سه گانه
سلام
1 ) امروز بعد از ظهر با ساسا و بهشاد و نغمه ( دوست بهشاد ) و رویا ( خواهر نغمه )
رفتیم فیلم ( مینای شهر خاموش ) . بعد از ماه ها که دلم می خواست از دست این فیلمایه ازدواج و طلاق موهامو دونه دونه تو سینما بکنم یه فیلم دیدم که به معنای واقعیه کلمه روحمو تازه کرد فقط اگه تبلیغات چای گلستان و دستمال کاغذی گلرنگ مثل آگهی بازرگانی راهو بیراه وسط فیلم نمی اومد بیشتر کیف می کردم بعد از سینما هم بهشاد رفت خونه ی نغمه اینا
منو ساسا هم اومدیم طرف خونمون که وسط راه دوباره هوای فیلم زد به سرمو و رفتیم CD فروشی نزدیک خونمون که تازگی ها باز شده . چشمتون روز بد نبینه همین که پامو گذاشتم تو مغازه فروشندهه
رو شناختم که چند سال پیشا چند تا خیابون پایین تر از مکان فعلیش CD فروشی داشتو یه بارم ساسا چون CD خراب بهمون انداخته بود باهاش دعوا کرده بود
اصلا فک نمی کردم ماها رو یادش باشه مخصوصا منو حالا ساسا که اصلا حسابش جداس چون انقدر دعوایی که همه می شناسنش . فک کنین چند سال پیش که می رفتم مغازش شیش کیلو ابرو داشتم ( بچه دبیرستانی بودم دیگه
) حتی سال سومم که ابروهامو برداشتم بازم کلفت برداشتم مثل الان که تو کاره نخه قیطونی نیوفتاده بودم ولی با وجود اینهمه تغییرقیافه همچین خوب ما رو شناخت که خودمونم باورمون نمیشد
. بهم گفت : شما مشتری سابقمون بودیا ! گفتم : بله مغازتون خیابون ..... بود . از اونورم ساسا اومده بود تو مغازه روشم نمی شد تا اینو دیده عین بچه ها بزاره بره بیرون ناچارا وایساد همون جا و سرشو با CD ها گرم کرد فروشندهه هم همچین نیگاش می کرد انگار دشمنه آبا و اجدادیشو دیده
. فیلمه love story رو با اینکه عتیقه شده سفارش دادم برام بیاره آخه تا حالا ندیدمش اونم گفت : هر چی فیلم خواستی بگو برات جور کنم .
2 ) چند وقت پیشا رفتم تو اتاقم دیدم بهشاد دراز کشیده رو تختم داره ریلکسیشن دفتر خاطراتمو می خونه . می گم : حداقل جلو چشم خودم نخون . می گه : جلو خودت می خونم راضی باشی !
3 ) من همیشه فک می کردم این سارا وبلاگمو نمی خونه یعنی نمی دونم این چه فکریه من دارم که ای بابا دوستام هیچ وقت حسو حاله خوندنه وبلاگمو ندارن ولی خب خوشبختانه جمیعا می خونن و جمیعا صد سال یه دفه کامنت می زارن یا اصلا نمی زارن چند وقت پیشا به سارا گفتم : تو که می شینی بلاگمو می خونی حداقل یه ردپایی از خودت بزار
. انگار نه انگار اصلا بگو واسه کی می گی . اس ام اس زده می گه : فلان پستت تو آرشیو کدوم ماهته ؟ بهش می گم : سارا شیرمو حلالت نمی کنم می یای می خونیو کامنت نمی زاری . می گه : اشکال نداره مامانمم شیرشو حلالم نکرد
. عجب رفیقه بی معرفتی دارم من ! ای خداااااااااااا
.
واسه همین پریشب تصمیم بر این شد که بریم کرج خونه ی مامان نسیم جون همونجا خداحافظی کنیم . بابامم کلی سفارش که 100 بالاتر نمی ری و از لاین کنار می ری و ..... دیگه با هزار دلشوره و اندکی نارضایتی زنو بچش رو سپرد دست من ببرم کرج و برشون گردونم . دیروز ظهر که از باشگاه
برگشتم و برای هزارمین بار از سخنان هم باشگاهیان عزیز که تو دیگه می یای واسه چی ؟ می خوای استخووناتم آب کنی ؟ ..... بهره بردم و پیش خودم حرص خوردم که انگار آیه نازل شده هر کی چاقه باید بره ورزش کنه مامانم بهم گفت : ساسا زنگ زد گفت امروز دیر می رسه خونه تا اون می یاد تو بشین کدو بادمجونا رو پوس بکن و من حرص خوردنم دو برابر شد که مظلوم گیر آوردن یه ریز کار می ریزن سرش و هی کار کردم و هی حرص خوردم
. خونه ی مامان نسیم جون بالای عظیمیه ست منم نه اینکه تا حالا این خونه جدیدشون نرفته بودم خیلی خیلی ازش خوشم اومد خودشون که می گفتن : شبا وقتی پنجره رو باز می کنی همه ی کرج و اطراف زیر پاته . محمد رضا جونمم
می گفت : دلم واسه بابام تنگ شده ولی واسه رها ( دختر داییم ) نصفه تنگ شده . برگشتنی تو ماشین سرمون گرم شد به حرف زدن و افتادم تو یه جاده ی بی آب و علف و هر چی مامانم گفت : اینجا کجاست اومدنی که از اینجا نیومدیم
رو حساب علم غیبی که بعضی وقتا پیدا می کنم گفتم : اینجا جاده ی قدیم تهران کرجه واسه همینم پرنده توش پر نمی زنه و دوباره بیخیال رفتم تا جایی که هیچ موجود زنده ای اطرافمون روئیت نمیشد
. ساسا سرش رو از پنجره بیرون کرد : از اینجا راهزنا رو می بینم واسمون کمین کردن مامان با طلا ملاهات خدافظی کن
. من : اه چقدر داغونه کف جهنم از اینجا بهتره ! شهی :
و ساسا هم که نمی دونم دیروز چرا اینقدر سرخوش شده بود ساکت شد تا رسیدیم به یه مغازه بی رنگو رو و خرابه که از ظاهرش معلوم بود لاستیک و تایرو ... می فروشه و یه پیرمرده 700 ساله که جلو درش نشسته بود . ساسا : پدر جان این جاده ی تهرانه . پدر جان با چشای گرد شده : نــــــه ، اشتباه اومدین یه کم برو جلوتر دور بزن ! فک کنم کلا یه نیم ساعتی رو تو اون جاده ی ناکجا آباد بودیم و ساسا هم که حسه نمکدونیش زده بود بالا هی می گفت و می گفت و منم هرو هرو
. منم دیگه به روش نیاوردم اگه خیالت راحت بود چرا شیش ساعت آموزش رانندگی تو جاده رو بهم دادی
.
) . بابام : نیلوفر برو دانشگاتون یه گواهی بگیر که مثلا با معدل فلان چقدر واحد پاس کردی . من : واسه چی ؟ بابا : از طرف بانک جایزه می دن . و اینجا بود که نیش منو ساسا و بهشاد تا بناگوشمون باز شد . ساسا : با اون معدلت دیگه کمه کم یه بی ام دبلیو رو بهت می دن ! من : آخه بابا من که اون ترم یه درسمو افتادم
. بابا : اشکال نداره واسه هر چی پاس کردی گواهی بگیر . فک کنم اون طرفی که می خواد جایزه ی یه سال کوششو تلاشه منو بده وقتی معدلمو ببینه یه سکته ی ناقص بزنه .
و اطرافش زبانشون یه زبان اصیل و شیرینه در مورد بقیه شهرا و استان های شمالی اطلاعی ندارم که اونا هم زبان مخصوص به خودشونو دارن یا نه ) و یه ویژگی مهم تو حرف زدن مردم این شهر اینه که خیلی تند تند حرف می زنن یعنی تا آدم میاد تو ذهنش چند تا کلمه ی اولو معنی کنه به اندازه ی 8 تا خط حرف زدن
خلاصه که بعد از یکی دو ماه متوجه شدم تلاشم برای یاد گرفتن این زبان بسان آب در هاون کوبیدن می ماند و بس . یه سالی که اونجا بودم زیاد پیش اومد جواب فروشنده یا راننده تاکسی رو اشتباه بدم و اون بنده ی خدا مات بمونه رو صورتم که این جوابت چه ربطی به حرف من داشت و من تو جواب صورت علامت سوالش بگم که : من بچه ی اینجا نیستم اصلا متوجه سوالتون نشدم ! دیشب یکی از بچه ها که بچه ی همون جاس برام اس ام اس فرستاد به زبون خودشون . حالا من 10 بار اینو از سر به ته خوندم 10 بار از ته به سر خوندم 10 بار کلماتش رو جا به جا کردم گفتم شاید تسته هوشی چیزیه ! دیدم نخیر فایده نداره نمی فهمم چی می گه
. رفتم به ساسا و بهشاد نشون دادم اون طفلکا که اصلا نتونستن از روش بخونن و ناچارا براش اس ام اس زدم که : می تهرانیم نفهمیدم تی چی بوگوفتی
.
. آخر شبی که برگشتن بهشاد گفت : خوب شد نیومدی از این عروسیای به صرف شام و شیرینیو صلوات بود و من فکم افتاد چجوری دختری که همیشه تو مهمونی ها از وسط گود به زور می کشیدنش بیرون با همچین خونواده ای وصلت کرده که بزنو بکوبو حتی شب عروسی هم جزو گناهان کبیره می دونن !! می گن کسی که عاشق شد کور و کر می شه همینه دیگه ......
که بهشاد اومد تو اتاق . قبلانم گفته بودم که ما تو دو طبقه زندگی می کنیم ( سوم وچهارم ) طبقه ی سوم مامان و بابا و شهی هستن ، طبقه ی چهارم منو همشیره ها . البته منو خواهرام همیشه پایینیمو فقط واسه خواب می یایم بالا . تو طبقه ی ما اتاق بزرگه ماله منو بهشاده و اتاق کوچیکه ماله ساسا . خلاصه پریشبی بهشاد که یدفه اومد تو اتاق و منو ازدنیای هپروت کشید بیرون اول یه سر با هم کل انداختیم
که تو چرا دیر می یای بالا و چرا درارو محکم می بندیو چرا ............ دیگه دوباره خوابم برد تا بهشاد جان شروع به فعالیت مجدد کردن : نیلوفر نیلوفر پاشو یه صدایی می یاد . من : صدای منه . بهشاد : یعنی چی صدای منه ؟ من : رو تخت وول می زنم صداش در می یاد دیگه ، جونه من بگیر بخواب . چشممو بستم و نمی دونم چند دقیقه بعد
. بهشاد : نیلوفر پاشو صدای سوسکه ( این به به حسه سوسک یابیش خیلی قویه از اون بچگیشم هر وقت تو حموم می رفت جیغ می زد که در ارتفاع 8 متریه چاه خونمون یه سوسک تخم گذاری کرده ) من : سوسک کجا بود بگیر بخواب تو رو خدا
. چشامو بستمو نمی دونم چند دقیقه بعد . بهشاد : نیلوفر جون نترسی ها بلند شو بیا رو تخت من . حالا ضربان قلبم رسیده به دو میلیون تا و با یه شیرجه خودمو انداختم رو تخت بهشادو خودمو چسبوندم بهش
. بهشاد : بالای تختت یه سوسکه ! به دیوار نگاه کردم دیدم راس میگه یه سوسکه گنده داره از دیواره بالای تختم بالا می ره . بهشاد : تو همین جا بشین سوسکه رو نگاه کن جاشو عوض نکنه من برم ساسا رو بیدار کنم بیاد بکشتش . زل زدم به سوسکه که یه دفه ویژژژژ پرواز کرد رفت نشست رو پرده
. منم دو پا داشتم دو پا دیگه هم قرض کردم خودمو از اتاق پرت کردم بیرون انداختم تو اتاق ساسا . جیغ زدم : بال دارهههههههههه . بهشاد : واااااااای ..... ! من : ساسا می ری می کشیش تا نکشتیشم بیرون نمی یای . ساسا : خیله خب اون رو فرشیه منو بده . ساسا رفت و بعد از چند دقیقه زدو خورد با درو دیوارو تختو .... ناکام اومد پیش ما گفت : رفت زیر تخت نتونستم بکشمش . من : پس ما چی کار کنیم ؟ ساسا : زنگ بزن پایین مامان بیاد درو باز کنه برین اونجا بخوابین . من : مامان می ترسه نصفه شبی تلفن زنگ بزنه
. ساسا : نکنه می خواین شبو رو سر من بخوابین ؟ من : نخیـــــــــــــــــر منو به به رو تختت می خوابیم تو هم بگیر رو زمین بخواب . ساسا : دیگه چی کار کنم ؟ من : دیگه برو سوسکه رو بکش . ساسا : می گم رفت زیر تخت برم دست بندازم از زیر تخت بکشمش بیرون
؟ من : نه نمی خواد زنگ بزنی . ساسا : زنگ بزن ! بهشاد زنگ زدو
ما در ایکی ثانیه کوچ کردیم پیش ماماینا . نشون به اون نشون که از همون شب تا همین لحظه که من در خدمت شمام هر چی بابا و ساسا اتاق ما رو وارسی کردن
سوسکه پیدا نشده منم اولتیماتوم دادم : تا سر سوسکه رو جلوم نزارین پامو تو اون اتاق نمی زارم . تمام وسایل مورد نیازمم مامانم برام آورد بیرون گذاشتمش تو هال . دیروزم که می خواستم برم باشگاه
بس که تو توهم سوسکه بودم رغبت نمی کردم مانتومو تنم کنم احساس می کردم سوسکه توشه و مانتوم سوسکیه . اه حالم از هر چی حیوونو جک جونوره بهم می خوره .
. می خواستیم با ساسا و بهشاد شهریور بریم کرمانشاه ولی حالا که اینطورشد نمی ریم تا بعضی ها بدونن ما هم بلدیم بی معرفت باشیم .
. من : تو خیلی مثبتی من 5 دقیقه هم سر کلاس نمی رم ببینم چه خبره
) می گم : آقا میشه اون پیرهن رو بیارید پرو کنم . فروشنده : اگه 90 درصد مطمئنی می خریش بدم پروش کنی چون پولکاش موقع پوشیدنو در آوردن می ریزه ! من : یعنی چی ؟ من که نمی تونم به شما تضمین بدم حتما می خرمش احتمالش پنجاه پنجاهه
. فروشندهه : نه این جوری نمی شه . حرصم می گیره می خوام از مغازه برم بیرون که می گه : این دامن کوتاها رو تازه آوردم یه نگا بهشون بنداز . وای یکی از یکی خوشگل ترن هم رنگاش هم مدلاش
. چند تاش رو انتخاب می کنم و به فروشندهه می گم سایز 36 بدین . فروشندهه : حالا برو پرو کن ولی چون تو پری 38 بپوشی بهتر بهت وای میسه . می رم تو اتاق پرو و تو دلم می گم : حیف که خیلی چشممو گرفتن اگه نه اصلا ازش نمی خریدم تا حالش گرفته شه
. فروشندهه : جوونی باید شاد بپوشی ... ساسا انگار تازه فهمیده چشام داره بالا سرشو نگاه می کنه بر می گرده مرتیکه ی غول تشرو پشت سرش می بینه و شتلق در اتاق پرو رو محکم می بنده . فروشندهه از رو نمی ره و از پشت در بسته با من حرف می زنه : حالا چه مهمونی می خوای بری . من : مهمونی دوستم . فروشنده : خب پس مامان بابا نیستن راحتی ! صدای خشن و کلفت و دو رگه ی ساسا به گوشم می رسه : اگه مامان بابا هم بودن فرقی تو لباس پوشیدنش نداشت
. دامنه رو می خرم و بیرون مغازه ساسائه که به تمام اجداد مرده و زنده ی پسره فحش می ده و منم که نمی دونم دلم باید به حال بدبختیش بسوزه یا ساسا رو همراهی کنم
. بعد از اون روز هر چی دنبال تاپی که خوشم بیاد گشتم پیدا نکردم به خاطرهمین یه سارافن صورتیه گوگولی خریدم و دامنه رو گذاشتم واسه مهمونیه بعدی . مهمونی هم خیلــــــی خوش گذشت . مخصوصا که مهسا یکی دیگه از دوستام که بعد از دیپلم رفت انگلیس و الان داره business می خونه
هم چند هفته پیش اومد ایران و دیگه جمعمون جمع بود . بچه ها همشون خودشونو برنزه کرده بودن بعد هی به من می گفتن : تو چرا این قدر سفیــــــــدی . تو که اینقدر دمده نبودی .... حالا نه این که فکر کنین من مثل شیر برنجما نــــــه . پوست من نسبتا گندمیه تازه همیشه هم کرم پودرم تیره تر از خودمه ولی بازم نسبت به دوستام سفید ترم . یاسی می گفت : بیا با هم بریم برنزه کنیم . آخه یکی نیست بگه دختر تو از این برنزه تر که جزغاله می شی
. زیتون ( یکی دیگه از دوستامون که رشتش ریاضی بود ) اومده با هیجان می گه : آآآآااااا نیلوفر دمت گرم ای ول . سراسری پزشکی می خونی دیگه
. من : اووووه حالا فک کردم چی می خوای بگی ؟ تو هم که برق تهران قبول شدی دم خودت گرم .... ( طفلی ها چقدر دلشون خوشه ) دیگه یه عالمه رقصیدیم و از خاطرات مدرسه ومعلمامون گفتیم . آخی چه روزایی بود
.
. نه اشتباه نکنین داروخانه رو نمی گم ! چند روزه پیش رفتم داروخانه خانوم دکتره رفته بود مرخصی و به جاش موقتی شوهر جونش که اونم داروساز بود اومده بود ، بعد شوهره 
( دوست مامانم ) . من : چشـــــــــــم . شونصد بار دور خودم چرخیدم ولی بیمارستانو پیدا نکردم . من : مامان جونه من بی خیال شو بریم خونه . مامان : باشه ولی پس فردا که مرخص شد باید بریم خونشا الانم منو ببر آرایشگاه فردا نسیم ( زنداییم ) می خواد بیاد . من : چشم . برگشتنی از آرایشگاه نزدیک خونمون ساسا رو کنار خیابون دیدیم منتظر ماشین . مامان : نیلوفر نگه دار ساسا رو ببر برسون . من : چشـــــــــــم ( عجب بدبختیم من
) ساسا : چرا داری وا می ری ؟ من : تو هم اگه از صبح تا حالا پشت فرمون می شستی همین می شدی
. ساسا : اتفاقا قیافتم خیلی به مسافر کشا می خوره . من : ....... ( نمی شه بگم واسه زیر 18 ساله ها خوبیت نداره ) مامانم : اول منو بزار خونه برگشتنی هم با ساسا برو خرید
. ببینین این بی برقی چقده خوبه . حالا هی راه برید و غر بزنید . خدایا صد هزار مرتبه شکرت خلاصه عمر باز موندنه چشم ما به دیدن نور در منزل قد نداد و غش کردیم تا کله ی صبح
که خاله ی بزرگمون تلفنای بی امانشون شروع شد آخه عادت دارن صبحشون رو با صدای مامان جونه ما آغاز کنن البته مامانه ما هم عاشق شنیدنه صدای خالمون هستن . این تلفن بازی ها تو ماها ژنتیکیه منم وقتی شمال بودم از 24 ساعت 23:59 دقیقش رو با ساسا و بهشاد حرف می زدم
جوری که صدای بچه ها در می یومد . حالا مامانم از یه طرف دستش به گوشیه از یه طرف دستش به لحاف من که پاشو نیلو خونه رو جمع و جور کن الان نسیم می یاد . من : چشــــــــــــــــــــم . دیگه افتادم به جونه خونه و جوگیر شدم اساسی و حالا نسابو کی بساب خداییشم استعدادم تو بیگاری کردن بالاس باید یه فکری به حال پرورشش بکنم
و بالاخره از همه ی اینا مهمتر وقتی نسیم جون اومد بهم گفت : داییت می گفت برا نیلوفر لباس ببر دوست داره گفتم سایز نیلوفر رو درست نمی دونم کوچیک بزرگ می شه برا همین یه کیفه بزرگ پر لوازم آرایش آوردم . منو می گین داشتم ذوق مرگ می شدم
یحتمل پیش خودش گفته : دختره انگار تا حالا تو عمرش لوازم آرایش ندیده . آخ جون لوازم آرایش اونم چه لوازم آرایشی فک کنم کفاف چند سالم رو می ده . ای ول زندایی جونم .