پنج گانه
1 ) خاله وسطی و نیما و بهزاد اومدن تهران . نسیم خانومه بی معرفت هم که نامردترین دختر خاله ی دنیاس مونده پیش باباش که تنها نباشه
. می خواستیم با ساسا و بهشاد شهریور بریم کرمانشاه ولی حالا که اینطورشد نمی ریم تا بعضی ها بدونن ما هم بلدیم بی معرفت باشیم .
2 ) چند روز پیش دوستای شهی اومده بودن دم در دنبالش . آیفونو برداشتم می گم : بله ؟ دوست شهی : شهی می یای دوچرخه بازی . من :
من شهی نیستم شهی هم الان پسرخالش اینجاس نمی تونه بیاد . دوست شهی : دروغ نگو دیگه یه کم بازی می کنیم زود برگرد . من : بچه جون می گم من شهی نیستم
. دوست شهی : شهی تو رو خدا فقط یه ذره . من : ئه می گم من شهی نیستم یه کم صبر کن خودشو صدا کنم . چند وقت پیشم از بنگاه زنگ زدن واسه خونمون مشتری بیارن بعد مرده برگشته می گه : کوچولو گوشی رو بده به بزرگترت . من :
. دکتر شهی زنگ زده گوشی رو برداشتم می گه : سلام شهی جان چشمت چطوره ؟ من : من شهی نیستم خانوم دکتر . حالا همه ی اینا غریبن آدم می تونه یه جور پیش خودش توجیه کنه مامان جونمو بگو که رفته بود خرید یه ساعت دستشو گذاشته رو زنگ رفتم آیفونو برداشتم می گه : شهی بیا پایین کمک من . واقعا صدای بچگونه هم داشتن مصیبتیه ها .
3 ) ساسا به نیما می گه : تو کلاستون چند تا دختر دارید ؟ نیما : رشته ی ما که پذیرش دختر نداره فقط سر عمومی هامون دخترا رو می بینیم . ساسا : خوشگلن ؟ نیما : والا من که نگاه نمی کنم 5 دقیقه هم تو حیاط نمی رم ببینم چه خبره . ساسا : جداااااااا
. من : تو خیلی مثبتی من 5 دقیقه هم سر کلاس نمی رم ببینم چه خبره
! ساسا : خیالش راحته دیگه بس که دختر کشه به خودش زحمت نمی ده به کسی نگاه کنه همه واسش صف کشیدن . خالم : پسرم آقاس محجوبه سربه زیره ............... من و ساسا : ![]()
.
4 ) شهی و بهزاد و محمدرضا آماده جلوی در وایسادن بریم پارک . نسیم جون ( زنداییم ) می گه : کاش یه سر امامزاده صالح هم می رفتیم . محمدرضا : مامان من دیگه نمی یام اون قفسه که همه دورش می چرخن . ماها : 

.
5 ) دارم مجموعه داستانای صادق هدایت رو می خونم مامانم می گه : نمی خواد کتابای هدایتو بخونی فکر خودکشی به سرت می زنه . بهشاد می گه : واسه چی خودش خودشو بکشه خودم تیکه تیکش می کنم
.
من رو می تونید اینجا هم بخونید .