
سلام . خوبید خوشید سلامتید ؟
ساقی جون لطف کردن به بازی ای تحت عنوان ( من ) دعوتم کردن . قبل از اینکه بازی رو شروع کنم باید بگم که ( من ) یعنی ( نیلوفر ) در هر مکان و هر زمانی یه منه ثابت و یکسان نیستم مثلا : نیلوفر دانشگاه با نیلوفر خوابگاه با نیلوفر منزل فرق داره که به نظرم درستشم همینه یعنی در عین ثابت نگه داشتن یک سری قراردادهای اخلاقی که برام تعریف شده ست درمواجه با انسان های مختلف این قراردادها به شکل های مختلفی متجلی میشند اما با اطمینان می تونم بگم که ریشه ی من های متفاوتی که در وجودم نهفته ست یکی ست و فقط قطر و اندازه ی شاخه هاش با هم فرق می کنه .
من عاشق شادی و بگو بخند هستم دوس دارم دور و برم پر باشه از آدمایی که مثل خودم هستن و هی نگردن دنبال بدبختی های زندگیشون و اونو بکوبن تو سر این و اون .
من از آدمای حسود و عقده ای و کمبود دار و دروغگو و ندید بدید و خاله زنک حالم بهم می خوره .
من با شنیدن یه جمله ی محبت آمیز می تونم به اوج خوشبختی برسم .
من یه آبکش گذاشتم تو مغزم با سوراخای ریز و همه ی آدما رو توش الک می کنم اونایی که نتونستن رد شن رو می زارم کنار ولی برا اونایی که بتونن رد شن هر کاری که از دستم بر بیاد واسه خوشحالی و موفقیتشون انجام می دم .
من دوست دارم همیشه اول باشم برام مهم نیست که یه گردان بعد از من باشن برام مهمه که خودم اول باشم و یه جورایی همه از روم الگو برداری بکنن .
من از بودن در محیطای فرهنگی و ادبی خیلی خیلی لذت می برم .
من عاشق فال هستم به خصوص فال قهوه ....خوشم می یاد بشینم به حرفای دلخوش کنکیشون گوش بدم و حالشو ببرم .
من از آدمای مودب و با شخصیت و با کلاس خوشم می یاد.
من شدیدا آدم دلسوزی هستم و دلم واسه هر کس و ناکسی می سوزه .
من از اینکه دل کسی رو بشکنم بیزارم .
من با هر کسی مثل خودش رفتار می کنم.
من خدا نکنه که از کسی خوشم بیاد که اگه بیاد حاضرم جونم رو هم فداش کنم .
من از آدمایی که می تونن درکم کنن و با دید مثبت به مسائل اطراف نگاه می کنن خوشم می یاد .
من وقتی با کسی دعوام میشه تو اون لحظه دلم می خوام بزنم طرف رو تیکه تیکه کنم .
من از آدمایی که با آبرو ظاهرشون رو حفظ می کنن تا دشمن شاد نشن خوشم می یاد .
من از آدمای با شرف و با وجدان و با غیرت خوشم می یاد .
من بعضی وقتا از سر به سر گذاشتن و کل کل کردن با اینو اون لذت می برم .
من عاشق زندگی کردنم .
( یکشنبه ی گذشته )
ساعت 10 صبح از دانشگاه تعطیل شدم . چی بگم از این دانشگاه که یکشنبه ها واسه دوساعت آناتومی می کشونمون سر جاده قبلانم گفته بودم که دانشگامون سر یکی از جاده های اصلی شهره و از اونجایی که خوابگاهم سر یکی دیگه از جاده های شهره نتیجه اش این میشه که روزانه هی باید از این جاده به اون جاده برم و برگردم واقعا جای بسی شکر داره این زندگیه دانشجویی !! از کلاس که برگشتم حس های جورواجوری تو وجودم غل غل کرد که اولیش حس پخت و پز بود . یهویی دلم خواست برنج درست کنم البته تو این هفت ماه و اندی که در ولایت غربت مشغول پس دادن تقاصه گناهان همه ی جد و آبادم هستم یکبار دیگه هم برنج پخته بودم ولی چون شفته شد دیگه انگیزم رو واسه آشپزی از دست دادم تا اونروز . از مامانم تلفنی دستور پختش رو یه بار دیگه گرفتمو و آستینامو زدم بالا بچه ها هم که سر گاز دیدنم اومدن تشویق و جیغ و سوت و هورااااا که تقویت روحیه بشم تا بالاخره بعد از کلی تلاش و دوندگی پلویی پختم دیدنی ! خودم که از ذوق چشم ازش بر نمی داشتم ! قربونش برم نه ته گرفته بود نه شفته شده بود و نه هیچ ادا و اطوار دیگه ای از خودش درآورده بود ! بعدش رفتم کنسرو قیمه خریدم و سر ناهار
قرار شد بچه ها یکی یه قاشق از شاهکارمو بخورن که آرزو به دل خوردن دستپختم نمونن و همینکه قاشقه رو تو دهنشون گذاشتن چشماشون اندازه ی یه هلو زد بیرون که چرا اینقدر شـــــــــــوره !!!!! اونقدر خورد تو ذوقم که حد نداره اصلا دیگه هیچ وقت آشپزی نمی کنم اصلا منو چه به این حرفا من همون باید برم درسم رو بخونم ! بعدشم از اونجایی که فرداش امتحان آناتومی عملی داشتیم نشستم تند تند درس خوندن حس درسخونیم هم زده بود بالا خفن که یکی از بچه ها اومد گفت : می خوام با دوست پسرم
و پسر داییش برم بیرون تو هم می یای ؟ منم گفتم : نه فردا امتحان دارم نمی تونم ولی دروغکی گفتم چون از این بگیر بگیرای این چند وقته می ترسم نرفتم از اونورم بچه ها تو هال فیلم گذاشته بودنو هر چی خواستم بیخیاله فیلمه شم این نفس لذت طلبم نزاشت که نزاشت و بلند شدم رفتم تو هال با بر و بچ فیلم دیدن و ساعت 5 با ( زهی ) که قرار بود به عنوان مهمان ببرمش کلاس خط حاضر شدیم و د برو که رفتی . برگشتنه از کلاس می خواستیم بریم آیس پک
خوری که ( سوده ) و ( سوفی ) بهم زنگیدن که همونجا وایسین ماهم بیایم و بعد 4 تایی رفتیم به شکمامون خدمت کردنو
از اونورم رفتیم پارک (ش) تاب بازی و چون به نظر خودمون خیلی خوشگل و عسل شده بودیم شونصد تا عکس از خودمون انداختیم . تو خوابگاه به خودم گفتم : بچه جون یللی تللی بسه بشین درستو بخون و خداییشم داشتم می خوندم که یکی از همکلاسی هام که واحد بغلی مونه اومد جلو در ازم جوابای بیوشیمی رو بگیره منم دیگه یه ساعت واستادم جلو در باهاش حرفیدن که بچه ها نوار گذاشتن و دعوت پشت دعوت که نیلو بیا وسط ....... دیگه نمیشد که روشونو زمین بندازم پس با همکلاسیم خداحافظی کردم و شیرجه زدم وسط گود تا ساعت 11 بعدشم تخت خوابیدم تا فردا صبحش تو دانشگاه که برای اولین بار تو زندگیم شانس بهم رو کرد و امتحان برگزار نشد . واقعا نمی دونم اگه امتحان می دادم چند می شدم ؟؟!!