه و کاهو سکنجوین و ...... رو گذاشتیم پشت ماشین و یا علی مدد . شهی : بابا بریم یه جایی که زمین بازی داشته باشه
. به به : آخه تو این بارون می تونی بازی کنی بریم یه جایی که خلوت باشه ! مامان : نه جاهای خلوت دلگیره بریم یه جایی که شلوغ باشه . ساسا : بریم کوههای اطراف نمای تهران معلوم باشه . بابام : نیلوفر تو چی می گی ! من : فرقی برام نمی کنه ! ساسا : حالا افتخار بدید نظرتون رو بفرمایید
! من : بریم یه جایی که از این گاری های چاقاله بادوم و زغال اخته داشته باشه . همه جای شهر رو دور زدیم و اونقدر ایراد گرفتن که اینجا زمینش کجه و اونجا روی درختش یادگاری نوشتن و ..... تا بارون بند اومد و آخر سر رفتیم کوههای پشت درکه . بابامم از درکه واسم یه عالمه چاقاله بادوم خرید که غصه نخورم
. آفتابی رو زمین پهن شده بود که اصلا انگار نه انگار نیم ساعت پیشش هوا اونجوری قمر در عقرب بوده
. یه کمی با بابام والیبال بازی کردیم
و داغ دلم تازه شد بازیم عینهو بچه ها شده دیگه خودمم از خودمم خجالت می کشم که اینقدر پس رفت کردم
. مامانم : .... ( بابام ) بیا اون بچه رو ولش کن جون نداره توپ بزنه . بابام : جون داره خوبشم داره ! ساسا : آره بابا ولش کن تعطیلاتش داره تموم میشه دپرسه ! من : اتفاقا خیلی هم حالم خوبه خیلی هم جون دارم
! وقتی ام که اومدم نشستم مامانم به زور یه عالمه غذا ریخت تو حلقم هر چی هم گفتم نمی تونم بخورم فایده ای نداشت . مامانم : می ری اونجا منم بالا سرت نیستم تو هم که به خودت نمی رسی ! به به : اونموقع که اصفهان بودم از بس یخچالم رو پر می کردم درش باز نمیشد . من : منم یخچالم رو پر می کنم ولی حوصله ی خوردنش رو ندارم
. ساسا : بخور عزیز جان بخور و اینقدر تن و بدن ما رو اینجا نلرزون . من : جون من یه نمه از اون لرزشا الان بیا
! ساسا : الان که داری جای 10 نفر آدم می خوری ! مامانم : نوش جونش . من :
( یه شکلک واسش در آوردم ) .ساسا : لوسی دیگه دست خودتم نیست از بچگیتم همین بودی
. من :
. ساسا : واقعا که
آخ که چقدر دلم می خواد نفس بکشم . دلم می خواد نفس بکشم یعنی دلم می خواد دراز بکشم چون به قول خودش ماها اسیر این مبل و صندلی ها شدیم و حالا هر وقت می ریم بیرون براش فرقی نمی کنه کجا باشه پارک _ جنگل _ صحرا و .... رو زمین دراز می کشه
. بعدشم با شهی و به به رفتیم دور و اطراف گشت زنی و یه عالمه گلای کوهی جمع کردیم
. برگشتنی هم یه ماشین که سر نشیناش از این پسر الافا بودن پیچیدن جلو ماشینمون و از همونجا بابام شروع کن به خودشون و پدرمادرشون و جد و آبادشون لعنت فرستادن که می کشن و می خورن
هار می شن می یان تو خیابون نمی فهمن چی کار می کنن ......
(امروز ظهر ) شهی نشسته زنجه موره می کنه
که موبایل می خوام . به به : بچه تو موبایل می خوای چی کار ؟ شهی : همه دارن کسری داره نهال داره ( دختر خاله و پسر خالم ) فقط من ندارم
! من : تو که حساب بانکیت داره می ترکه
فردا صبح می ریم دو زار ازش کم کن بریم برات موبایل بخرم . شهی : مگه خودت اینهمه چیز می خری از حسابت پول بر می داری
. به به : خب به بابا بگو تو که هر چی بگی یه ساعت بعد واست حاضر آمادست همین پریروز بابا واسه اتاقت تلویزیون خرید
! شهی : به تلویزیون منم حسودیت میشه
. به به : ماها چی بودیم این چیه
! بابام در رو باز می کنه می یاد تو . بابا : چی شده چرا گریه می کنی ؟ مامانم : موبایل می خواد ! بابا : به خاطر یه موبایل داری گریه می کنی ؟ دست می کنه تو جیبش گوشیش رو در می یاره می گه : بیا مال تو . شهی : نه از اون مدلی که کسری داره می خوام
. من : ماشالا رو رو برم
. بابا : بعد از ظهر می ریم برات می خرم گریه نکن . مامان : فردا هم تولد به به ست یادت نره . بابام ساعتش رو از دستش باز می کنه می گیره جلو به به می گه : بیا اینم مال تو
. مامانم : هفته ی دیگه هم تولد نیلوفره . بابام عینکش رو در می یاره می گیره جلوم می گه : بیا اینم مال تو
. مامانم : حالا که داری بذل و بخشش می کنی اون دفترچه حساب بانکیتم بده به من . بابام :
.
خیلی تعطیلات خوبی بود خیلی بهم خوش گذشت با اینکه امسال تهران موندیم ولی خیلی حال کردم هر چند که اولش تصمیم گرفته بودن که چند روز بریم شمال ولی از بس خودمو قرمه قیمه کردم که من از همونجا می یام چهار روزم که تعطیلم بازم باید برم اونجا که به خاطر من از شمالی که اونقدر دوسش دارن گذشتن . یه چیزی می خوام بگم ولی بین خودمون باشه ها یه ذره ی خیلی خیلی کوچولو به اندازه ی سر سوزن دلم برا دانشگامون تنگ شده
.
پی نوشت : خانوم دکتر ۶۸ ای جوابتون رو تو کامنت دونیم دادم .