مرگ تدریجی یک رویا

 

سلام

با عرض معذرت از دوستان عزیز خارج از کشور .

" مرگ تدریجی یک رویا " دیشب تموم شد . سریالی که متاسفانه از قسمت اول ندیدمش و از همون قسمتی که دیدم تا همین الان دارم حسرت قسمتایی که از دستم دادمو می خورم . می دونم به این سریال انتقادای زیادی وارده که مهم تریناش از نظر من شخصیت پردازی های ضعیف علی الخصوص شخصیت مارال عظیمی ، نشناختن درست قشر روشنفکر و نداشتن تعریف درستی از غربزدگی می تونه باشه ولی بیایم و صادقانه مختصات فعلی تلویزیون رو در نظر بگیریم و بعد حکم مردودیتش رو صادر کنیم . تلویزیون ما همونیه که سریالای مناسبتیش یه چیزیه مثل ( روز حسرت ) همونیه که سریالای روتینش یه چیزیه مثل ( چارخونه ) و ( نرگس ) و صد البته با هزارو یک دستورالعمل سانسور و ممیزی پس با این وضعیت نباید توقع آنچنانی ازش داشته باشیم و بهتره به جای اینکه جیرانی رو به هزار یک دلیل موجه و غیرموجه که اولین سریالت چنین و چنان بود بکوبونیم حضورش رو در این جعبه ی جادویی مغتنم بشماریم  . من " مرگ تدریجی یک رویا " رو خیلی دوست داشتم چون به فهم و درک مخاطب احترام می گذاشت و قواعد فیلم سازی رو در اکثر موارد رعایت می کرد .

کیف کردم وقتی داریوش آریان به مارال عظیمی گفت : دل باخته ت شدم ... اصلا کاری به جایگاه و شخصیت مارال و داریوش ندارم اما ته ته عشق داریوش آریان پاک و بدون هیچ چشم داشت و غرضی بود که واقعا برام محترمه . من عاشق عشقی هستم که رها و شوریده و بی پروا باشه مثل عشق حامد به مارال مثل عشق حبیب به سارا در ( مدار صفر درجه ) و مثل عشق علیرضا به آذر در ( اولین شب آرامش ) . خوشم می یاد از کسائیکه از عاشق شدن نمی ترسن .

رقص

سلام

گفته بودم که مدلاگ ( کانون علوم پزشکی پرشین بلاگ ) فعالیت مجددش رو آغاز کرده ولی در حال حاضر کمرنگ و با امید به اینکه طی هفته های آتی پررنگ بشه امروز اولین پستم رو با عنوان واقعیت درش نوشتم و از دوستان عزیزی که زحمت می کشن و براش نظر می گذارن خواهش میکنم المان های کامنت گذاری در یک وبلاگ گروهی رو رعایت کنن و به هیچ وجه مسائل مربوط به وبلاگای شخصیم رو توش منعکس نکنن که در غیر این صورت از تایید کردنش معذورم . پیشاپیش از لطف همتون ممنون .

تو خوابگاه ما یه سری کلاسای بدنسازی  و فنون خانه داری گذاشتن که هر کی میخواد شهریه اش رو پرداخت می کنه و می ره سر کلاس . یعنی فک کنین من بعده اینکه یه صبح تا بعد از ظهر بدو بدو هامو تو دانشگاه کردم برم نعشمو بندازم تو کلاس بدنسازی .... اون فنون خانه داری روهم که دیگه نگو که فقط و فقط خوراک منه ، اصلا به خاطر شخصه نیلوفر دایرش کردن ، آخه نه اینکه چپو راست فکو فامیلای شوهرم تو سرم می زنن که هیچ کاری بلد نیستی ، نه اینکه شوهرم گفته اگه ایندفه غذات بسوزه ، اگه رو ظرفایی که بعد از غذا می شوری بشه پاتیناژ رفت ، اگه رو گردو خاک تلویزیون بشه یادگاری نوشت و ... می رم محضرو سه طلاقت می کنم ترس ورم داشت که نکنه بچه هام آلاخون والاخون بشنو گفتم چشمم کور دندم نرم می رم خونه داری یاد می گیرم مادر ... ولی جدی دوست دارم یه دفه برم سر کلاسش بشینم ببینم چی دارن به خورد دخترای مردم میدن خلاصه منو دوستام به این نتیجه رسیدیم که از این کلاسای خوابگاه آبی واسمون گرم نمیشه و بهتره بریم تو فاز کلاسای بیرون خوابگاه . اول می خواستم برم خوشنویسیمو ادامه بدم که دیدم وسطای ترمه و فایده ای نداره و با بچه ها که فکرامونو گذاشتیم رو هم دیدیم هیچی بهتر از رقص نیست که هم شاده هم روحیه بخشه هم لازمه هم واجبه هم ... اولش قرار شد هممون با هم بریم ثبت نام کنیم ولی بعد من زدم زیرش که نمی یام چون هر چی فک کردم دیدم روم نمیشه با اونا برم سر یه کلاس و مربیه رقصایه اونا رو ببینه و بعدش هرو هر به بالا و پایین پریدنا و دیوونه بازی های من بخنده و بگه : یه کم از دوستات یاد بگیر ! چرا نمی تونی مثل دخترا برقصی بی استعداد ! دهه ... دیگه هر چی این طفلکا اصرار کردن که پاشو بیا گفتم : نچ نمیشه نمی خوام نمی یام و معصومه و سپیده ( هم واحدیم که پرستاری می خونه ) و فرناز ( هم واحدیم که هوشبری می خونه ) پریروز استارت کلاسشونو زدنو سرحــــــال برگشتن خوابگاه . حالا اومدن نوار گذاشتنو وسط هال یادگیری هاشونو تمرین می کردنو منم که همش اینجوری  رفته بودم تو بحرشون . سپیده : نیلوفر کاش تو هم می اومدی ، بیا دیگه خیلی خوش میگذره . من : نه بابا سخته من اصلا بلد نیستم . فرناز : الکی میگه من رقصشو دیدم اونقدر ناز می رقصه بعدشم الا و بلا که بیا وسط و منم که تشویق ندیده ی جو زده بلند شدمو خودمو خفه کردم آخرشم که سرمو بلند کردم دیدم فرناز و معصومه و سپیده نشستنو زل زدن به من . حالا یه کم نظرم تغییر کرده شاید از جلسه ی دیگه باهاشون رفتم . بله دوستان من می تونم رقص یاد بگیرم دیگه هر چیم که باشه از اون بافت لامصبه بی پدرو مادر که سخت تر نیست .

رفیق یا ...

سلام

دیشب اومدم تهران و کلی روحم تازه شد یعنی به جایی رسیده بودم که ندیدن بارون برام از محالات شده بود . فک کنین داشت از آسمون سیل می بارید حالا یه ساعت دو ساعت یه روز دو روز یه هفته  ... مگه بند می اومد ! خیابوناشم که دیگه رسما داشت به دریا می پیوست . نمی تونین تصور کنین چه اوضاعی بود یعنی من یه چیزی می گم شماها یه چیزی می خونین وحشتناکه وحشتناک ... آدم افسردگی می گرفت تو اون هوا ٫ نمی دونم چرا شهرداریه اونجا یه فکری به حال خیابوناش نمی کنه که مردم مجبور نباشن نصفه بیشتر سال رو شنا کنان به محل کارشون یا دانشگاشون یا هر جای دیگه ای برن البته امروز تو تهرانم بارون اومد ولی این که بارون نیست به این میگن نم نم نه بارون .

یه خانومه هست که سالی یکی دو بار می ره اروپا و لباسو کیفو کفشو ... می یاره و تو خونش می فروشه . منم که عاشقه این جور چیزا حتی اگه لازمم نداشته باشم می رمو یه چیزی ازش بر می دارم . پارسال شهریور که هنوز دانشگاه نرفته بودم با مامانم رفتیم پیشش و یه کم خرتو پرتو یه پلیور اسپرت و خوشگله طوسی و قرمز سفید خریدم مااااااه . خیلی خیلی دوسش داشتمو واسه خاطرش رفتم یه کیفو کفشو شال گردن قرمز خریدم که با هم ستشون کنم . گذشتو گذشت تا اوایل تابستون امسال وقتی می خواستم همه ی وسایلمو از کمدم جمع کنمو بیارم تهران هر چی دنبالش گشتم نبود و آب شده بود رفته بود تو زمین ..

این ترم توی خوابگاه واحد بندیه طبقات رو حساب رشته ها بود یعنی الان تو واحد ما فقط بچه های علوم پزشکی یا شاخه های مربوط به اون و بچه های ارشد هستن و بنابراین هم واحدیای اون ترمم رو خیلی کمتر می بینم  . چند روز پیش از دانشگاه که بر می گشتم خوابگاه پایین پله ها بودم که دیدم یکی داره از بالا می یاد پایین عین خودم . عین خوده خودم . خشک شده بودمو هم واحدی اون ترمو می دیدم که داره یکی یکی پله ها رو می یاد پایین . با همون پلیور طوسیم و کیف و کفشی که قرمز بود ولی کیفو کفش من نبود ... همین جور از پله ها اومد پایینو زل زد تو چشممو سلام داد . من : سلام ، این پلیورت ... هم واحدی محترم : ای وای کلاسم دیر شده باید برم خدافظ . من که چیزی نمی خواستم بگم فقط می خواستم بگم این پلیورت چقدر خوشگله . شاید تو دلم می گفتم اگه ندار بودی دلم نمی سوخت اگه با هم سر یه سفره غذا نخورده بودیم دلم نمی سوخت ، اگه یه ترم پای حرفات نشسته بودم دلم نمی سوخت ولی حالا خیلی دلم می سوزه البته خوب که فکر می کنم می بینم تقصیر خودمه .. من اصلا هیچ چیز پنهونی از کسی ندارم ، همین وبلاگمم عالمو آدم می خونن و باز برام مهم نیست ٫ تو خوابگاهم اصلا چیزی به نام کلید برام معنی نداره .. من اصلا خجالت می کشم در کمدمو جلو چشم همه قفل کنمو برم دانشگاه ... تو ذاتم نیست که همه ی زار و زندگیمو بریزم تو کیفو یه رمز صد رقمی بهش بزنم .. من اصلا از این کارا بلد نیستم و خودمم خوب می دونم که این یه ضعفه ! یادم می یاد پارسال همون موقع که از دانشگاه اومدم خوابگاهو کیف لوازم آرایشمو ندیدم فقط اون بود که بهم گفت : اینجا ظهر کارگر اومده بود واسه نصب توری پنجره ها و حتما کاره اونا بوده بردن واسه زنو بچشون و من باور کردم و چند وقت بعدش وقتی کرم پودر گرون قیمتم رو با همون شماره دستش دیدم و گفتم تو هم از اینا داری  و برگشت گفت : آره تازه خریدم بازم باور کردم . چقدر زود باورم من !! ولی حتما بهش خواهم گفت که فهمیدم .. شایدم الان اینجا رو بخونه که اصلا برام مهم نیست .. اون پلیورو کیفه لوازم آرایش و ... ارزش یه ثانیه از شبایی که با هم بیدار می موندیمو نداره و نخواهد داشت ولی چرا ؟ یعنی زدن تیپ پارسال من اینقدر مهم بود ؟ ... می گم به خاطر اینکه فکر نکنه همه مثل خودش نفهم هستن .

من رو می تونید اینجا هم بخونید .

شباهت

بالا نوشت : بالاخره با جانفشانی این دوست مهربان ما صاحب یک قالب جینگولی  شدیم . خیلی خیلی ازت ممنونم دوست عزیز . خیابان های پایتخت را آذین بندی کنید که فردا تشریف فرما میشویم . یوهووووووو

سلام

یادتونه اون ترم بهتون گفتم هدهد بهم میگه شبیه وروجک آقای نجاری حالا این ترم سرکار خانوم هدهد خانوم یه کم مهربون شدن و تغییر نظر دادن که شبیه نیکویی از اونورم بچه های خوابگاه طی نشستی که داشتن به این نتیجه ی مهم رسیدن که تو نه شبیه وروجکی نه شبیه نیکو تو خوده خوده ممل هستی و در انتها سارا جانمان رای نهایی رو صادر کردن که شبیه اسمایلی های چتی  ... می بینین تو رو خدا ٫ می بینین من با چه بی ذوقایی سروکار دارم .  

   

خیلی بابت پیروزی اوباما جانمان خوشحالیم و بی صبرانه منتظر سیاست گذاری های یک سیاه پوست در هدایت کردن دنیا هستیم .

پی نوشت : قالب جدیدی که یکی از دوستان زحمت طراحیش رو کشیده بود یه سری مشکلاتی داشت ( البته مشکل از قالب نیست مشکل از منه که نمی تونم یه مراحلی رو درست انجام بدم ) واسه همینم فعلا برش داشتم تا سر فرصت بشینم روش کارکنم و اگه درست شد دوباره بزارمش . دعا کنید بتونم درستش کنم آخه خیلی دوسش دارم .

استراحت کن خوب می شی

 سلام

دیدین بعضی از دکترا وقتی هر چی آزمایشو عکسو اسکنو ... از بیمارشون می گیرن و به هیچ نتیجه ای نمی رسن میگن : از اعصابته ٫ کمتر حرص بخور٫ بیشتر استراحت کن و ... خب منم استعداد فراگیریم بالاست دیگه ٫زود یاد می گیرم دیگه . بچه های خوابگاه هر وقت مریض میشن یادشون می ره که بنده تازه سال دومم و می یان پیشم واسه طبابت  .. دکتر سرماخوردم .. دکتر سرم درد می کنه .. دکتر دلم درد می کنه و منم در همه ی موارد نسخه می پیچم که : استراحت کن خوب میشی و دیگه اونقدر این جمله رو تکرار کردم که هر کی تو خوابگاه بهم می رسه میگه : استراحت کن خوب میشی  . چند روز پیش با بچه ها تو هال نشسته بودیم که ماها ( هم واحدیم که هوشبری می خونه ) از بیرون رسیدو برگشت بهم گفت : دکتر تو راه که می اومدم پام پیچ خورد چیکار کنم ؟ من : از اعصابته استراحت کن خوب میشی . معصومه : دکتر خواهرم حاملست نظرت در مورد اون چیه ؟ من : اون حاملگیشم ناشی از اعصابشه استراحت کنه خوب میشه . بچه ها : ...

صد حیف و صد افسوس که این فیلم یوسف و ذلیخا مذهبیه و گرنه به اندازه ی یه کتاب در موردش حرف داشتم که بنویسم ولی دمشون گرم عجب فیلمی ساختنا ! همه هم یه طرف و اون پوتیفار هم یه طرف که عشقه منه ٫عاشق غیرتش شدم مادر ... ولی کلا جدای از شوخی بد نیست که یه کم در ساختن فیلم های مذهبی دقت کنن یا لااقل یه کم برای اعتقادات مردم ارزش قائل بشن .

من رو می تونید اینجا هم بخونید .

سه گانه

ســــلام

1 ) خوابگاه من یه خوابگاهه خصوصیه و شهریه ماهیانه ش هر ترم زیاد و زیادتر میشه واسه همینم اکثرا کوچ می کنن خوابگاه دولتی و الان تو واحد ما فقط منم که قدیمیم و بقیه من جمله هم اتاقیام که سه تا دسته گلن از ورودی های جدیدن و هر سه تاشون دانشجوی کارشناسی ارشد و فوق العاده عاقل و فهمیده و دینــدار  والا ما هم بی دین نیستیم اما هر چی هم اتاقی از ترم اول تا همین الان گیر ما اومده همشون از اون دیندارای دو آتیشه ی نماز صبح بخون بودن  وایییییییی ساعت کوک می کنن با انواع و اقسام زنگا ، موبایل می زارن با انواع و اقسام آهنگا و طی این پروسه ی زمانی هر چی بالشتو رو سرم فشار میدم بازم سرو صداشونو می شنومو بعده نماز همون موقع که منه بیچاره هر چی می شمارم خوابم نمی بره اونا صد تا پادشاهم خواب دیدن  . دیروزکه داشتم تلفنی به ساسا می گفتم : شب تا صب خواب ندارم و .. برگشت گفت : برو بهشون بگو گناهش گردن من لازم نکرده واسه نماز بیدار شین . آخه فقطم که نماز صبحشون نیست اینا یه مشکل اساسی دیگه هم دارن اونم تمیزیشونه یعنی فک کنین منه شلخته چی می کشم از دستشون . صبا که بلند میشن جاشونو جمع می کنن تازه روتختی هم روش می کشنو بعد می رن دانشگاه  اولا اومدم الیاس شم برم تو جلدشون هی نشستم گفتم : برا چی خودمو خسته کنم شبم میخوام بیام دوباره همینجا بخوابم دیگه ... ولی هیهات که هیچ کدومشون اغفال نشدنو منم بیخیال شدمو به زندگی تختیم ادامه دادم . زندگی تختی یعنی چی ؟! یعنی رو تختت درس بخونی ، جزوه بنویسی ، مقاله بنویسی ، چیپس بخوری ، لباس عوض کنی و .... یه روز که از دانشگاه برگشتم و رفتم تو اتاق یه دفه احساس کردم یه پارچ آب یخ ریختن رو سرم . دیدم تمام زندگیم اعم از کتاب و لباس و ... از روی تختم جمع شده و رو تختیمم کشیده شده . من : کی اینجوری کرده  ؟ معصومه ( هم اتاقیم که گیاه پزشکی میخونه ) : من کردم . من : عزیز دلم خب میگفتی از شلحتگی بدت می یاد خودم جمع می کردم . معصومه : نه تو درس داری من برات جمع می کنم . بله دیگه اگه خواهر جونام اینجا نیستن عوضش هم اتاقیام جاشونو برام پر می کنن .

2 ) من عاشق سیستم راهنمایی و رانندگی و کلا راننده های این شهرم واقعا ایولا باید گفت به روحشون با این رانندگی کردناشون یعنی پشت چراغ قرمز اگه پلیس نباشه تا جایی وایمیسن که حوصله شون بکشه و همینکه حوصله شون سر رفت گازو می گیرنو ویــــــژ  حالا گور بابای اینکه تو اون لحظه چراغ  قرمزه . چراغ زرد هم که اصلا نمی دونن چی هست فک کنم اگه ازشون بپرسی بهت میگن همینجور واسه خوشگلی گذاشتن اونجا . یه دفه که پشت چراغ زرد وایساده بودم هر کی اومد از بغلم رد شد یه فحشی دادو از اونجا که ماشالا هزار ماشالا خیلی هم تربیت شده اند وقتی می بینن یه خانوم مثل خودشون رانندگی نمی کنه آنچنان در فشانی هایی می کنن که بیا و ببین. از سری چیزای دیگه ای هم که این بندگان خدا اصلا نمی دونن چی هست راهنما زدنه چشماشونو می بندنو چپو راست می رنوعشق می کنن و خلاصه شادایی اند واسه خودشون . چند روز پیش با سارا تو ماشین بودیم برگشت گفت : وقت کردی یه دستی به اون راهنما بزن . من : نه اینا عادت به راهنما ندارن . سارا : آره راس میگی عادت ندارن یهو هول می کنن می زنن بهت بدتر تصادف میشه البته اینم بگم که همشون اینجوری نیستنا بعضیاشون که آدم حسابی و با فرهنگن خیلی خوب می رونن و خیلی هم مودبن ولی امان از اون بی فرهنگاشون که هنوز که هنوزه فرق بین ماشین و قاطر سر زمین رو نمی فهمن . بله خودمم خوب می دونم که همه جا یه همچین آدمایی هستن ... خودم مـــی دونـــــــم ...  

3 ) بعضی از استادا استادنـــــا ... سر کلاس نشسته بودیم استادمون اومد یه مثال برا جذر بزنه برگشت گفت : بچه ها منو شما فقط می تونیم جذرای ساده ای مثل 4 رو حساب کنیم که میشه 2 ولی مثلا اگه جذر 81 رو بهمون بدن که دیگه نمی تونیم کاریش بکنیم . بچه ها : استاد جذر 81 که میشه 9  ... استاد : خب حالا من یه اشتباهی کردم مثال راحت زدم ولی اگه 81 صدم باشه که دیگه نمی تونیم حساب کنیم . بچه ها : اونم میشه 9 دهم  ... حالا من موندم که ما خیلی نخبه ایم یا استادمون خیلی ...

پی نوشت : به نظرم لازمه اینجا یه بار برای همیشه شفاف سازی بکنم . ببینید دوستان عزیز فک می کنم الان همتون متوجه رابطه ی خوب و صمیمی منو خواهرام شده باشید رابطه ی ما بیشتر از اینکه مبنی بر قراردادهای خونی باشه مبنی بر قراردادهای دوستانه ست . من از بچگی با خواهرام و دوستاشون بزرگ شدم و به خاطر همینه که الان خیلی بیشتر از سنم می فهمم و رفتار می کنم ... دوستای خواهرام برام مثل خود خواهرام یا برادرای بزرگ نداشته ام هستن هر چند که من در دوستی از اینکه عین این متحجرا لفظ خواهری برادری رو بیارم متنفرم ولی رو حساب کامنتا و سوالایی که پرسیده شده هیچ واژه ای از این مناسب تر که قابل درک عوام باشه پیدا نکردم ... من از بچه گی یاد گرفتم که راحت باشم ، برای من نفس واژه ی پسر و دخترهیچ مفهوم خاصی نداره و واقعا متاسفم که تو این قرن و تو این دوره هنوز یه همچین مسائل پیش پا افتاده ای برای بعضیا جا نیافتاده !! ول کنید این حرفای احمقانه رو و همیشه به خاطر داشته باشید که عشق چیزی فراتر از یه صحبت دوستانه ست .  

من رو می تونید اینجا هم بخونید .  

دوستای عزیز

سلام

اون هفته که ساسا بهم تلفن زد که پریسا ( دوستش ) بهش گفته می خواد همه ی بچه ها رو آخرهفته جمع کنه برن سینما بهش گفتم : به پریسا بگو قرارشو بزاره واسه این هفته که منم باشم  . نمی تونم بگم دوستای ساسا چقدربرام عزیزن اصلا چرا دوستای ساسا اونا دیگه دوستای منم شدن ، ما با هم قد کشیدیم منتها اونا 6 _ 7 سالی از من جلوتر بودن اونقدر ازشون خاطره دارم که اگه بخوام بنویسم یه مثنوی میشه ، اونقدر دلم براشون تنگ شده بود و ذوق دیدنشونو داشتم که قبل از رفتن همش می رفتم جلو آیینه و به مامانم می گفتم : من خوبم ؟ مامانمم می گفت : آره خوبی ، دل بکن از اون آیینه داره می شکنه و بعد که با ساسا راه افتادیم همش تو راه می پرسیدم : ساسا فریبا چه شکلی شده ؟ به پیمان نگی من نیلوفرما میخوام ببینم می تونه بشناسه یا نه . ساسا هم می گفت : بابا من گفتم با تو می یام ... ساحلو نازنین قبل از ما رسیده بودن سر قرار ، با ساحل که خونه یکی هستیم ولی نازنینو خیلی وقت بود ندیده بودم ، همچین محکم بغلم کرد که گفتم الانه که استخونام خورد شه و تند تند پشت سر هم می گفت : چقدر بزرگ شدی تو ، چقدر شبیه ساسا شدی .. یا برمی گشت به ساحل می گفت : یادته مسئله های فیزیکشو حل می کردی . ساحلم می گفت : آره الان دیگه دکتر شده ماها رو نمیشناسه و منم هزار بار می گفتم که : نه به خدا این حرفا چیه ، شما رو نشناسم کیا رو بشناسمو گرفتارمو.. ساسا که برگشت گفت : پریساینا رو ... سرمو چرخوندمو پریسا و وحید و رضا رو دیدم . با پریسا و وحید که خیلی می ریم بیرون ولی فک کنم آخرین باری که رضا رو دیدم 3 _ 4 سال پیش بود . وای که چقدر ازش متنفر بودم ، داداش وحید بودو اونموقع که هنوز پریسا و وحید با هم ازدواج نکرده بودن همه جا با وحید می اومدو برمی گشت . تو جمع بچه ها فقط منو اون بودیم که هنری نبودیم ولی من کجا و اون کجا ، من دبیرستانی بودمو اون دانشجوی پزشکی ، همه اونو تحویل میگرفتن ولی با من مثل بچه ها رفتار می کردن  . حرفمو گوش می دادن ، می زاشتن نظرمو راجع به فیلمو کتابی که دیده و خونده بودم بگم ولی احساس می کردم وقتی حرف می زنم ته دلشون می گن : ای بابا توی جقله رو چه به این حرفا آخه . شاکی که می شدمو به ساسا می گفتم : دوستات ته دلشون به من می خندن می گفت : تو ته دل اونا رو چطوری می بینی و اینا فکرای خودته یا وقتایی که حرف می زدمو رضا واسه حرفام چونو چرا می آورد که چرا اینو می گی و دلیلت واسه فلان حرفت چیه ؟ لجم می گرفت که داره زیادی ازم حرف میکشه که به همه ثابت کنه این فقط حرف می زنه که زده باشه و هیچ فکری پشت حرفاش نیست ... یادش به خیر همش فکر می کردم به خاطر دکتریشه که همه دوسش دارن و رو حرفاش حساب می کنن و چقدر ازش بدم می اومد ٫ اون روز جلو در سینما وقتی داشتن از دور بهمون نزدیک می شدن همه ی اون بی احترامی ها همه ی اون اذیت کردنا و همه ی اون حرفا تند و تند جلو چشمم اومد و درمقابل رضایی که هیچ وقت هیچی بهم نگفت ، نمی دونم شاید فهمیده بود که بچه مو بهش حسودی می کنم . پریسا که اومد جلو و با هم دست دادیم برگشت بهش گفت : رضا شناختی ؟ رضا : بله مگه می شه نیلوفر خانومو نشناخت ؟! و من یه عالمه خجالت کشیدم بعدم که فریبا و آرش و پیمان اومدن و دیگه من از ذوق زدگی تو آسمونا سیر می کردم و چقدر دلم برا همشون تنگ شده بود . داشتن حرف می زدن سر اینکه بلیط واسه کنعان بگیرن یا دعوت و من فک می کردم الان که بریم تو سالن دیگه مجبوریم بشینیم فیلم ببینیمو باز حسرت یه دل سیر دیدنشون به دلم می مونه ، ساسا داشت می گفت : من به خاطر کنعان بلند شدم اومدمو ... که پریدم وسط حرفش : بریــم درکه . بچه ها : ... آرش : نیلوفر جان درکه تو کدوم سینما اکران میشه بریم بلیطشو بگیریم ؟ من : ئه منظورم اینه که سینما نریم بریم یه چیزی بخوریم و حرف بزنیم . آرش : نیلوفر جان چی میخوای بگی همینجا بگو . من : ساسا یه چیزی به این بگو . پیمان : آقا اذیتش نکن پس فردا گذرت بهش می افته به جای مسکن هوا بهت تزریق می کنه . آرش : آره نیلوفر قتل عمد هم می کنی ؟ من : در مورد تو آره  . پریسا : چیکار کنیم بالاخره ؟ ساسا : رای گیری می کنیم نیلوفر تو چی میگی ؟ من : درکه .. و دیگه یکی گفت دعوت و یکی گفت کنعان و ساسا جونم هم آخرازهمه گفت منم به خاطر نیلوفر درکه . وحید : اگه بقیه راضین این دفه رو به افتخار نیلوفر که اینجاست بریم درکه و دیگه سه ماشینه رفتیم درکه تو این سرما . وای که چقدر خـــــــوش گذشت یعنی هیچی تو این دنیا نمی تونه منو به اند ازه ی بودن با آدمایی که مثل خودم هستن و از جنس خودمن و شعور و فهم و درک و کلاس و سواد و .... دارن خوشحال کنه حتی اگه گاهی حرفی برای گفتن هم نداشته باشم همین که کنارشون باشم و به حرفاشون گوش بدم برام لذت بخشه . اون روزم بیشتر اونا حرف زدن و من بیشتر گوش دادم به خاطره هاشون به قولو قراراشون و چقدر جای بقیه ی بچه هایی که اون موقع ها بودن و الان هر کدومشون رفتن و یه گوشه ی دنیا افتادن خالی بود . هزار بار بهشون سپردم که ایندفه اگه خواستن قرار بزارن یه وقتی بزارن که منم تهران باشم و بتونم بیام حالا اینکه چقدر به حرفم گوش بدن با خداست  .

من رو می تونید اینجا هم بخونید .  

زبان

سلام

جناب آقای دکتر رضا امیدوارم تاخیر در جوابم رو حمل بر بی ادبی نگذارید ، من بارها و بارها سعی کردم براتون کامنت بزارم ولی نشد و در واقع کامنتدونیتون برام error میده ، به هر شکل با شرمندگی مجبورم جوابتون رو همینجا بدم : .... بی شک برای من پیشنهاد مدیریت سایت ( پزشکان ایران ) افتخار بزرگ و لذت بخشیه ولی از اونجا که بنده از وقت و تجربه ی کافی در این زمینه برخوردار نیستم مجبورم بر خلاف میلم پیشنهادتون رو رد کنم . مطمئنا هستند دوستانی که بسیار تواناتر از بنده و وجودشون بسیار مسمره ثمرتر از بنده هست و ضمنا با کمال میل حاضر به هرگونه کمک و حمایتی غیر از مدیریت هستم و نهایتا موفقیت هر چه بیشتر شما رو خواهانم ....

خدمت همه ی اعضای محترم جامعه ی پزشکی هم عرض کنم که مدلاگ ( کانون علوم پزشکی پرشین بلاگ ) هم بعد از حدود یک سال تعطیلی شروع به فعالیت مجدد کرد و امیدوارم روز به روز با انرزی هر چه بیشتر به جلو گام برداره و به سرنوشت خط خوردگی صحیح است ( وبلاگ گروهی پزشکان ) که بی تعارف از محبوب ترین وبلاگ های من بوده و هست و امروزه روز هرازگاهی به روز میشه دچار نشه .

 

خب خب دوستای غیر پزشک منو نکشین که چرا همش دارم حرفای صنفی می زنم الان می رم سراغ خودم . من تهرانم ، یوهووووو دیشب با بابام اومدمو تا نصفه شب با ساسا و بهشاد بیدار موندمو براشون تعریف کردم حالا ساسا که تایم کاریش بعد از ظهره ولی بهشاد رو نمی دونم امروز صبح چجوری از خواب بیدار شدو رفت سرکار. دیشب که داشتم جریان امتحان زبان رو واسشون تعریف می کردم ساسا گفت : تو مایه ی افتخار مایی ... عجله نکنید الان واسه شما هم تعریف می کنم جریانش چیه که شما هم بهم افتخار کنید . یکشنبه ی اون هفته که یه روزه اومدم تهران و برگشتم قرار بود استاد زبانمون امتحان بگیره ، منم از اونجا که خیـــــلی زبانم خوبه یه عالمه ذوق کردم که خطر یه _ o _ از بیخ گوشم گذشتو راحت شدم ولی از اونجا که شانسم یه چیزی در حد زیر صفره استادمون اون جلسه امتحان نمی گیره و میندازه واسه هفته ی دیگه که همین یکشنبه ای که گذشت باشه و دوباره از اون جا که خیــــلی همکلاسی هایه بامرامی دارم و از هر چی شانس نیاورده باشم از همکلاسی خیـــــلی شانس آوردم و روزی صد هزار مرتبه خدا رو بابت داشتنشون شکر می کنم یک دونشون یعنی باور کنین حتی یک دونشون نیومد به من بگه که اونروز امتحان کنسل شده و افتاده یکشنبه ی این هفته تا بالاخره شنبه بعد از ظهر به گوشمون رسید که بله فردا امتحان داریم اونم چی ! از دو تا درسی که شونصد هزار تا لغت جدید و تخصی داره ، منم که زبانم خـــوب ، عـــالی ، تحســـین برانگیز برای یه لحظه احساس کردم دارم از خوشی می میرم و تا اومدم دو زار بخونم شب شدو غش کردم تا خود صبح . سر امتحان اولین سوالمون چند تا کلمه بود که باید از انگلیسی به فارسی ترجمه می کردیمو وقتی داشتم ترجمه می کردم شنیدم استادمون میگه : سه تا لغت آخرو آنالیز کنید ... منم فک کردم داره می گه سه تا لغت آخره همین سوالو آنالیز کنینو ور داشتم عین این شادا سه کلمه ی آخرو سواله اول رو آنالیز کردم بعدم که وقت تموم شدو برگمو دادم استادمون نشست سر جاش و دونه به دونه برگه ی بچه ها رو با جواب آنالیزایی که داده بودن خوند که مثلا فلانی اینجوری نوشته و فلانی اونجوری نوشته و اونجا بود که تازه فهمیدم اون آنالیز لغات در واقع یه سوال جداگانه و آخرین سوال بوده که بنده اصلا ندیده بودم و کمپلت جا انداخته بودم خلاصه استادمون همینجور که داشت جواب بچه ها رو از روی برگها شون می خوند رسید به برگه ی من . استاد : این خانوم که دیگه هیچی ننوشته حداقل یه خط خطی می کرد طفلکی اصلا اسممو هم نیاورد ، فک کرد الان خجالت می کشم حالا می خواستم خودم برگردم بهش بگم راحت باش استاد جان ، بنده همین فردا می رم تو سایت رسمی شمال نیوز دات دانشگاه با طعم باران دات کام می نویسم که اون خانومه اینجانب می باشم و همه ی دنیا رو خبردار می کنم دیگه زنگ که خورد گفتم خیلی پرروییه اگه به روی خودم نیارمو رفتم پیشش واسه افشای هویتم . من : استاد من همونم که پایینه برگش خالی بود . استاد : تو بودی  ؟ من : استاد باور کنین من اشتباه فک کردم اصلا برگمو که ببینین خودتون متوجه میشین که اشتباهی یه جای دیگه رو آنالیز کردم . استاد : اشکال نداره می دونم که معمولا سر اولین امتحان بعضیا هول میشن . من : نه استاد نمرش اصلا برام مهم نیست ( آره جون خودم ) من فقط می خواستم بدونین که حواس پرتی کردم نه کم کاری  فک کنم استادمون وقتی داره برگه ها رو صحیح می کنه به این نتیجه برسه که به احتمال قریب به یقین این دختره عاشقه ولی خداییش وقتی عاشق نیستم اینم اگه عاشق بشم چی میشم ؟!