دلتنگی
سلام علیکم . وای من چقدر تاخیر داشتما
! می دونم که خیلی نگرانم شدید می دونم
خب مادر زندگی دانشجویی در ولایت غربت دیگه وقت واسه آدم نمی زاره
صبح تا ظهر که برو دانشگاه از اونورم برو واسه شام از خوابگاه دولتی غذا بگیر از اونورم با فاطی و ..... برو بگرد
از اونورم بشین با بچه ها فیلم ببین و غیبت کن از اونورم بگیر بخواب ! این وسط فقط جای خالی درسخوندن
احساس میشه که چند روز پیش اومدم بعد از دو ماه و اندی نگاهی به جزوات و کتابام بندازم که چون با حجم وسیعی از درسای تلنبار شده مواجه شدم اعصابم خورد شد و شوتشون کردم گوشه ی اتاق تا روزای امتحان همون جا خاک بخورن
خب دیگه اگه زیادی بخونمشون پررو میشن
. تمرین خوشنویسی هم ای بگی نگی می کنم یعنی دوست دارم که مثلا هر دفعه اندازه ی 20 صفحه تمرین ببرم سر کلاسا ولی واقعا بیشتر از 7 _ 8 صفحه وقت نمی کنم مقش بنویسم
حالا تو این هاگیر واگیره بی وقتی به فکر رفتن به کلاس داستان نویسی هم افتادم
.
استاد خوشنویسیم رو خیلی می دوستم
یه مرد میانساله با موهای جو گندمی و صدای خیلی خیلی ملایم اونقدر آروم حرف می زنه که باید شیش دونگ حواست رو بهش بدی تا کاملا بشنوی چی می گه ! خیلی مرد فهیم و باکمالاتیه
. این جلسه می گفت : بهترین لحظه ها برای من وقتایی که یه گوشه ی دنجی پیدا می کنم و خطاطی می کنم حتی اگه یه روز ننویسم عصبی می شم و فقط از بقیه می خوام که آرامش منو ازم نگیرن و ...... بعدشم کلی منو نصیحت کرد که سعی کن یه دکتر با وجدان بشی نه مثل بعضی از دکترای این دوره که فقط رنگ پول رو می شناسن و ..... منم گفتم : چشم استاد جونم ( البته جونمش رو تو دلم گفتم
) اصولا غیر از اینم نمی تونم باشم یعنی فکر نمی کنم هیچ وقت به حدی از رذالت برسم که انسانیت رو فدای پول کنم !
دیگه اینکه الان که می خواستم آپ کنم اول رفتم کافی نت خوابگاه که جا نداشت منم اومدم بیرون . همین که پام رو از در ساختمون گذاشتم بیرون بوی چوب و گل
و سبزه به مشامم رسید ماها به این بو می گیم بوی شمال مخصوصا که اردیبهشتم هست و هوا شده معجونی از عطر خوش زندگی هر چند که من عطر دود و دم تهران رو با دنیا عوض نمی کنم
.
این هفته رو نرفتم تهران کلا تصمیم گرفتم دیر به دیر برم آخه وقتی که می رم حالم خیلی خوشه و رو به راهم ولی وقتی می خوام برگردم انگار به زور از تو خونه منو می کنن و راهیم می کنن یه بغضی جمع میشه تو گلوم که هی می خواد بترکه
!
وقتی می رم خونه تند تند از پله ها می رم بالا و می رسم به مامان و ساسا و به به که واستادن جلو در و شهی که لم داده رو راحتی و من همیشه بهش می گم : بچه تازه از راه رسیدم پاشو سلام بده ! اونم می گه : تو که هر روز اینجایی ! الهی قربونش برم
گفته بودم که چاقی کاذب گرفته بعد دیروز به به بهم می گفت رفتم دنبالش از مدرسه بیارمش اونوقت همین جوری که داشت از در می اومد بیرون به چشمم اومد که چقدر شکمش جلو اومده حالا هر چی بهش می گم بیا تا خونه پیاده بریم این چربی های شکمت آب شه می گه نمی یام نمی تونم
. خیلی دلم برا خونمون تنگ شده خیلیییییییییییی دلم بابامو می خواد که داره روزنامه می خونه ! مامانمو که تو آشپزخونه ست و با یه دستش تلفن رو گرفته و با یه دستش ملاقه ! ساسا رو که یه ریز داره حرف می زنه ! به به رو که واستاده رو ترازو و می گه وای نیم کیلو چاق شدم ! شهی رو که می یاد رد می شه یه مشت می زنه تو بازوی ساسا و در می ره و ساسا جیغ می زنه : ماماننننننننننننننن ...... دلم می خواد وقتی می رم خونمون مثل یه مهمون نباشم که فقط چند روز فرصت داره واسه موندن . چند روز فرصت داره واسه نفس کشیدن که تو این چند روز از ذوقش نمی دونه چی کار بکنه و کجاها رو بگرده ! دلم می خواد با ساسا و به به و محبوبه و ترانه و پریا و ....... برم بیرون ! دلم می خواد ماشینو ور دارم و برم تو همت تا جایی که می تونم گاز بدم ! دلم می خواد برم تا میدون .... یه بستنی قیفی بگیرم و هی لیس بزنم دلم می خواد شبا برم بغل مامانم بخوابم یا برم پیش ساسا یا برم تو اتاق شهی و اون بهم بگه : فقط همین یه شبو می زارم تو اتاقم بخوابیا یا برم اتاق خودم و به به و بیافتم رو تخت به به و تا جایی که می تونم خودمو بهش بچسبونم دلم می خواد یه کپسول از هوای سرزمینم پر کنم و بیارم اینجا و به خود ببندمش تا فقط تو اون هوا نفس بکشم دلم سفره ی نهار و شام می خواد دلم خونمون رو می خواد با همه اتفاقاش ! دلم برا همشون تنگ شده برای همه ی شلوغ بازی هاشون اگه واسه همیشه برگردم خونمون دیگه هیچ وقت از خدا نمی خوام از دست اینهمه سر و صدا خلاصم کنه !
باور کنید اینجا هستن کسایی که شهر خودشون قبول می شدن و مخصوصا انتخابش نکردن و ماهی یه دفعه هم نمی رن شهرشون ! اینجا هستن کسایی که وقتی می گم : دلت واسه خونوادت تنگ نمیشه ؟ می گن : برو بابااااااااااااااااااااااااااا
