<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دانشگاه با طعم باران</title>
<link>http://nilouyee.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 05 Dec 2009 09:39:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خداحافظ</title>
<link>http://nilouyee.blogfa.com/post-480.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;سلام &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خوبه خوب خاطرم مونده روزی رو که اینجا رو ساختم ... اونروز سرمست از قبولی دانشگاه می رفتم که تحقق آرزوهای تمام روزهای کودکی و نوجوانی ام را در سرزمین باران ببینم ... می دونستم که رفتن به شهرستان ( هر چند جایی مثل &quot; رشت &quot; باشه که بزرگترین شهر بین سه استان حاشیه ی دریای خزره ) ، دوری ، غربت ، بودن و کنار آمدن با آدم های ناهمگون و ... خیلی سخته که بود ولی بدست آوردن هر چیزی در این دنیا یک بهایی داره و هر اندازه اون متاع ارزشمندتر بهاش هم سنگین تر .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;من این وبلاگ رو ساختم برای به ثبت رسوندن خاطرات یک دانشجو که هم از فشاری که در اون اوایل رو خودم بود کم بشه و به نوعی از تنهایی در بیام هم وبلاگم مامنی باشه برای قشر دانشجویِ غریبی که برای تحصیل متحمل خیلی از سختی ها میشن ... زندگی برای دانشجوهایی امثال من در شرایط امروزی واقعا مشکله ... برای مایی که بارها و بارها به تمام موقعیت های رفتن به خارج از کشور پشت پا زدیم و موندیم و شبانه روز درس خوندم ... که برای رسیدن به هدفمون از خیلی از تفریحاتمون زدیم ... مایی که موندیم تا ثابت کنیم میشه در جایی که برای رسیدن به جایگاهای علمیش آدما رو سهمیه بندی می کنن ( اونهم با درصدهای متفاوت ) هم به هدف رسید ... مایی که با انگیزه و علم به اینکه قراره چی بشیم و از زندگی چی می خوایم رشته مون رو خود خواسته انتخاب کردیم ... مایی که معتقدیم اولین خشت در ساختن جامعه اینه که آدم ها خودشون رو بسازن اونهم با عمل نه با حرف ... مایی که در کشورمون موندیم و در آینده اگر قرار بر خدمت رسانی باشه به مردم همین آب و خاک خدمت خواهیم کرد ... مایی که در آستانه ی روزمون ( ۱۶ آذر ) قرار داریم ... که حق داریم در ابعاد مختلف زندگیِ فردی و اجتماعیِ آینده مون امنیت خاطر داشته باشیم ... که همه ی ما حق داریم چه کسی که در دانشگاه دود چراغ می خوره ، چه کسی که باری به هر جهت مدرک می گیره .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;تو این مدت سعی کردم ( در بیشتر مواقع البته ) با زبانی ساده زندگی خودم و مشکلاتی که گریبانگیر من و امثال من هست رو به تصویر بکشم که امیدوارم موفق شده باشم و اگر تنها به درد یک نفر هم خورده باشه بنده رسالتم رو در وبلاگ نویسی به انجام رسوندم و راضی ام از خودم ... در پایان بحث دانشگاه هم عرض کنم اگر ابر و باد و مه و خورشید و فلک جمع بشند و همگی این طرح بومی سازی دانشگاه ها رو محکوم کنن ، من با هزار و یک دلیل که با گوشت و پوستم لمس کردم و چشیدم میگم که یکی از بهترین طرح های موجوده و هر چند من این شانس رو نداشتم که شاملش بشم ولی خوشا به حال کسانیکه شاملش شدند که اگر طبق این طرح خیلی ها امکان درس خوندن رو در دانشگاه ها و شهرهای بهتر از دست دادند در عوض از وجوه دیگر زندگی برخوردار شدند که به قطعیت می تونم بگم از درس خیلی مهمتره .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;واقعا نمی دونم چی بگم ! خداحافظی برای من همیشه سخت بوده و هست ... بالاخره تو این دنیای وبلاگ نویسی هم هر کسی همونجور که یه روزی اومده یه روزی هم باید بره ... راستشو بخواین من هنوز هم وبلاگ نویسی رو دوست دارم و وقتی به تجربه ای که این دنیای مجازی برام داشته فکر می کنم می بینم که واقعا مثبت بوده و صرف نظر از مسائل حاشیه ایش ( که یه جورایی خاله زنک بازی هم بشمار می یاد ) نکات آموزنده ی زیادی بهم یاد داده که شاید امکان یادگیریش رو هیچ جای دیگه ای نداشتم ولی واقعیتش اینه که در حال حاضر &lt;STRONG&gt;احساس می کنم کارهای خیلی مهمتری تو زندگیم دارم که ترجیح می دم وقتم رو بیشتر روی اونا بزارم که در فرداهای زندگیِ آینده م بیشتر برام مفید باشه . &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;از بودن با شما و از نوشتن برای شما خیلی خیلی خوشحال شدم ... اگه تو این مدت بی دلیل کسی رو رنجوندم شرمنده ام و باور کنین قصد و غرض خاصی در بین نبوده ... وبلاگم رو که اصلا دلم نمی یاد حذف کنم و به همین خاطر می زارم همینجوری بمونه ... دیگه اینکه امیدوارم که همه ی همتون همیشه در هر جا و موقعیتی که هستین از زندگی لذت ببرین و سلامت و خوشبخت باشین ... حالا هی دارم کش میدم که دیرتر خداحافظی کنم ... سخته ها !! دوستون دارم و مواظب خودتون باشید خیلی زیاد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;می خواستم کامنتدونی این پست رو ببندم ولی دیدم شماها حق دارید که آخرین کامنت رو برای من بزارید اما کامنتای پست آخر صرفا برای خودم هست و هیچ وقت تایید نخواهد شد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;لطفا ازم شماره ی تلفن هم نخواید و در صورت تمایل آیدی گوشه ی وبلاگ رو اد کنید .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;تموم شد ... به همین راحتی و به همین شیرینی ... کلا آدما در واقعیتشم خیلی زود تموم میشن ، اینجا که دیگه جای خود داره ... خدانگهدار همتون .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت :&lt;/STRONG&gt; فکر می کنین برای من خیلی راحته از اینجا و از شما دل بکنم ؟! فکر می کنین برای من خیلی راحته اینهمه عشق و محبت رو ببینم و باز هم بگم &quot; نه &quot; ؟! فکر می کنین برای من خیلی راحته پا به پای این کامنتا اشک بریزم و باز هم بگم &quot; نه &quot; ؟! فکر می کنین من وقتی این تصمیم رو گرفتم گریه نکردم ؟! وقتی این پست رو می نوشتم گریه نکردم ؟! ... من رو اینجوری شناختین !! که آنی و بی هیچ دلیل و منطقی تصمیم بگیرم و آنی عملیش کنم و بعد هم لابد آنی تغییر عقیده بدم !! ... می دونین چند ماه دارم به رفتن فکر می کنم ؟! که چقدر سعی کردم تصمیمم روی نوشتار و حس و حالم تاثیر نزاره که وقتی رفتم همه نگن دیگه وقتش بود که بره ، به زور می نوشت ، باید زودتر از اینها می رفت !! &lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;EM&gt;رفتن خیلی سخته ... کندن و بریدن خیلی سخته ولی گاهی برای داشتن باید بگذری ... برای داشتن خیلی چیزها باید از خیلی چیزها بگذری ... نه اینکه وبلاگم سدی باشه برای رسیدن به اهداف دیگه ی زندگیم ولی احساس می کنم اگه نباشه ولو هفته ای یا ماهی یک بار راحت تر می تونم به اولویت های دیگه ی زندگیم برسم . من باید برم ... اگر بهتون مدیونم اگر بد کردم اگر فکر می کنید براتون ارزش قائل نشدم حلالم کنید و بگذرید که خدای من شاهده قصده هیچ کدوم از اینکارها رو نداشتم ... من فقط باید برم بخاطر خودم بخاطر اینکه نمی خوام سرسری و از روی عادت بنویسم ... بخاطر اینکه هنوز هم وبلاگ نویسی رو دوست دارم ولی دیگه برام اون جذابیت اولیه ش رو از دست داده ، که نمی خوام همینجوری بنویسم به این خیال که شماها که من هر چی بنویسم می خونید ... من باید برم بخاطر خودم و بخاطر شمایی که دوستتون دارم .&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;EM&gt;خدا رو شکر بخاطر اینهمه خاطره ی خوب و شیرینی که ازم بجا مونده ... بخاطر اینهمه محبتی که اصلا نمی دونم در مقابلش چی بگم !! ... مرسی مرسی از همتون ... مرسی ... دوستانی که زحمت کشیدن تو وبلاگاشون اسمی ازم آوردن از صمیم قلب ممنونشونم ... می خونم ولی لطفا ازم انتظار کامنت رو هیچ وقته هیچ وقت نداشته باشید ... نمی تونم ... به قول یکی از دوستان هر وقت بارون رو دیدین یاد من بیافتین ... همین فقط .&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;   &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Dec 2009 09:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nilouyee&amp;postid=480</comments>
<dc:creator>nilouyee</dc:creator>
<guid>http://nilouyee.blogfa.com/post-480.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زیسته ام</title>
<link>http://nilouyee.blogfa.com/post-477.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG hspace=0 src=&quot;http://i25.tinypic.com/2myzper.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;« من بر آن شدم که ژرف بزیم و تمام جوهر حیات را بمکم ... هر آنچه در زندگی نبود ریشه ‌كن كنم ... تا آن دم كه مرگ به سراغم می‌آید ... چنین نپندارم كه نزیسته‌ام »&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;( انجمن شاعران مرده ، نوشته ی : کلاین بام )&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Dec 2009 11:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nilouyee&amp;postid=477</comments>
<dc:creator>nilouyee</dc:creator>
<guid>http://nilouyee.blogfa.com/post-477.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خواب های شلمانی</title>
<link>http://nilouyee.blogfa.com/post-474.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;                                               &lt;IMG height=140 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i30.tinypic.com/156xrud.jpg&quot; width=180 align=baseline border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;این خوشگله رو یادتونه ؟! ... شلمان دیگه ... همون لاک پشت کارتون بامزی که وقتی ساعت خوابش زنگ می زد تو هر وضع و موقعیتی که بود می گرفت درجا می خوابید ... یادتون اومد ؟! ... بله این شلمان یکی از شخصیتای کارتونی ایِ که بنده رو بهش نسبت میدن ( نامردن دیگه چیکارشون میشه کرد ! ) حتی من تا وقتی خونه ی پدری بودم رسما خواهرام صدام می کردن &quot; شلمان &quot; بعد هر جا هم که می رفتیم و مثلا صابخونه پاش رو تو یه کفش می کرد که بمونید حالا که سر شبه و این حرفا ، این نامردا از من مایه می زاشتن که نــــــه به جــــان شما اصلا حرفشم نزنین الانه که ساعته شلمانیِ نیلوفر زنگ بزنه و ما می مونیم و یه نیلوفره خفته !!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خب البته راستشو که بخواین همچینم بیراه نمیگن و من واقعا یه ساعته خودکار تو ذهنم دارم که اصلا و ابدا احتیاج به کوک و شارژ و باطری نداره ... خودش در طول شبانه روز هر وقت دلش بخواد دیلینگ دیلینگ تو مغزم زنگ می زنه و اونوقت که من بدون صدم ثانیه ای تاخیر جان به جان آفرین تسلیم می کنم و می خوابم !! اصلانم کاری ندارم که این ساعته بی تربیت و بی ملاحظه س و یدفه می بینی تو ماشین یا وسط کلاس یا مهمونی یا عروسی صداش در می یاد ... من رسما بنده شم و هر وقت صداش در اومد شده سَـرپا چشامو می بندم و لحظه ای خواب گذرا می کنم یا اصلا با همون چشای باز می خوابم ( اینجوری که مثلا چشام بازه و مغزم قفل می کنه )&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بله عزیزانم بنده اگه سرم بره خوابم نمی ره ... هیچ جوره هم نمی تونم زیر بار این نظریه برم که خواب یه انسان بالغ به طور متوسط ۵ الی ۷ ساعت در روزه !! یعنی چی اصلا !! ... خوده من والا اگه روزانه ۵ الی ۷ ساعت بخوابم مدام سرگیجه دارم ... من معمولا ۹ الی ۱۰ ساعت می خوابم تازه وقت ندارم که انقدر می خوابم اگه نَکه خودمو به تشک و بالشت می دوختم و خلاص .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;یه عالمه خاطره هم از این خوابای شلمانیم دارم که میشه همش رو جمع کرد و باهاش یه کتاب قطور نوشت :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;مثلا نامزدی خاله کوچیکه که اونشب تا ۷ خیابون اونورتر هیچ احدی نتونست بخوابه ، من که کودکی بیش نبودم رفتم یه اتاق نسبتا خالی پیدا کردم و دستمو گذاشتم زیر سرم و تخت رفتم تو عالم بی خبری ... دیگه اینجا جاش نیست بگم بابا مامانم اونشب چی کشیدن تا منو پیدا کردن . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;یا یه بار وسط مهمونی خونه ی خودمون که کلا ساختمونم رفته بود رو هوا من رفتم تو اتاقم درم قفل کردم و تخت رفتم تو عالم بی خبری ... بعد جالبیش اینجا بود که ملت وقتی صبح از خواب بیدار شده بودن می گفتن ما فکر کردیم تو حتما از چیزی نارحت شدی قهر کردی چپیدی تو اتاق ( انگار من بچه ام !! ) وگرنه مگه میشد تو اون هوار هوار خوابید ... حالا بیا و بهشون ثابت کن که بابا من تا خوده صبح بیهوش بودم !! قبول نمی کردن که !!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;یا اصلا همین چند هفته پیش که سپیده ( هم اتاقیِ دوران خوابگاهیم ) اومده بود خونه م ... شب موقع خواب جاش رو انداختم پایین تختم که وقتی داریم حرف می زنیم راحت صداهامون بهم برسه و چراغا هم خاموش به خیال اینکه میشه دراز کشیده و تو تاریکی هم حرف زد و حرف شنید ولی هیهات !! سپیده داشت تعریف می کرد که یهو اومدم پلک بزنم اصلا نفهمیدم چی شد تا اینکه با &quot; نیــــلو نیــــلو &quot; کردناش هوشیار شدم و گفتم : بله ! گفت : اصلا شنیدی چی گفتم ؟! گفتم : اوهوم شنیدم ایــــــول . فقط داشته باشید که همینجوری گفتم &quot; ایـــــول &quot; ... سپیده هم اصلا متوجه نشد که خواب بودم . فکر کنم الان که داره اعترافاتمو می خونه جیغش بره رو هوا که اونشب واسه درو دیوارا حرف زده .          &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بله گفتم که کلا از این دست تعریفی ها زیاد دارم و تقریبا الان همه ی دور و وری هامم براشون مسجل شده که خواب چه نقشی تو زندگیم داره و من چقدر دربست عاشقشـــــــــم ... فقط بعضی وقتا نگران میشم با این سیستم خوابیِ شلمانیم چطوری بعدنا کشیکای بیمارستان رو دووم بیارم ... خدا به داد برسه واقعا !!&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 20:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nilouyee&amp;postid=474</comments>
<dc:creator>nilouyee</dc:creator>
<guid>http://nilouyee.blogfa.com/post-474.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تفریحات سالم</title>
<link>http://nilouyee.blogfa.com/post-472.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;سلام &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;فکر می کنین ته ته تفریحات سالم اقشار متوسط و درسخون و سالم این مملکت چیه ، هان ؟! جز یه خرید و مهمونی و پارک و سینما و تئاتر و کوه و کنسرت و نمایشگاه و موزه که البته همه ی اینا هم که تو چند روز محدود نمیشه جا داد اونم چند روزی که بعده مدتها اومدی خونه و دوست داری فقط بشینی زل بزنی به صورت مامان و بابات ... بله در این چند روز محدود فقط می تونی : &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;۱)&lt;/STRONG&gt; با خواهرای گرام که یکیشون از زور سرماخوردگی و بدن درد مدام در حال ناله کردنه بری خرید و یه حالی به احوالات پولای با برکت پدر جان بدی .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;۲)&lt;/STRONG&gt; با خواهرای گرام که یکیشون از زور سرماخوردگی و بدن درد مدام در حال ناله کردنه و برادر عزیزتر از جان بری دربند و لبو و باقالی پخته بخوری .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;۳)&lt;/STRONG&gt; برگردی به ساسا بگی تو که از زور سرماخوردگی و بدن درد مدام در حال ناله کردنی مگه مجبوری بیای بیرون و اونم بگه مگه رو دوش تو سوار میشم و زودتر از همه بپره جلو در وایسه و هی دستشو بزاره رو زنگ بگه زود باشین الان همه ی مغازه ها می بندن .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;۴)&lt;/STRONG&gt; با برادر عزیزتر از جان بشینی پای بازیِ کامپیوتری ، اونم یه بازی ای که از توی صفحه یه عالمه توپ رد میشه و تو هی با لذت این توپا رو بزنی مبادا که برن بیفتن تو سطل و گیم اوور شی و هی داداشی بهت بگه فلان دکمه رو بزن ... اون در رفت ... اون یکی جا موند !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;۵)&lt;/STRONG&gt; بری لم بدی رو کاناپه و برنامه ی نکست پرژین استارِ فارسی وان رو ببینی و تنهایی هر هر بخندی از اینهمه اعتماد به نفس ملت که با اون قیافه های ناجور و اون صداهای ناجورترشون می یان چه چه می زنن و تازه بعدم طلبکار میشن که چرا داورا بهشون گفتن کارتون بده .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;۶)&lt;/STRONG&gt; بخوری و بخوابی و نگران هیچی هم نباشی ! ... باور کنین این یه قلم از همه چی بهتره ... خانواده ... غذای گرم و آماده ... خونه ی تمیز و مرتب ... هوای سرد و دلچسب و ... کساییکه در شرایط منن درک می کنن که این چیزا چقدر نعمته و نداشتنشون چقدر به آدم فشار می یاره .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بله تفریحات سالم من تو این چند روز اینا بودن ... به همین سادگی و به همین خوشمزه گی هم تموم شدن و باید برگردم همونجایی که بودم ... مامان هم باز چمدونمو پر کرده از غذاهای فریز شده که اصلا نمی دونم اینا رو چجوری ببرم ... کم خودم خرید کردم اینا هم بهش اضافه شده ... همیشه همینطوره ! با یه چمدون می یام و با هزار و یه چمدون برمی گردم ... امان از این محبت مادرانه ، امان .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;من رو می تونید&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://nilouyeee.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;&lt;STRONG&gt;اینجا&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; هم بخونید .&lt;/FONT&gt;   &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Nov 2009 10:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nilouyee&amp;postid=472</comments>
<dc:creator>nilouyee</dc:creator>
<guid>http://nilouyee.blogfa.com/post-472.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عطر خانواده</title>
<link>http://nilouyee.blogfa.com/post-470.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;سلام &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;تهراااانم ... ای فدات تهران که از این عوارضی کرج که رد میشما انگار کن که روحم تازه میشه بعد هر چقدر که نزدیک تر میشم و کم کم هاله ی برج میلاد به چِشَم می خوره انگار کن که جسمم تازه میشه بعد که دیگه رسما داخل شهر میشم و یدفه قرار می گیرم وسط انبوهی از بوق و ترافیک و شلوغی و سرزنده گی و بدو بدو این روح و جسمم هر دو با هم از سر شعف می خوان یه جیغ شادمانه بکشن ... هواشم که این روزا محشــــره ... سرد و خنک ... جون میده برا یه پیاده روی طولانی از سر پل تجریش تا سید خندان . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;دیروز بعد از ظهر که رسیدم با استقبال گرم جمیع خانواده مواجه شدم ... بابا و ساسا و بهشاد که سرکار بودن ، شهی جانمم مطابق معمول لم داده بود رو کاناپه و پاهاشم دراز کرده بود رو میز داشت زیر چشمی ماچ و بوسه های بین من و مامان رو می شمرد بعدم که حمله کردم طرفش نکرد یه لبش رو به ما بچسبونه ... والا ما به همون برخورد لب به صورتمونم راضی ایم حالا لباش بازم نشد نشد ... همون بزاره و برداره کلی کیف می کنیم منتها این داداش ما عمراااا اگه از اینکارا بکنه تازه همون که گذاشت ماچش کنمم خیلیِ ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بعدم که ساسا و بهشاد اومدن ، نشستیم بعده عمری دوری یه قهوه یِ داغ فرد اعلا با هم خوردیم که شهی اومد کارنامه ی آزمونش رو ( از این آزمونا که هر چند هفته یه بار می گیرن ) با افتخار گرفت جلو ما سه تا گفت ۴ تا ۱۰۰ دارم ... ساسا که رفت رو منوی قربونت برم جیگرررر و زرنگ من و عشق و نفس و خودکشانی داشت می کرد اون سرش ناپیدا ! بهشادم پشت سر هم به من می گفت : ببین چقدر باهوشه ... حالا کارنامه ش رو گرفتم می بینم قرآن و دینی و تاریخ و جغرافی رو ۱۰۰ زده &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot;&gt; ... من : دینی ، تاریخ ، قرآن ، جغرافی این صَدا یعنی داری می ری به سمت حوزوی شدن . بهشاد : حاج آقا مسئلة ... بعد هر چقدر منتظر شدم یه چیزی برگرده بهمون بگه نگفت واسه همینم گفتم : هر دفه که می یام این شکمت یه متر اومده جلو دفه ی دیگه که اومدم تخت باشه ها ! شهی جانمم دیگه طاقت نیاورد گفت : باز این اومـــــــد ، به شکم من چیکار داری ! فضولی ! با اون انگشتر دهاتیش !!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;من کلا موندم این داداش ما چرا وسط دعوا یهو رفت سر انگشتر من ... والا این انگشتر من خیلی هم شیکه ، منتها از اونجا که من برا اولین بار در طول زندگیِ اسپرتیم یه جنس طرح دار خریدم اینجوری زد حال منو گرفت که اتفاقا از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون خیلی هم بهم چسبید ... آی دلم تنگ شده بود واسه سرو کله زدن با اهل منزل ، آی تنگ شده بود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;شرمنده که کامنتدونی این پست رو می بندم فردا از صبح تا پاسی از شب می خوام برم پی تفریحات سالم ، نمی رسم کامنتا رو تایید کنم . فعلا بای .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت :&lt;/STRONG&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.imagebam.com/image/4537b557489921&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;اینم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;انگشتری که می خواستین ببینین !! نه جان نیلوفر کجاش دهاتیه ؟! ... از &quot; تندیس &quot; خریدمش و لنگه شم هیچ کجا ندیدم بس که شیک و تکه .&lt;/FONT&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 19:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nilouyee&amp;postid=470</comments>
<dc:creator>nilouyee</dc:creator>
<guid>http://nilouyee.blogfa.com/post-470.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>:))</title>
<link>http://nilouyee.blogfa.com/post-466.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;سلام &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اول اینکه جدا کیف می کنم وقتی عنوان بامسمای این پستم رو می بینم ... مدیونین اگه فکر نکنین چه روزها و چه شب هایی که سرش فکر نکردم و چه فسفرهایی که نسوزوندم !! مدیونین بخدا .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;۱)&lt;/STRONG&gt; سر کلاس استاد داره در مورد یه کیسی صحبت می کنه که سرطان داره و این سرطان به مرور اغلب ارگان های داخل شکمی رو فرا گرفته ... بر همین اساسم اول می یان رحمش رو در می یارن و بعد قسمتی از روده رو و در این بینم متوجه میشن که ای بابا کبده هم اوضاش خرابه !! ... ماها عمیقا غرق حس شدیم و ندیده مشغول دلسوزی به حال اون کیس سرطانی هستیم که یکی از بچه ها میگه : یدفه کل شکمو در می آوردین سرو به لگن پیوند می زدین ... منو رفقا که از خنده به حالت مرگ افتادیم پیش خودمون فرض می کنیم که اگه سر آدمی رو به لگنش پیوند بزنن طرف چه دلبــــــری که نمیشه ... به به !!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;۲)&lt;/STRONG&gt; سر کلاس استاد داره در مورد ژنی صحبت می کنه که این ژن در زنان منجر به ایجاد سرطان پستان و در مردان منجر به ایجاد سرطان پروستات میشه و تاکید می کنه خانومایی که زمینه ی ارثی این نوع سرطان رو دارن و مثلا &lt;U&gt;دوتا از اقوامشون&lt;/U&gt; بهش مبتلا بودن حتما باید چکاب بشن . یکی از بچه ها میگه : مثلا بابا و عموش !!!! ... منو رفقا که از خنده به حالت مرگ افتادیم پیش خودمون فرض می کنیم که کلا همینه این دنیا مونده که این نوع سرطان پستان از جنس مذکر به جنس مونث به ارث برسه ... به به !!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بله دیگه عرض دیگه ای نیست یعنی هست اما چون بعضی از مسائل هر چقدر که برای ما عادیه برای بعضی ها غیر عادیه و ممکنه بد برداشت بشه از ادامه دادنش پرهیز می کنم ... ولسلام .&lt;/FONT&gt;   &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 20:32:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nilouyee&amp;postid=466</comments>
<dc:creator>nilouyee</dc:creator>
<guid>http://nilouyee.blogfa.com/post-466.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرد مردستان</title>
<link>http://nilouyee.blogfa.com/post-461.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;سلام  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خب من یه چند وقتیه از تصادف کردنام ننوشتم گفتم بد نیست حالا که موردشم برام پیش اومده یه گریزی هم به این امر مقدس که تقریبا جزو لاینفک زندگیمم شده بزنم که احیانا یه وقت خدای ناکرده خدای ناکرده شماها فکر نکنین که این ماشین سالم و سلامت داره به من سرویس میده ! نــــه عزیزانِ من این منم که کماکان دارم دست به سینه به این ماشین سرویس میدم ... دیشب که داشتم فکر می کردم به این نتیجه رسیدم که اگه همه ی خرجایی که تو این چند ساله این ماشین رو دستم گذاشته رو جمع می کردم یحتمل تا حالا می تونستم چندتا الگانس و بی ام و و چندتا ویلا تو نیویورک و ... بخرم البته راجع به پرونده ی تصادفات زندگیم اینم بگم که باور کنید ۹۰ درصدشون رو من مقصر نبود و بهم زدن ، راستشو بخواین اگه تعریف از خود نباشه دس فرمون من حرف نداره و بیسته بیسته ، اینو دارم جلو N تا آشنایی که سوار ماشینم شدن و الانه دارن اینجا رو می خونن می نویسم و کلا کور شم اگه دروغ بگم ولی خب می دونین که همه که مثل آدم نمی تونن رانندگی کنن ، یه وقتی تو داری صراط مستقیم خودت رو می ری طرف یهو از عقب و کنار و جلو فرت ظاهر میشه و می زنه بهت ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;چند روز پیش از دانشگاه که بر می گشتم یه موزیک محشر گذاشته بودم و واسه خودم خلسه وار می روندم که تو خیابونمون یه مرد خیلی خیلی شریف و وارسته از اون مدل سیبیل کلفتاش &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt; از فرعی پیچید جلوم و وایساد برو بر منو نگاه کردن ... همونجورم که زل زده بود بهم یه ابر بالای سرش ایجاد شد که توش نوشته بود &quot; بزن کنار ضعیفه من رد شم &quot; ... حالا شاید شماها بگین تو چطور می تونی ابرای فکر طرف رو بخونی ؟! خب باید بگم این دیگه ربط مستقیمی داره به هوش سرشاری که دارم و کلا یه جورایی ذاتیِ نه اکتسابی ( اوهوم )&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;القصه من که این ابرَ رو خوندم گفتم : باش تا صبح دولتت بدمد نیلوفر نیستم اگه به تو راه بدم ... واسه همین یه پوزخندی بهش زدم و اومدم راه راست خودمو برم که پـــــرو پرو از اونجا که یه سیبیل هیچ وقت جلو یه ضعیفه کم نمی یاره اومد از کنار من رد بشه که ارابه ش گرفت به ماشینم و بامب صدا کرد ... منم که مطمئن بودم مقصر اونه نه من ، خیلی ریلکس از ماشین پیاده شدمو بهش گفتم : &quot; آقا راه مال من بود یه ترمز می کردین من رد شم بعد رد می شدین ! &quot; مرده : خانوم شما خیلی سرعتت زیاد بود . من ( اینجا تصور کنین که از زور تعجب چشام چهارتا شده ) : آقا پشت ماشینم سرعت گیــره ، به نظر شما من بعد از سرعت گیر چقدر می تونستم سرعت داشته باشم !! ... تو این لحظه چون دیگه هیچی  نداشت بگه زد رو دکمه ی آسمون ریسمون بافتن که به خیال خودش منو تحت تاثیر وجه ی سیبیلش قرار بده و نهایتا من بزارم برم و اون بمونه و با ابهت سیبیلش کیف دنیا رو بکنه و اتفاقا اتفاقا من از اونجا که واقــــــــعا تحت تاثیر قرار گرفته بودم و خیــــــــلی هم ملتفت شده بودم که حق با اونه رفتم موبایلمو از تو کیفم در آوردمو جلو چشمای خودش زنگ زدم ۱۱۰ که پلیس بیاد تکلیف منو باهاش روشن کنه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بعدم رفتم تکیه دادم جلوی ماشینمو مقادیری اس ام اس زدم به ملت و خبر تصادفم رو به همگان دادم که پلیس اومد و اونو مقصر تشخیص دادو گفت چون خسارت کمه کروکی نمی کشم فقط فردا صبح باید هر دوتون بیاید بیمه و شما ( یعنی من ) همونجا می تونید خسارت ماشین رو از بیمه بگیرید ... منم با خودم فکر کردم فعلا به بابا نمی گم تا پول بیمه رو که گرفتم خودمم یه چیزی می زارم سرش می رم درستش می کنم ( چون قسمتِ کنار سمت راستش کامل رفته تو ) که دیگه بابا از کارش نزنه اینهمه راه رو به خاطر من بیاد تا اینجا .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;فردا صبح من و سیبیل هر دو در اداره ی بیمه و هر دو به یک اندازه مشغول راست و ریس کردن اموراتمون بودیم ... نحوه ی فعالیتمونم به این صورت بود که من مدارک به دست از این اتاق به اون اتاق دنبال مهر و امضا بودم و سیبیل کشون کشون دنبال من مدام تو دست و پام می پیچید که حالا چی کار کنیم و چی شد و ... که آخرش که به حد ذله شدن رسیدم بهش گفتم : آقــــا ( شما بخون مرد مردستان ) شما منتظر بمون خودم کاراشو انجام می دم می یام صداتون می کنم ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;دیگه بعد از کلی چک و چونه زدن با اون مسئول بیمه که می گفت ما غیر از صاحب سند ماشین پول خسارت رو به هیچ بنی بشری نمیدیم به زوررر پولَ رو ازش گرفتم که جناب پدر و فرزند نداریم که ، نمی خوام بابام تا قبل از اینکه اینو درست کنم بدونه و خلاصه که کلی جون کندم تا پول رو به من دادن بعدم رفتم مـــــــَــــــرد رو صدا کردم که بیا تموم شد ، بلند شو بیا تهشِ دیگه ... حالا فکر می کنید سیبیل جان آخرش چی به من گفت !! اومد وایساد جلوم یه دونه از اون ابرا هم بالای سرش ایجاد شد که توش نوشته بود &quot; این ضعیفه الان خیلی به خودش غره میشه که همه ی کارا رو جفت و جور کرده بزار حالشو بگیرم &quot; و بنابراین گفت : امروز سرشون خلوت بود کارمون رو زود راه انداختن وگرنه تا بعد از ظهر معطل بودیم که یعنی مهم نیست که من با این یال و کوپالم یه صبح تا ظهر مثل ماست اینجا نشستم و مهم نیست که تو با این کوچولو بودنت یه صبح تا ظهر صاف شدی بس که دوئیدی سرشون خلوت بود که کارمون زود راه افتاد !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بعد از اداره بیمه هم راستش انقدر کارای متفرقه برام پیش اومد که دیگه نشد برم تعمیرگاه و زنگ زدم به بابام که بیاد ببردش تهران هم کنارش رو درست کنن هم یه بازدید و چکاب کلیش بکنن که تا چند وقت خیالم راحت باشه ... حالا به بابا که گفتم دوباره همون حرفای همیشگی که فدای سرت و ضرر مالی مهم نیست خودت طوریت نشه و این حرفا که بدتر آدم خجالت می کشه ... الانم قراره بابا تا چند روز دیگه بیاد ماشینمو ببره تهران ... ای خدا من این یکی دو هفته رو اینجا بی ماشین چه کنم !!&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 20:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nilouyee&amp;postid=461</comments>
<dc:creator>nilouyee</dc:creator>
<guid>http://nilouyee.blogfa.com/post-461.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوست خیالی</title>
<link>http://nilouyee.blogfa.com/post-457.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;سلام &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;یه روز از روزای هفته ی گذشته همینجور واسه خودم &quot; بیکـــــار &quot; نشسته بودم که دیدم نه انگار خیلی بیکارم ، بیکاری هم بدجور داره بهم فشار می یاره واسه همین گفتم چکار بکنم چکار نکنم ! تا بالاخره به این نتیجه رسیدم که برم آرایشگاه ... برا همین بلند شدم پشت پا زدم به همه ی بیکاریم که خلاصه میشد در یه خروار درس و رفتم آرایشـــگاه ... اصلا بزار راستشو براتون بگم ، می دونین چیه ! انقدر فشار و استرس درس روم زیاد بود که گفتم تنها جایی که الان می تونه تو این موقعیت آرومم کنه همون &quot; آرایشگاهه &quot; ... باورتون نمیشه ولی واردش که میشما انگار کن که اومدم باغِ بهشت ... همه توش شــــاد خوشـــحال دارن می دوئن واسه هر چه بیشتر آراسته شدن بعدم من که بخیل نیستم خوشحالی دیگران رو ببینم هی بپیچم به خودم که چرا اون الان داره می ره مهمونی و از ذوق سر از پا نمی شناسه اونوقت من باید برم دود چراغ بخورم و درس بخونم ... نخیر جانم من خدا رو شکر هر اخلاق بدی هم که داشته باشم این یه قلم رو ندارم ، وقتی می رم آرایشگاه چهارتا شارژ رو می بینم هر چقدرم تو اون لحظه فشار روم زیاد باشه از شارژیِ اونا شارژ میشم ، واسه همینم هست که اکثرا وقت امتحانا که می رسه میشم مشتری پرو پا قرص سلمونی ها . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بعد حالا فکر کنین کجا رفتم !! ... من اونموقع که خوابگاهی بودم یه آرایشگاهی داشتیم پشت خوابگامون که بعدنا اسمش رو گذاشتیم &quot; آرایشگاه خودمون &quot; . یه جورایی اون آرایشگاه شده بود جزو مایملک بچه های ما و بچه های دانشگاه آزاد که دانشگاشون اونور خیابونمون بود . دیگه به لطف ما دانشجویان همیشه در صحنه چراغ این آرایشگاه همیشه روشن بود و پولی در می آورد این آرایشگره که بیا و ببین ، البته مخصوصا قیمتاش رو آورده بود پایین که دانشجو جماعت که همیشه ی خدا دنبال ارزونیِ بتونه راحت هفته ای هشت روز بیاد اونجا .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;منم راستش اون اوایل که اینجا اومده بودم می زاشتم هر چند وقت به چند وقت که تهران می رفتم یه سری به آرایشگاه می زدم ولی بعد دیدم نه اینجوری نمیشه ، اصلا نمی تونم صورت پنهان شدمو بین جنگلای آمازون تحمل کنم واسه همینم الان دیگه خیلی وقته که کارای دم دستیمو می رم همینجا انجام میدم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اونروزم که عزم آرایشگاه کردم اول می خواستم برم آرایشگاه نزدیک خونه ی خودم که اوووه همه جوره با آرایشگاه پشت خوابگامون فرق داره اساسی ولی بعد دیدم نه حالا که اومدم بیرون بزار برم &quot; آرایشگاه خودمون &quot; که هم یه تجدید خاطره ای کرده باشم هم یه گشتی تو شهر بزنم چون فاصله ی خونه م تا خوابگاه سابقم یه کمی دوره .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;جونم براتون بگه که از دره آرایشگاه که رفتم تو ، این زن ( آرایشگره ) رو میگی انقدر ذوق کرد که گفتم کاش زودتر می اومدم ... دیگه اونقد یه ریز حال و احوال و دلم برا همتون تنگ شده و درست تموم نشده ( هی جان حالا کو تا درس ما تموم بشه !!) کرد که نفسش داشت بند می اومد ... انقدرم طفلکی هیجان زده شده بود که گفتم این الان اصلا حواسش جمع کار نمیشه و میزنه بدتر ابروهام داغون میکنه . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;رو صندلی که نشستم حین کار کردن حرفم می زد که یدفه رسید به اینجا که : اون دوستت بود مو قهوه ایِ که چتری هاشو می ریخت تو صورتش ، خب ! ... والا من راستش انقدر در دوره ی خوابگاهی بودنم با هم اتاقیام و هم واحدیام و واحد بغلیام و واحد پایینیام و کلا هر کی که دنبال پایه می گشت اومدم این آرایشگاه که اصلا نمی دونستم کی رو داره میگه بعدم هر کی هم که باهاش می اومدم اینجا دوستم نبود که ، یهو می دیدی طرف تو لابی نشسته داره با موبایلش حرف می زنه میگه امروز می خوام برم آرایشگاه بعد من شنیدم و گفتم : بیا با هم بریم همین کوچه پشتیِ ( حالا مثل میگما منظورم اینه که من با 90 درصده بچه های خوابگاه رفتم اون آرایشگاه و یادم نمی اومد که منظورش کیه ) ... من : نه کی ؟! آرایشگره : همون که صورت سبزه و کشیده ای داشت چتری هاشو می ریخت تو صورتش ! من : اصلا فک نکنم همچین کسی تو خوابگاه ما بوده باشه ! آرایشگره : ئـــــه نیــــلوفر حواست کجاس با هم می اومدین ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;یه لحظه احساس کردم اگه بیشتر ادامه بدم و بگم من اصلا یادم نمی یاد این زن پاک قیچی و موچین رو ول می کنه می چسبه به اینکه به من ثابت کنه من حواس پرتم و معلوم نیست کجام و لابد عاشقم بعدم از اونجا که ذاتا حوصله ی کش دادن یه حرفی رو ندارم برگشتم گفتم : بله بله الان یادم اومد مگه هنوزم می یاد اینجا ؟! آرایشگره : آره یعنی ازش خبر نداری ؟! من : نه دیگه اونم گرفتارو منم گرفتارو ... آرایشگره : چرا خیلی صمیمی بودین که ؟! ... به جان شما اینجا می خواستم یه داستان بسازم که مثلا دعوامون شد و قهر کردیم که گفتم ولش کن نمی تونم دروغ داستانی بگم وسطاش یه سوتی ای میدم بدتر میشه . من : بله خیلی دختر خوبی بود الانم دورا دور ازش خبر دارم منتها خیلی وقته ندیدمش شما کی دیدیش ؟! آرایشگره : چند وقت پیش اومده بود اینجا موهای زائدش رو لیزر کرده بود خیلی خوب شده بود . من : کار خوبی کرده واجب شد یه قراری بزارم ببینمش . آرایشگره : دیدیش سلام منم بهش برسون و ... بعدم کلی نصیحت که قدر این دوستی هاتون رو بدونین و پس فردا معلوم نیست هر کدومتون کجا می افتین و دوست خوب کم پیدا میشه و این حرفا ، منم که نشسته بودم با دل و جون گوش می دادم که بله واقعا دوست خوب کم پیدا میشه حتما امشب می رم بهش یه زنگ می زنم ببینم چکارا می کنه این بی معرفت و ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;هی روزگار ببین چجوری داری دوستای صمیمی رو از هم جدا می کنیا ... هی هی &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;   &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Nov 2009 21:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nilouyee&amp;postid=457</comments>
<dc:creator>nilouyee</dc:creator>
<guid>http://nilouyee.blogfa.com/post-457.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از کنار هم می گذریم</title>
<link>http://nilouyee.blogfa.com/post-453.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;سلام &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;سکانس اول&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;غروب یکی از روزهای مهر ماه 88 است ... هنوز چند روزی از شروع ترم نگذشته اما هجوم بی امان درس ها به سمتم سرازیر شده ... پنجره را باز می کنم . نسیم خنکی که از سمت دریا می وزد با موهایم بازی می کند ... هوا بوی باران می دهد ... این شهر دریا ندارد ، اصلا همه ی لطف شمال به دریایش است که آن را هم اینجا ندارد ولی همین نزدیکی هاست ... می توانی چشماهایت را ببندی و بگی به جهنم که ندارد بویش را که دارد ... بوی دریا و خزه های سبز و ابرهای ابری را با ولع به ریه هایم فرو می برم ... بیخیال درس ، حیف این هوا نیست که من کز کرده ام گوشه ی خانه و هی می خوانم ... پیاده می روم دنبال کتابی که عزیزی تعریفش را برایم کرده که می دانم اینجا پیدایش نخواهم کرد ولی باز هم دوست دارم به هوای کتاب از خانه بیرون بزنم ... عطر پاییز غوغا می کند ... چه خوب که من اینهمه عاشقم که عاشق تر می شوم و هی یاد می گیرم عاشقی را ... چه خوب ... کتاب فروش می گوید باید سفارش بدهی بیعانه بزاری شماره بدهی و چه و چه ... توی دلم فحش می دهم همینجوری و لبخند زنان می آیم بیرون ... ابرهای خاکستری توی هم می روند ... باران نم نم می بارد ... گوله گوله می بارد ... زیر باران منتظر تاکسی گوشه ی خیابان خیس خیس می شوم ، آب از بدنم شره می کند ... داخل ماشین سرم را تکیه می دهم به شیشه و بیرون را نگاه می کنم ... باران شدید می بارد و رعد می زند ... این مردم اما آسوده در پناه چتر می آیند و می روند ... شیشه ی بخار گرفته را پاک می کنم و نگاه می کنم مردم را و درخت های حاشیه ی خیابان را و مغازه های را و چترهای رنگ رنگی را ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;و ناگهان چیزی مثل برق از پیش چشمانم می گذرد ... ذهنم مکث می کند ... یک تابلو سر در یک ساختمان با اسم و فامیل و شغل آشنا ... من این شخص را می شناسم مطمئنم ، دقیقا هم می شناسم با همین حرفه ... نمی دانم از کی و از کجا ولی می شناسم ... یک آشنای دور و نزدیک ... حواسم را متمرکز می کنم ، باید بگردم لا به لای تصاویر و حرف ها و خاطرات حافظه ام ... محال است چیزی از حافظه ی من پاک شود ، کمرنگ می شود اما بی رنگ هرگز ... می گردم و می گردم ... ذهنم را زیر و رو می کنم ... می گردم ... آهان ... باورم نمی شود ... اصلا باورم نمی شود ... وای خدای من ... می خواهم پیاده شوم و مسیر طی شده را برگردم ولی ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;سکانس دوم&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;یکی از روزهای تابستان ۸۷ است ... من خوشحال از جایی به منزل برگشته ام و حال خوبی دارم ... سریع به نت وصل می شوم که کامنت ها را تایید کنم ... فکر کنم از آخرین زمانی که کامنت ها را تایید کرده ام ۲۴ ساعتی می گذرد ... همیشه بدم آمده از کسانیکه دیر کامنت را تایید می کنند و خودم متاسفانه پیوسته ام به جرگه ی آنان ... امان از بی وقتی که همیشه گریبانگیرم است . کامنت های اینجا را تایید می کنم و می روم سراغ آن یکی وبلاگم ... لا به لایش می رسم به کامنتی از دوستی که خودم کشفش کرده ام ... دوستی که از نوشته های پخته شان می شود فهمید که خیلی بزرگند و با تجربه و دنیا دیده ... با نام و نام خانوادگی خودشان می نویسند همیشه و در کامنتشان گفته اند که من در همان یکی از شهرهای شمالی تو ( ... ) هستم و اگر روزی کاری داشتی حتما می توانی روی من حساب کنی و ... من لبخندی می زنم به وسعت همه ی احساسی که به وبلاگ نویس بودنم دارم ... و ذوق می کنم ته دلم ... چقدر خوب که وبلاگ نویس شدم ، چقدر خوب که دیگر نگاهم به این فضا از روی تفنن و سرگرمی نیست ، چقدر خوب که آدم ها هنوز هم به یکدیگر فکر می کنند و دل می سوزانند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;از خیلی پیش ترها وبلاگشان را می خواندم و لذت می بردم ... نوشته هایی عمیق و تاثیرگذار ... کامنت نمی گذاشتم تا آنروز که طاقت نیاوردم و بعد هم نظرات پر محبت ایشان ... خیلی کم پیش می آید که کسی &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://nilouyeee.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;آن یکی وبلاگم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; را بیشتر از این دوست بدارد و ایشان هم جزو همان کم ها بودند ، البته نه از آن کم هایی که به وفور یافت می شوند از آن کم هایی که ذاتا کمند ... گهگاه کامنت می گذاشتم و ایشان هم همینطور ... می خواندمشان و می خوانمشان و می دانم ایشان هم همینطور ، هر چند آرام و بی صدا .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;سکانس سوم&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;یکی از روزهای آبان ماه ۸۸ است ... من پشت کامپیوتر نشسته ام و تایپ می کنم ... از آنروز تا همین حالا چندین و چند بار از آن خیابان رد شده ام و آن تابلو را دیده ام ... چندین و چند بار وسوسه شده ام که بروم داخل و میان آنهمه آدم بایستم روبروی کسی که نوشته هایش را دوست می دارم و بگویم من &quot; نیلوفر طعم باران &quot; هستم ولی بعد منصرف شده ام که خب چه بشود مثلا ؟! ... گیرم تو رفتی و گفتی و گیرم ایشان هم خوشحال شدند ( که قطعا هم خوشحال خواهند شد البته ) ... می ارزد به اینکه حس این خیابان را از خود بگیری ؟! ... این خیابان برای من حس دارد تا ابد ... حس اینکه کسی در این خیابان است حقیقی که تو مجازی اش را می خوانی ... در این خیابان در یک لحظه دو دنیای متفاوت از زندگی من در نقطه ای با هم تلاقی کردند ... مرز بینشان محو شد و هر دو باهم منطبق شدند ... من در دنیای واقعی در ذهنم در جستجوی کسی بودم که در پرونده های مجازی حافظه ام پیدایشان کردم ... حس قشنگ و عجیبی بود ... حسی که قابل وصف نیست . یک چیزی بود در مایه های همین که &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://nilouyee.blogfa.com/post-297.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;&lt;STRONG&gt;اینجا&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; تجربه اش کردم ... باید جای من بود که لمسش کرد و لذت برد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;دنیای مجازی دنیای شیرینی ست اما نه به اندازه ی دنیای واقعی ... در دنیای واقعی هیچ چیز تجسم نیست و همه چیز را می توان دید و حظش را برد ... هر آنچه که در دنیای مجازی می بینیم یا می خوانیم اگر رنگ و لعاب واقعی به خود بگیرد یا خواندنی تر می شود و یا بالعکس ناخواندنی تر ، تنها از این جهت که دقت در دنیای واقعی بالاتر است و حواس جمع تر . مثلا این را ببینید :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 521px; HEIGHT: 418px&quot; height=520 src=&quot;http://img.majidonline.com/pic/241785/06112009319.jpg&quot; width=693&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;کپی وبلاگیش رو می تونید &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://nilouyee.blogfa.com/post-278.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;اینجا&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; بخونید ( اردیبهشت همین امسال نوشتم ) ... &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://darusaze59.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;دکتر متاستاز&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; خبرش رو بهم داد که در ماهنامه ی علمی ـ اجتماعی رازی ( مجله ای ست مختص به داروسازان ) مطلبی از وبلاگت به همراه آدرس وبلاگت چاپ شده . راستش من از همان جریان مجله ی &quot; چلچراغ &quot; پارسال که اسم شهر دانشجوییم را دقیق آورده بودند دل خوشی از اهالی مطبوعات نداشتم و انگار هیچ وقت هم فراموشم نخواهد شد ... با اینکه دوستان اهل قلم خوبی در این حوزه دارم ولی بعضی هایشان در مقاطع ( نه فقط جریان پارسال و نه فقط مربوط به این وبلاگ و نه فقط آن مجله ی خاص ) مختلف متاسفانه حقوق فردی رو زیر پا می گذارند ... به هر حال مهم نیست و هر چه که بود گذشته ... اما اینبار هم دلشوره ی این رو داشتم که نکند باز همان اتفاق های تکراری تکرار بشود ! که باز من بمانم و مشتی اطلاعات خصوصیِ درست و نادرست که نمی دانم از کجا به دست دوستان رسیده ! ولی خوشبختانه اینبار اینجور نبود و دکتر متاستاز هم کاملا خیالم رو راحت کردند که هیچ جای نگرانی نیست ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;من ماندم و لذت کلماتی که وقتی روی کاغذ می نشیند مزه ای دیگر می گیرد ، خوشحال شدم بی ردروایسی ... فقط اینکه دوستان داروسازم ، منه دانشجوی پزشکی وسط اینهمه داروساز کمی مهجور مانده ام ... هوایم را بیشتر از اینها داشته باشید ... من هم که مظلوم ، می دانید که .&lt;/FONT&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 20:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nilouyee&amp;postid=453</comments>
<dc:creator>nilouyee</dc:creator>
<guid>http://nilouyee.blogfa.com/post-453.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امتحان و خونه داری</title>
<link>http://nilouyee.blogfa.com/post-451.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffffff&quot; color=#000000&gt;سلام &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffffff&quot; color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffffff&quot; color=#000000&gt;یکی بود یکی نبود ... خب به کجای داستان رسیدیم ؟! اوهوووم به همونجا که دختر قصه ی ما از خوابگاه زد بیرون و صاحب خونه زندگی شد و از اونجا هم که جو زندگی مجردی ورش داشته بود ، سراپا شد اسوه ی کدبانویان عالـــــم و مدام می پخت و می شست و می رُفت ، به نحوی که کم کم داشت حرص همه رو در می آورد ولی ولی ولی از اونجا که هر ذات پاکی هر چقدرم بگرده و بچرخه سرانجام به اصلش باز می گرده ، اون هم دوباره شد همون نیلوفری که بود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffffff&quot; color=#000000&gt;جونم براتون بگه که من تو این یه ماه و نیمی که از شروع ترم می گذره هر چقدرم درس و کار و گرفتاری داشتم ولی نمی زاشتم حتی یه آشغالم کف زمین بیافته (!!) اما از اون هفته ورق برگشت ، چطوری ؟! الان براتون میگم ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffffff&quot; color=#000000&gt;من دیروز امتحان &quot; پاتولوژی &quot; داشتم و از اونجا که پای ثابت زندگیمم یه چیزیِ به نام &quot; کمبود وقت &quot; از هفته ی گذشته که از سرکار و دانشگاه بر می گشتم خودمو بستم به قهوه که یه چند ساعتی بیشتر بتونم بیدار بمونم و بیشترم درس بخونم بعد حین درس خوندن به این نتیجه رسیدم که حالا آیه که نازل نشده من وقتی وقت خوابیدن ندارم بلند شم ظرف بشورم ! اصلا چه اجباریه که من این یه هفته رو ظرف بشورم ! اصلا چه اجباریه که من این یه هفته رو جارو بکشم ! اصلا چه اجباریه که من این یه هفته رو سفره جمع کنم ... بله اصلا اجباری در کار نیست و این سفره همینجور این وسط پهن می مونه و منم هر شب می یام سرش یه چیزی می خورم و ظرفشم همینجا می زارم تا شنبه که به دلِ خوش امتحانمو دادم و راحت شدم همه رو یه جا می شورم و خــــــلاص !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffffff&quot; color=#000000&gt;القصه که از اوایل هفته ی پیش به تلافی این یه ماه و نیمی که تمیز بودم آنچنان ریختم و پاشیدم و عشق کردم با شلخته گیم که حد نداره ! اصلا مثل این آدمایی شده بودم که عقده دارن بدتر همه جا رو به کثیفی بکشن . به جان شما نباشه به جان خودم کم مونده بود بلند شم کلنگم به دیوار بزنم که قاطی اونهمه آشغالِ روی زمین مقادیری هم خورده خشت و گل بشینه ولی بالاخره پنج شنبه شب پایان همه ی گندکاری های من بود ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffffff&quot; color=#000000&gt;پنج شنبه شب محتویاتی که از اول هفته تو یخچالم تلنبار کرده بودم رو به تمومی رفت و منم که گرسنه و خسته و بیحال نه نای اینو داشتم خودمو تا یه سوپری برسونم نه نای اینو داشتم که بلند شم حتی یه تخم مرغ واسه خودم نیمرو کنم ... دیگه از زور بدبختی مثل این گرسنگانِ ناامید برای نود و نهمین بار رفتم سر یخچال و حریصانه دنبال یه چیزی که بشه خورد می گشتم که یهو از بین کیسه های خالیِ چندش آور چشمم افتاد به دو عدد قارچ و یک عدد شیشه ی مربای توت فرنگیِ نصفه نیمه ... قارچا که هیچی سیاه شده بودن ، می موند مرباهه که در همون حینی که مشغول در آوردن تهش بودم مامانم تلفن زد که چه می کنی ؟! گفتم دارم شام می خورم . گفت : چی ؟! گفتم : مربا ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffffff&quot; color=#000000&gt;خب من اصلا الان لزومی نمی بینم که بخوام بگم مامانم چه حالی شد و چها که بهم نگفت ! فقط تا همینجا رو داشته باشین که بعد ساعت ها دعوا کردن تجویز کرد که تا از فشار سوتغذیه و کمبود ویتامین دچار هزار و یکجور درد و مرض نشدی بلند شو برو یه آمپول بکمپلکس ب ۱۲ بزن بعدم گفت : همین الان می ری ها ... منم گفتم &quot; باشه &quot; فقطم به این دلیل که مامان دست از سرم برداره ولی انگار اون &quot; باشه &quot; رو خیلی غلیظ گفتم که مامان باور کرد و 5 دقیقه بعدش زنگ زد که رفتی یا نه ؟! ... خب من اینجا با خودم فکر کردم که اگه خونه ی من دو واحدی بود و تزریقات همین واحد بغل و داروخانه همین طبقه ی پایین ، من باز هم نمی تونستم ظرف ۵ دقیقه برم داروخانه و آمپول بخرم و بزنم و دوباره برگردم خونه و باز هم با خودم فکر کردم که من اگه خیر سر امواتم حس داشتم که بلند میشدم برنج و آب و روغن و نمک رو با هم قاطی می کردم و می پختم و می خوردم ، دیگه چه نیازی بود که تو این سرما بزنم به دل شب و برم دنبال آمپول بکمپلکس ب ۱۲ !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffffff&quot; color=#000000&gt;خلاصه بعد از اینکه سیر شدم شیشه ی خالی مربا رو انداختم یه گوشه و احساس کردم تشنمه ... حالا نوبت این بود که بطریِ آب به دست بگردم دنبال لیوان ... از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون یک مشت اجسام استوانه ایِ سیاه و جرم گرفته زیر تخت و روی میز و داخل سینک آشپزخونه می دیدم و حس ششمم مدام بهم می گفت که نیلوفر به فلان و فلان قسم اینا روزی لیوان بودن ولی راستیاتش حال شست و شو و جرم گیریشون رو نداشتم ... واسه همین آب رو با همون بطریش رفتم بالا به سلامتی .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffffff&quot; color=#000000&gt;جمعه که هیچی دیگه هیـــــــچی ، چشمام سو نداشت جایی رو ببینه تازه با اون حال نزار به خاطر دل شما هم اومدم یه آپی کردم و رحمت فرستادم به روح سهراب و شکر این روزهامو بجا آوردم ... کلا حالی داشتم که قابل وصف نیست فقط اینو بدونین که اونموقعی که اکثر شماها داشتین اون تراژدیِ خفه شو خفه شو کردنای اون پسره ی دیوانه بهزاد و سیلی خوردن یلدا از بهزاد رو تماشا می کردین ، من از اونجا که هیچ تکه نانی تو خونه برام نمونده بود کشون کشون بدن نیمه جونمو بردم انداختم تو آشپزخونه و دست لرزون و پا لرزون و ناله کنکون برای خودم خورشت کدو درست کردم . حتمانم اصرار داشتم رو خورشت کدو که اگر احیانا خدای ناکرده تا صبح دووم نیاوردم حداقل این شب آخری غذای مورد علاقه م رو خورده باشم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffffff&quot; color=#000000&gt;و دیروز یعنی شنبه بعد از امتحان به یکباره خورشید طلوع کرد و من زنده شدم ... کلا دانشجو جماعت بعد از امتحان زنده میشه اینو همیشه از من داشته باشین . در پروسه ی زنده شدنمم اولین کاری که انجام دادم این بود که رفتم &quot; ایرونی &quot; ( منظور همون شهروند ولایت خودمونه ) و همه ی صندوق عقب و پشت ماشینو و صندلیِ کنارمو پر کردم از خوردنی ها و نوشیدنی های خوشمزه و رنگ و وارنگ بعدم رفتم یه حال اساسی دادم به احوالات خونه م که رو فرشاش سلسله جبال پاکت شیر کاکائو و پوست پفک و چیپس و کاغذ و ورق قد برافراشته بود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffffff&quot; color=#000000&gt;خلاصه که عزیزانم زندگی من اینه ... وقت غذا خوردنم ندارم چه برسه به اینکه بخوام تند تندم آپ کنم . پس همین دو روز در هفته ( یا ندرتا سه روز ) نوشتن رو بر من ببخشایید و حلال کنید ... خدا شاهده وقت ندارم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffffff&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;من رو می تونید&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://nilouyeee.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffffff&quot; color=#ff0000&gt;اینجا&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffffff&quot;&gt; هم بخونید .&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;                    &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 10:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nilouyee&amp;postid=451</comments>
<dc:creator>nilouyee</dc:creator>
<guid>http://nilouyee.blogfa.com/post-451.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
