روزهای اول دانشگاه
سلام
خوبین ؟ چه حال ؟ چه خبر ؟
من الان شمالم و تازه از دانشگاه برگشتم . هفته ی پیش کلاسا حسابی تق و لق بود و من واقعا شرمنده شدم
آخه این درسته ؟ من ، نیلوفری که همیشه در حال دو در کردن کلاسام حالا پاشم برم سر کلاسی که فقط 30 نفر دانشجو درش حاضرن . سه شنبه و چهارشنبه که فقط نیم ساعت کلاس داشتیم که تازه همون نیم ساعتم به حضور و غیاب گذشت بعدشم که با بابام رفتیم اینور اونور و حسابی گشتیم
.
3 شنبه که از دانشگاه برگشتم قرار شد با بابام دنباله یه آشنای قدیمی بگردیم . وقتی بچه بودم یه همسایه داشتیم که دو تا دختر داشت همسنه ساسا و بهشاد ! بعدها آقا هادی و طاهره خانوم ( همسایمون ) به خاطر کارشون مجبور شدن بیان همین شهری که من توش درس می خونم . یادمه خیلی کوچیک بودم که چند بار اومدیم شمال خونشون بعدها روابطمون کمو کم شد تا اینکه به کل قطع شد و اون روز بابا تصمیم گرفت حالا که تا شهر دانشجویی من اومده حتما اونا رو پیدا کنه ٫ کوچشونو پیدا کردیم اما اثری از اون خونه ی قدیمی نبود ولی بابام حدسی یه خونه ای رو انتخاب کردو زنگشو زد وقتی طاهره خانوم اومد دم در ٬ خاطرات کودکی من زنده شد . اتاقای تو در تو که هر کدوم 2 تا در داشت از هر دری که می رفتی به یه اتاق دیگه می رسیدی ٬ قایم موشک بازی با سمن و سپیده ( دخترای طاهره خانوم ) و ساسا و بهشاد ٬ فوتبال بازی با پسر خواهرای شیطونش و با چشمه گریون برگشتن پیش مامان ٬ رفتن به پارک ش ... خاطراتم خیلی پر رنگ نبود چون اون موقع مدرسه نمی رفتم . اما هر چی که بود قشنگ بود . طاهره خانوم بلافاصله ما رو شناخت و فهمید که من دختر سومی ام ! آقا هادی و دختراشون سرکار بودن . عکسای ساسا و بهشاد و شهی رو نشون دادم ٫ نمی دونست که شهی هم به دنیا اومده ! سراغ مامان بزرگ و بابا بزرگمو گرفت که هر دو فوت کرده بودن خلاصه دیگه یه خورده با بابا از خاطرات اون زمان گفت تا اینکه .. یهو دیدم از در خونه یک عدد سگه خوشگله پشمالو اومد تو . همزمان با ورود سگه من شیش متر از جام پریدم سگه هم تا چشمش به من خورد دوید دنبالم . حالا من بدو سگه بدو . طاهره خانومم بعد از اینکه از شک
در اومد که من چرا اینقدر از سگ می ترسم افتاد دنباله سگه که بگیرتش . حالا من بدو سگه بدو طاهره خانوم بدو واقعا داشتم سکته می کردم ! آخرم پدر سوخته کار خودشو کردو پاچه ی شلوارمو گرفت کشید حالا خوبه گازم نگرفت
دیگه اون قدر جیغ زدم که فک کنم تا 7 تا کوچه اون ور تر صدامو شنیدن روم نمی شد اگر نه همون جا می شستم گریه می کردم بالاخره طاهره خانوم گرفتشو منم به بابام گفتم که زودتر بریم هر چی هم طاهره خانوم اصرار کرد که بمونیم و سگه رو میندازه تو اتاق فایده ای نداشت . بابام که می خواست اون روز بره اگه هم نمی رفت من نمی زاشتم تو خونه ای که سگ هست بمونیم خلاصه سه سوت کفشامو پوشیدمو فرار کردم
! نیم ساعت بعد آقا هادی زنگ زدو بازم کلی اصرار که افطاری بریم خونشون ٬ بابام کم کم داشت نرم می شد که من گفتم نمی یاااااااااااااااام .
دیگه این که الان تو واحدمون من تنهام . ماشالا اجاره ی خوابگاهو حسابی بردن بالا به زور چند نفر اومدن ثبت نام کردن البته هنوز وسایلاشونو نیاوردن ولی رفتم از تو لیست نگاه کردم دیدم همشون بچه های ارشده پرستاریو زیستن . آخ جون همشون از من بزرگترن . من معمولا با همسنه خودم آبم تو یه جوب نمی ره ولی با بزرگتر از خودم خوب کنار می یام .
وای این ترم من بیچاره ام 19 واحد اختصاصی دارم
. بافتمو یادتونه افتاده بودم . این ترم ارائه می دن . منم مجبورم دو تا عمومی حذف کنم و اونو بردارم . دیروز که اخلاق داشتیم سر کلاس نشستم ٬ آخه هنوز حذفش نکردم . آخر کلاس به استادمون گفتم که می خوام حذف کنم و با واکنش شگفت انگیز استادمون مواجه شدم . استاد : ئه عزیزم چرا آخه ؟ من : آخه بافت افتادم مجبورم این درسو حذف کنم . استاد : تو خیلی دختر دوست داشتنی هستی من واقعا دلم برات تنگ می شه . من :
. استاد : حالا اگرم کلاس نمی یای حتما بیا بهم سر بزن . من :
. استاد : به هر حال کم سعادتیه ما بوده که این ترم تو سر کلاس نیستی . من :
. نمی دونم استاد جان وقتی اون ترم تفسیر موضوعی قرآن رو با تحقیق بهم داد ۱۰.۵ به فکر این همه علاقش به من بود یا نه ! خوبه تحقیق داده بودم اگه نداده بودم لابد می خواست بندازتم
.
دیگه ببخشید که هول هولکی آپ کردم . سه شنبه که اومدم تهران یه آپه خیلی خیلی خوشگل می کنم یه خبر خوبم بهتون می دم .
پی نوشت : استادمون خانومه ها ٬ یه وقت فکراتون بیراه نره .