تولد یک وبلاگ

من فکر می کردم تولده وبلاگم ۳۱ شهریوره ولی ۳۰ شهریور بود یعنی همین دیروز ... انقدر متاسفانه مشغله ی فکری و بدو بدوهای این روزهای من زیاده که تاریخ به این مهمی هم جابجا گرفتم .

خب حالا بریم سر ادامه ی بحث : 

کلا دنیای وبلاگی انقدری که برای ماها شناخته شده ست برای اکثره مردم ناشناخته ست . مگر در بین فامیل و آشنایان و دوستان چند نفر رو می شناسید که با وبلاگ نویسی آشنا باشه ؟! ... منتها نکته ی جالب اینجاست که بعضی از وبلاگرها همینکه چند نفر اطرافشون پیدا شد دچار این وهم میشن که دنیا باید بشناستشون و افکار و عقایدشون جزو ناب ترین هایِ بشریست ... به شکلی که اگر ننویسند خواننده هاشون احتمالا در این دنیا به گمراهی خواهند رفت . به نظر شما رو این حس چه نامی میشه گذاشت جز خود برتر بینی و خود بزرگ بینیِ کاذبه وبلاگی که رفته رفته نوعی حس تملک نسبت به وبلاگستان هم به وبلاگر مذکور القا میکنه ؟! 

این حسی که در بالا شرحش رو دادم معمولا در افرادی که سابقه ی نوشتاریِ بیشتری دارند بالاتره  البتـــه نه در همشون ... افرادی دچار این خودبزرگ بینیِ کاذب میشن که نزد اطرافیانِ واقعی خود جایگاه ارزشمندی ندارند و مدام پس زده میشن بنابراین سعی می کنن که خود رو مجازا بزرگ جلوه بدن و انقدر این خیال رو در ذهنشون پرورش میدن که براشون رنگی از واقعیت می گیره ... البته خوشبختانه باید عرض کنم که خیلی از وبلاگ نویسان با تجربه ی ما به قدری از مواهب دنیای واقعیت و اطرافیانشون بهره مندند که هرگز دچار این حالت نشدند و نخواهند شد اما من دقیقا به همین دلیل هست که همیشه میگم رو هر با تجربه ای نمیشه برچسب حرفه ای بودن رو زد ... تجربه ی سال هایِ بیشتری نوشتن " در همه " می تونه منجر به پیشکسوتی بشه ولی لزوما " در همه " نمی تونه حرفه ای بودن رو به دنبال داشته باشه ... در کل می خوام اینو بگم که الزاما هر پیشکسوتی حرفه ای نیست ( که البته بعضی هم پیشکسوتن هم حرفه ای و لایق هر دو عنوان هم هستن )

یه نکته ی مهم دیگه که جا داره اینجا بهش اشاره کنم اینه که دوستان عزیزم ، من به عنوان عضو کوچکی از این دنیای وبلاگستان ازتون می خوام که توجهی به آمار و کامنت و این لینک شدن نداشته باشین ! ... آخه این لینک شدن چه معضلیِ که برای بعضی هیچ وقت نمی خواد حل بشه !! عزیزه من چه اهمیتی داره که من شما رو لینک بکنم یا نه ؟! شما با ساختار و کیفیتِ خوب و جذاب بنویس ، مطمئن باش مخاطب خاص خودت رو در همون ژانری که می نویسی به مرور از مدد نگارشِ خودت پیدا میکنی ... کمی صبر داشته باش جانم . 

مهم اینه که تو به خودت اطمینان داشته باشی نه به دیده شدن از طریق لینکدونی من یا سایرین ... مهم نوشتن با دیده نو و شیوه ی انتقال صحیح هست وگرنه که چه بسیارند کسانیکه در گذشته لینکشون رو هر کجا که می رفتیم می دیدیم ولی بیانِ سرد و بی روحشون خواننده رو پس زد جوریکه امروز برای دیده شدن راضی به انجام هر کاری هستند و شک نداشته باشید اگر ازشون بپرسید که چرا در وبلاگستان ناکام ماندند ؟! همه رو مقصر می دونند که فلانی و فلانی و فلانی ها دست به یکی کردند و اعمال نفوذ تا من دیده نشم ( حالا اینکه این فلانی ها چه نفعی از اینکار می برند بماند !! ) . زمین و زمان رو مورده حمله ی نیش دار خودشون قرار میدن بدون اینکه اشکال رو در خودشون جستجو کنند و خیلی توهم آمیز فکر می کنند در حقشون اجحاف هم شده !!

دوست عزیزم شما خودت باش و از دل بنویس و وارد این خاله زنک بازی ها و پشت هم بدگویی هایِ وبلاگی نشو ، مطمئن باش دیر یا زود جای وبلاگت رو هم از منظرِ خودت و هم از منظر دید دیگران پیدا می کنی .     

و اما و امـــــــــــــــــــــا :

باران عزیزم ، دختر قشنگ و نازم تولد دو سالگیت مبارک . ببخش که بعضی مواقع عصبانی میشم و حرمتت رو نگه نمی دارم و ممنون از تو که انقدر خوبی ، که به مادرت می آموزی ، که عزیز هستی و من بی نهایت دوستت دارم .

خداوندا فرزندان ما را از مکر بدخواهان در امان بدار ! ... بلند بگو الهی آمیــــــــــن    

یک وبلاگ

سلام

این بحثی که الان می خوام شروع کنم مطمئنا به یه پست ختم نمیشه و ادامه ش می مونه برای پست بعد که فرداس و تولده وبلاگم . 

این دومین سالیه که من به عنوان یک وبلاگ نویس فعالیت می کنم ... خوشبختانه یا بدبختانه باید بگم که در این دو سال نظراتی که راجع به وبلاگستان و وبلاگ نویسی داشتم ۱۸۰ درجه تغییر کرده !! وبلاگ نویسی گرچه در ظاهر خیلی ساده ست ولی در عمل پیچیده گی هایی داره که هر کسی رو تاب رویارویی با اونها نیست و البته این مشکلات مسلما برای وبلاگ نویسان حرفه ای یا معروف خیلی بیشتره چون به قول گفتنی آدما هر چقدر بزرگتر میشن مشکلاتشونم به همون نسبت بزرگتر میشه و دشمناشونم به همون نسبت بیشتر ... بی رودروایسی بگم در این دو سال که دارم فعال و مستمر ( تا جایی که فرصتِ محدودم بهم اجازه داده ) می نویسم از نوشتنم راضی بودم یعنی وقتی بی تعصب در مقام قضاوت بر می یام می بینم اگر " دانشگاه با طعم باران " متعلق به من نبود و من " نیلوفر" نبودم حتما می خوندمش . دو ساله که از همه چی نوشتم از خودم ، خانواده م ، دانشگام ، خوابگام ، اطرافم  ، جامعه ام و ... 

همیشه گفتم و باز هم میگم من در جایی و زمانی وبلاگ نویسی رو اشاعه دادم که آدماش هیچ درکی از وبلاگ نداشتن و وبلاگ نویس براشون چیزی بود هم ردیفِ با شیطان و بر همون مبنا دست به قضاوت می زدند که خب مسلمه تا این دیدگاهشون رفته رفته تکامل پیدا کرد و خودآگاه تاثیراتی که می خواستم رو بر نگاه و طرز فکر و برخورداشون گذاشتم انرژی و زمان زیادی ازم گرفته شد که الان که بهتر فکر می کنم می بینم کاش این انرژی رو برای خودم می گذاشتم ولی به هر شکل کار از کار گذشته و نفعش شامل حال اطرافیان شده .

در این دو سال من وبلاگ نویسی رو به اندازه ی خودم بلد شدم ... البته قطعا این بلد شدن از نظر هر شخص یک استانداردی داره !! عده ای همین که طرف یک وبلاگ رو به ثبت رسوند و هرازگاهی یک پاراگراف از اخبار سیاسی ، ورزشی ، اجتماعی و هنری و احتمالا جملات فلسفی ادبیِ بزرگان و ... رو درش نگاشت به عنوان یک وبلاگر قبول می کنند ولی من قبول نمی کنم و همیشه به این جمله ی " بیل تامپسون " وفادار بودم که : « وبلاگ نویسی روزنامه نگاری نیست . همین و بس ! » 

چون واقعیت این است که همه ی ما دسترسی آسان به اغلب رسانه های خبریِ روز دنیا رو داریم پس مطرح کردنش در یک وبلاگ شخصی جز تکرار مکررات چه لطفی به حال خواننده می تونه داشته باشه ( دوستان دقت داشته باشن به هیچ وجه منظورم واکنش شخصی و اظهار عقیده راجع به وقایع و رویدادهای اطراف نیست کمااینکه خودمم مثلا راجع به انت * خابات با همه ی معذوریت هایی که دارم نتونستم از کاندیدای محبوبم اعلام حمایت نکنم و راجع بهش ننویسم که اصلا قسمتی از وبلاگ نویسی یعنی همین که تو دیدگاهت رو با دیگران در میان بزاری و از نظرشون استفاده ببری . منظورم این کپی برداریِ دقیق از جراید و نوشتن کلمه به کلمه ی اون در یک وبلاگ شخصی و بعد هم احتمالا ادعای وبلاگداری و مطالب برجسته و مفید نوشتن از طرف نویسنده ی مذکوره ) .

عده ای گله دارند که چرا وبلاگِ برخی خانمها شده مکانی برای غیبت کردن پشت سر مادر شوشو و شیطونی بچه ی خواهر شوشو و وبلاگِ برخی دیگر هم شده دغدغه بر سر کاشت نگین دندون و مدل مانیکور ناخن و ... که نارحتند از اینکه اینگونه وبلاگ ها ذائقه ی مخاطب رو عامیانه میکنه ولی من قبول نمی کنم چون اختیار عام یا خاص بودن ذائقه ی هر کس با خودشه و اگر وبلاگری اینجور می نویسه از اونجا که وبلاگ یک حیطه ی کاملا شخصی برای صاحبش قلمداد میشه به چالش کشیدن شخصیت نویسنده ی این وبلاگ ها که چون دغدغه های تو مغایر با دغدغه های من است پس تو نمی فهمی (!!) و من می فهمم اصلا درست نیست .

این نظره منه و هیچ اصراری هم مبنی بر درست بودنش ندارم ... گفتم که استاندارد وبلاگ نویسی از نظر هر شخص یک تعریفی داره .  

طی این مدت دوستانِ خیلی خیلی زیادی به من لطف داشتن و فقط خدا می دونه که چقدر خوشحال میشم که در مقابل کسانیکه تمامی وبلاگ و کامنتدونی من رو به جای مشق شب انقدر روزانه می نویسند که از حفظ میشند و بعد به خیال خودشان انتقاد می کنند که باید عرض کنم پشیزی هم برای من ارزش نداره ( میگم چرا بی ارزشه ! ) ، دوستانی هم هستند که تشکر می کنند که ممنون که خوب می نویسی ، که دوستت داریم و ...

گفتم انتقاد برخی برای من پشیزی ارزش نداره ، چرا ؟! ... انتقادی که از بند بند اون حسادت و حب و بغض نمایانه اصلا انتقاد نیست عزیزه من . من جدا برای این افراد آرزوی آرامش و خوشبختی دارم ... واقعا برای من سواله این افراد تو زندگی عادیشون چطور روز رو به شب می رسونن !! ... حتی من موردی داشتم مثل اکثره مواردی که برای بعضی از وبلاگ نویسا پیش اومده که شخصی که سابقا در وبلاگِ قبلیش می نوشت که عشق به زبان های مختلف چی میشه و عکس قلبی که از وسط تیر خورده رو زینت دهنده ی وبلاگش می کرد رفته بود در مقام انتقاد از من در کامنتدونی شخصِ دیگری کامنت های قطار شده ردیف کرده بود و بعد از کلی آسمون ریسمون بافتن و مدد گرفتن از احادیث و داستان ها و تمدن و هنر ایرانی گفته بود که نمی دونه دلیل برتر انتخاب شدن من یه زمانی چی بوده و تعجب کرده بود که یه مقدار خاطره چرا باید برتر بشه و یه مشت حرفایی که با زبان بی زبانی می گفت من رو ببین ، من هم هستم ، من هم آدمم ، من هم نظر میدم ، التماس می کنم که ببین ، این رسم وفا نیست که از کنار من به ساده گی عبور کنی و ... 

ببینید این رو خدمت همه ی دوستان وبلاگ نویسی که در وبلاگستان شناخته شده اند و معمولا با این موارد در کامنتدونی دیگران برخورد می کنن عرض کنم که همه ی این حرف ها برمی گرده به ضمیر ناخودآگاه آدم که در این حالت شخص علت ناکامی های خودش رو در دیگری جستجو میکنه و بنابراین سعی میکنه با توهین ( به زعم خودش البته ) همون دیگری رو که این احساسِ ناکامی رو در وجودش زنده کرده تخریب کنه تا اصطلاحا دلش خنک بشه . پس دوستانِ وبلاگ نویسِ من درکشون کنین و براشون از خدا شفا بخواین ، همین فقط .

یکسری منتقد دیگر هم هستند که البته در زمره ی ناهنجاران رفتاری قرار نمی گیرند ، این افراد در زمره ی فضولان بی حدو مرز قرار می گیرند که باز هم به طور کلی ( چون در کامنتدونی دوستان هم این موارد رو می بینم ) عرض می کنم که عزیزه من به شما چه ارتباطی داره منه نوعی چطور شخصیتی دارم ؟! مغرور یا لوس بودنِ من چه تاثیری در روند زندگی شما داره ؟! ... ببینید طرز رفتار و زندگی من فقط به خودم مربوط میشه و لاغیر ... در ضمن بنده هرگز به خاطرم نمی یاد کِی و کجا تعهد کردم که هر سلیقه ای رو در وبلاگم راضی نگه دارم !! اصلا چرا شما یاد نگرفتید به سلایق هم احترام بگذارید ؟! شما این نوع نگارش رو دوست ندارید یک شخص دیگه دوست داره ، چکار می خواهید بکنید ؟! می خواهید بُکشیدش که سلیقه ش مطابق میل شما نیست ؟! 

وبلاگ نه کتاب است و نه فیلم که بشه راحت نقدش کرد ... نویسنده یا کارگردان برای هر اثر خود درآمدی به دست می یاره پس می طلبه که برای ارائه کاره بهتر و پیشبرد مخاطب به درجات فکری بالاتر نظری هم به نقدهای تخصصی داشته باشه ولی یک وبلاگر نویسنده نیست کارگردان هم نیست ، درآمدی هم از این راه کسب نمی کنه ، نوشتن پیشه اش نیست ، فوت و فنون نویسندگی را نمی دونه پس دلیلی هم نداره که به این به ظاهر نقدها توجهی کنه ، حال آنکه نقد یعنی بررسی یک متن با ذکر وجوه مثبت و منفی اون ... در صورتیکه برخی از منتقدان وبلاگی ما (!!) اصلا وجوه مثبت رو نمی بینند ، چرا ؟! چون نقد مغرضانه می کنند .  

برای من این به ظاهر انتقادها که عموما با ادبیات سخیف و خصمانه بیان میشه و معلوم نیست چه منطقی پشت سر خود داره پشیزی ارزش نداره و صاحبان این نظرها هم معلوم الاحوالانی هستند که در پست بعد بهشون خواهم پرداخت .

پی نوشت : چند ساعت دیگه پست بعدی رو می نویسم ، پس نگران کامنتدونی بسته ی اینجا نباشید . می خوام روز تولده وبلاگم به یه جمع بندی مناسب برسیم  .    

بلاگفا + بازی

سلام

قبل از هر چیز می خوام بزرگترین افتخارِ وبلاگ نویسیم رو که تا به امروز مخفی کرده بودم فاش کنم . بزرگترین و صد البته مهمترین افتخارِ وبلاگ نویسیِ من اینه که کابر سایت بلاگفا هستم . آقای علیرضا شیرازی ( مدیریت بلاگفا ) تمام این چند روز رو که وبلاگم ( مگر در دفعات خیلی معدود ) حتی برای خودم هم باز نمیشد به شما فکر می کردم . می دونم شاید من کاربر بی انصافی هستم که فقط در مواقع نقصانِ وبلاگم یاد شما می کنم و در مواقع عادی حتی اسم شما هم فراموشم میشه اما آدمیزاد است دیگر ، شما به بزرگی خودتون ببخشید . فقط میشه یک دلیل نه از نوع تکراریش البته از نوع قانع کننده ش برای منی که زمانِ کوچ وبلاگرها از بلاگفا ایستادم و گفتم " نه دروغ است و کذب است و کذب ... " بیاورید . من عضو سایت شما هستم پس عادلانه هم که بخوایم نگاه کنیم حق دارم دلگیر باشم که چرا وبلاگم در مواقع خاص باز نمی شود !! جالب اینجاست که دوستان عزیز دیگر در همین سایت شما ، خاص می نویسند و در همه ی مواقع هم قابل دسترسی هستند بعد من که از چند جهت کنترل شده هستم و گاهی از دلشوره حتی حرف روزمره مم چند بار مزه مزه می کنم برای نوشتن ، در روزهای خاص نمی تونم وبلاگم رو باز کنم !! جالب است آقای شیرازی واقعا جالب است !! 

========

چند وقت پیش دکتر بابک و دکتر سارا و گلناز و خانوم مارپل لطف کردن منو به بازی وبلاگی دعوت کردن که الان به ترتیب سنِ این عزیزان بازی ها رو انجام میدم :

۱ ) بازی دکتر بابک به این صورتِ که باید احساسمو نسبت به فصلا بنویسم : 

بهار = بوی گل و شکوفه ... سبزه سبزه سبز ...  دوست داشتنی ترین فصل زندگیم که از وقتی شمال رفتم بیشترم دوسش دارم .

تابستون = اگر گرماش غیر قابل تحمل باشه ترجیح میدم زیر باد کولر بشینم و بیرون نیام .

پاییز = متنفرم ، از وقتی ام که شمال رفتم متنفرتر شدم . وقتایی که بی امان از آسمون سیل می باره و هیچ برگی روی درختا نیست و یا اگر هم هست زرده احساس میکنم زندگی بوی غم میده .

زمستون = فوق متنفرم ، از وقتی ام که شمال رفتم متنفرتر تر شدم . سرمای سوزنده و کشنده ش تا مغزه سلولامو منجمد می کنه . 

۲ ) بازی دکتر سارا و گلناز به این صورتِ که باید در مورده یه سری کلمات هر چیزی که به ذهنم می رسه رو بنویسم : 

دریا : آرامش

قهوه : فال

غرور : ریز می بینمت

مدرسه : ندای آزادی

دفتر مدیر : دوستم یاسمن ( چون همیشه تو دفتر نشسته بود با دبیرا چای می خورد )

قرمه سبزی : جاافتاده ش خوشمزه ست

ریاضی : خانوم " پ "

آهنگ : بیا وسط

ماه رمضون : اذان موذن زاده

استخر : تناسب اندام

آبگوشت : ایش

روزنامه : صفحه ی حوادث

کودکی : دست و پایِ همیشه زخمی

قزوین : چی بگم والا  

دروغ : مزخرفه

لیسانس : دیپلم قدیم

فوتبال : پرسپولیس

قانون : باید نباید

پرواز : رهایی

اشک : روزای بارونی

ازدواج : شریک

وبلاگ : دانشگاه با طعم باران

شب : دفتر خاطراتم

زندگی : خوشبختی

عشق : دختری که یادش رفت ماشینشو کجا پارک کرده !!!

هلو : برو تو گلو

تحصیل : خوبه

خارج : اگه برم حتما بر می گردم

خواب : عزیز دلِ برادر

پیتزا : عالیه

اینترنت : یه چیزیه مثل اکسیژن

مجلس : دور هم باشیم

سال ۸۸ : تا اینجاش رو دوست نداشتم

کتاب : یار مهربان

کلم پلو : اه

تقلب : عرضه میخواد

ایران : ریشه ای که عاشقشم

ایرانسل : مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد هیچ وقت

مادر : یه کفه ی ترازویِ زندگی

جومونگ : عکس مجلات

فمنیسم : ساسا

۳ ) بازی خانم مارپل به این صورتِ که باید به شکل نامتعارف به یکی از ناگفته های زندگیم اعتراف کنم ... نامتعارفیشَم از این جهته که باید حروف تایپی رو بهم بچسبونم یعنی بدون اینکه دکمه ی اسپیس ( جداکننده ) رو بزنم بنویسم :

اگهاونروزجلوزبونموگرفتهبودمشایدالانهمهچیعوضشدهبود ====> ( البته روال بازی به این شکلِ که این اعتراف باید به قدری طولانی باشه که کسی حوصله ی خوندنش رو نکنه ولی من کوتاه نوشتم که کاره شما راحت باشه ) .

پی نوشت : عید فطر بر همه ی روزه داران عزیز مبارک   

علوم پایه

سلام

یکی از آرزوهای تحصیلی من که یقینا هیچ وقت برآورده نخواهد شد همانا " انتخاب واحد " کردنه . ماها مثل دانشجوهای رشته های دیگه که مثلا واسه یه درس دو تا کلاس با دو روز متفاوت و دو تا استاد مجزا دارن که دانشجو به انتخاب خودش می تونه اون ساعت دیرتره و اون استاد بهتره رو انتخاب کنه نیستیم . رو ماها سیستم دیکتاتوری پیاده میکنن ، بله جانم اینه ! یعنی به ماها یه تعداد دروس مشخص ارائه میدن که فقط یه استاد تدریس می کنه اونم تو یه ساعت و یه روزه مشخص . به قولی مُــردی و موندی همینو باید ورداری ، میخوای بخواه نمی خوایَم خوش اومدی .

و اینجوریه که ماها هر روووز از طلوع تا غروبِ خورشید دانشگاهیم ( نه اینکه همچین خیلی تمیزو حساب شده واسمون انتخاب واحد می کنن اینه که هر روز دانشگاه رو به قدوممون مزین می کنیم ) ... باور کنین از شنبه تا چهارشنبه دانشگاهیم و اگه پنجشنبه رم برامون بیکاری رد می کنن واسه اینه که پنج شنبه ها کلا دانشگامون بسته س وگرنه که چه معنی داره یه دانشجوی پزشکی یا دندانپزشکی تا ساعت ۹ صبح بخوابــــــــــه .  

پریروز که رفتم تو سایت دانشگامون دیدم اصلا این ترم میکروب ارائه ندادن ( همون که اون ترم ـ ۸ ـ گرفتما ، یادتونه که ) بعد از اونجا که من آخره این ترم امتحان علوم پایه دارم ( انتهای این پست بهتون میگم امتحان علوم پایه چیه ! ) ، واسه همین حتما باید میکروبو این ترم بپاسونم البته شنیدم که میشه بعد از امتحان علوم پایه یه درسه اختصاصی رو معرفی به استاد گرفت و گذروند ولی حساب کتاب نداره که ، تا امروز یه قانونی جریان داشته فردا میزنن کنسلش می کنن و ما می مونیم معلق . حالا نرگس میگه شاید چون این ترم قرار بود میکروبو به دندونا ( دانشجوهای دندان پزشکی ) ارائه بدن جزو واحدای انتخابی ما نزاشتن که اجبارا بریم با دندونا بگیریم . باشه خب به دندونا ارائه بدن ما هم می ریم این واحده جا مونده رو با دندونا می گیریم ، چه فرقی میکنه اصلا ! مهم اینه که از شره این میکروبِ مزخرف خلاص بشیم .

خلاصه که بدجور دارن رو اعصابم واسه ارائه ندادن یه میکروب راه می رن ... امیدوارم حرف نرگس درست از آب در بیاد وگرنه که می مونه بعد از امتحان علوم پایه که اونم اونموقع دیگه کی حسشو داره !

پی نوشت * : « امتحان علوم پایه : به دو سال و نیمِ ابتدای رشته ی پزشکی اصطلاحا میگن " علوم پایه " ... بعد از این دو سال و نیم یه امتحان سراسری تو کل کشور از دانشجویان پزشکی به عمل می یاد که فقط نفراتِ قبول شده در این گزینش حقِ ورود به ترم بالاتر رو دارن . سوالات این آزمون تستی و مواد امتحانیش کلیه ی دروسیِ که طی این دو سال و نیم به صورت ترمیک گذروندیم . امتحان علوم پایه دو بار در سال ( اسفند و شهریور ) برگزار میشه و هر کی نتونه مثلا در اسفندماه این امتحان رو قبول شه باید دوباره بخونه برای شهریور و علنا با این حساب از هم دوره ای هاش عقب می افته . تا جایی که به گوش ما رسیده خیلی از هم دوره ای های من در دانشگاهای دیگه و دانشگاه خودمون از تابستون شروع به خوندن و تست زدن کردن که امیدوارم همشون موفق باشن ... منم به امید خدا قراره از ماه دیگه شروع کنم چون دیگه این امتحان کشوریه و شوخی بردار نیست فقط اول دعا کنین تکلیف این میکروبِ لعنتی روشن بشه که بعد در کمال آرامش برم سراغ امتحان علوم پایه » .

" اضافه شده " : اینی که گفتم امتحان علوم پایه اسفند و شهریور برگزار میشه رو دوستان تصحیح کردن که امتحان امسال آخرای مرداد گرفته شده ... حالا یا آخرای مرداد یا اوایل شهریور بالاخره چند روز اینور اونورتر تاثیری در اصل امتحان نداره ( گفتم بگم که بعدا نگید نیلوفر اطلاعات اشتباه به خلق الناس میده ) .

" اضافه شده ی ۲ " : در کامنت ها پرسیده بودن که پس تکلیف کسی که بالفرض در هر دو نوبت آزمون مردود میشه چیه ؟! و من طبق شنیده های خودم جواب دادم که طی سال بعد و سالهای بعد انقدر باید این امتحان رو بده تا قبول شه ، منتها دوستان تصحیح کردن که هر دانشجو فقط ۳ بار مجاز به شرکت در امتحان علوم پایه هست و چناچه در این ۳ مرتبه نمره ی قبولی رو کسب نکنه از ادامه ی تحصیل در دوره ی عمومیِ دکترا محروم میشه و می تونه به یکی از رشته های کارشناسی یا کاردانیِ گروه پزشکی تغییر رشته بده ( گفتم بگم که بعدا نگید نیلوفر اطلاعات اشتباه به خلق الناس میده ) .

" اضافه شده ی ۳ " : از همه ی دوستانی که اشتباهات منو تصحیح می کنن واقعا ممنونم  .

کلاف های رنگارنگ

یکی از سکانس های به یاد ماندنیِ ذهنم ، سکانسیِ از فیلم " خانه ای روی آب " ... جایی که هدیه تهرانی به رضا کیانیان میگه :

« اگه می دونستم سرنوشت ما رو کی می بافه حتما ازش می خواستم مال منو کلا بشکافه »

کیه که بتونه بگه چرا این کلاف ها رنگ و وارنگ هستن ؟!

چاقی یا لاغری ؟!

سلام

اون هفته به مامانم گفتم تا این دانشگاها باز نشده یه روز خاله مهشیدینا رو دعوت کن بیان خونمون . خاله مهشید خاله م نیست ٬ دوستِ مامانمه ولی ما بهش میگیم خاله و یه پسر داره که سوهانه روح بچگی های من بود از بس که شیطون بودو اذیتم می کرد ... با اینکه چهار پنج سالی ازم کوچیکتر بود ولی ازش متنفر بودم ... یه بچه ی تخس و پررووو که فکر نکنم هیچکس لنگه شو دیده باشه ، الانم با وجوده اینکه بزرگ شده ولی همونجور تخسه منتها من دیگه ازش متنفر که نیستم هیچ اتفاقا خیلی هم از دستِ کاراش می خندم .

ما این خاله مهشیدمونو خیلی دوست داریم وقتی می ریم خونشون یا می یان خونمون انقدر بهمون خوش میگذره که دلمون می خواد همیشه کنارشون باشیم ولی چند وقتیه که این شهی جانِ ما خیلی با خاله مهشید چپ افتاده !! ... واسه چی ؟! واسه اینکه خاله چپو راست بهش میگه : چرا اینقدررر چاق شدی ؟! شهی هم حســــاس ، آی به این جمله حساسیت داره آی حساسیت داره . یه دفه که جلو خوده شهی برگشت به مامانم گفت : نزار این پسرت انقدررر بخوره ٬ بچه از الان اینجور باشه پس فردا چی می خواد بشه ! شهی انقدر حرص خورد که حتی باهاش خداحافظی ام نکرد . یا یه دفه هم که برگشت به خوده شهی گفت : خاله جون بزرگ شی کسی بهت زن نمی ده ها ! شهی از دره خونشون تا دم دره خونمون یه ریز گفت فضول ، پسره خودش لاغره به من حسودیش میشه و ... البته اینم بگم که خاله مهشید همه ی این حرفا رو با مهربونی میزنه منتها چون شهی ماشالا داره واسه خودش هیکلی به هم می زنه به این کلمه ی " چاقی " حساس شده ... ( یه بار که من یه خبطی کردم بهش گفتم " گامبالـــو " نزدیک بود خونَــمو بریزه ٬ یه دستشو گذاشته بود جلو دهنم جیغم در نیادو با اون یکی دستش ویشگونم می گرفت می گفت : استخووون  ) .

خلاصه این شهی از وقتی با خاله دشمن شد هی میشست نقشه می کشید که ایندفه که ببینمش این کارو می کنم و حالشو جا می یارمو این حرفا ، هر چی هم بهش می گفتیم اون تو رو دوست داره چون دوسِت داره بهت میگه کمتر بخوری به گوشش نمی رفت که نمی رفت و بازم دنبال نقشه کشیدناش بودو مدام میگفت مثلا کی به ماهان ( پسرِ خاله مهشید ) زن میده ، نمی تونه راه بره ؟! ( آخه ماهان خیلی لاغره ) . 

اون روزم که اینا اومدن هنوز یه ساعت نگذشته بود که خاله مهشید به شهی گفت : تو که باز تپلی شدی ! یه دفه شهی با یه صدایِ بلند و جدی که منی که خواهرشم تا حالا ازش نشنیده بودم گفت : من اندازه ام مرد باید قوی باشه . خاله مهشید :  . یعنی شهی رو باید می دیدین که تو اون لحظه چقدر چشماش از ذوق برق می زد و کیف می کرد . الهی قربونش برم فکر می کرد دشمنش رو به زمین زده که نیشش دو متر باز شده بود بعدم فکر می کنین من چی کار کردم !! رفتم تو اتاق صداش کردم بیاد و گرفتم یه ماچ گنده از اون لپاش کردم بعدم فکر می کنین اون چیکار کرد !! ... هولم داد یه جوری که نزدیک بود شوت شم شمال  . 

شماره بدم ؟!

 

 

پنجشنبه 19 شهریور1388 ساعت: 23:54

توسط:رزیدنت بیهوشی

سلام : نیلوفر عزیز امیدوارم دوران طب عمومی خوبی داشته باشی من رزیدنت سال یک بیهوشی یکی از دانشگاههای شهر تهران هستم . در مورد رزیدنتی می خواستی بدونی یک ماراتن واقعی و مسابقه ای بین افرادی با هوش و ضریب هوشی بالا راستی شمارم رو برات میفرستم سوالی داشتی بگی البته همه چیز رو در مورد رزیدنتی خلاصه برات گفتم خدانگهدار  ............. 09

====================================

*** ( بعد از ۷ ساله عمومیِ رشته ی پزشکی آزمون تخصص برگزار میشه و به دانشجوی دوره ی تخصص اصطلاحا می گویند " رزیدنت " )

ـ شماره بدم زنگ میزنی ؟!

ـ آبجی شماره بدم ؟!

ـ رنده زود یاد می گیری صفر نهصدو دوازده ... یادت نره صفر نهصدو دوازده ... هشت شب منتظرما !!

ـ بگیر بابا ، نگیری شماره ی کفشمو میدم !!

در فرهنگِ لغاتِ اونوقتایی که دختر دبیرستانی بودیم از اینجور آدما با عنوان " خـــــــــز " یاد میشد یعنی کسایی که زارت می یان سبز میشن جلو آدمو کم مونده شماره شونو بکنن تو تخم چشم دختره مردم ... روزهایی که جوون تر بودیم و هنوز به فکر درس و دانشگاه و جور کردن یه لقمه نونِ حلال واسه آینده ی بچه و شوهرمون ( احیانا قرار یه شوهر سر خونه بیارم ) نبودیم هر کدوم از این خزو خیلا سوژه ی یه ماه خنده ی منو دوستام بودن . نه واسه شمارهِ ها واسه اینکه پا جلو گذاشتن رو بلد نبودن ... والا ما اونموقع هم که دبیرستانی بودیم کساییکه از راش می اومدن جلو و فوت و فن دان یا به قول خودمون هفت خط روزگار بودن رو دیپورت می کردیم دیگه وای به حال این خزیسما  .

جونم براتون بگه که اولین بار نیست تو کامنتدونیم به یه همچین مواردی برخورد می کنم البته قبلنا که برخورد می کردم موقعِ دیلیت کردن یه فحشم می دادم که الانه دیگه اونم نمیدم و بدون اینکه کار به جاهای باریک و بالای ۱۸ سالی بکشه دیلیت می کنم ولی نکته ای که این کامنتِ ویژه داشت این بود که ایشون خواستن در حق من محبت بکنن و سوالای منو جواب بدن ، قصده بدی هم که نداشتن قربان محبتشون برم کُـرور کُـرور فقط پیش خودشون گفتن که این نیلوفر عزیز از اونجا که داره دوره ی انترنی رو میگذرونه و چند صباحِ دیگه می خواد امتحان تخصص بده بزار جواب سوالاشو بدم و ثوابی برده باشم در این ماهِ مبارک .

آخه برادره من فکر کردی کی این پشت نشسته ! برادر جان تو چه می دونی من چی ام ! اصلا من نه قیافه ی درست حسابی دارم نه تربیت درست حسابی نه اخلاق درست حسابی نه تیپ درست حسابی نه سوات درست حسابی نه فرهنگ درست حسابی نه هیچیِ درست حسابی ، کلا من حساب مساب سرم نمیشه ... هر چی ام که از من اینور و اونور می شنوی یا می خونی کذب محضه ! سرکارت گذاشتن آقا جان ! 

خودت برو بشین فکر کن این درسته راه بیافتی دنبال وبلاگ مردم بگی " شماره بدم ؟! " ... این درسته دره این وبلاگ اون وبلاگ دنبال دوست دختر بگردی ؟! ... شماره تو اینجا کامل بزارم صغری و کبری زنگ بزنن بهت سوالای تخصصی بپرسن ؟! ... برو آقا ، برو اخوی ، برو خدا روزیتو تو همون دانشگاتون حواله کنه ... والا خجالت داره ... بلا خجالت داره ... زشته برادره من زشــــــــــــت .  

زن امروزی !!

سلام

حدوده یه ماه قبل از ماه رمضون طبقه ی دومه خونمون رو اجاره دادیم به یه زوج جوون که قرار بود چند روز مونده به شروع ماه رمضون جشن عروسیشون رو بگیرن و در واقع خونه ی ما باشه اولین منزل مشترکشون . بابای من هیچ وقت از قدیم الایام تا به حال از مستاجر خوشش نیومده و هرازگاهی هم که زیر بار اجاره دادن خونمون می ره به زرب اصرارای مامانمه وگرنه که همه خوب می دونن چه انزجاری از مستاجر داره ( این نکته رم اینجا ذکر کنم که خوده منم در حال حاضر تو شمال مستاجرم ) .

خلاصه وقتی این خانوم و آقای جوون که فکر کنم یه ۷ - ۸ سالی از من بزرگتر باشن اومدن و خونه ی ما رو که کم کم داشت کنج دیواراش از زوره خالی موندن تاره عنکبوت می بست پسندیدن ، بابای سختگیرم به حکم ادب و ظاهر آراسته و صد البته پرستیژ شغلی و اجتماعی برجسته ای که دارن راضی شد خونه رو بهشون اجاره بده و حتی به اندازه ای ازشون خوشش اومد که سر قیمت هم تا حدودی باهاشون راه اومد ( این برای بابای من یعنی خیلی ) . عروسیشونم ما دعوت بودیم منتها من که برا امتحانا شمال بودم و بعدا بهشاد برام تعریف کرد که خیلی خیلی جشن مفصلی بوده و نصف عمرت بر فنا رفت که نبودی !

تو این چند هفته ای که اینا رسما زندگیشون رو شروع کردن ما گه گاه تو راهرو یا حیاط می دیدیمشون و همیشه با خودمون که حرفشون رو می زدیم می گفتیم چقدر بهم می یان و معلومه که خیلی همدیگه رو دوست دارن و ...

دردسرتون ندم از اینکه یه همچین مستاجرای همه چی تمومی گیرمون اومده هممون غرق در رضایت بودیم تــــــــــا .............

چند روز پیش قبل از افطار من از بیرون می اومدم و باعجله می خواستم هر چه زودتر بیام خونه روزه مو باز کنم که همینکه دره ورودیِ راهرو رو باز کردم درجا خشکم زد سرجام . صدای جیغ زنی کل ساختمون رو برده بود رو هوا ... اول فکر کردم حتما یکی اومده خونشون یا حتی خونه ی خودمون داره دعوا میکنه ولی یه کم که بیشتر هوش و حواسم اومد سر جاش دیدم خوده خانومه طبقه دومیس که داره داد می زنه : " می زنم میشکنمشـــا منو دیوونه نکن " ، " میگم حوصـــله ندارم ولم کن " ....... من وایساده بودم جلو دره راهرو و از اونجا که این هوار کشیدن رو از این خانوم بعید می دونستم رفته بودم تو شوک تا بالاخره بعد از یه کم این پا اون پا کردن و شنیدن حرفای دلنشینش بـــِـدو پله ها رو چند تا یکی رفتم بالا و اومدم تو خونه ی خودمون !

به مامانم که گفتم : اینا چه خبرشونه ؟! گفت : یه ساعتِ دارن دعوا می کننو بعدم بهم گفت چه حرفایی که این خانومه محترم نزده که کلا آدم می مونه بعد از سه هفته زندگی مشترک طرف می تونه به کجا رسیده باشه که یه همچین جملاتی رو به زبون بیاره !!! راستش ما هیچ کدوممون صدای مرده رو نشنیدیم ولی قطعا اونم حرفایی می زده که زنش جواب می داده دیگه ... 

اینو واقعا بدون ذره ای شک میگم که اگر من جای این خانوم بودم بعید می دونستم که از فردای اون شب روم بشه تو چشم همسایه هام نگاه کنم . می دونم تو زندگی همه مشاجره و اختلاف و کدورت هست ولی این دلیل نمیشه که آدم ( فرق نمیکنه چه زن چه مرد ) عین این غربتی ها صداش رو بندازه سرش و تمام حرمت ها رو بشکنه . پس فرق یه زن فهمیده و باسواد امروزی با یه زن هوچی گر و خیابونی چیه ؟! پس زیر بنای تحول و رشد یافتن زن امروزی رو غیر از خانه و خانواده در کجا میشه بنا نهاد ؟! 

دعا

و خدایی که در این نزدیکی ست
لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند

در این شب ها کمی هم برای هم دعا کنیم ... بیایم بی دلیل برای هم دعا کنیم ... بی دلیل و بی منت و بی ریا فقط دعا کنیم فقط دعا ... 

بازی

سلام

دکتر فهیم جان لطف کردن منو به یه بازی دعوت کردن اساس ... روال بازی هم به این صورتِ که 10 تا چیزی که دوست دارمو باید نام ببرم البته من همین جا عرض کنم که دوست داشته هام از 10 تا خیلی بیشتره ولی به قید قرعه 10 تاشو انتخاب کردم که واستون بنـِگارم :

۱) رانندگی : از اونجا که دس فرمونه من حرف نداره و اکثرا با سر دارم میرم اون دنیا عاشـــق روندنم مخصوصانم وقتایی که با کلی جنگ اعصاب از یونی آزاد میشم همینکه پشت فرمون می شینم و یه موزیک لایت هم می زارمو دِ برو به سوی دریا عاشق ترم میشممم یعنی به جایی می رسم که رسما می خوام درو پیکره ماشینمو ماچ مالی کنم و داد بزنم " عشقولیِ من می خوامتتتت " .

۲) خرید : سیری ناپذیرم ... هر چی می خرم بازم احساس فقر و مفلسی دارم . یکی از دغدغه های فکریمم همیشه و به خصوص وقتایی که جایی دعوت میشم اینه که " چی بپوشــــــم !! " ... اون جنسی هم که می خرم حتما باید تک باشه یعنی اگه یه مغازه ای از اون متاع دو تا داشته باشه دوست ندارم بخرمش .

۳) فیلم : سابقه ی دیدن 4 فیلم تو یه روز رو دارم ... هر چی گیرم بیاد می بینم ، برامم فرقی نمی کنه تو چه ژانری باشه از اکشن بگیر برو تا کمدی ، از هالیوودی بگیر برو تا بالیوودی و گنج قارون و سلطان قلبها و ... انقدرم فیلم دیدم که بعضی وقتا یادم می ره موضوع فلان فیلم چی بوده !! مثلا الان یادم نمی یاد موضوع این فیلم " خورشید پنجم " چیه !! همین امشب دیدمو نیم کیلو سرش حرص خوردما ولی بازم یادم نمی یاد ... به جونِ شما راس میگم ، کلا از اون دست فیلماییِ که مشت محکمیه به دهن همه ی فیلمای روز دنیا .

۴) تلفن : گراهام جون خدا بیامرزتت که یکی از عشقای منو به این دنیا آوردی ... معشوقی ام که 24 ساعته به عشقش چسبیده یا نه بهتر بگم این تلفنِ که صبح تا شب داره دورم میگرده یعنی دوره گوشام می گرده ( فکرتون بیراهه نره ها گوشیم متاهله ، خودم رفتم گوشیِ بهشادو براش خواستگاری کردم تازه چند وقت دیگه قراره بچه دارم بشن ) .

۵) رستوران رفتن : یکی از آرام بخش ترین لذایذه زندگیم خوردنه ، مخصوصانم اگه تو رستورانای شیک نشسته باشم و ده مدل غذای رنگو وارنگ جلوم باشه که بیشترم بهم می لذیذه ، دیگه اگه خودمم پولِ میزو حساب نکنم که هر چی خوردم مستقیم تبدیل به انرژی مفید میشه میره تو سلولام .

۶) ( این قسمتو شطرنجی کنین تا بهتون بگم ) : والا روم به دیوار ولی من درس خوندنم خیلی دوست دارم ... اونم تا آخرین حدو درجه یعنی تا جایی که این روحیه ی زیاده طلبم راضی شه و هیشکی نتونه بهم بگه بالای چشمت ابروهه البته الانم هیچ شیر پاک خورده ای همچین جسارتی نمی کنه ها ولی خب دور از جون شما همه که شیر پاک خورده نمیشن . 

۷) خوابیدن : سرم بره خوابم نمی ره حتی شده وسط مهمونی و کف و سوت و جیغ و غش هم بلند شدم رفتم تو یه اتاق پتو رو کشیدم سرمو تخت خوابیدم ... همچینم خوابم برده که چند ساعت بعدش هر کی اومده بیدارم کنه که بلند شو بریم خونه ، هه هه هه خندیده که اینکه مُــــــــرده !!

۸) پیچوندن : علاقه ای به فیتیله پیچ کردن آدمای پک و پررو دارم علاقه ای دارم علاقــــــــه ای دارم ... فیتیله پیچ کردن مساویه همون پیچوندنِ و پیچوندن مساویه همون ایـــــول نیلوفر عاشقتمـــه .

۹) شب های تهران : هیچ شبی شبای مهتابیِ تهرون نمیشه .

۱۰) مسخره بازی در آوردن : گاهی وقتا مامانم بهم میگه تو چه لذتی از مسخره بازی می بری !! ... تا کسی متخصص چرت و پرت گویی و مسخره بازی نباشه متوجه نمیشه که چه حالی داره ، حالا گیرم تو بیای چهار ساعت توضیحش رو بدی که فلان و بیسار مزه رو داره !! فایده ای نداره قربونت برم لذتش قابل وصف نیست .

فکر کنم این تابستونیه به اندازه ی یه عمر بازیِ وبلاگی کردم . بازم اگه کسی بازی ای داره بگه که بد جور داغه بازی ام  .

مهمان

سلام

ما این چند روزه انقدر سرمون شلوغ بود بود بـــــــــود که خدا می دونه ... دیدین وقتی چند روز پشتِ هم مهمون داری خونه ت می چسبه به سقف !! آره دیدی خواهر ؟! خب الان خونه ی مام همونجوره ... همونجوره هم یعنی رو هواس . 

آقا من هی میگم مردمان این " یکی از شهرای شمالی " علاقه ی عجیبی به من دارن شماها باورتون نمیشه !! ... همینکه دیدن من یه چند هفته ایِ گذرم اونورا نیفتاده ، دو نفرشون به نیابت از کل شهر اومدن تهران که احیانا یه وقت گوش شیطون کر بوی جنگل و درخت و دریا یادم نره تـــی قــــوربان برممم .

از وسطای هفته طاهره خانوم و سمن اومدن تهران و یه عالمه خوشحالمون کردن ... آخه دومه مهر عروسی سپیده س و اینا هم می گفتن هر چی تو یکی از شهرای شمالی دنبال لباس مجلسیِ درستو درمون گشتیم چیزی پیدا نکردیم واسه همینم اومدن اینجا خریداشونو از اینجا بکنن .

وااای چقدر خوبه آدم تو خونه ش عروسی باشه ... از بس اینا ذوق و شوق داشتن و هول بودن ما هم ناخودآگاه هول کرده بودیم . ساسا که چند روز مرخصی گرفت رفتیم با هم چشم همه ی پاساژا رو در آوردیم اما هلاک شدیم تو این گرماها هلاک ... من که عاشق خریدم ولی این خریده عروسی یه چیزه دیگه س مخصوصانم وقتی می دیدم طاهره خانوم و سمن انقدر حساسیت به خرج میدن و دنبال بهترین چیزا می گردن دلم قنج می رفت . 

میگم چقدر لباس شب گرووونه ، ما که خودمون از اونجایی که خیلی وقته لباس شبامونو یا از اونور می فرستن یا میریم از رو ژورنال میدیم برامون بدوزن هیچ خبر از قیمتا نداشتیم . کلا تو مغازه فکمون می افتاد وقتی چشمون به این قیمتای نجومی می خورد ... یه لباس شب آشغال از اینا که هزار جور مونجوق و ملیله و گلو بلبل روش چسبوندن 200 تومن  ! دیگه اونقد گشتیم تا سمن یه پیرهن شیک و مناسب پیدا کرد .

بعدم که همش تفریح و پارک و ماشین گردی و رستوران ... یه شبم می خواستیم بریم فیلم " پستچی سه بار در نمی زند " که ساعت ۱۱ شب رفتیم بلیط بگیریم برا سانس ۲ تا ۴ که تموم کرده بودن ... آدم می مونه این ملت خواب ندارن که نصفه شبم نمی زارن ته مونده ی بلیط به آدمای متشخص و فرهنگی ای مثل ما برسه !! فقط بلیط واسه " پسر تهرونی " و یه چندتا فیلم خزو خیل دیگه مونده بود که اونم هرگززز ... وای من برم پسر تهرونی ببینم دیگه چـــــــی ؟! اصلا بگو مگه این پسر تهرونی دیدن داره ، هان ؟! چی اند بابا یه مشت پسره سوسول و بی کلاس حالا بازم اگه پسر شهرستونی بود یه چیزی ، میشد رغبت کرد یه نیم نگاهی بهش انداخت ( آره مادررر دروغگو )

(( خدمت همه ی پسران غیور این امت عرض کنم که این تیکه رو به شوخی پروندم ، بلند نشین بیاین تو کامنتدونیم دادو بیداد راه بندازینا ... خوبیت نداره آدم بره تو وبلاگ یه دختره مظلوم و بی زبون هوار هوار کنه ))

دیگه این دم دمای آخرم که داشتن می رفتن یه عالمه بهمون سفارش کردن که حتما عروسی بیاین و نکنه نیاین و از این حرفا مخصوصانم یه ریز به ساسا میگفتن چون می دونستن ( یعنی همه می دونن ) که زیاد حال و حوصله ی این شلوع بازی ها رو نداره ، طفلکی طاهره خانوم به خیال خودش واسه اینکه حتما بیاد بهش می گفت : ساسا جان نیای عروسیت نمی یایم . ساسا هم می گفت : یه چیزی بگید حداقل احتمال وقوعش باشه مثلا بگید عروسی بهشاد نمی یاید . طاهره خانومم می گفت : هر کی جای خودش ، تو جای خودت بهشادم جای خودش این خوشگل خانومم جای خودش ( منظور از خوشگل خانوم منم یه وقت با یکی دیگه اشتباه نگیرین نیشخند )

خلاصه که دومه مهر عروسی داریم اونم از نوع " یکی از شهرای شمالیش " که دیگه هر کی ندونه من یکی خوب می دونم این ملت تو عروسیاشون چه جانفشانی هایی می کنن ... حالا باید ببینیم میشه این ساسا رو راضی کرد پاشه بیاد ، آخه اگه ساسا نیاد بهشادم نمی یاد بعد اونوقت من اونجا بی یارو یاور می مونم . 

زندگی را بلدم ...

سلام

دیروز ظهر کمی نانِ خُــرد شده ریختم در بالکن برای گنجشک ها . خودم اما زود پریدم پشت در شیشه ای و کمین کردم ... هی با خودم می گفتم میشود امروز همین حالا فقط همین حالا ، گذر یک گنجشک به اینجا بیافتد ، که نان ها را ببیند ، که بخورد ... حس خوبی بود ، آرزو داشتنِ لحظه ای ... آخ اگر آن گنجشک می آمد و خوردنش را می دیدم انگار کن که دنیا را به من داده اند ... دیگر من چه می خواستم از خدا ... می خواهید باور بکنید می خواهید نه ولی در آن لحظه تمام دنیا برای من جمع شده بود در غذا خوردن یک گنجشک که برآورده نشد ... مهم نیست مثل همیشه .

شب روی مبل ولو بودم و فکر می کردم به خودم ... به اینکه چقدر خوشبختم ، به اینکه لذت های کوچک را که دیگران نمی بینند چقدر برای خودم بزرگ می کنم ... این بزرگ دیدنِ کوچک ها هم هنری ست ، باور کنین .

من خوشبختم ... با خودم که رودروایسی ندارم خوشبختم ... فعل و فاعل زندگیم رو میشناسم ، بین خودمان باشد یک وقت هایی هم زندگیم قافیه و ردیف دار میشود که آن را هم خوب میشناسم ... بلدم غرقِ در زمان به جلو یا عقب نروم ... بلدم که افسار ثانیه هام رو به دست بگیرم تا رم کرده پرت در گذشته یا آینده ام نکنن ... بلدم که با تیریک تیریکِ ثانیه ها جلو بروم ... بلدم که در حال کیف کنم ... من زندگی کردن را بلدم .

وقتی زندگی برایم ساز ناکوک میزند ، من برایش ناکوک می رقصم ... انقدر ناکوک می رقصم که هم خودم از خنده ریسه می روم هم او خجالت میکشد و کمی کوک می زند ... همان کَـمش هم غنیمت است آنهم در این دنیایِ ناکوک .

زندگی را در مشت هایم می گیرم و لبخندی می زنم به پهنای صورتم ...

همیشه لبخند می زنم ... هزار حرف بی مزه می شنوم و لبخند می زنم ... هزار جای کسل کننده می روم و لبخند می زنم حتی در غروب های زمستانِ یکی از شهرهای شمالی هم لبخند می زنم ... لبخند می زنم تا یک وقت زندگی دلگیر نشود از تلخی هایم ، که اگر بشود می دانم که بدجور مچاله ام می کند زیر نُت های کج و کوله اش ، که اگر بشود می چکد از لا به لای مشت های گره خورده ام ... وای از آن روزی که بچکد ... وای ...

اگر بچکد دیگر مگر میشود جمعش کرد به همین راحتی ها ! نه نه حتی فکرش هم سخت هست ... من زندگی را محکم در مشتم می گیرم و لبخند می زنم ... محکمه محکم می گیرم و لبخند می زنم ...

من رو می تونید اینجا هم بخونید . 

بیست

سلام

می بینید می بینید بالاخره من با یه مسئله ای رو به رو شدم که خجالت می کشم بگم ... باور کنین از یه ساعت پیش که تصمیم گرفتم به شماها بگم شرشر دارم عرق شرم می ریزم و آه میکشم ... آخ از کجاش بگم ، چجوری بگم !! همیشه هم همین شروع کردَنس که سخته ... خب راستش ، راستش من آخرین باری که برا امتحانای ترم تابستونیم شمال رفته بودم خب ، بگید خب ... خب یادتونه که بهتون گفتم مجبورم چند روز زودتر واسه امتحانام برم بلکه بشینم اونجا دو کلمه درس بخونم پاس شه بره پی کارش !! یادتونه که ... بعدددد ... به همه ی مقدسات سوگند من همون دو کلمه رو خوندما ولی نمی دونم چرا اینجوری شد ... آخه می دونین ... آخه نمره ها اومده و من انقلاب رو ۲۰ گرفتم  ... اما واقعیتشو بخواین با اینکه یه کم ۲۰ گرفتن اونم تو این سنو سال واسه من اونم هیشکی نه مـــــــــــن افت داره ولی دروغ چرا !! آی مزه داد آی مزه داد اصلا پاک یادم رفته بود نمره ی بالا گرفتن چه کیفی داره .

از دبیرستان که در اومدمو پام رسید به دانشگاه با خودم گفتم مگه دیگه خواب نمره ی خوبو ببینی ... اون نمره های درخشان مال مدرسه بودو بس به قول شاعر گفتنی مخور غم گذشته گذشته ها گذشته هرگز به غصه خوردن گذشته برنگــــشته .  

راستیاتش سر امتحانم خودم می فهمیدم که دارم همه ی سوالا رو درست جواب میدما حتی بعد از امتحانم به نرگس گفتم فکر کنم ۲۰ شم ولی بازم که پیش خودم فکر می کردم از بس که تو این دو ساله استادای خودمون به خاطر بد خط نوشتن و لامپ خراب کلاس و موهای کمه نوه عمه ی همسایه مون تو تهران ازم نمره کم کرده بودن که بازم می گفتم نه بابا ۲۰ کجا بود خیلی بخواد خوب نمره بده هیجدهه .

از اون هفته هم به یکی از همکلاسیام گفتم بره نمره های منو سارا و نرگس و یه مشت چشم انتظاره دیگه رو ببینه و بیاد خبرشو بهم بده ... حالا این همکلاسیه من رفته اومده برام آف گذاشته که فقط نمره ی تو رو دیدم البته من درکش می کنما ، می تونم تصور کنم وقتی پای برد بیسته منو دیده درجا خشکش زده و اسم سارا و نرگس که هیچی اسم خودشم یادش رفته بعدم حتما هزار بار اون عینکشو برداشته گذاشته تا مطمئن شه این نمرهه مال نیلوفر ...یه ( فامیلیم ) بعدترشم حتما با خودش گفته : جل الخالق این نمره ها که اصلا به گروه خونِ این دختر نمی خوره ، جل الخالــــــــق مردم چه زرنگ شدن !! 

حالا بازم جای شکرش باقیه که خودم فیس تو فیس با این شاهکارهِ دانشجوییم رو به رو نشدم اگرنه که احتمالا دور از جونم درجا سکتهَ رو زده بودم و فاتحه مع الصلوات ...

من رو می تونید اینجا هم بخونید . 

بازی

سلام

صدف جان لطف کردن منو به بازیِ برگشت به ۱۴ سال قبل دعوت کردن یعنی من باید یه خاطره ای از ۱۴ سال قبلمو واستون تعریف کنم :

سال ۱۳۷۴ من هفت سالم بود و کلاس اولی ( آخی خیلی گوگولی بودما ) . همچین از دیواره راست بالا می رفتمو زمینو زمانو بهم می رسوندم که هیچکس جلو دارم نبود ... خیلی شیطون بودم خیـــــلی ولی بی تربیت نبودم واسه همینم هست که الان عاشق بچه های تخس و سرتقم .  

اونروزا من وابستگیه عجیبی به مامانم داشتم ( مثل همین حالا البته ) . یادمه بابام می خواست برام یه کلید جداگانه درست کنه که هر دفه از مدرسه می یام خودم کلید بندازم بیام تو ولی من زیر بار نمی رفتم می گفتم مامان اگه بدونه من کلید دارم یه وقت می زاره ظهر از خونه می ره بیرون ، من می خوام هر وقت از مدرسه می یام مامان درو به روم باز کنه .

خلاصه صبح تا شب مثل کنه به مامانم چسبیده بودم تا یه روز که قرار شد مامانم و خاله م برای انجام کاری به یکی از شهرای اطراف برن ... هر چقدر خودمو کشتمو گریه زاری کردم و قهرو قهر کشی راه انداختم که مامانم دلش به حالم بسوزه و نره فایده ای نداشت که نداشت ، برگشت رک و پوس کنده بهم گفت : باید بــرم یه روزس امروز ظهر می ریم فردا صبحش بر می گردیم ، از مدرسه که برگردی من خونه م گریه ... القصه یه روز ظهر که از مدرسه برگشتم با بابام رفتیم مامانمو رسوندیم خونه ی خاله م تا با هم برن و خودمون برگشتیم خونه ... دیگه تا شب انقدر بدقلقی کردم و جونه همه رو به لبشون رسوندم که آخرش بابام پا شد رفت مامان بزرگمو آورد خونه مون که شب پیشم بخوابه ( آخه من عادت داشتم شبا دستای کپلِ مامانمو بگیرم تا خوابم ببره و به جز مامانم فقط مامان بزرگم بود که همچین دستای کپل و نرمی داشت ) 

صبحش وقتی بابام طفلکی داشت به زور صبحونه به خوردم می داد هی می گفت : سه ساعت دیگه مامان خونه ست و... بعدم واسه اینکه من یه کمی اخمام باز شه گفت : امروز نمی خواد با سرویس بری خودم می برمت ... منم سه ساعت و این حرفا حالیم نبود که ، همش صورت مامانم می اومد جلو چشمو گریه م می گرفت ( نمی دونم چرا فکر می کردم دیگه هیچ وقت نمی تونم مامانمو ببینم !! ) . خلاصه به زور لقمه های صبونه رو قورت دادمو تند تند حاضر شدمو پریدم تو ماشین بابام ...

تو حیاط مدرسه یه گوشه وایستاده بودم که بابای مدرسه اومد پیشمو بهم گفت : چرا با دمپایی اومدی  ؟! یه نگاه به پام انداختمو دیدم که بـــــله دمپایی هایِ یاسی رنگم که کله ی یه خرسه پشمالو رو روش چسبونده بودن پامه ... دوئیدم از در بیرون بلکه بابام نرفته باشه و بهش بگم بره کفشامو بیاره که رفته بودو منم وایسادم همونجا زار زار به گریه کردن ... همینجور اشک می ریختم و یاده مامانمم که می افتادم بیشتر اشکام سرازیر میشد تا اینکه بابای مدرسه اومدو دستمو گرفت برد تو حیاط و شروع کرد به دلداری دادن که اشکالی نداره دخترم و انقدر حرفای مهربانانه بهم زد تا آروم گرفتم .

تو کلاس دورو بری هام که دمپایی هامو می دیدن ازم می پرسیدن چرا دمپایی پوشیدی ؟ منم می گفتم : یادم رفت کفش بپوشم نیشخند !! زنگ تفریحم بهشون گفتم بیان تو حیاط دورمو بگیرن تا این چهارم پنجمیا پاهامو نبینن و مسخرم کننو غش غش بهم بخندن ... زنگ آخر که خورد من همش غصه ی اینو داشتم که الان باید برم تو سرویس و چقدر همه بهم می خندن که دم دره مدرسه یه دفه صاف صورتِ مامان جونم اومد جلو چشم ... مامانم گفت : وقتی رسیدم خونه دیدم کفشات هست دمپایی هات نیست فهمیدم اشتباهی پات کردی اومدم دنبالت که با سرویس نیای خجالت بکشی ، بعدم منو برد یه گوشه کفشای قرمزه عروسکیمو پام کرد و دمپایی هامو گذاشت تو ساک ... منم انقدر ذوق کردم که نگووو بعدشم که براش تعریف کردم چقدر صبح جلو در مدرسه گریه کردم بغلم کردو یه عالمه بوسم کرد ... ( هر کی گفت چقدر لوس ، خودشــــــــــــه )

من رو می تونید اینجا هم بخونید . 

ایام روزه داری

سلام

من تا همین حالا که انقدر از خدا سن گرفتم یادم نمی یاد یه دفه مثل یه انسانِ دیندار و متدین و مذهبی سحری خورده باشم ( کلا از اونجا که همه ی وجناتم مذهبیه فقط مونده همین سحری خوردنم ) . با اینکه سحری می تونم مثل گشنه های آفریقایی هر چقدر که بخوام بخورم ولی لذتِ خوابیدنو با دنیا عوض نمی کنم ... مامانمم همش میگه پاشو بیا شبا پایین بخواب سحری بیدارت کنم ولی من نمی رم چون اگه برم پایین مجبورم سر شب بخوابمو دیگه نمی تونم تا نصفه شب به امورات مربوط به شب زنده داریم بپردازم  ... فقط تنها بدی ای که این سحری بیدار نشدن داره اینه که دعای سحرو اون حس نوستالژیکِ روزای کودکی رو از دست می دمو فقط حسرتش برام می مونه .

خلاصه که بدون سحری روزه می گیرم و چند ساعت مونده به افطار باور کنین خودم میخوام خیلی محترمانه برم بیافتم رو به قبله . یه حالی پیدا می کنم یه حالی پیدا می کنم که فکر کنم خوده خدا هم دلش به حالم بسوزه ... انقدر کلافه میشم که نمی دونم برم یقه ی چه کاری رو بچسبم ، اصلا تو اون ساعتای آخر اعصابم نمی کشه حتی یه صفحه روزنامه بخونم از پای تلویزیون می رم پای کامپی از پای کامپی می رم سر وقت شهی از سر وقت شهی میرم در قابلمه ها رو باز می کنم و خلاصه که داغونماااا داغون ... 

وقتِ افطارم همچین می خورم که هر کی ندونه فکر می کنه از قحطی در اومدم ، هممونم همینطوریما به غیر از بابام البته که نمی دونم چجوری می تونه چشمشو رو غذاها ببنده و اول نماز بخونه بعد روزه شو باز کنه ... بعده افطارم ما می مونیم و این ماراتنِ فیلمای آبکیِ ماه رمضون که هر چند هر سال یه شلنگ آب می بندن بهشون و یکی از یکی جک تر از آب در میان ولی بازم خیلی باهاشون حال می کنم . به نظرم یه فیلمایی ند که تاریخ مصرفشون فقط مختص به همین یه ماهه و بس چون حاضرم شرط ببندم اگه تو سال و هفته ای یه بار پخش شه ۵۰ در صده مردم حاضر به دیدن هیچ کدومشون نیستن ... اون فیلمه شبکه سه ( پنجمین خورشید ) که رسما رو نرووووه . به قول بابام یه چیزی ساختن که خودشونم نمی فهمن چیه !!!  اصلا وقتی بنیانِ این سال ۸۸ تخیل و توهمه بی سرو ته و حساب نشده باشه رو فیلما هم تاثیر می زاره دیگه ... 

از شبکه یکیِ ( نردبام آسمان ) هم زیاد خوشم نمی یاد حوصلمو سر می بره اما باز اون فیلم شبکه ۲( عبور از پاییز ) رو با اینکه موضوش تکراری و همون جریانِ پسر نوح و بچه خوبه و بچه بده و ارثو میراث و این حرفاس بیشتر از همشون می پسندم حداقل من یکی می شینم سرش از اول تا آخرشو با حوصله نگاه می کنم ... در کل به نظرم خوش ساخته مخصوصانم اون موزیک و تیتراژ اول و آخرش که خداااس ، از فردا شب با دقت نگاش کنین ببین چیه لامصب ... با وجود همه ی این حرفا ولی همشون برام آرامش بخشن ، هر چند که حوصله نمی کنم همشونو هر روز نگاه کنم ولی بازم دوسشون دارم اصلا هر چی که مربوط به ماه رمضون باشه من دوست دارم ، دوست دارمم که نه عاشقشونممم . 

پنج گانه

سلام

۱ ) چقدر خوبه آدم یه عالمه دوست خوب و مهربون داشته باشه که همیشه به یادش باشن ، که براش یه عالمه کامنت عمومی و خصوصی ( فلسفه ی این خصوصی تبریک گفتنو آخرش ما نفهمیدیم ) و ایمیل بفرستن و بگن " مبارکه " ... خیلی لذت بخشه ها خیـــــلی ... از صمیم قلب ممنونم به خاطر اینهمه محبتتون ... گلناز جان تو که با اون اس ام اس ت واقعا سورپرایزم کردی عزیزم  .

۲ ) چقدر خوبه آدم دو روز تو سال کادو بگیره . من قبلنا فقط واسه روزه تولدم کادو می گرفتم ولی دو ساله که دارم اول شهریورم کادو می گیرم ... بله دیگه این جوریاس بعدم تازه از ترس اینکه مبادا پولایی که به عنوان کادو از بابا مامانم گرفتم به فنا بره زودی امروز صبح بلند شدم با خاله م رفتم یه بلوز و تاپ و شلوار جین خریدم .

۳ ) چقدر خوبه آدم یه دوستِ لارج اون سر دنیا داشته باشه که یه ظهر تابستون زنگ بزنه بگه یکی از آشناهام اومده ایران یه کادویِ کوچولو موچولو برات فرستادم برو ازش بگیر ... کلا تو این لحظه آدم حس می کنه پای تلفن داره به مرزه بیهوشی می رسه بعد حالا خوب ترش می دونین چیه ؟! اینه که بری ببینی اون کادوی کوچولو موچولو یه کیف بزرگه پر از لوازم آرایش  به جانِ شما نباشه به جان خودم امروز بعد از ظهر که با ساسا رفتیم درِ خونه ی همون آشناهه و از هولم تو ماشین بستهَ رو باز کردم داشتم می مُــردم ... شونصد کیلو لوازم آرایش مارک دار و خوش رنگ ... وقتی ام که اومدم خونه در همشونو باز کردمو هی می رفتم می زدم هی پاک می کردم اون یکی رو می زدم ، مامانم می گفت : انگار تو عمرش هیچی ندیده .

( از اینجا به بعد چقدر خوبه ها تموم شد ) 

۴ ) چند ماه پیش سر یه جریانی کفری شده بودم خفن بعد واسه همکلاسیم که داشتم تعریف می کردم بهم گفت : خیلی دعوای خونت بالاس ، بیچاره فامیلای شوهرت . چند شب پیشم داشتم با یکی دیگه از همکلاسی هام چت می کردم بهم گفت : تو یکی از جنگجویان کلاس ما هستی ، بعدم گفت : بیا برو به دکتر فلانی ( استادمون ) یه ضرب شستی نشون بده !! گفتم : وااا یه جور حرف می زنی انگار من کینگ کونگم ؟! گفت : کینگ کونگ که نه ولی یه جکی جانی چیزی هستی ... من واقعا نمی دونم این همکلاسی هام چه فکری رو من کردن !! خوبه که خدا رو شکر همه می دونن من چقدر مهربون و باحوصله و سازگارم و خدا رو شکرتر همه می دونن که تا یکی پاشو رو اعصاب من نزاره من بیکار نیستم بپیچم به پرو پایِ کسی ... بله همه شاهدن که دارم راست میگم ، اگه هم باورتون نمیشه برید از نرگس بپرسید ( نرگس جون که یادته  ) .

۵ ) از اونجا که به یه ماه نکشیده " نیلوفرانه " های وبلاگستان زیاد شدن  و از اونجا که محاله من دیگه اسم کامنت گذاریم رو تغییر بدم لطفا به آدرسِ نیلوفرانه های مربوطه نگاه کنید ، هر نیلوفرانه ای من نیستم ... عجب بابا عجــــــــــــــــب .

پی نوشت : این کامنتی که می بینین کامنتِ یک عدد گولوچِ که قراره من آخرش یه روزی بگیرم این زبونشو بکنم باهاش کتلت درست کنم ... مثلانم خصوصی فرستاده فکر کرده من دستم به هیچ جا بند نیست ، هنوز منو نمی شناسه که واسه هر چی یه راهی پیدا می کنم . بـــــــــــــــله چون خودم خیلی کیف کردم ازش رونمایی کردم شما هم کیف کنین ... بعدم فنچولِ جاجول از این به بعد از این کامنتا عمومی بفرست خب ، چی میشه مگه ؟!  

سه شنبه 3 شهریور1388 ساعت: 2:12 توسط:....
هر نیلوفری که نیلوی محبوب وبلاگستان نمیشه...!!!

پزشک

 

" ملتی که اوج سلیقه و شعورش می‌شود تماشای جومونگ و یوزارسیف و اخراجی ‌های 2 به پزشکان که می‌رسند تبدیل می‌شوند به خوش سلیقه ترین و سخت ‌پسندترین مردمان روزگار و الگوی ‌شان می‌شود آمریکای جهانخوار "

( برگرفته از وبلاگ لابیرنت من  )

========

مست وجودت هستم که عطر دستانت ، عطر شفای الهی ست ...

همکاران مهربانم روزتان مبارک