سه گانه

سلام

1 ) امروز بعد از ظهر با ساسا و بهشاد و نغمه ( دوست بهشاد ) و رویا ( خواهر نغمه )  رفتیم فیلم ( مینای شهر خاموش ) . بعد از ماه ها که دلم می خواست از دست این فیلمایه ازدواج و طلاق موهامو دونه دونه تو سینما بکنم یه فیلم دیدم که به معنای واقعیه کلمه روحمو تازه کرد فقط اگه تبلیغات چای گلستان و دستمال کاغذی گلرنگ مثل آگهی بازرگانی راهو بیراه وسط فیلم نمی اومد بیشتر کیف می کردم بعد از سینما هم بهشاد رفت خونه ی نغمه اینا منو ساسا هم اومدیم طرف خونمون که وسط راه دوباره هوای فیلم زد به سرمو و رفتیم CD فروشی نزدیک خونمون که تازگی ها باز شده . چشمتون روز بد نبینه همین که پامو گذاشتم تو مغازه فروشندهه رو شناختم که چند سال پیشا چند تا خیابون پایین تر از مکان فعلیش CD فروشی داشتو یه بارم ساسا چون CD خراب بهمون انداخته بود باهاش دعوا کرده بود  اصلا فک نمی کردم ماها رو یادش باشه مخصوصا منو حالا ساسا که اصلا حسابش جداس چون انقدر دعوایی که همه می شناسنش . فک کنین چند سال پیش که می رفتم مغازش شیش کیلو ابرو داشتم ( بچه دبیرستانی بودم دیگه  ) حتی سال سومم که ابروهامو برداشتم بازم کلفت برداشتم مثل الان که تو کاره نخه قیطونی نیوفتاده بودم ولی با وجود اینهمه تغییرقیافه همچین خوب ما رو شناخت که خودمونم باورمون نمیشد  . بهم گفت : شما مشتری سابقمون بودیا ! گفتم : بله مغازتون خیابون ..... بود . از اونورم ساسا اومده بود تو مغازه روشم نمی شد تا اینو دیده عین بچه ها بزاره بره بیرون ناچارا وایساد همون جا و سرشو با CD ها گرم کرد فروشندهه هم همچین نیگاش می کرد انگار دشمنه آبا و اجدادیشو دیده   . فیلمه love story رو با اینکه عتیقه شده سفارش دادم برام بیاره آخه تا حالا ندیدمش اونم گفت : هر چی فیلم خواستی بگو برات جور کنم .

2 ) چند وقت پیشا رفتم تو اتاقم دیدم بهشاد دراز کشیده رو تختم داره ریلکسیشن دفتر خاطراتمو می خونه . می گم : حداقل جلو چشم خودم نخون . می گه : جلو خودت می خونم راضی باشی !

3 ) من همیشه فک می کردم این سارا وبلاگمو نمی خونه یعنی نمی دونم این چه فکریه من دارم که ای بابا دوستام هیچ وقت حسو حاله خوندنه وبلاگمو ندارن ولی خب خوشبختانه جمیعا می خونن و جمیعا صد سال یه دفه کامنت می زارن یا اصلا نمی زارن چند وقت پیشا به سارا گفتم : تو که می شینی بلاگمو می خونی حداقل یه ردپایی از خودت بزار  . انگار نه انگار اصلا بگو واسه کی می گی . اس ام اس زده می گه : فلان پستت تو آرشیو کدوم ماهته ؟ بهش می گم : سارا شیرمو حلالت نمی کنم می یای می خونیو کامنت نمی زاری . می گه : اشکال نداره مامانمم شیرشو حلالم نکرد . عجب رفیقه بی معرفتی دارم من ! ای خداااااااااااا  .

تعطیلات

سلام . عاشقه خانوادمم با این تصمیماته یهوییشون . هر چی گفتم چند روز تعطیلیه رسمی که همه ی ملت از شهرشون می زنن بیرون و 99 درصدشونم می ریزن شمال وقت مسافرت رفتن نیست هیچکی گوش نکرد . هر چی گفتم : من صافم بس که درخت و گل و دریا و جنگل و آسمون آبی و ...... دیدم هیچکی گوش نکرد . به زور کشیدنم بردن بابلسر ملت دریا ندیده رو ببینیم که کم مونده بود سطل سطل از دریا آب ور دارن ببرن ولایتشون . بابلسرو محمود آباد از شلوغی داشت منفجر میشد بازم جای شکرش باقیه ما تو بابلسر جا داریم وگرنه با اون وضعیتی که نه هتل بودو نه پلاژ حتما باید شبو روهم روهم تو ماشین می خوابیدیم . بازارم که هیچی اصلا نمیشد قدم توش بزاری چون با خطر لهیدگی مواجه میشدی . دریا هم که ...... شنا رو موجا رو خیلی دوست دارم به خصوص وقتی روشون سوار میشمو باهاشون به جلو پرت میشم ولی وقتی می بینم تو یه وجب جا هزار مدل آدم از هزار مدل سطح طبقاتی و از هزار جای مختلف ریختنو یه کارایی می کنن که مغزه هر بنده خدایی می خواد سوت بکشه از زندگی کردنم سیر میشم چه برسه به شنا کردن و ترجیح می دم بشینم تو ساحلو فقط به موجاش نگاه کنم ولی بعضی ها اونقدر بی فرهنگن که لذت نگاه کردن رو هم از آدم می گیرن یعنی یه جوری رفتار می کنن که ناخودآگاه حواست می ره پی اینکه مثلا چرا یه زن 50 ساله نمی فهمه چوب بلالش رو نباید تو ساحل شوت کنه چرا یه پدرو مادره 30 ساله نمی فهمن که ساحل یه مکان عمومیه نه محلی برای تربیت بچه هاشون و وقتی با اون صداهای نا به هنجارشون سر بچه هاشون جیغو هوار می کشن فقط سلب آرامش از بقیه می کنن بدون اینکه نتیجه ی دلخواهشون رو بگیرن چرا دختر بچه و پسر بچه ای که تازه به سن بلوغ رسیدن نمی فهمن که در ملاعام نباید اونقدر جلف و چندش آور برای هم له له بزنن و از سرو کول همدیگه آویزون بشن و ...... از اولم می دونستم این چند روز مسافرت رفتن نتیجه ای جز کلافگی و خستگی نداره فقط تنها لطفش به این بود که منو بهشاد جون ( ساسا به علت کارو زندگی در صحنه حاضر نبود ) تا جان در بدن داشتیم سوژه های جک پیدا کردیم و ریسه رفتیم . این چند روزه چند بار سر بلاگم اومدم ولی چون فرصت کم بود نشد کامنتاتون رو تایید کنم یا به کسی سر بزنم الانم تا جایی که خواب بهم اجازه بده می یام پیشتون بقیه رو هم می زارم فردا . فعلا با بای .

جاده

سلام . دیروز نسیم جونو محمد رضا ساعت 2 شب پرواز داشتن . ما هم اول فک کردیم بریم فرودگاه بدرقه و خداحافظی ولی بعد که فهمیدیم پروازشون از فرودگاه امامه بیخیال شدیم بس که مسیر این فرودگاه پیچ در پیچ و مزخرفه  واسه همین پریشب تصمیم بر این شد که بریم کرج خونه ی مامان نسیم جون همونجا خداحافظی کنیم . بابامم کلی سفارش که 100 بالاتر نمی ری و از لاین کنار می ری و ..... دیگه با هزار دلشوره و اندکی نارضایتی زنو بچش رو سپرد دست من ببرم کرج و برشون گردونم . دیروز ظهر که از باشگاه برگشتم و برای هزارمین بار از سخنان هم باشگاهیان عزیز که تو دیگه می یای واسه چی ؟ می خوای استخووناتم آب کنی ؟ ..... بهره بردم و پیش خودم حرص خوردم که انگار آیه نازل شده هر کی چاقه باید بره ورزش کنه مامانم بهم گفت : ساسا زنگ زد گفت امروز دیر می رسه خونه تا اون می یاد تو بشین کدو بادمجونا رو پوس بکن و من حرص خوردنم دو برابر شد که مظلوم گیر آوردن یه ریز کار می ریزن سرش و هی کار کردم و هی حرص خوردم  تا ساسا جان رسید و من و ساسا و مامان و شهی راه افتادیم . سر کوچه مامان یه صدقه ی آنچنانی انداخت گفت که : تا حالا تو جاده نشسته دلم شور می زنه ! حالا خوبه هزار بار بهشون گفتم من نیلو شــــــــــوماخرما بازم می گن دلم شور می زنه . تو جاده مامانم هر 5 ثانیه یه بار: نیلوفر بیا لاین کنار . ساسا هر 2 ثانیه یه بار : یواش برو . باور کنید سرعتم پایین بودا اما از بس اینا می گفتن یه کم هول ورم داشته بود ولی کلا رانندگی تو اتوبان نه تنها ترس نداره بلکه خیلی هم حال داره . خونه ی مامان نسیم جون بالای عظیمیه ست منم نه اینکه تا حالا این خونه جدیدشون نرفته بودم خیلی خیلی ازش خوشم اومد خودشون که می گفتن : شبا وقتی پنجره رو باز می کنی همه ی کرج و اطراف زیر پاته . محمد رضا جونمم  می گفت : دلم واسه بابام تنگ شده ولی واسه رها ( دختر داییم ) نصفه تنگ شده . برگشتنی تو ماشین سرمون گرم شد به حرف زدن و افتادم تو یه جاده ی بی آب و علف و هر چی مامانم گفت : اینجا کجاست اومدنی که از اینجا نیومدیم  رو حساب علم غیبی که بعضی وقتا پیدا می کنم گفتم : اینجا جاده ی قدیم تهران کرجه واسه همینم پرنده توش پر نمی زنه و دوباره بیخیال رفتم تا جایی که هیچ موجود زنده ای اطرافمون روئیت نمیشد  و جاده تبدیل شده بود به یه جاده ی نیمه آسفالته ی پر از دست انداز که یا وسطش خندق کنده بودن یا قله منم که حوصله ی سرعت کم کردنو هیچ وقت ندارم هی می رفتم رو این قله ها و هی کف ماشینو تو حلقم احساس می کردم . ساسا سرش رو از پنجره بیرون کرد : از اینجا راهزنا رو می بینم واسمون کمین کردن مامان با طلا ملاهات خدافظی کن  . من : اه چقدر داغونه کف جهنم از اینجا بهتره ! شهی :  . ساسا : چند بار کف جهنمو دیدی ؟ مامانم : ساسا مسخره بازی درنیار ببینم اینجا کجاست . ساسا : نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم ...... مامان : نیلوفرجاده رو اشتباه اومدی برگرد . من : چجوری برگردم از سیمان این وسط پرواز کنم برم اونور. شهی : هی به بابا می گم ماشین دست این نده ها این هیچی بلد نیست . ساسا : این همه چی بلده این نیلوفره این گله منه این راننده ی مسافر کشه منه این .... . مامان : ساسا میشه لال شی و ساسا هم که نمی دونم دیروز چرا اینقدر سرخوش شده بود ساکت شد تا رسیدیم به یه مغازه بی رنگو رو و خرابه که از ظاهرش معلوم بود لاستیک و تایرو ... می فروشه و یه پیرمرده 700 ساله که جلو درش نشسته بود . ساسا : پدر جان این جاده ی تهرانه . پدر جان با چشای گرد شده : نــــــه ، اشتباه اومدین یه کم برو جلوتر دور بزن ! فک کنم کلا یه نیم ساعتی رو تو اون جاده ی ناکجا آباد بودیم و ساسا هم که حسه نمکدونیش زده بود بالا هی می گفت و می گفت و منم هرو هرو  . مامانم : ساسا نخند زشته ! ساسا : خب اینم می خنده چرا فقط به من می گی ؟ مامانم : اون بد جور نمی خنده تو بد می خندی . بالاخره به وطن برگشتیمو بابا جان گفتن : من خیالم راحت بود دست فرمونت خوبه به خودم رفتی  . منم دیگه به روش نیاوردم اگه خیالت راحت بود چرا شیش ساعت آموزش رانندگی تو جاده رو بهم دادی .

سه گانه

سلام

1) دیشب داشتیم ترانه ی مادری رو نگاه می کردیم ( من یکی که عاشق شخصیت پویام نمونه ی یه آدم ندیده که از هول حلیم افتاده تو دیگ ) . بابام : نیلوفر برو دانشگاتون یه گواهی بگیر که مثلا با معدل فلان چقدر واحد پاس کردی . من : واسه چی ؟ بابا : از طرف بانک جایزه می دن . و اینجا بود که نیش منو ساسا و بهشاد تا بناگوشمون باز شد . ساسا : با اون معدلت دیگه کمه کم یه بی ام دبلیو رو بهت می دن ! من : آخه بابا من که اون ترم یه درسمو افتادم . بابا : اشکال نداره واسه هر چی پاس کردی گواهی بگیر . فک کنم اون طرفی که می خواد جایزه ی یه سال کوششو تلاشه منو بده وقتی معدلمو ببینه یه سکته ی ناقص بزنه .

2) اون روزایی که تازه رفته بودم شمال وقتی می رفتم تو مغازه یا می شستم تو تاکسی هر چی اینا حرف می زدن من نمی فهمیدم اوایل فک می کردم لهجشونه و یه کم بگذره می فهمم چی میگن ولی به مرور دیدم این لهجه نیست و یه زبانیه کاملا متفاوته از فارسی ( اون شهری که من توش درس می خونم و اطرافش زبانشون یه زبان اصیل و شیرینه در مورد بقیه شهرا و استان های شمالی اطلاعی ندارم که اونا هم زبان مخصوص به خودشونو دارن یا نه ) و یه ویژگی مهم تو حرف زدن مردم این شهر اینه که خیلی تند تند حرف می زنن یعنی تا آدم میاد تو ذهنش چند تا کلمه ی اولو معنی کنه به اندازه ی 8 تا خط حرف زدن خلاصه که بعد از یکی دو ماه متوجه شدم تلاشم برای یاد گرفتن این زبان بسان آب در هاون کوبیدن می ماند و بس . یه سالی که اونجا بودم زیاد پیش اومد جواب فروشنده یا راننده تاکسی رو اشتباه بدم و اون بنده ی خدا مات بمونه رو صورتم که این جوابت چه ربطی به حرف من داشت و من تو جواب صورت علامت سوالش بگم که : من بچه ی اینجا نیستم اصلا متوجه سوالتون نشدم ! دیشب یکی از بچه ها که بچه ی همون جاس برام اس ام اس فرستاد به زبون خودشون . حالا من 10 بار اینو از سر به ته خوندم 10 بار از ته به سر خوندم 10 بار کلماتش رو جا به جا کردم گفتم شاید تسته هوشی چیزیه ! دیدم نخیر فایده نداره نمی فهمم چی می گه . رفتم به ساسا و بهشاد نشون دادم اون طفلکا که اصلا نتونستن از روش بخونن و ناچارا براش اس ام اس زدم که : می تهرانیم نفهمیدم تی چی بوگوفتی .

3) امشب عروسیه یکی از دوستامون دعوت داشتیم هر چی مامانم گفت : پاشو بیا . گفتم : حس ندارم از اینجا بیام تا جاده کرج قر کمرو هل کل کشیدنو ببینم . آخر شبی که برگشتن بهشاد گفت : خوب شد نیومدی از این عروسیای به صرف شام و شیرینیو صلوات بود و من فکم افتاد چجوری دختری که همیشه تو مهمونی ها از وسط گود به زور می کشیدنش بیرون با همچین خونواده ای وصلت کرده که بزنو بکوبو حتی شب عروسی هم جزو گناهان کبیره می دونن !! می گن کسی که عاشق شد کور و کر می شه همینه دیگه ......

من رو می تونید اینجا هم بخونید .  

سوسک کشی

سلام . خوبین خوشین سلامتین ؟

پریشب بعد از یه روز کامل اینورو اونور رفتن جنازمو انداختم رو تخت و هنوز چشام گرم نشده بود  که بهشاد اومد تو اتاق . قبلانم گفته بودم که ما تو دو طبقه زندگی می کنیم ( سوم وچهارم ) طبقه ی سوم مامان و بابا و شهی هستن ، طبقه ی چهارم منو همشیره ها . البته منو خواهرام همیشه پایینیمو فقط واسه خواب می یایم بالا . تو طبقه ی ما اتاق بزرگه ماله منو بهشاده و اتاق کوچیکه ماله ساسا . خلاصه پریشبی بهشاد که یدفه اومد تو اتاق و منو ازدنیای هپروت کشید بیرون اول یه سر با هم کل انداختیم  که تو چرا دیر می یای بالا و چرا درارو محکم می بندیو چرا ............ دیگه دوباره خوابم برد تا بهشاد جان شروع به فعالیت مجدد کردن : نیلوفر نیلوفر پاشو یه صدایی می یاد . من : صدای منه . بهشاد : یعنی چی صدای منه ؟ من : رو تخت وول می زنم صداش در می یاد دیگه ، جونه من بگیر بخواب . چشممو بستم و نمی دونم چند دقیقه بعد . بهشاد : نیلوفر پاشو صدای سوسکه ( این به به حسه سوسک یابیش خیلی قویه از اون بچگیشم هر وقت تو حموم می رفت جیغ می زد که در ارتفاع 8 متریه چاه خونمون یه سوسک تخم گذاری کرده ) من : سوسک کجا بود بگیر بخواب تو رو خدا   . چشامو بستمو نمی دونم چند دقیقه بعد . بهشاد : نیلوفر جون نترسی ها بلند شو بیا رو تخت من . حالا ضربان قلبم رسیده به دو میلیون تا و با یه شیرجه خودمو انداختم رو تخت بهشادو خودمو چسبوندم بهش  . بهشاد : بالای تختت یه سوسکه ! به دیوار نگاه کردم دیدم راس میگه یه سوسکه گنده داره از دیواره بالای تختم بالا می ره . بهشاد : تو همین جا بشین سوسکه رو نگاه کن جاشو عوض نکنه من برم ساسا رو بیدار کنم بیاد بکشتش . زل زدم به سوسکه که یه دفه ویژژژژ پرواز کرد رفت نشست رو پرده . منم دو پا داشتم دو پا دیگه هم قرض کردم خودمو از اتاق پرت کردم بیرون انداختم تو اتاق ساسا . جیغ زدم : بال دارهههههههههه . بهشاد : واااااااای ..... ! من : ساسا می ری می کشیش تا نکشتیشم بیرون نمی یای . ساسا : خیله خب اون رو فرشیه منو بده . ساسا رفت و بعد از چند دقیقه زدو خورد با درو دیوارو تختو .... ناکام اومد پیش ما گفت : رفت زیر تخت نتونستم بکشمش . من : پس ما چی کار کنیم ؟ ساسا : زنگ بزن پایین مامان بیاد درو باز کنه برین اونجا بخوابین . من : مامان می ترسه نصفه شبی تلفن زنگ بزنه  . ساسا : نکنه می خواین شبو رو سر من بخوابین ؟ من : نخیـــــــــــــــــر منو به به رو تختت می خوابیم تو هم بگیر رو زمین بخواب . ساسا : دیگه چی کار کنم ؟ من : دیگه برو سوسکه رو بکش . ساسا : می گم رفت زیر تخت برم دست بندازم از زیر تخت بکشمش بیرون  ؟ من : به من ربطی نداره اگه نکشیش خودت مجبوری رو زمین بخوابی ! ساسا : عجب رویی داره پاشده اومده رو تخت من تعیین تکلیفم می کنه . بهشاد : زنگ بزنم پایین مامان بیاد درو بازو کنه  ؟ من : نه نمی خواد زنگ بزنی . ساسا : زنگ بزن ! بهشاد زنگ زدو ما در ایکی ثانیه کوچ کردیم پیش ماماینا . نشون به اون نشون که از همون شب تا همین لحظه که من در خدمت شمام هر چی بابا و ساسا اتاق ما رو وارسی کردن  سوسکه پیدا نشده منم اولتیماتوم دادم : تا سر سوسکه رو جلوم نزارین پامو تو اون اتاق نمی زارم . تمام وسایل مورد نیازمم مامانم برام آورد بیرون گذاشتمش تو هال . دیروزم که می خواستم برم باشگاه   بس که تو توهم سوسکه بودم رغبت نمی کردم مانتومو تنم کنم احساس می کردم سوسکه توشه و مانتوم سوسکیه . اه حالم از هر چی حیوونو جک جونوره بهم می خوره .

پی نوشت : با اجازه ی سارا جون  دو از لینکای این پستش رو اینجا می زارم واقعا وقتی داشتم این عکسا رو می دیدم نمی دونستم بخندم یا گریه کنم .

پیش رفت خانوم ها در طی دوران تحصیل

پیش رفت آقایون در طی دوران تحصیل

من رو می تونید اینجا هم بخونید  .

دعوا

بعد ازظهری من و مامان و ساسا و بهشاد و شهی و خاله وسطی و بهزاد رفتیم دربند . از روز قبلش قراربود نیما هم باهامون بیاد که دو ماشینه بریم ولی نیما صبح پاشد رفت خونه خاله بزرگم پیش حمید پسرخاله بزرگم . با سرعت منفیه 60 رسیدیم اون بالا و به زور تو اون شلوغی جای پارک پیدا کردمو یه دو ساعتی چرخیدیم و برگشتنه مامان و شهی جلو نشستن و ساسا و بهشاد و خاله و بهزاد هم پشت . داشتم آروم آروم سر پایینی رو می اومدم پایین که تو اون شلوغی و ترافیک یه زنه شونصد کیلویی داشت پیاده از جلومون می رفت پایین . حالا ماشینای پشتی هم بوق می زدن که من تند تر برم و منم بووووووووووق که خانومه بکشه کنار و چون خانوم محترم احتمالا گوشاشون کر بود اصلا انگار نه انگار که صدایی می شنون . منم که نمی تونستم 600 تا ماشین رو پشته سرم نگه دارمو لجمم از زنه گرفته بود اومدم یواش از کنارش رد شم که بغل ماشین آروم خورد به دستش . زنه که برگشت طرفم بهش گفتم : ببخشید ، شرمنده ! بعد یه دفعه زنه انگار که موشو آتیش زدن دهنشو وا کرد و هوار زد که : هـــــــــــــوی کـــــــــــــوری . بهزاد از پشت سرشو از شیشه برد بیرون گفت : خودتی دیوونه . منم بی خیال دست به فرمون رامو گرفتم رفتم پایین که حدود 200 قدم جلوترانتهای رودخونه از تو آیینه دیدم یه مرده تقریبا 40 ساله که ریشاش داشت به زمین کشیده می شد ، با کیف سامسونت داره می دوئه دنبال ماشین ما و همین که رسید به ماشین با مشت کوبید رو صندوق عقب و داد زد : واستا بچــــــــــه کجا می ری . بعد سره گندشو از تو شیشه ی عقب آورد تو ماشین به بهزاد گفت : هی بچه چه زری زدی اونجا ؟؟ چه زری زدی !! مامانم گفت : چی می گی آقا سرتو ببر بیرون ببینم . مرده : می گم چه زری زدی بی شعور( فک کنین بهزاد یه پسر بچه ی 12 سالست ) من : خفه شو سرتو ببر بیرون عوضی . مامانم گفت : نیلوفر برو وای نستا . پامو گذاشتم رو گاز که برم مرتیکه با دستش در ماشینو گرفته بود می گفت : کدوم گوری می خوای بری و پشت سر هم فحش می داد . منم پامو بیشتررو گاز فشار دادم و اصلا حواسم نبود که ساسا در پشت رو باز کرده و یه پاش بیرونه و همینجور که من دارم می رم پاش کشیده می شه به زمین تا از پشت داد زد : نیلــــوفر نگه دار( شماها ساسا رو ندیدین خوبه خوبه تا وقتی که ... ولی وقتی آمپرش بره بالا دیگه هیچیو هیچ کسو نمی شناسه ) زدم رو ترمزو ساسا پرید پایین و دیگه فقط صدای ساسا بود که داد می زد : جرات داری یه بار دیگه بگو چی گفتی .... بیخود می کنی مشت کثیفتو می زنی به ماشین عوضی .... فکر کردی اینجا مثل همون دهاتت بی صاحابه هر غلطی دلت خواست بکنی .... خالمو و بهشاد پریدن پایین رفتن گرفتنش نزنه مرده رو لت و پار کنه . ساسا داد می زد : بی شرفه بی حیثیت سرتو می کنی تو ماشینی که مرد توش نیس ! چی فکر کردی معتاده ..... هر چی مرد تو کل اون خیابون بود اومدن جلو ساسا دیوار درست کردن که نره جلوتر . منم که تا اون موقع پشت فرمون نشسته بودمو از تو آیینه خالمو به به رو می دیدم که دارن ساسا رو می کشن سوار ماشینش کنن و مامانم که داشت به مرده می گفت : برو آقا خجالت بکش اول زن تو بود حرف نامربوط زد .... دیگه طاقت نیاوردم ترمز دستی رو دادم بالا و هر چی گشتم دنبال میله فرمون پیداش نکردمو دست خالی رفتم پایین و هیچی نفهمیدم جز صدای خودمو دستمو که بلند کرده بودم بزنم تو صورته مرده : برو گمشو نامرد حیا نداری با چهار تا زن در افتادی .... مامانم از پشت گرفتم پرتم کرد کنار و من انگار تازه صورت مرده رو می دیدم که مات و مبهوت لال شده داره به ماها نگاه می کنه . ساسا همینجور داد می زد که : به ما می گی کدوم گوری می ری . تو از کدوم گوری در رفتی که اینجوری هار شدی زورتو به زن نشون می دی بدبخت ...... مردا هم از ماشیناشون پیاده شده بودنو لبه ی مانتوش گرفته بودن می بردنش طرف ماشین . بهشادم داد می زد : ساسا جون بابا ولش کن سوار شو بریم . هر چی گفت به خواهر مادر خودش گفت ولش کن جون بابا ولش کن ..... ساسا رو که به زور انداختن تو ماشین . مامانمم منو هول داد انداخت تو و باز مرده زبونش باز شد که : حیف که مرد ندارین وگرنه حالیتون می کردم . ساسا دوباره اومد پیاده شه مردا از بیرون وایستادن جلو درو گرفتن که نتونه درو باز کنه . منم که اعصابم داغووون هر چی گاز می دم که برم ماشین نمی ره یکی از مردا برگشت گفت : خانوم ترمز دستی رو بخوابون . راه افتادیم و ساسا هم که اعصابش پاک ریخته بود بهم و خالم می گفت : ساسا جان اشکال نداره آروم باش . ساسا هم می گفت : نه آخه یکی می تونه چقدر پست باشه که بیاد بکوبونه رو ماشینی که توش مرد نیست . عوضی فک کرده می تونه جلو من از این لات بازیا در بیاره بگو تو مردی بی شرف تو انسانی خاک تو سر اون ننه بابایی که بهت پارس کردنو یاد دادنو ولت کردن تو مردم .... تو خونه هم دوتا آرام بخش خورد تا ساکت شد . بابام که اومد فهمید چی شده گفت : برای چی کوتاه اومدین باید همون جا وای می ستادین یه زنگ به منو 110 می زدین تا بیان پدرشو در بیارن مرتیکه ی .......

بعضیا از مردی فقط اسمشو یدک می کشن . حالم داره بهم می خوره .

پنج گانه

 سلام

1 ) خاله وسطی و نیما و بهزاد اومدن تهران . نسیم خانومه بی معرفت هم که نامردترین دختر خاله ی دنیاس مونده پیش باباش که تنها نباشه  . می خواستیم با ساسا و بهشاد شهریور بریم کرمانشاه ولی حالا که اینطورشد نمی ریم تا بعضی ها بدونن ما هم بلدیم بی معرفت باشیم .

2 ) چند روز پیش دوستای شهی اومده بودن دم در دنبالش . آیفونو برداشتم می گم : بله ؟ دوست شهی : شهی می یای دوچرخه بازی . من : من شهی نیستم شهی هم الان پسرخالش اینجاس نمی تونه بیاد . دوست شهی : دروغ نگو دیگه یه کم بازی می کنیم زود برگرد . من : بچه جون می گم من شهی نیستم . دوست شهی : شهی تو رو خدا فقط یه ذره . من : ئه می گم من شهی نیستم یه کم صبر کن خودشو صدا کنم . چند وقت پیشم از بنگاه زنگ زدن واسه خونمون مشتری بیارن بعد مرده برگشته می گه : کوچولو گوشی رو بده به بزرگترت . من :  . دکتر شهی زنگ زده گوشی رو برداشتم می گه : سلام شهی جان چشمت چطوره ؟ من : من شهی نیستم خانوم دکتر . حالا همه ی اینا غریبن آدم می تونه یه جور پیش خودش توجیه کنه مامان جونمو بگو که رفته بود خرید یه ساعت دستشو گذاشته رو زنگ رفتم آیفونو برداشتم می گه : شهی بیا پایین کمک من . واقعا صدای بچگونه هم داشتن مصیبتیه ها .

3 ) ساسا به نیما می گه : تو کلاستون چند تا دختر دارید ؟ نیما : رشته ی ما که پذیرش دختر نداره فقط سر عمومی هامون دخترا رو می بینیم . ساسا : خوشگلن ؟ نیما : والا من که نگاه نمی کنم 5 دقیقه هم تو حیاط نمی رم ببینم چه خبره . ساسا : جداااااااا . من : تو خیلی مثبتی من 5 دقیقه هم سر کلاس نمی رم ببینم چه خبره  ! ساسا : خیالش راحته دیگه بس که دختر کشه به خودش زحمت نمی ده به کسی نگاه کنه همه واسش صف کشیدن . خالم : پسرم آقاس محجوبه سربه زیره ............... من و ساسا :      .

4 ) شهی و بهزاد و محمدرضا آماده جلوی در وایسادن بریم پارک . نسیم جون ( زنداییم ) می گه : کاش یه سر امامزاده صالح هم می رفتیم . محمدرضا : مامان من دیگه نمی یام اون قفسه که همه دورش می چرخن . ماها :      .

5 ) دارم مجموعه داستانای صادق هدایت رو می خونم مامانم می گه : نمی خواد کتابای هدایتو بخونی فکر خودکشی به سرت می زنه . بهشاد می گه : واسه چی خودش خودشو بکشه خودم تیکه تیکش می کنم .

من رو می تونید اینجا هم بخونید .

مهمونی

سلام . چند روز پیش مهمونیه یاسی ( همون دوستم که تازه ایران اومده ) بود . منم نمی دونم چرا هر وقت می خوام برم مهمونی هیچی ندارم یعنی واقعا هیچیا ! نه کیف نه کفش نه لباس نه روسری ٫ هیچی گدای گدا  . هر چی هم که دارم یا قبلا پوشیدم یا خیلی وقت پیش خریدم و نپوشیده انداختمش کنارو حالا دمده شده یا دلمو زده یا ..... خلاصه که هیچی ندارم . از همون روزیم که یاسی اومد چون بهم گفت می خوام بچه ها رو دور هم جمع کنم  رفتم دنبال خرید .

( پاساژ سرخه ) ساسا یه ریز داره حرف می زنه منم چشمم به ویترین مغازه هاست و فقط می گم : اوهوم .... آره .... چشمم می خوره به یه پیرهن خیلی خوشگل مشکی و زرد که روش با پولک کار شده به ساسا نشونش می دم می گه : اون مجلسیه به درده عروسی می خوره نه مهمونی . من : نه خیلی خوشگله حالا بیا بریم قیمت بگیریم . فروشندهه ( یه پسر جوونه هیکلی با هفت کیلو آدامس تو دهنش ) می گم : آقا میشه اون پیرهن رو بیارید پرو کنم . فروشنده : اگه 90 درصد مطمئنی می خریش بدم پروش کنی چون پولکاش موقع پوشیدنو در آوردن می ریزه ! من : یعنی چی ؟ من که نمی تونم به شما تضمین بدم حتما می خرمش احتمالش پنجاه پنجاهه . فروشندهه : نه این جوری نمی شه . حرصم می گیره می خوام از مغازه برم بیرون که می گه : این دامن کوتاها رو تازه آوردم یه نگا بهشون بنداز . وای یکی از یکی خوشگل ترن هم رنگاش هم مدلاش . چند تاش رو انتخاب می کنم و به فروشندهه می گم سایز 36 بدین . فروشندهه : حالا برو پرو کن ولی چون تو پری 38 بپوشی بهتر بهت وای میسه . می رم تو اتاق پرو و تو دلم می گم : حیف که خیلی چشممو گرفتن اگه نه اصلا ازش نمی خریدم تا حالش گرفته شه . دره اتاق پرو رو یه خورده باز می کنم که ساسا بیاد ببینه . ساسا می یاد جلو می گه : واااای چقدر بهت می یاد بعد یهو احساساتش گرومپی می زنه بالا می گه : قربونت برم من باربــــــی . من : اگه اینو بخرم باید یه تاپ مشکی هم باهاش بخرم . ساسا : همه رنگی بهش می یادو ... دیگه نمی شنوم ساسا چی می گه .... در فراز کله ی ساسا سر فروشندهه رو می بینم که زلیده به من و می گه : تاپ زیاد دارم برات ست می کنم . خدا رو شکر ساسا کاملا جلومه از بس شوکه شدم می گم : بله بله   . فروشندهه : جوونی باید شاد بپوشی ... ساسا انگار تازه فهمیده چشام داره بالا سرشو نگاه می کنه بر می گرده مرتیکه ی غول تشرو پشت سرش می بینه و شتلق در اتاق پرو رو محکم می بنده . فروشندهه از رو نمی ره و از پشت در بسته با من حرف می زنه : حالا چه مهمونی می خوای بری . من : مهمونی دوستم . فروشنده : خب پس مامان بابا نیستن راحتی ! صدای خشن و کلفت و دو رگه ی ساسا به گوشم می رسه : اگه مامان بابا هم بودن فرقی تو لباس پوشیدنش نداشت  . دامنه رو می خرم و بیرون مغازه ساسائه که به تمام اجداد مرده و زنده ی پسره فحش می ده و منم که نمی دونم دلم باید به حال بدبختیش بسوزه یا ساسا رو همراهی کنم  . بعد از اون روز هر چی دنبال تاپی که خوشم بیاد گشتم پیدا نکردم به خاطرهمین یه سارافن صورتیه گوگولی خریدم و دامنه رو گذاشتم واسه مهمونیه بعدی . مهمونی هم خیلــــــی خوش گذشت . مخصوصا که مهسا یکی دیگه از دوستام که بعد از دیپلم رفت انگلیس و الان داره business می خونه هم چند هفته پیش اومد ایران و دیگه جمعمون جمع بود . بچه ها همشون خودشونو برنزه کرده بودن بعد هی به من می گفتن : تو چرا این قدر سفیــــــــدی . تو که اینقدر دمده نبودی .... حالا نه این که فکر کنین من مثل شیر برنجما نــــــه . پوست من نسبتا گندمیه تازه همیشه هم کرم پودرم تیره تر از خودمه ولی بازم نسبت به دوستام سفید ترم . یاسی می گفت : بیا با هم بریم برنزه کنیم . آخه یکی نیست بگه دختر تو از این برنزه تر که جزغاله می شی  . زیتون ( یکی دیگه از دوستامون که رشتش ریاضی بود ) اومده با هیجان می گه : آآآآااااا نیلوفر دمت گرم ای ول . سراسری پزشکی می خونی دیگه . من : اووووه حالا فک کردم چی می خوای بگی ؟ تو هم که برق تهران قبول شدی دم خودت گرم .... ( طفلی ها چقدر دلشون خوشه ) دیگه یه عالمه رقصیدیم و از خاطرات مدرسه ومعلمامون گفتیم . آخی چه روزایی بود   .

من رو می تونید اینجا هم بخونید .

مسافرکشی

سلام . چه خبرا ؟ می گم خدا به اینایی که شاغلن چه جونی داده که کم نمی یارنا . من اون زمونا که بیکار بودم این چیزا حالیم نبود ولی از وقتی کار می کنم می تونم درکشون کنم . نه اشتباه نکنین داروخانه رو نمی گم ! چند روزه پیش رفتم داروخانه خانوم دکتره رفته بود مرخصی و به جاش موقتی شوهر جونش که اونم داروساز بود اومده بود ، بعد شوهره  برگشته می گه : اگه شما برا کار آموزیم بیای ما وظیفه داریم بیمه تون کنیم حالا چه یه ماه باشه چه دو ماه چه یه سال ، برای شما هم زوده از الان با داروها آشنا بشی و برو خوش باش و ... واسه همین جماعت اهل منزل دیدن خوب نیست ما بیکار و بی عار تو خونه بچرخیم واسمون کار جور کردن و ما یک عدد مسافر کش شدیم اونم از نوع بی جیره مواجبش .

( چند روز پیش صبح ) مامانم : نیلوفر پاشو شهی رو ببر کلاس . من : چشم . مامانم : زود برگرد وقت دکتر داریم . من : چشم . شهی رو بردم و اومدم دنبال مامانم برگشتنی از دکتر مامانم می گه : تا اینجا که اومدیم بیا یه سر بریم بیمارستان عیادت خاله فاطی ( دوست مامانم ) . من : چشـــــــــــم . شونصد بار دور خودم چرخیدم ولی بیمارستانو پیدا نکردم . من : مامان جونه من بی خیال شو بریم خونه . مامان : باشه ولی پس فردا که مرخص شد باید بریم خونشا الانم منو ببر آرایشگاه فردا نسیم ( زنداییم ) می خواد بیاد . من : چشم . برگشتنی از آرایشگاه نزدیک خونمون ساسا رو کنار خیابون دیدیم منتظر ماشین . مامان : نیلوفر نگه دار ساسا رو ببر برسون . من : چشـــــــــــم ( عجب بدبختیم من ) ساسا : چرا داری وا می ری ؟ من : تو هم اگه از صبح تا حالا پشت فرمون می شستی همین می شدی . ساسا : اتفاقا قیافتم خیلی به مسافر کشا می خوره . من : ....... ( نمی شه بگم واسه زیر 18 ساله ها خوبیت نداره ) مامانم : اول منو بزار خونه برگشتنی هم با ساسا برو خرید . ساسا رو رسوندمو وایسادم تا کارشو انجام داد و رفتیم خرید . شبم خسته کوفته جنازمو رسوندم خونه . اومدم خیر سرم دو زار کتاب بخونم فرتی برقا رفت . از مزایای بی برقی تو خونه ی ما اینه که ما 4 تا می ریم تو فاز لودگی . ساسا که می زنه زیر آواز بهشادم پا میشه می رقصه ٫ منم تشویقشون می کنمو شهی هم آی حرص می خوره آی حرص می خوره  . ببینین این بی برقی چقده خوبه . حالا هی راه برید و غر بزنید . خدایا صد هزار مرتبه شکرت خلاصه عمر باز موندنه چشم ما به دیدن نور در منزل قد نداد و غش کردیم تا کله ی صبح  که خاله ی بزرگمون تلفنای بی امانشون شروع شد آخه عادت دارن صبحشون رو با صدای مامان جونه ما آغاز کنن البته مامانه ما هم عاشق شنیدنه صدای خالمون هستن . این تلفن بازی ها تو ماها ژنتیکیه منم وقتی شمال بودم از 24 ساعت 23:59 دقیقش رو با ساسا و بهشاد حرف می زدم  جوری که صدای بچه ها در می یومد . حالا مامانم از یه طرف دستش به گوشیه از یه طرف دستش به لحاف من که پاشو نیلو خونه رو جمع و جور کن الان نسیم می یاد . من : چشــــــــــــــــــــم . دیگه افتادم به جونه خونه و جوگیر شدم اساسی و حالا نسابو کی بساب خداییشم استعدادم تو بیگاری کردن بالاس باید یه فکری به حال پرورشش بکنم   و بالاخره از همه ی اینا مهمتر وقتی نسیم جون اومد بهم گفت : داییت می گفت برا نیلوفر لباس ببر دوست داره گفتم سایز نیلوفر رو درست نمی دونم کوچیک بزرگ می شه برا همین یه کیفه بزرگ پر لوازم آرایش آوردم . منو می گین داشتم ذوق مرگ می شدم  یحتمل پیش خودش گفته : دختره انگار تا حالا تو عمرش لوازم آرایش ندیده . آخ جون لوازم آرایش اونم چه لوازم آرایشی فک کنم کفاف چند سالم رو می ده . ای ول زندایی جونم .

من رو می تونید اینجا هم بخونید .