تبليغاتX
دانشگاه با طعم باران - ایلیا

دانشگاه با طعم باران

ایلیا

سلاممممم چه حال چه خبر ؟

دیروز که دانشگاه رو دو در کردم تا بشینم مقشای خوشنویسیم رو با حوصله بنویسم ( ش ) ( دوستم که پرستاری می خونه و اون یکی خوابگاهه ) زنگ زد که نیلو کجایی ؟ من : خوابگاه . ( ش ) : بعد از ظهر می یای بریم فرم عینک انتخاب کنم ! من : بعد از ظهر که کلاس خط دارم ولی بعدش باهات می یام . یه ساعت بعد در حمام جان تشریف داشتم ( چقدر این محل رو دوست دارم کمه کم روزی یه بار بهش سر می زنم ) که صدای (ش) از بیرون اومد و بعدشم صدای بچه ها که کادو کادو .... می کردن منم زودی پریدم بیرون و کادوی تولدمو که یه جا موبایلی خیلی جینگولی بود دریافت کردم . با (ش) و فاطی و سوفی نشستیم به حرف زدن که زهی با یکی از بچه های  فامیلشون اومد تو . یه پسر بچه ی خجالتی که وقتی ازش پرسیدیم چند سالته خودش رو پشت زهی قایم کرد خلاصه ( ش ) پاشد رفت دانشگاشون و قرار شد بعد از کلاس خطم برم در خوابگاش تا با هم بریم خرید .حالا هی نگاه این پسر بچه که فهمیده بودم اسمش ایلیا ست می کردم و پیش خودم میگفتم این بچه چقدر مظلومه . یه کم که گذشت ایلیا جان شروع کرد به اندازه گیری متراژ اتاق ها و آشپزخونه و .... بعد اقدام به بالا رفتن از تختا کرد و هی رو تختای طبقه بالا بپر بپر می کرد هر چی هم زهی بهش می گفت : بیا پاییننننننن انگار نه انگار تا اینکه بچم یهو هوای مامانش زد به سرش و از تخت پرید پایین و دووید طرف در ورودی که بره پیش مامانش . زهی : ایلیا بگیر بشین نزار اون روم بالا بیادها . ایلیا : بزار بالا بیاد ببینم چه غلطی می خوای بکنی ؟ ماها : بعدشم آنچنان گریه ای سر داد که گوش فلک رو کر می کرد . ( خ ) : ایلیا جون چرا گریه می کنی آخه ؟ ایلیا : این ذلیل مرده نمی زاره من برم . ( خ ) : ایلیا جون چرا حرف بد می زنی ؟ ایلیا : به تو چه .... ( یه فحش خیلی بد ) دیگه همین جور فحش بود که پشت سر هم قطار می کرد بعدشم زهی به زور آوردش تو اتاق که بخوابوندش ولی مگه می خوابید یه دفعه دووید طرف در اتاق که بسته شده بود ( در اتاق ما یه طوریه که اگه بسته شه فقط از اون طرف میشه بازش کرد) زهی : ایلیا آروم در بزن بچه ها بیان باز کنن . ایلیا هم هر چی در زد کسی نیومد در رو باز کنه . ایلیا : باز کن حیوون . من : حالا ( خ ) هم از اون طرف فکر کرده بود این بچه داره مسخره بازی در می یاره و عمدا در رو باز نمی کرد تا بالاخره زهی خودش فریاد زد و اومدن در سلول رو به رومون باز کردن بعدشم که زهی دید این بچه به هیچ صراطی مستقیم نیست بردش بیرون و از اونور تحویل مامانش داد .

فردا می خوام برم ولایتمون صفا Flower. اولا که زن پسر دایی جان از هلند اومده باید برم دیدنش بعدشم اگه بشه یه قراری با دکتر گل داوودی جونم بزارم ببینمش بلکه یه کم تنم بهشون بخوره و درس خوندن یاد بگیرم Reading a Bookتا در آینده بتونم تخصص قبول شم .

خانوم دکتر ایرمان لطف کردن و بنده رو یه بار دیگه به بازی مشاعره دعوت کردن منم ایندفعه رو شعر جدی سراییدم که ببینید نیلو در تمام زمینه ها استعدادی بس شگرف داره :

کلمه کلیدی شعر ایرمان : زمستان

بهار است اما

چشمانم زمستان را می بیند

نازنین در این هیاهوی غریب

فقط

برق نگاهت

شیرینی کلامت

عطر نفس هایت

بهار را مهمان دوباره ی قلبم می کند

بنده یکبار دیگه هرگونه اتهام عاشق بودن رو رد می کنم . ما عاشق هیچ بنی بشری نیستیم فقط دلمان خواست شعر عشقولانه بسراییم . اوهوممممممم ما اینیم !

پی نوشت : لیست پیوندی هام رو مرتب کردم هر چی نگاه می کنم کسی از قلم نیافتاده ولی با این حال شما هم نگاه بیاندازید و در صورتیکه لینکتون تو لیست نبود حتما به بنده اطلاع بدید که با کمال میل لینکتون رو اضافه کنم .

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 8:50 بعد از ظهر  توسط نیلو  |