تولد
حالا یک .... دو .... سه ![]()
تولد تولد تولدم مبارک
مبارک مبارک تولدم مبارک
لبم شاد و دلم خوش
چو گل پر خنده باشم
بیام شمعا رو فوت کنم
که صد سال زنده باشم
حالا دست .... دست ![]()
نبینم که باز نشستی منتظر چی هستی ..... تو جشن شب نشینی باید پاشی برقصی باید پاشی برقصی
مگه خوشگل نیستی پس یالا پاشو دیگه خوشگلا باید برقصن خوشگلا باید برقصن
.... آهان حالا شد .....
حالا حالا حالا حالا
همه دستا به بالا
به این نیلوی خوشگل بگین هزار ماشالا
همه دست بزنین با دلی شاد
بگین نیلو خانوم مبارکت باد
دستا شله
.....
حالا برقص و افسون بکن
مست و بی درمون بکن
زلفو پریشون بکن
دل منو داغون بکن آخ دل منو داغون بکن
ای وللللللللللللل به همتون ..... مرسی ...... بشینین دیگه پا درد گرفتین
![]()
20 سالگیم مبارکککککککککک
یوهووووووووو وارد دهه ی بیستم زندگیم شدم
نهایت سعیم رو می کنم که از این دهه هم مثل دهه ی قبلی راضی باشم ......
![]()
۱۹ سال پیش یه همچین روزی مونده بودن که اسم دخمل کوچولوی تازه به دنیا اومده
رو چی بزارن بابا
می گفت ( شبنم یا ستاره ) مامان
و آبجی به به
می گفتن ( نیلوفر ) آبجی ساسا
می گفت ( نگار ) بابابزرگ
می گفت ( میترا ) خاله جون
می گفت ( صدف ) و ..... تا بالاخره شدم : دختر مثل نیلوفر نیست تو دنیا ..... یه دل بزرگ داره مثل دریا ..... آره دختر نیلوفر ..... دیگه کی از من بهتر .....
![]()
![]()
![]()
دیروز بعد از ظهر با فاطی و ( ش ) و ( خ ) که هم خوابگاهی هام هستن ( البته ش اون یکی خوابگاهه ) رفتیم بیرون که برگشتنی فاطی و (خ ) گفتن : شماها برید ما خودمون بعدا می یام
! من : واسه چی ؟ اونا : کار داریم
! حالا منم می دونستم می خوان برن واسم کادو بخرنا ولی به روم نیاوردم ! ( ش ) : نمیشه که نیلو تنهایی برگرده خوابگاه چون منم کار دارم نمی تونم باهاش برگردم
! من : می خواین برید کادو بخرید
؟ خندیدن و هر چی گفتم : والا من از کسی توقع ندارم و .... فایده نداشت و فاطی و ( خ ) رفتن و به ( ش ) گفتم : ول کن بابا ما که باهم رودروایسی نداریم بعدا بخر بهم بده بیا بریم دنبال کیک و شام و
.... خلاصه با ( ش ) رفتیم کیک و کالباس و نون ساندویچی و خیارشور و تنقلات
به اندازه ی 6 _ 7 نفری که دوستای صمیمیم هستن خریدیم و برگشتیم خوابگاه
تو خوابگاه ( زهی ) داشت پایین موهام رو قیچی می کرد
که یواشکی گفت : نیلوفر همه برات کادو خریدن
! من : کیا
؟ زهی : ....................... ( همه ی بچه های واحدمون که با دوستام 13_ 14 نفر می شدن ) من :
وای شام از کجا بیارم ! فاطی: اشکال نداره من چند تا کنسرو دارم . من : نمیشه که نصفی رو ساندویج بدم نصفی رو کنسرو . چی کار کنم شام کم می یاد ؟!
فاطی : بیخیال بابا نمی خواد ساندویچا رو دونه دونه بپیچی ! کالباس و خیارشور و ...... بزار تو ظرف بیار وسط سفره ما هم تن ماهی و کنسروامونو می یاریم زیاد می شه
. من : نه اینجوری آبروم می ره
! لباس پوشیدمو دوویدم رستوران خوابگاه سوسیس و همبرگر بخرم که از شانس بسته شده بود
رفتم جریان رو واسه مسئول خوابگامون تعریف کردم که اجازه بده برم بیرون ( خوابگاه از ساعت 9 شب به بعد درش بسته میشه ) مسئول خوابگاه : نمیشه باید زودتر به فکر بودی
! من : خب من از کجا می دونستم اینهمه آدم واسم کادو خریدن نمیشه که اونا کادو بدن من شام ندم ! مسئول خوابگاه : مشکله خودته . من :
برگشتم بالا و با فاطی و ( خ ) سفره ای چیدیم اون سرش ناپیدا
. اونقدرم شام بهمون چسبید که حد نداره . دوستامم که آخر مهربونی کادوهایی بهم دادن خفن
. خیلی خوشگلننننننننننننننن
. بعدشم زدیم
رقصیدیم و دیگه فکر کنین من که واسه تولد نوه عمه ی همسایمون می ترکونم تولد خودم چه کردم
. شونصد تا عکسم در انواع و اقسام حالت های مسخرگی از خودمون گرفتیم
و خلاصه ساختمون خوابگاه تا نصفه شب زیر پاهامون می لرزید
.
ساعت از ۱۲ که گذشت یه عالمه اس ام اس از طرف دوستای دانشگام و دوستای دبیرستانم سرازیر شد
و منو شرمنده ی خودشون کردن که بخاطر تبریک گفتن
تا اونوقت شب نخوابیدن تا وارد روز ۲۲ ام بشیم .
![]()
یه حس عجیبی دارم نمی تونم بگم چه حسی ولی دارم از خوشحالی بال در می یارم خیلی خیلی شارژم
...... آخ جونمی جون
...... خدایا شکرتتتتتتتتتتتتت ........
پی نوشت : تمامی کامنت هایی که دیشب تا صبح برای تبریک تولدم به پست ما قبل آخر فرستاده شده رو به همون ترتیب زمانی تو کامنتدونی همینجا کپی پیست می کنم !