تولد یک وبلاگ
من فکر می کردم تولده وبلاگم ۳۱ شهریوره ولی ۳۰ شهریور بود یعنی همین دیروز ... انقدر متاسفانه مشغله ی فکری و بدو بدوهای این روزهای من زیاده که تاریخ به این مهمی هم جابجا گرفتم .
خب حالا بریم سر ادامه ی بحث :
کلا دنیای وبلاگی انقدری که برای ماها شناخته شده ست برای اکثره مردم ناشناخته ست . مگر در بین فامیل و آشنایان و دوستان چند نفر رو می شناسید که با وبلاگ نویسی آشنا باشه ؟! ... منتها نکته ی جالب اینجاست که بعضی از وبلاگرها همینکه چند نفر اطرافشون پیدا شد دچار این وهم میشن که دنیا باید بشناستشون و افکار و عقایدشون جزو ناب ترین هایِ بشریست ... به شکلی که اگر ننویسند خواننده هاشون احتمالا در این دنیا به گمراهی خواهند رفت . به نظر شما رو این حس چه نامی میشه گذاشت جز خود برتر بینی و خود بزرگ بینیِ کاذبه وبلاگی که رفته رفته نوعی حس تملک نسبت به وبلاگستان هم به وبلاگر مذکور القا میکنه ؟!
این حسی که در بالا شرحش رو دادم معمولا در افرادی که سابقه ی نوشتاریِ بیشتری دارند بالاتره البتـــه نه در همشون ... افرادی دچار این خودبزرگ بینیِ کاذب میشن که نزد اطرافیانِ واقعی خود جایگاه ارزشمندی ندارند و مدام پس زده میشن بنابراین سعی می کنن که خود رو مجازا بزرگ جلوه بدن و انقدر این خیال رو در ذهنشون پرورش میدن که براشون رنگی از واقعیت می گیره ... البته خوشبختانه باید عرض کنم که خیلی از وبلاگ نویسان با تجربه ی ما به قدری از مواهب دنیای واقعیت و اطرافیانشون بهره مندند که هرگز دچار این حالت نشدند و نخواهند شد اما من دقیقا به همین دلیل هست که همیشه میگم رو هر با تجربه ای نمیشه برچسب حرفه ای بودن رو زد ... تجربه ی سال هایِ بیشتری نوشتن " در همه " می تونه منجر به پیشکسوتی بشه ولی لزوما " در همه " نمی تونه حرفه ای بودن رو به دنبال داشته باشه ... در کل می خوام اینو بگم که الزاما هر پیشکسوتی حرفه ای نیست ( که البته بعضی هم پیشکسوتن هم حرفه ای و لایق هر دو عنوان هم هستن )
یه نکته ی مهم دیگه که جا داره اینجا بهش اشاره کنم اینه که دوستان عزیزم ، من به عنوان عضو کوچکی از این دنیای وبلاگستان ازتون می خوام که توجهی به آمار و کامنت و این لینک شدن نداشته باشین ! ... آخه این لینک شدن چه معضلیِ که برای بعضی هیچ وقت نمی خواد حل بشه !! عزیزه من چه اهمیتی داره که من شما رو لینک بکنم یا نه ؟! شما با ساختار و کیفیتِ خوب و جذاب بنویس ، مطمئن باش مخاطب خاص خودت رو در همون ژانری که می نویسی به مرور از مدد نگارشِ خودت پیدا میکنی ... کمی صبر داشته باش جانم .
مهم اینه که تو به خودت اطمینان داشته باشی نه به دیده شدن از طریق لینکدونی من یا سایرین ... مهم نوشتن با دیده نو و شیوه ی انتقال صحیح هست وگرنه که چه بسیارند کسانیکه در گذشته لینکشون رو هر کجا که می رفتیم می دیدیم ولی بیانِ سرد و بی روحشون خواننده رو پس زد جوریکه امروز برای دیده شدن راضی به انجام هر کاری هستند و شک نداشته باشید اگر ازشون بپرسید که چرا در وبلاگستان ناکام ماندند ؟! همه رو مقصر می دونند که فلانی و فلانی و فلانی ها دست به یکی کردند و اعمال نفوذ تا من دیده نشم ( حالا اینکه این فلانی ها چه نفعی از اینکار می برند بماند !! ) . زمین و زمان رو مورده حمله ی نیش دار خودشون قرار میدن بدون اینکه اشکال رو در خودشون جستجو کنند و خیلی توهم آمیز فکر می کنند در حقشون اجحاف هم شده !!
دوست عزیزم شما خودت باش و از دل بنویس و وارد این خاله زنک بازی ها و پشت هم بدگویی هایِ وبلاگی نشو ، مطمئن باش دیر یا زود جای وبلاگت رو هم از منظرِ خودت و هم از منظر دید دیگران پیدا می کنی .
و اما و امـــــــــــــــــــــا :
باران عزیزم ، دختر قشنگ و نازم تولد دو سالگیت مبارک . ببخش که بعضی مواقع عصبانی میشم و حرمتت رو نگه نمی دارم و ممنون از تو که انقدر خوبی ، که به مادرت می آموزی ، که عزیز هستی و من بی نهایت دوستت دارم .
خداوندا فرزندان ما را از مکر بدخواهان در امان بدار ! ... بلند بگو الهی آمیــــــــــن


)
)
... القصه یه روز ظهر که از مدرسه برگشتم با بابام رفتیم مامانمو رسوندیم خونه ی خاله م تا با هم برن و خودمون برگشتیم خونه ... دیگه تا شب انقدر بدقلقی کردم و جونه همه رو به لبشون رسوندم که آخرش بابام پا شد رفت مامان بزرگمو آورد خونه مون که شب پیشم بخوابه ( آخه من عادت داشتم شبا دستای کپلِ مامانمو بگیرم تا خوابم ببره و به جز مامانم فقط مامان بزرگم بود که همچین دستای کپل و نرمی داشت ) 