
سلام علیکم 
فکر می کنید من الان کجام ؟ نه جون نیلوفر می خوام ببینم قوه ی حدسیاتتون چقدر قویه ! خب باشه چهار گزینه ایش می کنم که راحت تر باشید : الف) تهران . ب) خونمون . ج) اتاق خودم . د ) اتاق ساسا . می دونم که سوالم از بیخ و بن غیر استاندارده اما خب یه تستیه در حد تستای امتحانای ما که 4 گزینش درسته و بین هر 4 تا شک می کنی
! من گفتم حالا حالاها تهران نمی یام ؟ من گفتم ؟؟؟؟؟؟ خب اصلا من یه چیزی گفتم شماها چرا باور می کنید زن و شوهر دعوا کنند ابلهان باور کنند (چی می گم من ؟ خودمم نمی دونم
) وقتی در پایتخت عزیزم نمایشگاه کتابه
من که نمی تونم بشینم حسرت بخورم
یا اینکه از طرف دانشگاه یه روزه بیامو خودمو اسیر جاده کنم تازه آخرش به خونمونم سری نزنم !!! می تونم ؟ نه نمی تونم
! وقتی می گم نمی تونم یعنی نمی تونم دیگه
!
( دوشنبه )
( کلاس زبان ) پروردگارا تا کی باید سایه ی نحس این درس بر زندگانیمان بتابد
! تـا کی باید حرص بخوریم که چرا هیچی از این زبان بین المللی به غیر از سلام و خداحافظ و چندی جمله ی پیش پا افتاده بلد نیستیم
؟! تاکــــــــــی ............ در افکارمان غوطه ور بودیم و آه می کشیدیم که محبوبه جانمان اس م اس می زند : کاری نداری بزنگم
! جواب اس م اس اش را می دهیم که : نه کاری ندارم الان از کلاس می رم بیرون بزنگ
. بیرون کلاس محبوب جان با خبرهای گل و بلبلش حسابی شارژمان می کند و جانی تازه به کالبدمان می بخشد
بعد از مدت مدیدی حرفیدن یادمان می افتد که ناسلامتی ما کلاس داشتیم و وسط کلاس جیم فنگ زدیم و آمدیم بیرون
پس با دوست عزیزتر از جانمان خداحافظی نموده و راهی کلاس می شویم و با کمال تعجب در می یابیم که کلاسمان تمام شده
ساعت بعد ( بیوشیمی ) داریم وای که چقدر از این درس بدمان می آید
ولی به خاطر حضور و غیابش مجبوریم کلاس را با قدوم مبارکمان مزین فرماییم البته از آنجا که ما حوصلمان سر می رود دو ساعت صامت و ساکن یک جا بنشینیم
همیشه ی خدا بعد از یه ربع اول بیرون می رویم و یه ربع آخر دوباره منت می گذاریم و به کلاس باز می گردیم ولی این دفعه استاد جانمان چون کاملا متوجه شور و اشتیاق دانشجویان محترم برای یادگیری شدند فرمودند : حاضر غایب نمی کنم هر کی نارحته پا شه بره بیرون
! آخ استاد جان مگر نمی دانید که ما چقدر حرف گوش کن هستیم ! مگر نمی دانید به دانشجو جماعت نباید از این تعارف ها زد ! آخ استاد جان شما چقدر خوبید ! بلند می شویم و از کلاس بیرون می رویم
و تلفن می زنیم به آبجی هایمان و یکـی از دوستانمان و در آخر به مادرمان که مادر جانمان خبری بهمان می دهد که از شادمانی می خواهیم جیغ بکشیم
ولی شان و شئوناتمان اجازه نمی دهد همچین کاری انجام دهیم دلمان می خواهد تا آخر ساعت به کلاس برنگردیم اما یادمان می افتد که کیف پولمان را سر کلاس گذاشته ایم پس به خاطر کیفمان هم که شده با نهایت بی حوصلگی و بی میلی و بی رغبتی و بی حالی و بی انگیزگی و بی تربیتی ( چه ربطی داشت
) و بی ...... بر می گردیم و در کلاس را باز می کنیم و هنوز تعداد قودممان به 4 تا نرسیده که استاد می فرماید : خانوم من کسانیکه بیرون رفتن رو دیگه راه نمی دم
! در شکممان معده و روده در جا با هم ازدواج می کنند
و آپاندیس و کلیه و کبد و ....آنچنان بزن و بکوبی راه می اندازند که ناخود آگاه نیشمان تا بنا گوشمان باز می شود
! از ذوق بیرون شدنمان روی پا بند نیستیم
و دلمان می خواهد برای مزدوج شدن معده و روده همان جا برقصیم
! دلمان می خواهد استادمان را یه ماچ گنده بکنیم که اینقدر مهربانند ولی نامحرم هستند و ما هم که عمری با این حرفا بزرگ شده ایم نمی توانیم دست به عمل قبیحانه ای بزنیم
پس دهانمان را باز می کنیم و می فرماییم : مرسی
...... استادمان می خندد
و ما با دلی خوش تشریف می بریم بیرون
. بیرون کلاس به ( س ) می گوییم : نرو سر کلاس استاد راه نمی ده ..... و این گونه دل یکی دیگر از بندگان خدا را شاد می فرماییم
بعد می رویم سایت و یه وب گردی
حسابی می کنیم و دوباره بر می گردیم جلوی کلاس که به هنگام تعطیل شدن برویم کیف بیچاره مان را از روی صندلی مان بر داریم
خب دیگر ما مال و اموالمان را هیچ گاه فراموش نمی کنیم ! آخر مگر نمی دانید که ما چقدر مال دوستیم
!
آموختن شغل نیست عشق است . عاشقان روزتان مبارک باد !