باران

ســـــلام

طفلی بارانم که اولین سالگرد تولدش   افتاده تو روزایی که نمیشه براش تولدت مبارک بخونم ولی من بارانمو می شناسم ، می دونم واسه خاطر این چیزا نارحت نمی شه . باران من نه تنها خودش بزرگه که بزرگیو تو خیلی از مسائل به منم یاد داده اونقدر بهم یاد داده که هر چیم بغلش کنمو بوسش کنم بازم کمه . اونقدر شرمندشم که روزی به خاطر یه عصبانیت احمقانه حرمتش رو شکستم که هر چقدرم ازش معذرت خواهی کنم بازم کمه . بارانکم منو ببخش به خاطر اینکه درت اسم ، مکان و زمانهایی رو نوشتم که ارزش ثبت شدن نداشتن و چه دیر فهمیدم این بی ارزشی رو ....

ساسا جونم  بهشاد جونم  و پریا جونم  شرمنده که تو این یه ساله با دستورای راهو بیراهم اینقدر اذیتتون کردم : ... ساسا پست جدید نوشتم برو واسش شکلک بزار ... بهشاد برو کامنتامو تایید کن ... پریا از اینترنت ذغالیه بی صاحابه اینجا نمی شه کامنت گذاشت ، کامنتا رو با اسمو آدرسشون تو پست موقت زدم برو جدا جدا براشون بزار ...

باران جونم خوشحالم که تو رو دارم چون برام عزیزی و بهم یاد دادی : (( تو راهی که داری می ری مهم نیست گاهی آدمکایی از پشت بوته ها جلو پات سنگ ریزه پرت کنن ، مهم اینه که محکم پاتو بزاری رو سنگاشونو جلو بری ... جلو و جلوتر ))

باران جان تولدت مبارک  .

من دارم می رم وای وای ، من دارم می رم . بله دیگه تابستونو و بخور و بخواب تموم شدو : باز آمد بوی ماه دانشگاه ، بوی بازی ها و شادی های راه دانشگاه . هی نشستنو تو گوشه منه ساده خوندن که از 7 ام می ریم از 7 ام می ریم اینم شد نتیجش . از شنبه کلاسا تشکیل شده و اساتید محترم درس که دادن هیچی ، حضورو غیابم کردنو حالا اگه رو حساب تنبلیم چند روز دیگه رو هم دو در کنم آخر ترم عشاق کتابخونه 10.25 شون می شه 5 ، 10 و منه خرنخونه کتابخونه گریز 10.25 ام می شه 10 . وای وای وای چه افتضاحی ، چه آبروریـــــزی ای .

دیگه اینکه به خاطر کمبوده شدید وقت از این به بعد نمی تونم جواب همه ی کامنتا رو بدم و فقط جواب اونایی رو می دم که سوالی پرسیده باشن یا یه مدلی نوشته باشن که نتونم جلو زبونمو بگیرم ( قابل توجه اونایی که خوششون می یاد جیغه منو در بیارن )

شایدم تا چند روز دیگه که یه ریز دنباله چیدمانه وسایلم تو خوابگاهو حذفو اضافه و این قبیل کارای اعصاب خورد کنیم نتونم بیام بهتون سر بزنم ، هر چند همین حالاشم بابت این چند روزه که کامپیوتر خونمون خراب بودو نتونستم از کافی نت به همتون سر بزنم از روتون شرمنده ام . به هر حال عذر تقصیر عزیزانه من ، یه چند وقت دندون سره جیگر بزارین تا اوضاع احوالم رو غلتک بیفته بعد می یام حسابی تو کامنت دونیاتون سخنرانی می کنم .

راستی یه اعترافی میخوام بکنم ولی قول بدین پیش خودمون بمونه ها : ( من ... دلم ... برای ... یکی از ... شهرای شمالی ... تنگ شده ... ) تازگی ها این دلم خیلی بچه ی بی تربیتی شده همینجوری سر خود تنگ میشه ، گشاد میشه .... یادم باشه سر فرصت حسابی گوشمالیش بدم . 

چگونه وبلاگ نویس شدم ( آخرین قسمت )

بامزه ترین گروه وبلاگ نویس برام گروه روزانه نویسا علی الخصوص اون دسته ايه که ازدواج کردن ، همونایی که بعضی از فرهیختگان و ادیبان وبلاگ نویس بهشون می گن ( وبلاگای خاله زنکی ) همونایی که در موردشون می گن : جز مارک شیر خشک بچشون و مهمونیه شب مادر شوهرشون و ... هیچ همو غمه دیگه ای ندارن . ببینید من كاري به درست يا غلط بودنه اين فرضيه ندارم ... من ميگم اینجا یه محیط آزاد برای همه ی اقشار جامعست و هر کسی با هر طرز فکری حق داره هر جور که بخواد ( جدای از مسائل غیر اخلاقی که بحثشون جداس ) توش بنویسه و به هیچ کس این حق داده نشده که هر از گاهی این دسته از وبلاگ نویسا رو مورد تمسخر قرار بده . واقعا برام جالبه چرا وقتی کسی به هر دلیلی که برای خودش محترمه از محتوای يه وبلاگ یا نویسندش بدش می یاد می شینه و با لذت یا تنفر می خوندش ؟! عزیزه روشنفکر چرا با خوندنه این قبیل وبلاگا خود آزاری می کنی ؟!

هیچ وقت چه اون اولا و چه الان تعداد کامنت برام مهم نبوده و نیست ٫ اینو مطمئن باشین كه اگه روزی واسه هر پستم یه دونه کامنتم بیاد بازم می نویسم چون برام محتوای کامنت ارسالی مهمه . آداب کامنت گذاشتن از اصولی ترین مواردیه که متاسفانه داره از بین می ره . يقينا منظورم شوخی یا احوالپرسی های مرسومه در کامنت ها نیست که خودمم خیلی دوست دارم و یه جوری به نظرم ایجاد صمیمیت بین وبلاگر و خوانندش می کنه منظورم کامنتای پوچیه که بدون توجه به حالو هوای نویسنده ارسال می شه ٬ مثلا : من یه پست کاملا جدی نوشتم و دوست عزیزی می یاد طی کامنتای دنباله دارش اعلام می کنه : ۱) سلام . ۲) چطوری ؟ ۳ ) پستتو خوندم . ۴) خیلی باحالی !  این یعنی چی ؟ ببین کامنتر عزیز اول پستو بخون و شرایط رو بسنج بعد کامنت بزار و همیشه به خاطر داشته باش اگه در مورد پستی هیچ نکته ی خاصی به ذهنت نرسید مجبور نیستی کامنت بزاری و مطمئن باش من اصلا اهل این بازی های بچه گانه نیستم که اگه من یه بار به تو سر بزنم تو هم یه بار بايد به من سر بزنی نیستم  و .... کامنت هر فرد نشون دهنده ی طرز فکر اون فرد نسبت به پست نوشته شدس و اینکه خود کامنتر چه نظری داره ؟! نه اینکه طرف بره عین این خاله خانباجیا از این وبلاگ به اون وبلاگ با غرض ورزی خبر کشی کنه . باور کنین حتی اگه دوره ی این خاله زنک بازیا برا بعضیا هنوز تموم نشده ٬ جاش اینجا نیست و بازم تکرار می کنم که کامنت گذاشتن آداب  داره و شما دوست عزیز اگه می خوای از منو این وبلاگ انتقاد کنی طوری بکن که مفهوم داشته باشه ٬ نه اینکه چند جمله ی پرتو پلا رو بهم ببافی و بعد توقع یه جواب آنچنانی و احتمالا متحول شدن من داشته باشی !! برای چی وقتی دلت ازیه جای دیگه پره می یای و همون لحظه برام کامنت می زاری و آنچنان اظهار فضلی می کنی که با هیچ معیار عقلی قابل درک نیست ؟! من از همینجا نه یک بار بلکه صد بار می گم كه ( هیچ کس مجبور به کامنت گذاشتن نیست ) در ضمن خدمت شما دوستان ارجمند دیگه ای که هر از گاهی زحمت می کشید به بنده گوشزد می کنيد که چرا گوشه ی وبلاگت چپه ؟ چرا اسم وبلاگت فلانه ؟ چرا لیست لینکدونیت بهمانه ؟ چرا کامنت دونیت تائیدی داره ؟ و هزارو یک چرای دیگه عرض کنم که مدیریت این وبلاگ با منه ٬ منم هر جور که بخوام  و صلاح بدونم ادارش می کنم . هیچ جای دنیا رسم نیست مهمون تو امور منزل صاحبخونه دخالت کنه .

اینو هم بگمو برم دیگه ... عزیزی که وبلاگمو با اسم نیلوفر بارانی يا نیلوفر يا نیلو يا ... لینک کردی خیلی خیلی ممنونم بابت زحمتت ولی این وبلاگ اسم داره ٬ من رو اسمش فکر کردم و دوسش دارم و مسلما دلم می خواد با اسم وبلاگم شناخته بشم . آره قربونت برم ٫ آره مادر ... اسم این وبلاگ هست دانشگاه با طعم باران .

ادامه ندارد  .

چگونه وبلاگنویس شدم (2)

اون روزها ( چطوری نیلو ) برام پاتوق دنجی بود که قصد داشتم با حس لحظه ای خاطراته دوران دانشجوییم توش بنویسم . یادمه یه روز که از دانشگاه برمی گشتم بارون ریزی شروع به باریدن گرفت و من اون لحظه فکر کردم ... همیشه تو راه دانشگاه خیس می شم  ... و همین ذهنیت باعث شد دانشگاه برام مزه ی بارون بگیره و بشم نیلوفره دانشگاه با طعم باران . اولین کسی که وبلاگم رو پیدا کرد نیلوفر بود که اونموقع با دوستاش یه وبلاگ گروهی داشتن و بعد یهو غیبش زد تا همین چند وقته پیش که با وبلاگ شخصیش اومدو گفت : از روی لینکای بچه ها پیدات کردم و یه عالمه خاطرات قدیمی رو برام زنده کرد  . نمی دونم برا شما وبلاگ نویسا هم این مسئله وجود داره که دوستان قدیمیتون رو یه جوره دیگه ببینید یا نه ؟ البته منظورم این نیست که دوستای جدید از اهمیت کمتری برخوردارن ولی دوستای قدریمی یه جور شیرینیه خاص به خودشونو دارن . من وبلاگمو با نیلوفر ، آتی  ، آقای مازندرانی ، گل داوودی ( نامردی که وبلاگت رو بستی ) ، علی ، حمیده ، مامان سپیده ،  ژاندارک ، عشق ابدی ، سارا ( شاید خونه ی مای سایق ) می شناسم . انگار نشستنو صبورانه از پشت کامپیوتر بزرگ شدنه منو نگاه کردن  این روزا وقتی با بعضیاشون چت می کنم یا تلفنی حرف می زنم روم نمی شه بهشون بگم چقدر ازشون ممنونم که یه روزی دله منو به اینجا و بارانکم خوش کردن .

اون روزا خیلی خوش خیال بودم که فکر می کردم حداقل تو این دنیای مجازی آدمای بیکاره ای پیدا نمی شن که در نزده خودشونو پرت کنن وسط خونه ی مردمو هر چی لایق خودشونو اون خانواده ایه که یه همچین تندیسای ادبی رو تربیت کردن به یکی دیگه نسبت بدن . اون روزا خیلی برام عجیب بود که یکی بیاد برام کامنتای چرت بزاره یا یکی بلند شه بره از طرف من واسه یکی دیگه کامنت بزاره و از طرف یکی دیگه واسه من  اون روزا اصلا نمی دونستم آی پی چیه ؟ نمی دونستم یه دادگاهی داریم به اسمه دادگاه رسیدگی به جرائم اینترنتی که در یه مورد خودم شاهده پیگیریه موارد ارجاعیشون بودم . اون روزا اگه کامنت دونیمو باز می کردم و ۱۰ تا شماره ی تلفن توش می دیدم عصبی می شدم و دلم می خواست بهشون زنگ بزنمو بگم که به اندازه ی کافی از عملکردشون در دنیای واقعی عذاب می کشیم لطف کنید و این دنیای مجازی رو هم به گند نکشید . اون روزا اگه جواب میلای ارازل رو نمی دادم ناراحت می شدم که چرا یهو چهل تا کامنت با اسم دختر از سلیمه و سکینه بگیر برو تا ملیکا و کاملیا برام کامنت می زارن که فک کردی کی هستی دختره ی از خود راضی ؟ و عصبانی می شدم که چرا نمی فهمن من می دونم که پشت اسم این دخترا کی نشسته ... چقدر الکی حرص خوردم من اون روزا !!

یادمه اصلا جرات نمی کردم پامو تو وبلاگای پزشکی بزارم  بس که جدی و محکمو در اکثر موارد تخصصی بود . با خودم فکر می کردم برم بگم چی ؟ بگم منم هم رشته ی شمام ؟ ... مطمئنم اولین نفریم که تو این صنف این سبکه نوشتنو باب کردم البته خیلی قبل تر از من حمیده ی عزیزم خیلی شیرین خاطره نویسی می کرد ولی سبک نوشتنشون کاملا متفاوت از بنده بوده و هست . این روزها دلم همون موقع ها رو می خواد که روم نمیشد برا وبلاگای همکارا کامنت بزارم ، دلم همون کامنتدونی هایی رو می خواد که برا کامنت گذاشتنشون چند دقیقه فکر می کردم ، این روزا همه چی فرق کرده ، این روزا ..... نمی گم وبلاگ خودم خیلی آموزشیه ولی خیالم راحته با همون چارچوبی که ساختمش دارم ادارش می کنم ، خیالم راحته که سعی کردم روزمرگی هام توام با لوس بازیو هجو گرایی و ... نشه .

ادامه دارد ......

من رو می تونید اینجا هم بخونید .

چگونه وبلاگنویس شدم (1)

سلام

بالاخره روزی که منتظرش بودم داره از راه می رسه ، روزی که مطمئنا برام تا همیشه یکی از قشنگ ترین روزهای سال به شمار می ره . هیچ وقت فکر نمی کردم درآستانه ی اولین سالگرد وبلاگم اینجا باشم . من ، نیلوفره فسقلی که بزرگواران کم مونده از پشت کامپیوتر لپمو بکشن ، منی که می یانو بهم می گن کوچولو ، بچه جون  الان تو جشنی که پرشین بلاگ به مناسبت فرا رسیدن روز جهانی وبلاگ برای انتخاب برترین وبلاگ نویسان زن برگزار کرده بین ۱۰۰ وبلاگ اول باشم ( فک کنم تو مایه های پنجام ) به هر حال از دوستانی که بهم رای دادن خیلی تشکر می کنم . هیچ وقت با وجود وبلاگ نویسان قدر و آرشیوهای چند سالشون همچین توقعی رو فعلا نداشتم . وبلاگ من یه وبلاگ خاطره نویسیه که همیشه سعی کردم باری به هر جهت نباشه و پیامی رو در لایه های زیرینش برای خواننده به همراه داشته باشه ولی اینکه در بین اینهمه وبلاگ آموزشی ، تخصصی ، فنی و روزمره نویسی های با تجربه و .... بیامو با وجود اینکه رای گیری هنوز تموم نشده تو لیست وبلاگای منتخب باشم برام خیلی قشنگو لذت بخشو غرور آفرینه .

در مورد وبلاگ نویس شدنم حرف زیاده و به همین خاطر تو چند پست متوالی می نویسمش و آخریش رو می زارم برای روز تولد بارانکم . حدود ۲ سال پیش بود که با وبلاگ آشنا شدم . یادمه اولین بار به دنبال سرچ موضوعی تو گوگل رسیدم به وبلاگ ( من در غربت ) که دستنوشته های دختری بود ساکن بلژیک . اصلا باورم نمی شد یکی بشینه از زندگی شخصیش تو نت بنویسه و اونقدر دست نوشته هاش به نظرم شیرین اومد که کم کم همه ی آرشیو خودش و بعضی از لینکی هاش رو خوندم . اون روزا پشت کنکوری بودمو مسلما وقت زیادی برای نت گردی نداشتم ولی چند تا وبلاگ بود که تحت هر شرایطی می خوندمشون که دوست داشتنی ترینشون برام ملودی بود . ملودی چه اون موقع و چه الان که آرشیو چند سالش رو پاک کرده و شیش ماه یه بار آپ می کنه برام سمبله یک وبلاگ نویسه حرفه ایه  خلاصه گذشت تا کنکورمو دادم و دیگه شدم یه پا وبلاگ خونه حرفه ای . همه جورشم می خوندم از روزانه نویس بگیر برو تا سیاسی و هنریو اجتماعیو ... و کم کم فکر وبلاگ زدن تو ذهنم جوونه زد تا جوابای کنکور اومدو من رفتنی شدم .

هنوز نرفته می دونستم چی انتظارمو می کشه ٫ مشکلات من کمابیش شبیه اکثر دانشجوهاییه که از خانوادشون دور می شن ولی به هر حال هر آدمی یه سری خصلتای خاص به خودشو داره مثلا خواهرم طی دوران دانشجوییش نسبت به من خیلی راحت تر تونست خودشو با محیط وفق بده ( البته اون دانشجوی اصفهان بود ) متاسفانه من به دلیل وابستگیه شدیدی که به خانوادم دارم و متقابلا اون ها به من اوایل که وارد یکی از شهرهای شمالی شدم  خیلی آسیب دیدم تا به مرور زمان کمی مسائل اطراف برام قابل هضم ترشد و مسئله ی بعدی که تا به امروزم درگیرش هستم عدم تواناییه که در تطابق با محیط دارم یعنی بیشتر از اینکه سعی در جهت وفق دادن خودم با محیط باشم سعی دارم محیط رو با خودم همسو کنم و این علاوه بر اینکه تا حدودی محال و دور از دسترسه انرژی زیادی هم از آدم می گیره و بی شک برای آدمی مثل من که به آداب درست رفتار کردن و فرهنگ انسان وار زندگی کردن خیلی اهمیت می ده ٫ بودنه در فضاهایی که کاملا با شخصیتش در تضاده باعث بروز یکسری واکنش های خشک و تا حدودی جدی میشه . به هر ترتیب همین فکر دوری از خانواده و تبعات بعدش بود که باعث شد قبل از ورود به غربتستان استارت وبلاگم رو بزنم با نام ( چطوری نیلو ؟ ) . اصلا نمی خوام به یاد بیارم که اون اوایل چقدر سختی کشیدمو چقدر با دیدن بعضی رفتارها ، طرز فکرها ، پوشش ها ، صحبت کردن ها و ... از تعجب نزدیک بود به حالت جنون برسم . در حال حاضر ترجیح می دم از چند دوست هم خوابگاهی و همکلاسی عزیزم که می دونم اینجا رو می خونن تشکر کنم که همیشه با محبت و بدون هیچ توقعی همراهم بودن و تحت هر شرایطی بهم دلگرمی دادن و اگه من از روی عصبانیتی گذرا حرفی بهشون زدم کاملا تونستن موقعیتم رو درک کنن ( ممنون که اینهمه گل و جیگر و گوگولی هستین  )

ادامه دارد ..........

پی نوشت : حمید پست قشنگی نوشته که فک کنم خوندنش براتون خالی از لطف نباشه . بشتابید که غفلت موجب پشیمانیست .

من رو می تویند اینجا هم بخونید .

بازی

سلام

صبا جون  لطف کردن و من رو به بازی سوتی های زندگیم دعوت کردن . راستیاتش سوتی که زیاد دادم ولی بعضی هاش رو واقعا نمی تونم بنویسم چون اینجا نامحرم رفت و آمد می کنه درست نیست  ( منم که می شناسید چقدر خجالتیم )

1) وقتی بچه بودم یه شب داشت یه فیلمی میداد که بازیگره مردش نشسته بود جریان زندگی داداشش رو واسه دوستش تعریف می کرد که : آره زنه تا فهمید اجاق داداشم کوره چمدونشو بستو رفت خونه ی باباش .... ! من : بابا مگه مردا هم اجاقشون کور می شه ؟ بابا : آی نیلوفره نیلوفره ، مردا هم اجاقشون کور میشه . من : مردا که بچه به دنیا نمی یارن . بابا : .... ( خدا هیچ بنی بشری رو اسیر بچه ای مثل من نکنه )

2) من اصولا بدم می یاد وقتی گشنمه خودمو با هله هوله سیر کنم دوست دارم غذا بخورم حالا هر چی غذا چربو چیلی تر باشه لذتشم بیشتره برا همین اونموقع ها که مدرسه می رفتم همیشه واسه زنگ تفریح یا از مدرسه ساندویچ می خریدم یا از خونه غذا می بردم . یه روز صبح قبل از مدرسه ورداشتم یه عالمه دلمه برگ گذاشتم تو ظرفو با چند تا چنگال واسه خودمو دوستام بردم مدرسه و بعد از زنگ تفریح که حسابی شکم چرونی هامونو کردیم  ظرف دلمه و چنگالا رو آوردم کلاس گذاشتم تو جا میزی و معلم ریاضیمون اومد سر کلاس . خانوممون که شروع کرد درس دادن منو ترانه بغل دستیم طبق معمول درجه ی لودگی خونمون زد بالا و منم که جو گیراومدم از زیرمیز یه لگد بهش بزنم نامرد پاشو کشید عقبو پام خورد به پایه ی نیمکت و بساطمون پرت شد کف زمین ، حالا چنگالا یه طرف ظرفه یه طرف ، دره ظرفه هم که صد تا قل خورد تا وسط کلاس واستاد . منم که از خجالت معلممون نمی تونستم سرمو بلند کنم  تا برگشت بهم گفت : کاسه بشقاب می یاری سر کلاس ؟

3) اون وقتایی که من راهنمایی بودم و ساسا دبیرستانی یه روز صبح خوابیده بودم که شنیدم یکی دستشو گذاتشته رو زنگ بر نمی داره و از اونجا که ساسا همیشه این مدلی زنگ می زنه ( شاده دیگه ) همون تو خواب داشتم بارش می کردم که معلوم نیس اول صبحی کجا پاشده رفته که اینقدر بهش خوش گذشته دستشو از رو زنگ بر نمی داره . به زور بلند شدم رفتم آیفونو برداشتم . من : کیه  ؟ . _ : از شرکت .. یه سری بروشوره تبلیغاتی آوردم ( صداش خیلــــــــی شبیه ساسا بود ) . من : تو غلط کردی  . _ : بچه برو مامانتو صدا کن ببینم . من : اعصاب منو خورد نکن ساسا می یام لهت می کنما . _ : بچه جون اشتباه گرفتی من ساسا نیستم . من : الان می یام دم در . و رفتن دم در همانا و شونصد کیلو عرق شرم ریختن و معذرت خواهی کردن همان بعدشم که برگشتم خونه اول رفتم تو اتاق ساسا دیدم غرق خوابه و شیرجه زدم روش . ساسا هم از خواب پریده بود می گفت : باز تو وحشی شدی .

از طرف منم همه ی دوستای لینک شدم دعوتن هر کی دلش خواست این بازی رو انجام بده .

من رو می تونید اینجا هم بخونید .

پی نوشت : کامنتی برای پست قبلیم ارسال شده توسط آقای رضا که برای اولین بار زحمت کشیدن و کامنت گذاشتن . ایشون در کامنتشون خاطر نشان ساختن که : با این اخلاق خوبم بهترین منسب برای آیندم ریاست جمهوریه و بعد از آوردن دلایلی در انتها تاکید کردن که بنده اولین رئیس جمهور زن ایران خواهم شد ( چه شود  ) . ضمن اعلام ذوق مرگی بابت همچین پیش بینی ای از همین تریبون اعلام می کنم از این به بعد حواساتون باشه که خیلی به من احترام بزارید و گرنه بعدنا حسابی تلافی می کنم ( از حالا گفته باشم  )

غرنامه

سلام

امروز از اون روزایه اون روییم بود یعنی اون روم بالا اومده بود خفن  . فک کنین دیشب ساعت 5 صبح تازه چشام گرم خواب شده بود که نرگس sms زده : نیلوفرانتخاب واحد شروع شده کلاسا هم از 24 ام شروع می شن . منو می گین داشتم دور از جونم سکته می کردم ، آخه از چند هفته پیش با مامانمینا شرط کرده بودم که فکر اول مهر شمال رفتنه منو از سرتون بیرون کنین ، من بچه دبیرستانی نیستم اول مهر کتاب دفترمو بزنم زیر بغلمو یا علی مدد حالا کله ی سحری یه کاره بهم خبر رسیده که مهر کجا بود باید از شهریور پاشی بیای خلاصه نرگس که حسابی زد تو حالم ، به زور خودمو خوابوندم تا ساعت 8.30 که کابوس اون دانشگاه جیگر از خواب پروندم بعدش یه کم تو خونه چرخیدم و زنگ زدم به نرگس که تو از کجا فهمیدی ؟ گفت : رفتم تو سایت دانشگاه تازه انتخاب واحدم کردم ( آخه دانشگاه ما خیلی شیکــــه و با کلاســــه ٫ دلتون بسوزه  انتخاب واحدش اینترنتیه یعنی هر دانشجو یه صفحه ی مخصوص به خودشو داره و فقط وظیفه ش اینه که درسایی رو که تو راهنمای سایت واسه این ترم اعلام کردنو دونه به دونه با کد وارد کنه و دکمه ی تایید رو بزنه و این دقیقا به این معناست که دانشجو حق هیچ گونه اظهار نظری در مورد واحدای درسیش نداره ) دیگه رفتم تو سایت دیدم نوشته شروع کلاسا از 24 امه  . نمی دونین با چه حرصی زنگ زدم به سارای بیچاره که : سارا اینا چی میگن ؟ من 24 ام بیا نیستما کدوم ... اون موقع می ره دانشگاه که ما بریم ؟ سارا : نه بابا ، نترس همه اول مهر می رن . واقعا نمی دونم اینا چرا اینقدر خودشونو کوچیک می کنن ؟ آخه بگو فک کردین با جماعت کورو کچلا طرفین که هر بلایی می خواین سرشون در می یارینو هر وقت بخواین در دانشگاهو باز کنین و تعطیل کنین و هیچکی هم هیچی بهتون نگه . سارا می گفت : دانشگاه تهرانم از 24 ام باز می شه . گفتم : دانشگاه تهران غلط می کنه اصلا به ما چه ربطی داره دانشگاه تهران چی کار می کنه ؟ حالا چی چیمون مثل اونجاست که این یکیمون باشه .. یکی نیست بهشون بگه 24 ام بریم اونجا چیکار ؟ نه جون نیلوفر بریم چیکار ؟ همین منو که می بینین روزه روزش از ترس حاضر غایب خودمو می کشونم میندازم تو کلاس  خب فایده ای نداره بشینیو نشینی از اونجا که بیشتر درسای ما فعلا تئوریه یه کتاب 7000 صفحه ایو یه جزوه ی 6000 صفحه ای بهت می دن می گن بشین بخون . دانشگاهه محبوبه اینا (همون دوستم که مهندسیه شیمی تهران می خونه ) اینجوریه که هر واحدی که پیش نیاز نباشه رو می تونی ور داری و اگه دلت نخواد مجبور نیستی تو سال تحصیلی دروس عمومی برداری . اونوقت ما چی ؟ خودشون می برن می دوزن می گن بیا تنت کن  . دانشگاه ما اصلا دانشگاه نیست یه چیزیه تو مایه های مدرسه اونم از نوع دبستان . اونقدر دارم حرص می خورما که حدو حساب نداره ، همینجوری دهنشونو وا می کنن یه حرفی می زنن . امروز با یه سری از دوستام که حرف می زدم گفتم : بمیرمم زودتر از مهر پامو اونجا نمی زارم ، نه واقعا خونوادمو ول کنم یه هفته زودتر برم اونجا چیکار ؟

پی نوشت : حتما همتون برنامه ی " ماه محبوب " رو که ویژه ی افطاره و از شبکه ی سه پخش میشه دیدید ، چنانچه در مورد این برنامه انتقاد یا پیشنهادی دارید می تونید به این وبلاگ  مراجعه کنید چون ایشون جزو کادر سازندگان این مجموعه هستن و مطمئنا نظرات شما می تونه در بهبود هر چه بیشتر این برنامه موثر باشه .

من رو می تونید اینجا هم بخونید .

پی نوشت : ( X ) و ( مهم نیست ) و ( م ) و ( یه نفر) جان های عزیز ... این اسمای مبدلتون منو کشته  . مرسی که بهم اطلاع دادین آموزش گفته از ۳۰ ام دانشگاه باز میشه یه کم آرامش اعصاب گرفتم مادر ولی جداااا شما از ۳۰ ام می خواین برید دانشگاه  ؟؟!!    

سه گانه

سلام

1 ) من و ساسا و بهشاد تو ماشینیم ومن شونصد بار دوره فرهنگسرای نیاورانو چرخیدم ولی کو جای پارک بالاخره می پیچم تو یه کوچه فرعی و بغل یه 206 مشکی نگه می دارم  . ساسا : مجبوری اینجا نگه داری مردم کار دارن . من : کی کار داره ؟ ساسا اشاره می کنه به 206 بغلی می گه : با سر برو تو حاله مردم . بهشاد می خنده می گه : چه هولیم کردن . نگاشون می کنم دختر با اینکه یه خروار آرایش کرده ولی کوچیکه شاید از من کوچیکتر، پسره اما یکی دو سالی از من بزرگتره . قیافه هاشون برافروخته س انگاری از بد روزگار درست سر بزنگا رسیدیموعیششونو کور کردیم از چشاشون معلومه دارن تو دلشون حسابی بارمون می کنن . هر دوشون لم می دن به صندلی هاشونو دختره دستشو می بره تو موهای پسره و یه جوری بهش خیره میشه انگاری می خواد با چشاش درسته قورتش بده ، معلومه از این مدل دختراییه که هر روز آویزون یه پسرن ، این نشد یکی دیگه ، یکی دیگه نشد یکی دیگه ، فقط هدف داشتن یه پسره و خوشی موقت و کاذب . ساسا میگه : اینجوری نگاشون نکن زشته . می گم : می یان تو خیابون کاراشونو می کنن که همه نگاشون کنن دیگه .

۲ ) مکان : خونه . زمان : صبح کله ی سحر کمی بعد از طلوع آفتاب . غرق خوابیم و تلفن داره خودشو میکشه بس که تو سر خودش می کوبه . به زور خودمونو می کشونیم می بریم هال گوشی رو بر می داریمو با شنیدن صدای سرکار خانوم علیا مخدره خواب که چه عرض کنم برق از سه فازمونم می پره . هنوز میم سلامو نگفتیم که سرکار علیه دهنشونو باز می کنن که  : نتایج کنکور اومدو آرمیتا ( بچه ش ) پزشکی دانشگاه .... قبول شد ولی به خاطر روحیه ش و اینکه از خون می ترسه نمی خواد بره و می ره همون کاردانی کنه شناسی دانشگاه آزاده دهات ممسلی و اصرار اصرار که شما رو به روح اجدادتون باورکنید کنه شناسی خیلی به درد این مملکتو جامعه ی بشری می خوره و بعدشم با حرص میگن که : پزشکا که الان همشون بیکارنو ... و ما میریم تو شوک که مگه ما حرفی زدیم که اینجوری نسخمونو می پیچید و تنها چند نکته ی اساسی در ذهنمان به وجود می آید که : 1 _ وقتی آرمیتا جانتان از خون بدش می آمد اصلا چرا اینهمه درس خوند که رتبه ی سه رقمی بیاره ، مگه رتبه ی سه رقمی آوردن به همین راحتی هاس  ؟! 2 _ بر فرض محال آرمیتا جانتان با هوش سرشارشون تونستن یه رتبه ی درستو درمون بیارن اما وقتی با دیدن خون دچارغشو ضعف میشدن مگر مجبور بودن موقع انتخاب رشته پزشکی رو در صدر 100 تا انتخابشون قرار بدن خب داروسازی رو انتخاب می کردن که خون ندیده خانوم دکتر بشن  . 3 _ والا همه ی پزشکان اطراف ما در حال حاضر شاغلن اصلا نمی دونم این توهم از کجا بوجود آمده که پزشکا بیکارن تا وقتی انسان هست پزشک بیکار نمی مونه چون بیماری برای انسان هست و علاج بیماری دست پزشک ولی از اونجا که این قشر توقع دارن در قبال 7 سال زحمت حقوق مکفی و محل طبابت نسبتا معقول داشته باشند غالبا از وضعیت موجود ناراضی هستن که البته حق هم دارن وقتی می بینند بعضی از بی سوادین چطور یه شبه میلیاردر میشن دلشان برای اون سالهایی که شبانه روز دود چراغ خوردن می سوزه به هر صورت اگرهم پایتخت عزیزتر از جان ظرفیت پزشکش تکمیل هست مسلما مناطق محرومه زیادی چشم انتظار دستان پر مهرشان می باشد  . 4 _ آخه مگه مرض داری اینهمه دروغ میگی دلیلی نداره همه ی آدما مثل همدیگه باشن هر کسی استعداد پیشرفت تو یه فازی رو داره مثلا آرمیتا جان شما مطمئنا تو فاز ولگردی به مدارج عالیه خواهد رسید .

۳ ) آقا من هر کاری می کنم نمی تونم از این فیلم روز حسرت ( شبکه یک ) بگذرم . امشب که اول با آبجیام فقط رفته بودیم تو کف این افسانه بایگان با اون چشمو ابرو اومدناش یکیم نیست بگه جیگر با بیل سایه می مالی یه خط چشم مکش مرگما میکشی هی چشم خمار می کنی که چی اونوقت  . بهشاد می گفت : این کی از خواب بلند میشه که واسه سحراینجوری هفت رنگه بعدش دیدین تو رو خدا اون باباهه رو به زور پسره رو فرستاده تو اتاق زنش بخوابه بعد خودش عین ... سرشو میندازه پایین نصفه شبی دره اتاقو باز می کنه می ره بالا سر پسره . حالا نیش من اون وسط بازززز برگشتم یواش یواش به ساسا و بهشاد می گم : نمیگه اینا زنو شوهرن ٫ پدرشوهر به این بیشعوری نوبره والا زنه مورد داره خب داشته باشه مرده که ماشالا سالمه سالمه که می ره دوتا دوتا زن می گیره بعد این بی جنبه ها هم غش غش می خندیدن . بابام اونقدر داشت حرص می خورد با اینکه از اونورنمیشنید من چی می گم ولی فک کنم می تونست حدس بزنه . منم دیدم اوضاع احوال خرابه لال شدم  در ضمن محض محکم کاری دوباره و صد باره عرض کنم که اعتیاد بلای خانمان سوزه .... ای خدااااااااا .

من رو می تونید اینجا هم بخونید .

سریال های مناسبتی

سلام

با عرض معذرت از دوستان عزیز خارج از ایران این پستم اختصاص داره به سریال های مخصوص ماه رمضون . نمی دونم این سریال ها از جام جم پخش میشن یا نه ولی به هر حال ما اینورآبی ها دیگه عادت کردیم بعده افطار بشینیمو پشت سرهم از این کانال به اون کانال نگاشون کنیم .

این مطلبو در شرایطی می نویسم که فقط سه قسمت ازاین سریالا پخش شده و مسلما به معنای نادیده گرفتن زحمات سازندگان و نفی مفاهیم بنیادیشون نیست. به ترتیب پخش شون بعد ازافطار:

بزنگاه ( شبکه ی سه ) : امان از رفیق ناباب .. امان امان . به قول معروف : پسر نوح با بدان بنشست / خاندان نبوتش گم شد  می بینی چطور جوون رشیدو خوشتیپه مردمو مهتاد کردن  ؟ جوونا شما روبه خدا شما رو به جونه عزیزاتون شما رو به ارواح رفتگانتون نرید سراغ این زهرماری . بابا والا بلا به خدا به پیربه پیغمبر بلای خانمانسوزه ، بابا فکمون افتاد پایین بس که گفتیم هر کی مهتاد شد از شلواره پای بچه شم نمی گذره بعدشم غیرت ندارین شرف ندارین وجود ندارین هنوز کفن باباهه خشک نشده دو لپی با سر می پرین وسط ارثو میراثش ؟! پس فردا بچه تم اینجوری هول مردنتو میزنه ها . دنیا مثل آیینه ست از هر دست بدی از همون دستم پس می گیری ، آره مادر از ما گفتن بود.

مثل هیچکس ( شبکه ی دو ) : آقا ما هر چی داریم از این بنیان های مستحکم خانوادگیمون داریم ، سعی کنید به جای اینکه مدام پی رفیق بازی هاتون باشید به هر جون کندی هم که شده بچسبین به استخوونای آباو اجدادیتونو نزارید این آدم بدا بینتون موش بدوئونن و بعدشم اصلا چه معنی داره تو فامیل دخترعمو پسرعمو ، دخترعمه پسردایی و ... یه سره بزنن تو سرو کوله همدیگه و سربه سرهم بزارن ! ببینید شاخ شمشادا اگه روزی روزگاری مثلا چشمتون به دختر خالتون افتاد به جای اینکه موهاشو بکشیدو بگید ( بزرگ شدی فسقلی  ) در حالیکه یه نظر به ریشه ی موهاش انداختین ، چشم بدوزید به مامان جونتون که در شونصد هزار کیلومتری شما درحال قلیان چاق کردن هستن و بفرمایید : ( این قافله ی عمر عجب می گذرد ، بچه ها بزرگ میشنو بزرگا پیر، عجب عجب ) و بعد صد دفه تو دلتون بگید خدایا جای خواهرمه ها ، غلط زیادی بکنم به یه چشم دیگه نگاش کنم . دخترای عزیزتر از جان دقت داشته باشید که اگه روزی روزگاری مثلا چشمتون به پسرعموتون افتاد به جای اینکه بهش بگید ( به به چه خوشتیپ شدی ژیگول ) در حالیکه عین لبو سرخ شدیدو با چشماتون رژه ی مورچه ها رو کف زمین دنبال می کنید بگید ( الحق که این لباس برازنده ی شماست پسرعمو ) اووووووووو مامانمینا ، یکی بیاد منو بگیره ، ضعف کردم .

روز حسرت ( شبکه ی اول ) : عجب زن زلیلی هستی تو مسعود ، همین زلیلیته که منو کشته . ایول بابا ، می زاشتی حداقل اون زنه بدبختت سرشو می زاشت زمین بعد می رفتی دنبال ازدواج مجدد . مگه تو از حاج آقا لقمه نگرفتی پس چرا اینجوری زدی تو خلاف لامصب ؟ البت اگه اصل اصلشو ببینیم به منو شما دخلی نداره خب . دوس داره رو سر زنش یه زنه دیگه هم بگیره حالا اینکه زنم مریضه و فلانو بهمانم همش بهونس .. عشقش میکشه این مدلی باشه چیه مگه ؟ وضعش که خوبه ، چشمشم کور زورمی زنه عدالتو بینشون رعایت کنه .. اصلا داره ترویج لایحه ی چند همسری رو میکنه ، حرفیه ؟ آهان راستی تا یادم نرفته اینوهم بگم که تازه عروسای جیگر طلا سعی کنید مادرشوهراتونو الگوی خودتون قراربدید و به جای اینکه مدام بکوبید تو سر شوهر جونتونو پول پول کنید بهش بگید : شما آقایی ، شما تاج سری ، شما سروری یه مقدارمانی واسه مانیکور می خوام .

مامور بدرقه ( شبکه ی پنج ) : غلط کردم غلط کردی غلط کرد غلط کردیم غلط کردید غلط کردند ... دخترای دم بخت غلط می کنید عاشق این غرب زده های بی ریشه میشید ، غلط می کنید عشق اون ور آب می کشتتون ، غلط می کنید جلو باباتون روتون نمی شه بگید : شوهر می خوام . بابا خوبه ، بابا جونه ، بابا عشقه . برید تو چشاش زل بزنید بگید : من شوهریم و این شعر معروفو واسش بخونید که : شوهر شوهره شوهر بالشت پره شوهر .... اینکه سخت نیس از پشت آیفون حرف زدنم خیلی راحتتره  . آره مادر ، غلط می کنه هر کی پشت سرتون بگه دختره تو خونه ی باباش انگاری رو میخ نشسته که اینجوری داره له له می زنه و دوباره محض محکم کاری عرض کنم که اعتیاد بلایی خانمان سوزه .

من رو می تونید اینجا هم بخونید .  

ماه رمضون

ماه رمضون اومد با همه ی خاطرات قشنگی که هیچ وقته هیچ وقت تکرار نمی شن با همون دعای سحر و ربنای شجریان با همون شله زردو حلیم بادمجون و با یاد همون مامان بزرگو بابا بزرگی که همیشه جاشون کنار سفره خالیه . دوباره خاطراتی زنده می شن که هیچ وقت رنگ کهنگی به خودشون نمی گیرنوهمیشه گوشه ی ذهن آدم مثل الماس می درخشن .... خاطره ی اولین روزه گرفتن ، اولین افطاری خوردن و بچگی هایی که تو مدرسه هی از هم می پرسیدیم : روزه ای .... ؟ و همیشه همه روزه بودنو بعد می رفتیم گوشه ی حیاط دو تا دو تا پچ پچ کردن که از قیافش معلومه دروغ می گه ها روزه نیست . سالها می گذرن ولی هیچ چیز نمی تونه جای اون روزا رو بگیره روزایی که پاک بودن و سبز ، همه ی این تکراری ها تکراری می شن و فقط دلم می خواد آخر ماه رمضون امسال دوباره با خودم تکرار نکنم که چقدر زود تموم شد کاش .....

منو درگیر خودت کن

تا جهانم زیرو رو شه

هدیه

سلام . امروز یاد یه خاطره ای افتادم گفتم واسه شما هم تعریف کنم  . یادمه وقتی کلاس کنکورمی رفتم یه معلم داشتیم که حدودایه 21 _22 سالش بودو تو یکی از رشته های خوبه تهران درس می خوندو قیافه ی معمولی داشت ولی چون خیلی با نمک بود و سر کلاس حرفای بامزه می زد بیشتر بچه ها دوسش داشتن . اون زمان یه دوستی داشتم به نام هدیه که البته الانم هرازگاهی باهم تماس داریم .... هدیه خیلی دختر ساده و بی شیله پیله ایه و از بد روزگار اونموقع عاشق این پسره شد ٫ اونم نه از این مدل آب دو خیاریا از این مدلایی که وقتی پسره میومد سر کلاس هدیه یهویی چشاش میشد دریا و می شست ریز ریز گریه می کرد یا لرز میکردو فشارش می افتاد و من مجبورمی شدم ببرمش پایین بهش آب قندو شکلات بدم تا حالش جا بیاد حالا همه ی بچه ها حالو روزشو می زاشتن پای استرسی که واسه کنکور داره  تا اینکه پسره شماره ی موبایلشو به همه داده که اگه کسی اشکاله درسی داره ازش بپرسه اینم که از خدا خواسته راه به راه زنگ می زد و پسره هم که دستش اومده بود این دوسش داره برمی گشت می گفت : الان یه کم سرم شلوغه ساعت 12 شب زنگ بزن بیکار باشم بیشتر با هم حرف بزنیم . این طفلکی هم ساده می اومد به من می گفت : من که می دونم دوسم داره اگه نداشت که نمی خواست بیشتر با هم صحبت کنیم و ..... دیگه این رفتارای کج دارو مریز همین جور ادامه داشت تا آخرای سال که حدود یه ماه بیشتر تا کنکور نمونده بود وهدیه دیگه کارش از گریه گذشته بودو به غش و ضعف رسیده بود که یه دفه زد به سرش که باید برم بهش بگم عاشقشم ٫ منم خواهشو تمنا که تو رو خدا اینکارو نکن این پسرا همینجوریشم پررو هستن وای به حاله اینکه یکی بیاد بهشون بگه دوسشون داره و دیگه خدا رو هم بنده نمی شن . اونم پاشو کرده بود تو یه کفش که الا و بلا باید بگم . منم که آخره مرامو معرفت و دلسوزی یه کلام از دهنم در اومد که : تو خودت نگو من بعده کنکور زنگ می زنم بهش می گمخلاصه بعده کنکور فک می کردم هدیه دیگه یادش رفته که دیدم نخیر تلفن پشت تلفن که تو مگه قول ندادی بهش بگی من دوسش دارم پس چی شد ؟ منم هی امروز فردا می کردم بلکه بی خیال شه که نشد که نشد تا یه روز زنگ زدم به پسره . اونم رو حساب اینکه من شاگرد زرنگ آموزشگامون بودم سریع شناختو کلی تحویل گرفت و یه کم که درمورد کنکورحرف زدیم بهش گفتم : هدیه رو یادتونه ؟ پسره : نه کدوم هدیه ؟ من : دوستم دیگه همون که همیشه باهم بودیم ( حالا فیلمش بودا چون می دونستم تا حالا شونصد هزار مرتبه تلفنی با هدیه الکی به بهانه ی درسو کنکور حرف زده ) پسره : آهان یه چیزایی یادم اومد ! من : می خواستم بگم .... می خواستم بگم که از شما .... خوشش می یاد ( مردمو زنده شدم تا این حرفو زدم چون همیشه از این خاله زنک بازیا و واسطه گریا حالم بهم می خوره ) بعدشم گفتم : البته اون نمی دونه که من به شما تلفن کردمو اگه بفهمه ناراحت می شه ولی چون دیدم خیلی داره اذیت می شه و ممکنه از نظر روحی صدمه ببینه گفتم بهتره در جریان باشید ! پسره : راستش من قبلا یکی رو دوست داشتم ولی الان دیگه نه . من : مرسی که جوابمو واضح دادین . پسره : ولی از تو بعید بود یه همچین کاری بکنی ، دیگه هیچ وقت به خاطر هیچکس این کارو نکن ، برا خودت بد می شه و .... منم گفتم : آخه دوستمه نمی تونم نارحتیشو ببینم و .... بعدش زنگ زدم به هدیه و همه چی رو واسش گفتم . فردا شبش هدیه بهم زنگ زد که پسره تلفن زده گفته : یکی به من زنگ زد گفت نیلوفره اما اصلا صداش به نیلوفر نمی خورد و یه حرفایی در مورد تو زد که به نظرم همش دروغ بودو .... منم داشتم از حرص منفجر می شدم که فک کرده خیلی زرنگه که همچنان این طفلکو واسه خودش بزاره تو آب نمک بدونه اینکه هیچ دوستی رسمی باهاش داشته باشه و همینجوری الکی باهاش خوش باشه .... دیگه ورداشتم یه اس ام اس بهش زدم که چرا خودتونو به اون راه می زنین ؟ اگه نمی خواین با هدیه دوست شین برا چی بهش زنگ می زنینو اذیتش می کنید شاید از نظر خودتون منظوری نداشته باشید ولی وقتی می دونید اون دوستون داره درست نیست این رابطه رو ادامه بدید و .... از اون موقع به بعد هدیه می گفت دیگه اصلا تماس نگرفت و جواب تلفناشو هم ندادو به مرور هدیه به نبودش عادت کرد هر چند هنوزم گاهی می گه : یه وقتایی دلم می خواد برم وایسم جلو در آموزشگاه ببینمش . راستش الان که به اونموقع فک می کنم از این که یه روزی یه همچین کاره بچه گانه ای کردم خجالت می کشم .

پی نوشت : لارو پزشک عزیزم کامنتی گذاشتن مبنی بر اینکه رمز موفقیتم رو در افزایش بازدید کننده هام فاش کنم  و من در جواب ایشان و سایر دوستانی که کمابیش این سوال را ازم می پرسند باید بگم که به همین راحتی ها که نیست عزیزان من ، چندین مرحله دارد : 1 _ صبح به صبح کمی اسپند بالای سر کامپی جانتان دود بفرمایید تا از چشم بد دشمنان و حسودان محفوظ بماند  . 2 _ در اتاقی که کامپی جان در آن قرار دارد عود و شمع روشن بفرمایید . 3 _ دعای رونق الوبلاگ را از دعا نویس تهیه بفرمایید و قبل از طلوع آفتاب بخوانید و به چهار گوشه ی وبلاگتان فوت بفرمایید  . باشد که مقبول جهانیان بیافتاد ..... الهی آمین یا رب العالمین .

من رو می تونید  اینجا هم بخونید .

روزهای مجردی

سلام

روزهای مجردی یعنی با ساسا و ساحل ( دوست ساسا ) بری سینما آزادی و دو سانس پشت سرهم فیلم ببینیو از بازی گلشیفته توی ( همیشه پای یک زن در میان است ) با تمام وجودت لذت ببریو  سر فیلم ( سربلند ) مدام دندون قروچه بری و ساسا برگرده یواش بهت بگه : نیلوفر به نظرت هدف از ساخت این فیلم چی بوده ؟ و تو یه جوری که اختیار ولوم صدات با خودت نیست بگی : می خواستن اسکلایی که تا تهش می شینن می بیننو بشناسن  و بعد یه پسره از یه جای نامعلوم با خنده بگه : بلند شو برو که نشناسنت و یهویی نصف سینما منفجر شه .

روزهای مجردی یعنی ظرف شویی لبریز از ظرف و لیوان نشسته بشه و ساسا بگه : نیلوفر دست نزنیا خودم می شورمشون و تو هم بگی : بزار یه دفه همون روزی که ماماینا دارن می یان کمپلت یه جا می شوریم و نتیجه ش این بشه که بعد از 5 روز هر چی ظرف و ظروفو کاسه بشقاب تو کابینت بوده رو نشسته روی اپن و کف آشپزخونه ولو ببینی .

روزهای مجردی یعنی روزی شونصد هزار مرتبه برا کل فامیلو دوست و همسایه و بقال چقاله محل تلفنی   توضیح بدی که حالت خوبه و هیچ کم و کسری نداریو دچار افسردگی حاده دوری از مامان و بابا نشدی .

روزهای مجردی یعنی با ساسا بری ارسباران نمایش ( آفتاب لب بوم ) رو ببینیو همراه با گروه موسیقیش زیر لب بخونی : امشب شب مهتاب عزیزم رو می خوام .... عزیزم اگر خوابه حبیبم رو می خوام .... خواب است و بیدارش کنید .... و بعد از ساعتی که به کمدی درام معناییش خندیدی در حالی سالن آمفی تئاتر رو ترک کنی که زیر لب با خودت میگی : عشق کنار نون تو سفره خوبه نه به جای نون که اگه به جاش باشه زودی ته میکشه .

روزهای مجردی یعنی به عمه جون بگی شب می ری خونه ی خاله جون می خوابیو به خاله جون بگی شب می ری خونه ی عمه جون می خوابیو شب درو تخته ی خونه رو مهرو موم کنیو بگیری راحت تو خونه ی خودت بخوابی .

روزهای مجردی یعنی یهویی ساسا بگه : می خوام برم دوتا قناری بخرم و توهم بگم : حوصله ندارم شبو نصفه شب صدای این پرنده مرنده ها رو بشنوم بد خواب بشمو ساسا بگه : اون دیگه مشکل خودته و تو بگی : وجود داری برو بخر ببین چه جوری خفه شون می کنم    اونم بگه : می رم می خرم تو جرات داری چپ بهشون نگاه کن و تو بگی : چپ که نگاه می کنم هیچی با شهی می شینم گوشتشم جلوت می خورمو ساسا بگه : تو ....... ( نمیشه بگم خوبیت نداره ) 

روزهای مجردی یعنی پریسا و وحید ( دوست ساسا و شوهرش ) تو و ساسا رو شام پیتزا کندو دعوت کنن و سر میز وحید بگه : واسه جمعه می خوام بچه ها رو جمع کنم بریم توچال شماها هستین ؟ تو بگی : اگه اون دختره ی خپله عمله ی کولی باشه من نمی یام . وحیدم بگه : اون دختره ی خپله عمله ی کولی چیکار به تو داره ؟ تو بگی : کاری که نداره فقط همش می خواد ادای منو در بیاره  . وحیدم شیش ساعته تموم نصیحتت کنه که این خیلی خوبه یکی تو رو الگوی خودش قرار بده و این یعنی دختر کاملی هستیو ..... تو بگی : نه آقا وحید شما منظورمو متوجه نمیشی چون از زاویه ی نگاه یه مرد به این قضیه نگاه می کنین و وحیدم بگه : یه ضرب المثلی هست که میگه مردا وقتی ازدواج می کنن می رن قاطی مرغا و تو بگی : یعنی شما دیگه خروس نیستین و ساسا محکم از زیر میز بکوبه به پات و پریسا و وحید هرو هر بخندن .

من رو می تونید اینجا  هم بخونید .  

دوستان وبلاگی

سلام . جریان امروز بعد از ظهر ما از این قرار بود که اون هفته یه کامنتی برام ارسال شد از طرف روابط عمومی ( اصلا نمی دونم این روابط عمومی چی هست ) که توش نوشته بود به مناسبت هفته ی پزشک یکشنبه 3 شهریور نقد وبلاگ دکتر حامد ( نم نم , کوچولو ) هستو از شما هم دعوت میشه تو جلسه شرکت کنین . ما هم خوشحال یعنی خوشحالا  بیشترشم به خاطر این بود که آخ جون الان می رم اونجا بعضی از دوستای وبلاگیمو می بینم . حالا چند هفته پیشا ما با دکتر نم نم سرموضوع لینک و لینک شدن یه کل کامنتی انداخته بودیم و بعد از اونم نه من واسش کامنت گذاشته بودم نه اون واسه من  خلاصه وقتی این کامنت دعوتی به ما رسید ما گفتیم بیخیال اینکه میونمون شکرآبه بلند میشیم می ریم . محل برگزاری جلسه هم سرای کتاب پارک شفق بود و از صبح هی به ساسا اصرار اصرار که تو هم باهام بیا و وقتش خوبه می تونی بیایو .... اونم می گفت : نه اونجا همتون هم سنو سالید درست نیست من بیام ، حالا یه ساعت قسمو آیه که بابا اونا از توهم بزرگترن به گوشش نرفت که نرفت از بس که غده بعد از ظهری که رفتم اولش هیچکی رو نمی شناختم و از رو اون عکسی که حامد خان گذاشته بودن گوشه ی وبلاگشون گشتم دنبال یه ابرو کلفت که شکر خدا اونجا دو نفر بودن که ابروهایه کلفتی داشتن خفن ، منم مونده بودم کدومه اینا نم نمه چون هر دوشون قیافه هاشون به اون عکسه می خورد تا اینکه یه بنده خدای شیر پاک خورده ای از اون جلو ملوها برگشت صدا زد : حامد ...... و ما چشممون به جمال نم نم خان روشن شد دیگه جلسه شروع شدو منم که دفعه ی اولم بود جلسات نقد وبلاگ می رفتم اصلا نمی دونستم چه مدلیه و چی کارا می کنن بعدشم همش حواسم پی این بود که یه کاری نکنم ملت بفهمن دفه ی اولمه ولی رویهم رفته خیلی خوب و مفید بود این مدلی بود که اعضای شرکت کننده یه سری سوال در مورد وبلاگ مذکور مطرح می کردن و نم نم جواب سوالاشونو می دادو چقدرم خوب از پس جواب دادنا براومد ( ایول ، کلی کیف کردیم  ) اونجا هم ازمون با ساندیس و شیرینی پوپک پذیرایی کردن ( بازم ایول ما عشقه شیرینیه پوپکیم ) و نوبت رسید به قسمت اصلی ماجرا که هر کدوم از حضار گرام بلند شن اسم بلاگشون رو با اسم خودشون اعلام کنن حالا خندم گرفته بود اساسی نیشه همیشه بازم داشت باز تر میشد که الان بچه ها بفهمن من نیلوفرم چه واکنشی از خودشون نشون می دن که خدا رو شکرمثبت بود میون بچه هایی که خودشونو معرفی می کردن الناز جونمو شناختم و بعد از جلسه رفتم کلی بغلو ماچو بوسه انگار یه آشنای قدیمی رو بعد از سالها می بینم . النازی خیلی دختر جیگرو مهربونو گلیه درست همونیه که همیشه ازش تو ذهنم داشتم ٫ بهم گفت : من فک می کردم تو خیلی شرتر از این حرفا باشی . منم گفتم : نه اونجوری هم که تو بلاگم می نویسم نیستم ( من بیشتر از اینکه با نمک باشم یه اتفاق رو با نمک می نویسم ) نفر بعدی که دیدم دکتر علی  بود . همه ی بچه هایی که از اون اوایل وبلاگم با من بودن یادشونه که من با دکتر خان همیشه یه رابطه ی خوبه وبلاگی داشتم هر چند که ایشون همیشه می اومدن منو اذیت می کردنو حرصمو در می آوردن ولی من باز به بزرگواری خودم می بخشیدمشون  ولی یه سری کامنتایی پیش اومد که دیگه نه من واسشون کامنت گذاشتم نه ایشون واسه من ( البته من قهر نکرده بودم فقط کامنت نمی زاشتمو لینکشون حذف کرده بودم و ایشون هم متقابلا همینجور ، دقت داشته باشید که بنده قهر نکرده بودم ) خلاصه آخرش با الناز رفتیم از نم نم خداحافظی کنیم که دکتر علی برگشت گفت : شما هنوز قهری ؟؟ ما هم گفتیم : این حرفا چیه ما با کسی قهر نیستیم . ایشونم فرمودن : نه معلومه قهریو .... ما هم گفتیم وقتی می گیم قهر نیستیم یعنی نیستیم داداش اینقدر با ما کل ننداز  ( البته دقیقا این جمله رو نگفتیما ولی همین منظورو داشتیم ) بعدشم ما به نم نم گفتیم : دکتر جان قهری ( سر همون جریان لینک و لینک کردن ) گفت : نه من که با شیش سال سابقه ی وبلاگ نویسیم و پیش کسوتیم نباید بیام به تو بگم فلان کارو بکن فلان کارو نکن  ( البته این فلان فلانا حرفه ها به خاطر اینکه می گم شاید راضی نباشه جمله هاشو دقیق نمی یارم ) بعدشم گفت : تو چطور می ری ....... ما هم دو زاریمون افتاد که بـــــله ...... دیگه رومون نشد که رو در رو خدمتشون عرض کنیم که بعضی ها اون اولایی که شما فک می کردین ما یه رشته ی دیگه می خونیم اومدن بدون اینکه به ما بگن ما رو لینک کردن . بله  دیگه ، معرفت داشتن  وقتی هم خداحافظی هامون تموم شدو با الناز داشتیم می رفتیم دکترعلی گفت : کجا می رین قراره شام مهمون کنن ! بازم ما رومون نشد رو در رو بگیم دکترجان قرار نیست هر جا شام مفتکی بود شما بری ماشالا هزار ماشالا خیلی اضافه دارید خلاصه من والناز نموندیم و گرنه نم نم با اون همه مهموناش ورشکست میشد و در وبلاگشو تخته می کرد که اینهمه خرج رو دستش گذاشته راستی اون وسط یه خانومه خیلی گلی از حضار یه خورده قلبش گرفت و نشست رو صندلی که حالش جا بیاد بعد یهویی هر چی دکتر تو اون جمع بود ریختن سرش شرح حال گیری ..... اون طفلکی هم نمی دونست به کدومشون جواب بده دیگه ما خودمون می خواستیم با این تحصیلات پایینه علوم پایه ایمون بریم وسط اظهار فضلی بکنیم که شکر خدا لازم نشد ٫ خیلی بعد از ظهر خوبی بود و بهم یه عالمه خوش گذشت و کلی با الناز جای بقیه دوست جونامونو ( دکتر سارا ، نسرین ، سارا ناز ..... ) رو خالی کردیم  مامان سپیده کاش تو و بابامم بودین .

ما همین جا یه بار دیگه اعلام می کنیم هر گونه دلخوری که بین ما و نم نم و علی آقا بوده رو هیچ وقت به دل نگرفتیم و هر دوی ایشان حکم استادی هم در تحصیل و هم در وبلاگ نویسی رو بر ما دارن و بهشون احترام می زاریم اساسی  محض اطمینانم می تونین یه سری به لینکستانه ما بزنین تا باورتون بشه ( حامد خان خوب ببین بعدا نگی کی ؟ چی ؟ کجا ؟ من که ندیدم  علی خان خوب ببین بعدا نگی بعضیا لینک می کنن بعد می رن حذفش می کنن )

پهلوان

سلام

اول ازهمتون بابت تبریکای نازنینتون تشکرمی کنم . خودمم توقع اینهمه لطف و مهربونی رو یه جا نداشتم خیلی خیلی ممنونم که اینقدر گل و عزیز و دوست داشتنی هستین .

خب همین ابتدای امر من یه شفاف سازی بکنم که عجیب لجمو در آورده . یادتونه تو یکی از پستام نوشته بودم ( تو فیلم ترانه ی مادری عاشق پویام که نمونه ی یه آدم ندیدست که از هول حلیم افتاده تو دیگ ) ..... نه جون نیلوفر کجای این جمله بوی واقعیت می داد ؟ مثل اینکه بعضیا متوجه ایهام جمله ی بنده نشدن و فک کردن ما اونقدر بچه تشریف داریم که عاشق شخصیت ضعیفو نادون و دختر ندیده ای بشیم که بوی شیر دهنش از پشت شیشه ی تلویزیون هم به مشام می رسه و متعاقبا نقش مقابلش ( نغمه ) با وجود اینکه مداما کارگردان سعی در عاقل نشون دادنش داره در واقع یه کاراکترخام و منفعل و شوهریه که از ذوق اینکه یه همچین شوتی بهش بند کرده کم مونده بمیره . امیدوارم روشن شده باشید که ما با تمام وجود حالمون از همچین آدمایی بهم می خوره ....

جمعه بعد از ظهر مسابقه ی هادی ساعی رو دیدین  ؟ آقا ایــــــــول یعنی دمش گرم هوارتا ، ما که از ذوق مرگی نزدیک بود دورازجونمون پس بیافتیم . بابا و مامان و بهشاد و شهی رفته بودن بیرونو من و ساسا همچین زل زده بودیم به تلویزیون که بیا و ببین . اولش که 4 _ 1 عقب افتاد ساسا شروع کرد که : اههههه یه لگد بزن دیگه ، اون پا رو بیاری بالا نمی افتی . من : یه بار با کف بره تو صورتش 3 تا رو گرفته . ساسا : بابا این خیلی مظلومه نیلوفر بپر وسط بیفت رو سر یارو  . بعدش که مساوی شدن . من : الان ما اونجا بودیما تا حالا صد تا لگد تو دلو رودش می خوابوندیم دل ملتو شاد می کردیم . آخرشم که به مبارکی بردش فقط رفته بودیم تو کف این خیابانی ( گزارشگر ورزشی ) که هی از ذوقش می گفت : حالا یه دست به افتخار هادی ... حالا یه دست . فک کنم در عرض یه ربع شونصد هزارتا دست به افتخار هادی زدن این ساسای بلا گرفته هم هی می گفت : حالا دست دست ... دستا شله .... بزن کفو بزن .... بعدم از ذوقمون هرو هرالکی می خندیدیم . چیکار کنیم مدال ندیده ایم دیگه ، ما که یکی مثل مایکل فیلیپس  نداریم بلند شه بره 8 تا مدال طلا واسمون بیاره باید قدرهمینم بدونیم که پس فردا خدا نکرده زبونم لال یهویی به دلایل نامعلوم کنار نکشه .

مامان و بابا و بهشادو شهی هم شنبه صبح رفتن سرعین از اونورم می خوان نرم نرم برگردن برن بابلسر  . ساسا به خاطر یه سری مشکلات تو تهران موندو منم از خدا خواسته موندم پیشش . والا بگو برم چیکار ؟ من که 20 روز دیگه چشمم کور می خوام برم شمال دیگه از حالا برم اونجا که چی ؟ برم چشمم به حوالی اون دانشگامون بخوره خون بالا بیارم ..... چیکار کنم مادر اصلا به اسم دانشگاه هم آلرژی پیدا کردم . بابا جونمم سویچ این ماشین مشکیه رو گذاشت و چون کارته سوختشو با خودش برده فقط به اندازه ی یه باک می تونم باهاش بگردم . اشکال نداره ما به همینم راضی ایم ، اصلا ما با رضایت زاده شدیم و اصلا راضی ایم به رضای خدا . امروز بعد از ظهرم می خوام برم یه جای خوب که بعدا می یام واستون تعریف می کنم . فعلا با اجازه .

من رو می تونید اینجا هم بخونید .

پزشک

امروز اول شهریور سالروز تولد ابن سینا و مصادف با روز تک تک ماییست که با

عشق قدم در راه سبزش گذاشتیم . مایی که می آموزیم لازمه ی پزشک شدن

انسان بودن است و می آموزیم انسان واقعی صداقت است و مهر و عاطفه و می

 آموزیم لبخند بزنیم به بیمارانی که چشم امیدشان بر دستان ماییست که واسطه ی

 شفای الهی هستیم و لبخند بزنیم و لبخند بزنیم تا آرامش بگیرند و رنجشان را در

 درون خود حل کنیم و ذوب شویم از دردشان . جایی شنیدم پزشکی پنجره ایست

 به سوی خداشناسی و من چقدر خوشبختم که خداوند از سر لطف بی پایانش کلید

 پنجره اش را در دستانم گذاشت تا روزی کلید را بچرخانم و غرق شوم در نور

 ابدیش و از او می خواهم به من قدرت و ظرفیت امانتی که در دستانم گذاشته را

 بدهد تا شرمنده نشوم در پیشگاه خودش و بندگانش . خداوندا نخواه که روزی مرگ

 انسان ها برایم عادی تر از نفس کشیدن باشد ، بخواه که حرفه ام همیشه برایم یک

 عشق بماند نه وسیله ای برای کسب کار و درآمد و نخواه که لبخندم بر بیمار لبخند

 تمسخری باشد بر بیماریش ....

روز پزشک رو به همه ی پزشکان عزیز تبریک می گم و دست پر مهرشان را به

 گرمی می فشارم که بهترین سالهای عمرشان را می آموزند و می آموزند برای

 پایداری هم نوعانشان