عیدتون مبارک

دوباره سلام

آخه کی رو دیدین تو روز ۲ بار ۲ بار بنویسه قراره فردا برگردم شمال اینه که می گم تا نرفتم بذار بنویسم . اون جا که برم خوابگاه جون که کافی نت نداره ما هم که درس داریم خفففففففنحالا همه ی اینا رو بذارین کنار آسانسور جیگرمون هنوز کار نیفتاده . دانشجویان عزیز چشمشون کور دندشون نرم هر چند بار که بخوان بالا پایین برن اگه مثل ما خوش شانس باشن و واحدشون طبقه ۵ ام باشه باید جون بکنن و این ۵ طبقه رو بالا پایین برن . لامصب اون قدرم این جاذبه زمین زیاده که وزن خودتم نمی تونی بالا پایین بکشی  وای به حال لباسا و کیفت  خلاصه فقط اومدم عید رو تبریک بگم . عیدتون مبارک و امیدوارم ساله دیگه این موقع همه به آرزوهاتون رسیده باشین .

یه اتفاق خوبم امروز افتاد  . من عاشق کادو گرفتنم . دایی جونم امروز اومد خونمون یه بلوز جینگولی خوشگل مامانی واسم آورد . بازم کادو می خوام.

فردا اگه رفتین نماز عید واسه منم دعا کنین . از این به بعد ممکنه یه خورده دیر به دیر بیام . خیلی دوستون دارم . بازم عیدتون مبارک.

همه جای ایران سرای من است

سلام

یکسری کامنت برای من اومده که اعتراض کردند نسبت به اینکه چرا به شمالی ها توهین کردم !! من که حرفی در مورد شمالیا نزدم اگه گفتم یکی بهم گفت ساعتت اسپرایته مگه من گفتم شمالی بود؟در ضمن من توی خوابگاه زندگی می کنم تو خوابگاه ما هم شمالی ها خیلی کم هستن بعدشم همه جا خوب و بد داره چه تهران چه شمال چه جاهای دیگه در ضمن من این وبلاگ رو برای خودم می نویسم و هر چی که برام اتفاق می افته شرمنده نمی تونم موقع نوشتن فاکتور بگیرم و بعضی حقایق رو هم نمی تونم نادیده بگیرم و اینکه دانشگاه ما از تمام نقاط ایران پذیرش داره و در آخر من همه جای ایران رو دوست دارم ولی خب هیچ جا شهر خود آدم  نمی شه  .

دانشگاه جون

سلام

اومدم یه کمی از دانشگاه جیگرمون واستون بگم .

دانشکده ی ما یه قسمت کوچولو از یه دانشگاه بزرگه . گل کاری و چمن کاری و صندلی کاری نداره و همه چیش رو خدا داده و اگه نمیداد من نمیدونم باید با اون بی آب و علفی چی کار می کردیم ولی خدا رو شکر علفای خودرو از همه طرف اومده بالا . اگه زیادی بخوای پررو بازی در بیاری و این ور اون ور بپلکی از علفا مارمولک و قورباغه و سنجاقک می زنه بیرون و موهاتو سیخ می کنه  ولی خب نمی شه از این حس زیبای گشت زدن تو دانشگاه گذشت و معمولا بچه ها رو تو همه جا پیدا می کنی الا دانشکده ی خودشون فقط می ریم دم دانشکده فنی حالا چون شمایین دم معماری هم می ریم  اگه به کسی نگین تا دانشکده ی ادبیات هم رفتیم  . فقطم می ریم اون جا هوا می خوریم برمی گردیم  .

حالا برمی گردیم سر دانشکده ی جیگر پزشکی با بچه های جیگر تر از خودش. چند روزه پیش داشتم تو محوطه به طرف سرویس میرفتم و آز اون آفتاب خفنا هم میزد تو چشم و چال و منم عینک آفتابیمو زده بودم که یه صدای نتراشیده ای اومد که عینکتو بخورم  حالا درسته که خودم تا حالا دانشگاه نرفتم ولی اگه نخوردیم نون گندم دیدیم دسته مردم  . یه وقت فکر نکنین اینایی که متلک میندازن دانشجوهستنا آخه خداییش تو دانشگاه متلک میندازن ؟!  اونم سال بالایی به سال پایینی دوباره یکی دیگه گفت بچه تهرانه عینک می زنه ها  دیگه این یه قلم رو نشنیده بودیم که بچه های تهران فقط عینک آفتابی می زنن .

این از روزای آفتابی روزای بارونی هم که یه بساطه دیگه داریم . بچه های جیگرمون حاضرن مثل موش آب کشیده شن ولی چتر نگیرن دستشون حالا منم که می گیرم دستم می گن اوااااااااا چتر می گیری دستت  .

 نمی دونم چرا همه ی کارای من واسه بقیه عجیبه . تو خوابگاه باید قهوه و نسکافه رو بذاری کنار انگار داری شربت شنگولی می خوری یه طوری نگات می کنن که ... نمی دونم شایدم حق دارن فکر می کنن داری خودتو لوس می کنی اگه مثلا چایی دوست نداشته باشی  ولی من که نمیتونم قهوه جون رو بذارم کنار.

راستی یه چیزه دیگه من یه ساعت جیگر خوشگل اسپیریت دارم که بعد از عمری پارسال اینو خریدم و تا حالا نشده یکی این رو ببینه و نگه که چه قشنگه . چند وقت پیش تو دانشگاه یکی از اعتمادبه نفسامون گفت ساعتت مارکش چیه گفتم اسپریت حالا فکر می کنین چی گفت ؟ گفت اسپریت چیه اسپرایت درسته  حالا واقعا کدوم درسته ؟ تو دهاته ما که می گن اسپریت . بگذریم دیگه تو این ۲ ۳ هفته یه چیزایی دیدم که تا آخر عمرم دارم تا واسه همه تعریف کنم  .

خب دیگه برم درس بخونم فعلا بای بای .

چه جوری بیام تهران؟؟

سلام

چه خبر ؟؟

مثل همیشه خبر زیاده . یه ف ا ل گ ی ر توپ پیدا کردم تو گ ل س ا ر. میگن خیلی توپه . من و مری رفیقم که پرستاری می خونه زنگیدیم به این خانومه که بدویم بریم پیشش آخه می دونین من مرده ی ف ا ل گ ی رم ولی خداییش خیلی دری وری میگن . هر کی که من رو می بینه اولین حرفی که می زنه اینه که خیلی شری و ۱۰۰۰۰ نفر خاطر خواه داری و یکی نیست که بگه بابا این بچه درس خونه .

حالا دیگه بگذریم من زنگ زدم از این خانومه وقت گرفتم ولی نشد که برم پیشش  .

خب حالا موضوع اصلی : جونم براتون بگه هفته ی پیش من و ساسا رفتیم دانشگاه ت ه را ن که برگه ی انتقالی بچسبونیم البته ساسا دانشگاه ا ی را ن و ب ه ش ت ی رفته بود قبلش خلاصه بعد از اینکه من رفتم شمال یه شب وقت خواب دیدم س م س اومد که دانشجوی شمال چقدر حاضری بدی با دانشگاه ت ه ران عوض کنی . گفتم شما چقدر مورد نظرته که گفت چقدر می دی و خلاصه گفتم که حد اکثر ۱۰ میلیون . آخه هر جور ی حساب کنی خداییش این ۷ ساله بیشتر از ۱۰ میلیون باید خرج کنم . آقا پسره گل پسره انگار گلوش حسسسسسسااااااااابی گشاد بود که گفت من هم ۱۰ تومان رو می خوام هم یه زانتیا  من و میگی انگار یه کاسه آب یخ ریختن رو سرم باورم نمیشد آخه یکی نیست بگه حالا مگه شاخ غول شکستی ؟؟؟؟ بدشم به قول ساسا خب حداقل پولشو بگیر برو هر غ ل ط ی خواستی بکن  .

خلاصه من زنگ زدم به بابامو و قضیه رو گفتم که بابام گفت اینا اومدن دانشگاه کاسبی کنن از اینجا میره شمال از شمال می ره سنندج از اون جا یه جا دیگه و خلاصه سر ۷ سال بارش رو بسته واقعا هم همین طوره . فکر کن ۱۰ تومان با یه زانتیا .

حالا من منتظرم جوابای دانشگاه بیاد اگه شاهد قبول شده باشم می تونم به عنوان بومی بیام . چادر که هیچی حاضرم پوشیه بزنم فقط از اون جا فرار کنم .

دختری به نام اعتماد به نفس 3

سلام . به این جا رسیدیم که وسایلش رو انداختم کف زمین تاشب تانیه شماری می کرد که زودتر بیاد و یه گرد گیری حسابی راه بندازم  ساعت ۸ بود که از در وارد شد من هم توی هال مشغول دیدن تلویزیون بودم بعد عرض ادبی کرد که من هم در جواب گفتم تو به وسایلم دست زده بودی  ؟ گفت: من که بهت گفتم وسایلت رو جمع کن . من : صدبار بهت گفتم که هر وقت از این جا بخوام برم جمعشون می کنم. اعتماد به نفس : من از خانوم فلانی اجازه گرفتم . من : بیخود مگه وسایل خانوم فلانی بود که از اون اجازه گرفتی ؟ اعتماد به نفس : آخه نیلوفر جان اینا ما رو مسخره کردن . من : به هر حال حق نداشتی دست بزنی . لال شد و رفت تو اتاق و با اون منظره مواجه شد یعنی من هم از اینور می تونستم قیافش رو مجسم کنم که اینطوریه  ۵ دقیقه بعد از اتاق اومده بیرون می گه: الان تو از من اجازه گرفتی دست به وسایلم زدی؟من:دلیلی برای اجازه گرفتن نمی دیدم تخته خودم بود. اعتماد به نفس : الان می رم خانوم فلانی رو می یارم . من: زود باش بیارش بالا . گذاشت رفت پایین و چند دقیقه بعد صدای زوزه بلندی از توی راهرو بلند شد و همزمان در واحدمون باز شد چشمم به بچه های واحد روبرو افتاد که این جوری بودن  (اون شب به جای خانوم فلانی خانوم ص کشیک بود) به خانوم ص گفتم:بیاین تو اتاق من براتون موقعیتمون رو توضیح بدم اعتماد به نفس هم ور ور می کرد که بهش گفتم وقتی من دارم حرف می زنم تو خفه شو خانوم ص اومد تو اتاق و من براش گفتم که تختامون با هم فرقی نداره و اون به زور می خواد تخت من رو بگیره بعد هم اول اون بوده که بی اجازه دست به وسایلم زده . خانوم ص با تعجب بهش گفت: تو اول دست زده بودی ؟ اعتماد به نفس با یه کولی بازی گفت:این زبون داره می تونه حرف بزنه من زبون ندارم خانوم ص : اشکال نداره دیگه تمومش کنین بعد رو به من اضافه کرد شما ها هم همین امشب منتقل می شین اون یکی خوابگاه بعدش همگی از اتاق اومدیم بیرون و من به خانوم ص گفتم آخه درسته زبون روزه بیام خوابگاه ببینم وسایلم یه جای دیگه ست. اعتماد به نفس : اون روزت گبوله وقتی آرایش می کنی و مو درست می کنی می ری بیرون . من :  خ ف ه ش و پامی شم لهت می کنما . باز هم لالی موقت گرفت خلاصه خانوم ص رفت و یه ساعت بعدش به ما زنگ زد که پاشین حاضر شین برین خوابگاه خودتون من هم  . اعتماد به نفس : حالا پاشو زودتر جمع کن وسایلم رو بزارم رو تخت. من : می خوام برم حموم هر وقت دلم بخواد خالی می کنم اصلا شاید بخوام فردا برم  . اعتماد به نفس: الان من باید دوباره کاری بکنم . من : مجبور نبودی از اول دست بزنی که الان دوباره کاری کنی . رفتم تو اتاق که وسایلم رو جمع کنم برم حموم که یکی از بچه ها گفت الان دوباره عرق می کنی بزار برو اونور حموم کن . من هم دیدم درست می گه رفتم وسایلم رو جمع کردم که اعتماد به نفس اومده میگه : تو دختر خوبی بودی دلم می خواست خاطره خوبی ازت داشته باشم . من : اصلا حرفی ندارم باهات بزنم .

دیگه اینکه رفتیم خوابگاه خودمون و وسایلم رو عین کارگر کشیدیم و بردیم بالا . خوابگامون ۵ طبقه هست و من طبقه پنجم هستم البته هنوز آسانسورش راه نیافتاده . ۱۲ تا از بچه های معماری طبقه ۴ هستن که بچه های بدی نیستن سودی هم جزو اون هاست البته .

ببخشید سرتون رو درد آوردم . بای بای . 

دختری به نام اعتماد به نفس 2

سلام . تا این جا رسیدیم که اعتماد به نفس تو خواب جیغ می کشید بالاخره ساعت ۶ صبح بیدار شدم هر چند که در واقع خواب هم نبودم  اعتماد به نفس هم بیدار شد ورفت آشپزخونه شروع کرد به مس سابیدن ( واقعا بگو صبح سحر بلند شدی واسه چی ظرف می شوری ؟ شوهر داری ؟ بچه داری؟ ) حالا داشته باشین بقیه بچه ها رو که یکی یدونه بالشت رو سرشون بود  من هم داشتم حاضر می شدم برم دانشگاه که اعتماد به نفس اومد تو اتاق و فرمود نیلوفر جان کی تختت رو خالی می کنی؟؟  من هم عصبی از بی خوابی  گفتم هر وقت برم خالی می کنم  حالا آی کیو فکر کرده بود منظورم اینه که هر وقت بخوام برم دانشگاه خالی می کنم (نه واقعا به نظر شما می شه در عرض نیم ساعت قبل از رفتن به دانشگاه بار وبندیل رو جمع کرد) من زودتر از مسی راه افتادم که از سرویس جا نمونم  یه ساعت بعد مسی رو تو حیاط دیدم بهم گفت بعد از اینکه رفتی اعتماد به نفس رفته تو راهرو داد می زنه نیلوفررررررر رفتم کشیدمش آوردم تو که چرا داد می زنی نیلوفر که رفته ؟ اعتماد به نفس : صد دفه به نیلوفر گفتم وسایلش رو جمع کنه آخر هم گوش نداد من تختش رو می خوام . مسی : چه فرقی داره جفتتون که توی یه اتاق طبقه بالای تخته ها هستین . اعتماد به نفس : تخت اون گشنگه من تخت گشنگ می خوام  الان هم خودم وسایلش رو جمع می کنم . مسی : حق نداری به وسایلش دست بزنی  اگه وسایلش گم بشه همه شاهدیم که تو دست زدی اعتماد به نفس : مگه این جا گانون نداره ؟ شماها گرار بود امروز برین ( آخه قرار بود بچه های علوم پزشکی رو به خوابگاه جدید ببرن و اعتماد به نفس هم که ادبیات عرب می خونه همون جا موندگار می شد) . اعتماد به نفس : من الان می رم خانوم فلانی (مسئول خوابگاه ) رو می یارم خلاصه رفته پایین از خانوم فلانی اجازه گرفته وسایلم رو از تختم جمع کنه به مسی گفتم که امکان نداره همچین کاری بکنه بعد از ظهر برگشتم خونه و دیدیم که بلههههههههه وسایلم رو جمع کرده چیده رو یه تخت دیگه که مثلا من ... شم و بگم که حالا که زحمت کشیده وسایلم رو چیده اشکال نداره به وسایلم دست زده  منم نامردی نکردم وسایلش رو از تختم برداشتم و مچاله کردم انداختم کف زمین  .

و این داستان ادامه دارد ....... 

 

دختری به نام اعتماد به نفس 1

سلام

خوبین ؟! برگشتم شهر جون خودم اونقدر دلم واسه شهر جونم تنگ شده بود که تو ماشین با سر و دماغ چسبیدم به شیشه و ترافیک و دود و دم رو نیگا کردم . اتفاق که زیاده ولی از کجاش بگم واستون  ؟

این دو هفته ما موقتا توی یه به اصطلاح خوابگاه بودیم (خرابببببببببببببببببببببببببب) تا خوابگاه اصلی مون آماده شه . شمالی ها خودشون می دونن که یه جونوری اون جا زندگی می کنه به نام دراکولا  اگه این جناب دراکولا یه بنده خدایی رو بگزه جای نیش چرک می کنه بعدش هم سیاه می شه حالا این سیاهی بره یا نره خدا می دونه .

از شانس خوشگل من بدترین تخت افتاد بهم ( آخه دیر رسیدم ) تختم طبقه بالا بود شب وقت خواب این دراکولاها رو سقف رزه می رفتن و حسابی دل و دین آدم رو می بردن خلاصه سودی ( که ساکن تخت طبقه پایین بود ) یه نیمچه تعارفی زد که اگه می ترسی بیا پیشم بخواب من هم که از خدا خواسته پریدم پایین وتا روزی که منتقل شیم به این خوابگاه جدیده هر دو باهم رو یه تخت می خوابیدیم  .

یه روزی شاد و خوشحال رفتم گ ل س ا ر یه مهمونی درست و درمون واسه شکم جان بگیرم غذا گرفتم با مخلفاتش از برگر برگر همراه با سالاد ماکارانی ( حالا دلتون نخوادها ) همه سالاد رو نتونستم بخورم نصفیش رو گذاشتم یخچال واسه فردا . فرداش هم شاد از اینکه سالاد ماکارانی دارم  شیکمم هم که طبل می زد  اومدم در یخچال رو باز کردم دیدم دوتا دونه ماکارانی (داشته باشین فقط دوتا) ته ظرف مونده  بنده خدا دزده دلش واسم سوخته بود دوتا دونه بهم ارفاق کرد .

روز بعدش یه دختره اومد از یکی ازروستاهای آستارا (ترک) در عرض یه ساعت با همه دختر خاله شد البته اون با ما فامیل شد نه ما با اون  شروع کرد آواز خوندن به زبا آذری حالا براش هم مهم نبود کسی نفهمه چی می خونه ما هم اینجوری  بعدش رو به مسی (همکلاسیم) گفت شما چی می خونی ؟ مسی گفت پزشکی بعد برگشته با اعتماد به نفس می گه پزشکی می خونی پرستار می شی دیگه ؟  البته نه اینکه ندونه و بخواد بپرسه  نخیررررررررر منظورش کاملا این بود که کسائیکه پزشکی می خونن بعدا باید از مریض پرستاری کنن نه اینکه مریض رو معالجه کنن   مسی رو داشته باشین که اینجوری  نه اون هایی که رشته شون پرستاریه بعدا پرستار می شن . اعتماد به نفس جون گفت پس شماها چی می شین ؟؟؟؟ مسی گفت ما دکتر می شیم (حالا ما ها همگی اینجوری )

خلاصه بگذریم از اینکه بوی جوراب هاش همگی بر و بچ رو تا سر حد بیهوشی می برد  هرچی هم می گفتم که چقدر بوی جوراب می یاد نمی فهمید یعنی واقعا نمی فهمید نه اینکه از روی عمد خودش رو به اون را بزنه  قرار بود فردا اون روز ما به مقصد خوابگاه اصلی عازم بشیم که اعتماد به نفس اومد گفت نیلوفر جان کی تختت رو خالی می کنی ؟؟ گفتم خوب هر وقت بخوام برم تختم رو هم خالی می کنم حالا دقیقا همین سوال رو هر ۵ دقیقه یه بار تکرار می کرد من هم هر بار همون جواب رو بهش می دادم بعد هم که همگی سرمون رو گذاشتیم زمین که مثلا بخوابیم  ولی خواب کجا بود برادر !!!! اعتماد به نفس تو خواب جیغ می کشید اون هم از نوع مافوق بنفش حالا جیغ هاش رو داشته باشین : بااااااابااااااااااا بااااابااااااااااا  بااااباااااا  حالا چرا در جیغ هاش اثری از ماااامااننننن نبود خدا می دونه  و این داستان ادامه دارد ......

 

دانشگاه خیلی بده

سلام  . اینجا خیلی کسل کنندست . حوصله ی آدم سر میره  .

۲ روز پیش رفتم دانشگاه حالا دانشگامون کجاست ۵ کیلومتری شهر . از اون جایی که من صبا باید حتما برم حموم و کلاسای ما ۸ صبح شروع می شه صبح کله ی سحر ساعت ۶ مجبورم از خواب بیدار شم و برم حموم و ...

از این ۳ روز ۲ روز جا موندم از سرویس . سرویسامون سر م ن ظ ر ی ه روبروی هتل ... وای می ستن ولی خب من که نمیرسم  خلاصه دیگه تلک و تلک میرم توشیبا از اونجا هم ماشین واسه دانشگاه هست .

حالا داشته باشین آدم با ۱۰۰۰۰۰ تا امید و آرزو بره دانشگاه و بله با کسایی طرف شه که دیگه خودتون می دونین چی می خوام بگم از ولایت ما که از پسرا فقط ۱ نفر هست و از دخترا ۳ یا ۴ نفر . بگذریم بعضی ها جو گیرن حسابی .

وای اینو بگم قرار بود واسه کلاس نماینده انتخاب کنیم که مثلا بره کپی ها رو از استادا بگیره و از این کارا . سر زبان عمومی نشسته بودیم که آقا پسره با دست و پای لرزون  صورت گل انداخته اومد سر کلاس و با ۱۰۰۱ دونه تپق گفت که خانوما نمایندتون رو انتخاب کنید این ۱ جملست ولی پسره با نیش باز در طی ۱۰۰۰ تا جمله گفت  پسره دیگه می شه درک کرد  خلاصه خوابگامون دیگه بماند . بقیشو بعدا می گم .

الان کافی نتم مغازه داره می بنده و من باید برم فقط ۱ چیزی هیچ جا تهران نمیشه .

فعلا بای بای