خداحافظ 86

بهار بهار

صدا همون صدا بود

صدای شاخه ها و ریشه ها بود

بهار بهار

چه اسم آشنایی

صدات می یاد ... اما خودت کجایی

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه

تازه کنیم خاطره ها رو یا نه

کم کم اسفند داره بقچه ش رو می بنده که بره . بوی بهار همه جای شهر پیچیده تو ترافیک ماشینا تو تشت پر از ماهی قرمز کنار خیابون تو سبزه کوچولوهای گل فروشا تو پلاستیکای پر از خرید مردم تو ....

دیشب که تو نت بودم باران بهم گفت : مامان نیلو منو دوس نداری ! بهش گفتم : چرا فکر می کنی دوست ندارم دختر خوشگلم ؟ گفت : تو فقط واسه خودت لباس می خری نمی گی عید که بیاد من با این لباس کهنه جلو بقیه وبلاگا خجالت می کشم . گفتم : الهی بمیرم عزیز دلم که به فکر لباس تو نبودم و نشستم واسه بارانکم یه لباس خوشگل پیدا کردم و عکسم رو گذاشتم کنارش تا وقتایی که پیشش نیستم احساس تنهایی نکنه .

سال 86 برای من هم شادی بود هم غصه . شادی رسیدن به هدف بود و غصه ی تحمل روزهای بعد از رسیدن به هدف . روزهای بعد از رسیدن هم فقط غصه نبود شادی هم داشت خنده هم داشت مهر هم داشت . در سال 86 زیاد پیش اومد که تو جاده خاکی رانندگی کنم جاده ای پر از ناهمواری و دست انداز ولی در عوض دس فرومونم عالی شد . تو سال 86 یاد گرفتم که هر آغوشی رو آغوش گرم پدر و مادرم و هر دستی رو دست محکم خواهرانم و هر لبخندی رو لبخند بی غل و غش برادرم نبینم . تو سال 86 یاد گرفتم که محکم روی پاهای خودم باایستم . تو سال 86 یاد گرفتم هر کسی رو طبق اصول و قواعدی که باهاش بزرگ شده بسنجم نه طبق اصول و قواعدی که خودم باهاش بزرگ شدم . تو سال 86 یاد گرفتم محبت کنم بدون توقع . تو سال 86 یاد گرفتم برای رسیدن به موفقیت همیشه شرایط مطابق میل آدم نیست این خود آدمه که باید شرایط رو مطابق میلش در بیاره .

مهم نیست که چقدر سختی کشیدم مهم اینه که به چیزی که می خواستم رسیدم مهم اینه که چادر سیاه دریدگی من رو تو لجن زار فرو نبرد مهم اینه که خودم از خودم راضیم مهم اینه که عاقلتر و بزرگ تر از اسفند 85 شدم و مهمتر از همه اینه که به خودم افتخار می کنم .

86 با همه ی پستی و بلندی هات عاشقانه دوستت می داشتم .

اضطراب و دلشوره و شادی روزهای آخر سال همه ی وجودم رو پر کرده و من بی صبرانه منتظر شنیدن ( یا مقلب القلوب ... ) پدرم هستم لحظه ای که می بخشم به امید بخشش لحظه ای که دعا می کنم برای همه بدون اینکه فرق بزارم لحظه ای که همه برام یه شکل و یه اندازه می شن لحظه ای که تا جایی پاک و سبک می شم که می تونم پرواز کنم لحظه ای که خداوند رو به خاطر داشتن خانواده ای که ادب و بزرگواری و متانت را به من آموخت شکر می کنم .

امیدوارم سال 87 برای همه ی کسانیکه وبلاگم رو می خونن سالی پر از سلامتی و شادی و آرامش باشه و ازتون می خوام که سر سفره ی هفت سین منو از دعای خیرتون محروم نکنین . بیایم همگی با دلی پر از عشق و لبی پر از خنده و قلبی پر از صمیمیت به استقبال نوروز بریم .

خیلی دوستتون دارم خیلی مواظب خودتون باشید خیلی تعطیلات بهتون خوش بگذره .

ساقیا آمدن عید مبارک بادا .....................

پی نوشت : دکتر مامان سپیده ( مامان وبلاگیمه که اختلاف سنیش با من ۴ ـ ۵ ساله ) لطف کردن و به بازی آرزوهایی که واسه سال جدید دارم دعوتم کردن . اول از همه بگم که اگه بخوام همه ی آرزوهام رو بنویسم تا عید ۸۸ همینجور یه ریز باید بتایپم به خاطر همین فاکتور می گیرم و ۸ تا از مهمتریناش رو می نویسم .

آرزومه که در وا بکنی بیای تو خونه آرزومه آرزومه لا لا لا لای لا لای ( جدی نگیرید از بس امشب شیرجه زدم وسط آتیش و ترقه حالم خوش نیست )

۱ ـ ................................................ ( مشمول قانون خود بستگی )

۲ ـ ................................................. ( مشمول قانون خودبستگی )

۳ ـ ................................................. ( مشمول قانون خودبستگی )

۴ ـ ................................................. ( مشمول قانون خودبستگی )

۵ ـ ........................... ( مشمول قانون خود بستگی )

۶ ـ سلامتی خودم و خانوادم ( خوب شد یادم افتاد )

۷ ـ انتقالیم درست شه بیام تهران ( ای خدا یا جده ی سادات یا پنج تن آل عبا یا صاحب الزمان یا قمر بنی هاشم یا ..... )

۸ ـ تو امتحانات پایان ترم شاگرد اول کلاس شم ( آرزو بر جوانان عیب نیست )

منم از همه ی دوستای لینک شدم دعوت می کنم که هر کی دلش خواست این بازی رو انجام بده . تا سال ۸۷ خدانگهداررررررررر

 

مهمون داری

سلام

عجب گیری افتادما . بچه نونت کم بود آبت کم بود این پزشکی انتخاب کردنت چی بود . همون می رفتی معماری می خوندی که اونهمه دوسش داشتی  . آخه زور به آدم داره شب عیدی می خوام برم لباس بخرم بس که به فکر آناتومیم خیابونه یه طرفه رو می رم تو ٫ می خوام کفش بخرم کفشه رو شبیه ا ت م و ئ ی د می بینم .... خب بگو تو که اینقدر به فکری چرا نمی خونی ؟؟!! حالا بدبختی اینجاست که اگه قرار باشه یه بار دیگه هم انتخاب کنم بازم می رم سراغ پزشکی ! عاشقم دیگه خیر سرم . فقط موندم این استاد آناتومی جان چطوری در عرض سه هفته کل مبحث استخوان شناسی سر و گردن رو درس داده که من نفهمیدم  خب درسته که یکی در میون کلاسا رو می رم ولی این دیگه خیلی ضایعست که از اینور اونور بشنوم فلان مبحث تموم شده .

یکشنبه گذشته که رفتم دانشگاه و با استادا چک و چونه زدیم که بقیه ی کلاسا رو تا عید تعطیل کنید و .... می خواستم بعد از ظهرش بیام تهران که با هد هد ( دوست و همکلاسیم که بچه ی تنکابنه ) و رومی ( دوست و همکلاسیم که بچه ی تنکابنه ) قرار گذاشتیم بعد از ظهر بریم خرید . از دانشگاه که اومدم افتادم رو تخت یه چرت بزنم ( منظورم از چرت زدن 4 _ 5 ساعت مردنه ) که سوفی جان از راه رسید و نشست پیشم از دانشگاه و بچه هاشون تعریف کردن منم با خودم گفتم اشکال نداره یه ساعت با سوفی می حرفم بعد می خوابم . نیم ساعتی که گذشت یکی از بچه ها اومد گفت : نیلو پاشو دوستات دم درن . پاشدم رفتم دم در می بینم رومی و هدهد وایسادن جلوم . هدهد : مهمون نمی خوای ؟! منم ذوق زده که دوستام اومدن خونم مهمونی پا شدم ازشون پذیرایی کردن . میوه شستم گذاشتم تو پیشدستی چاقو گذاشتم تو پیشدستی بعد پیشدستی رو آوردم گذاشتم جلوشون تازه می خواستم چایی هم براشون دم کنم که هدهد گفت : اصلا به نیلوفر نمی یاد پاشه کار کنه . آخیشششش ولو شدم پیششون خب وقتی خودشون می دونن تنبلم دیگه ازم توقع پذیرایی هم ندارن دیگه  . تقصیر من چیه نه اینکه دختر آخرم همیشه ساسا و بهشاد جورم کشیدن تازه همین الانشم وقتی می رم تهران نمی زارن یه سوزن از زمین بلند کنم البته منم در عوض اینهمه محبتی که بهم می کنن قول می دم تا آخر عمر دوسشون داشته باشم خلاصه با رومی و هدهد آی حرفیدیم آی خندیدیم تا بعد از ظهر که رومی رفت تنکابن و با هدهد رفتیم گ .... و من.... اینهمه گشتیم و گشتیم آخرشم یه بلوز راحتی گیر آوردم ( اونم آوردم خونه بهشاد می گه : نیلوفر تو که آشغال خر نبودی ) خب به من چه ؟ تقصیر من این وسط چیه  ؟ ایشششششش ..... شب رفتم واسه شام از رستوران خوابگامون سوسیس سیب زمینی خریدم  و هدهدم موند پیشم که فردا صبح با هم بیایم تهران  ( می خواست بیاد خونه ی داداشش که تهرانه ) هدهد که عادت به زود خوابیدن نداره به خاطر من ساعت 11 رفت تو رختخواب ٫ منم که هنوز سرم به بالشت نرسیده بود چشمام بسته شد  خواب دیدم توی یه دشت سر سبزم و همینجوری واسه خودم آواز می خونم و راه می رم که از دور گرد و خاکی بلند شد و یه گروه سوارکاری که نزدیک و نزدیک تر می شدن هی اومدن جلو هی اومدن جلو تا روئیت شدن . یوهوووووو خودشونن جنگجویان کوهستان حالا هی من بدووو هی اونا بتاززززز بعد بی مروتا شروع کردن از پشت نیزه پرونی Sagittariusمنم رویین تن شده بودمو نیزه ها می افتاد رو زمین ...... شنیدم یکی پشت سر هم عطسه می کنه خواستم بیخیالش شم ولی عطسه هاش بند نمی اومد . من : کی سرما خوردهههههههههه  هیچ جوابی نیومد اصلا ترجیح داد جواب نده . سرم رو گذاشتم رو بالشت و ........ دویدم و دویدم لب چشمه ای رسیدم  روی چشمه هیچ پلی نبود که رد شم جنگجوها هم همینجوری داشتن بهم نزدیک می شدن بعد همون پیرمرده که شب امتحانم اومد بهم یه آدامس داد جلوم ظاهر شد و گفت : دخترم بیا رو دستم بشین ببرمت اونور آب منم رفتم رو دستش و دستش همینجوری دراز و درازتر شد و منو گذاشت اونور آب ...... نیلو نیلووووووو . من : بلهههههه . هدهد : سارا ( دوست و همکلاسیم که بچه ی تهرانه ) اس ام اس زده می گه همه ی بچه ها سر کلاس فیزیک پزشکین . من : ای .... مگه نگفتن کلاسا رو کنسل کردن من خوابم می یاد نمی تونم پاشم . هدهد : نیلو استاد گفته حاضر غایب می کنه . من : به من چه من یه 10 می خوام که می یارم . هدهد : من : هدهد جون قربونت یه کم دیگه می خوابم بعد پامیشم واسه تهران بلیط رزرو می کنم ...... جنگنجویان کوهستان رسیدن لب چشمه و از اونور آب برام دندون قروچه رفتن . من :...... وای چقدر سر وصدا می کنن یه دانشگاه می خوان برنا ببین چه بریز و بپاشی راه انداختن  . آخی هدهدی جونم همچین مظلوم نشسته بود رو مبل که دلم براش کباب شد . منم که آخر کدبانوگری عمرا بتونم صبونه درست کنم یعنی چایی درست کردنش کاری ندارها ولی پنیر بزار سر سفره و کره بزار و مربا بزار و .... نه دیگه این کارا کار من نیست خودمم همیشه از قبل کیک و شیر کاکائوی آماده می گیرم می زارم تو یخچال برا صبح از شانسم اون روز شیر کاکائوم تموم شده بود و به مهمون عزیزم به عنوان صبحانه یک عدد کیک دادم بعدشم برا ساعت 11 بلیط تهران رو گرفتیم و د برو که رفتی . هدهد تو راه واسم تعریف کرد که این رومی پروفسور ( خودم این لقب رو روش گذاشتم ) چقدر تو درسا کمکش می کنه البته اصولا رومی آدم خیریه و خیرش به همه میرسه خب دیگه پروفسور شدن این دردسرا رو هم داره دیگه . واقعا بچم یه پا اطلس آناتومی سیاره . ترم پیشم همه ی بافت عملی رو کرد تو مغزم و آخرش گرفتم 13 ( ماشالاااا هزار ماشالاااا بدوئین برید اسپند دود کنید مادرArabic Veil یه وقت چشم نخورم . اوااااا خب می ترسم چشمتون شور باشه . اوااااا ..... ) الانم یه جوری این استخوونه رو می گیره دستش و از روش چاله و چوله هاش و رودخونه و آبشاراش رو بهمون نشون می ده که ماها می مونیم اینا رو از کجا یاد می گیره . ماشالا بچم باهوشه و گرنه اینا دیگه چیزایی نیست که آدم با جوویدن کتاب یاد بگیره . تو اتوبوسم فیلم ( رویای خیس ) رو دیدیم . خیلی قشنگه خوشم اومد بعدشم تهران و دود و دم و ترافیک و یه عالمه صفاااااااااا........

روزهای ساسایی

سلام

یوهووووووووووووووووو . راحت شدم . خلاص شدم . آزاد شدم . آخیش فقط یکشنبه رو رفتیم دانشگاه بعدشم دیگه فیتیله عیدا تعطیلههههه . اونقدر شیرین عسل بازی در آوردیم که استاد جونام ( به غیر از یکیشون ) اکی تعطیلی رو دادن و صفاااااااا . منم نه اینکه 4 _ 5 ماه بود مامانمینا رو ندیده بودم آی ذوق کردم آی ذوق کردم ( کی بود گفت تو که یه لنگه پا تهرانی . کی بود ! ) بچه ها شاید از این به بعد هر روز آپ کنم بیکار شدم دیگه تا یه ماه می تونم با اعصاب راحت وبلاگ بخونم و وبلاگ بنویسم . خب الوعده وفا .....

شاهوار دات نت

خواهر آمد . خواهر در باران آمد ....

( روز اول ) ساسا : نیلوفر پاشو بریم بگردیم . من : باشه بریم گ...( بهترین منطقه ی شهر دانشجوییم ) ساسا : من گ ... بیا نیستم دو روز از تهران اومدم بیرون می خوام یه جایی برم بوی شمال رو بده نه اون گ ... که تهران دومیه . من : کجا ببرمت ؟ ساسا : کجا رو بلدی ؟ من : گ ... م نظ ... ( یکی دیگه از مناطق خوب شهر دانشجوییم ) ساسا : خیابون ندیده که نیستم . بریم آرامگاه ... من : مگه اون باری که با مامان اومدی نرفتیم چند دفعه می خوای یه قبر رو ببینی من اونجا بیا نیستم . ساسا : ماها هممون به ..... مدیونیم یه فاتحه خوندن اینقدر برات سخته . من : من به هیچکسی مدیون نیستم خودت برو فاتحه خونی . دیگه اونقدر با هم چک و چونه زدیم که ساسا از خیر آرامگاه .... گذشت و من برنده شدم و ساسا رو بردم گل ... از اونورم رفتیم پیتزا .... که معروفترین پیتزا فروشیه اونجاست البته پیتزاهاش که هیچ تعریفی نداره ولی در عوض سالادای خوشمزه ای داره . شبم تو خوابگاه با فاطی ( دوست و هم خوابگاهیم که مدیریت می خونه و بچه ی تهرانه ) و سوفی ( دوست و هم خوابگاهیم که هوشبری می خونه و بچه ی شیراز ) تا ساعت 2 حرف زدیم و غیبت کردیم و خندیدیم .

خزر- عکس از http://www.iran-daily.com

 

 

 

 

( روز دوم ) من که صبحا دانشگاه بودم ظهرا هم تا بعد از ظهر می خوابیدم واسه خاطر همینم ساسا که جایی رو بلد نبود صبحا بلند میشد می رفت دور و اطراف خوابگاه رو می گشت . خوابگاه ما اصلا داخل شهر به حساب نمی یاد یه جای پرتیه که وقتی پنجره رو باز می کنی زمین های کشاورزی می بینی و شالیزار .بعد از ظهر ساسا گفت : بریم قلعه .... یه آزانس گرفتیم و به راننده که گفتیم مقصدمون کجاست برگشت گفت : نه خانوم اونجا رو باید از صبح رفت الان تا برسید اونجا شبه و .... ساسا هم گفت : پس بریم دریا . وای که چه ساحلی داره .... چی بگم از ساسا که باز کنترل احساساتش رو از دست داد و 20 بار تو ساحل چرخ زد و دووید منم می دوویدم دنبالش که زیادی هیجاناتش گل نکنه بره تو آب و خودش رو غرق کنه بعدش یه چوب بزرگ پیدا کرد و باهاش اسم من و خودش و .... رو روی شنا نوشت. ساسا : نیلوفر بیا عکس بگیر . من :ای بابا 4 تا دونه اسم هم عکس گرفتن داره؟ نمی یام کفشم گلی میشه ( از خوابگاه که می اومدیم اصلا حواسم نبود کفش قراضه هامو پام کنم از شانس هم همون کفشی رو پام کرده بودم که فروشندهه اندازه ی خون باباش ازم پول گرفته بود ) ساسا : گل کجا بود شنه . من : باشه نمی تونم ریسک کنم . ساسا : بیا دیگه اگه خراب شد گردن من . منم آسه آسه با نوک کفشم رفتم جلو و عکس گرفتم بعدشم رفتیم ساحل سنگی و تا جایی که میشد از روی سنگا راه رفتیم و شعر خوندیم برگشتنی هم آقای راننده کلی برامون آهنگای محلی گذاشت و از تاریخچه ی اونجا برامون گفت . تو خوابگاه ساسا آبکش فاطی رو گرفت و یه ساعت افتاد به شست و شوی گوش ماهی هایی که از لب دریا جمع کردیم وهی می گفت : پیر شدم دیگه مثل اونموقع ها حوصله ندارم دنبال گوش ماهی های درشت بگردم ( ساسا جون از کی تا حالا 26 سالگی جزو روزای پیری به حساب می یاد )

ساحل خزر - عکس از foto.ir

 

 

 

 

 

( روز سوم ) ساسا صبح پا شده بود رفته بود میدون .... پول بریزه به حساب کلاس خوشنویسی من . وقتی برگشتم گفت از اونور رفتم .... میدون ( یکی از میدونای اصلی شهر دانشجوییم ) و تموم کوچه پس کوچه های اونجا رو گشتم و اکسیزن کردم تو ریه هام . واقعا اگه این ساسا جای من بود مطمئنم تو این چند ماهه کل این استان رو از حفظ می شد اصلام براش مهم نیست پایه گشتن نداشته باشه خودش به صورت خودکار عمل می کنه . بعد از ظهر ساسا گفت : بریم کلاه ... ! من : من که بلد نیستم آواره ی خیابونا شدیم غرش رو سر من نزنی . رفتیم از مسئول خوابگامون پرسیدیم کلاه ... تو کدوم خیابونه ؟ همچین با دهن باز بهمون نگاه کرد که انگار تا حالا تو عمرش یه همچین اسمی نشنیده . تو خیابون هی از این بپرس از اون بپرس تا بالاخره صاحب یه مغازه گفت که تو پارک ..... بعدشم گفت : خانوم خیلی جای مهمی نیست اصولا اینجا شهر تاریخی نیست فقط از نظر طبیعی شهر زیباییه . خلاصه رفتیم پارک ..... فکر کنین یه خونه از این ایوون دارا با شیشه های شکسته و چوبای در حال شکستن اون وسط ول کردن بعد به قول ساسا تو هر کتابی هم که باز می کنی به عنوان یکی از مراکز تاریخی شهر ازش نام می برن واقعا خدا خیر بده این سازمان م ی ر ا ث ف ر ه ن گ ی رو که معلوم نیست چی کار می کنه ؟! ولی تو پارک .... حال کردیم اساسی . خیلی پارک قشنگیه . خلوتم بود و دوویدیم تاپ بازی کردن هوا هم که ملس و خدا رو صد هزار مرتبه شکر از بارونم هیچ خبری نبود . رو هوا که بودیم ساسا گفت : بچه که بودم اونقدر از این سرسره مارپیچیا خوشم می اومد . من : بریم سرسره بازی . ساسا : نه زشته جلو مردم ( همیشه از این اداها زیاد در می یاره وگرنه از من پایه تره ) . من : اینجا که کسی نیست . از تاپ پریدم پایین و رفتم بالای سرسره . از اون بالا هم واسه ساسا که هنوز رو تاپ بود دست تکون دادم و سر خوردم . خیلی وقت بود که سرسره سوار نشده بودم واسه همینم خیلی بهم کیف داد . ساسا هم اومدو مثل این بچه مظلوما به سر خوردن من نگاه کرد منم الیاس شدم رفتم تو جلدش که تو هم بیا خیلی کیف داره و .... ساسا : پس حواست به این ور اونور باشه کسی نیاد . حالا رفته بالا می گه : من روم نمیشه لیز بخورم . من : لیز می خوری یا خودم بیام هلت بدم .

شاهوار دات نت

( روز چهارم ) رفتیم سوغاتی خریدن واقعا بچه ی بزرگ بودن عجب ستمیه . من خودم هر وقت می خوام برم تهران فقط واسه شهی سوغاتی می خرم چون از من کوچیکتره ولی این ساسا هر جا می ره باید واسه من و به به و شهی سوغاتی بخره خب ایندفعه هم درسته که من باهاش بودم ولی این دلیل نمی شد که واسه همه کادو بخره بجز من . همه ی پاسازا رو زیر پا گذاشتیم تا سوغاتی که می خواست رو پیدا کرد از اونورم رفتیم مغازه ی ترشیجات و زیتون پرورده و لواشک و مربای بهار نارنج و .... خریدیم . تو اتوبوس تهران ساسا بهم گفت : تو چطوری می تونی اینجا رو دوست نداشته باشی ؟ من : نه اینجا رو که دوست دارم فقط بعضی وقتا که نارحتم ازش بدم می یاد .

پی نوشت : هر کاری کردم نتونستم عکسایی که خودم از شمال انداختمو رو صفحه بزارم . دفعه ی قبل که عکس رو صفحه انداختم به مشکلی برنخوردم ولی ایندفعه اوضاع بهم ریخت . فعلا همینا رو قبول کنید هر چند که عکسای خودم خیلی خوشگلتره . 

بازی

سلام

به دلیل بازگشت غرور آمیزمان به وبلاگستان خانوم دکتر گل داوودی جونم لطف کردن و به 3 تا بازی دعوتم کردن ما هم که سرمان درد می کند برای بازی با کمال میل ( ذوق مرگ شدگی ) دعوتشان را لبیک گفتیم .

7 تا آهنگی که خیلی دوسشون دارم :

واقعا شرمندم هر کاری می کنم تعداد ترانه های که خیلی دوسشون دارم از 7 تا بیشتر میشه هیچ جوره هم نمی تونم بینشون فرق بزارم و یکی رو بنویسم و یکی رو ننویسم آخه همشون مثل بچه هام می مونن مادر همشون رو به یه اندازه می دوستم .

1 _ استاد جواد بدیع زاده : شد خزان گلشن آشنایی .... بازم آتش به جان زد جدایی .... عمر من ای گل طی شد بهر تو .... وز تو ندیدم جز بدعهدی و بی وفایی .....

2 _ استاد قوامی : شبی که آواز نی تو شنیدم .... چو آهوی تشنه پی تو دویدم .... دوان دوان تا لب چشمه دویدم .... نشانه ای از نی و نغمه ندیدم .... تو ای پری کجایی .... که رخ نمی نمایی ....

3 _ هایده : عزیزترین سوغاتیه غبار پیراهن تو .... عمر دوباره ی منه دیدن و بوییدن تو .... نه من تو رو واسه خودم .... نه از سر هوس می خوام .... عمر دوباره ی منی .... تو رو واسه نفس می خوام .....

4 _ هایده : روزای روشن خداحافظ .... سرزمین من خداحافظ .... روزای خوبت بگو کجا رفت .... تو قصه ها رفت یا از اینجا رفت ....

5 _ داریوش : به من نگو دوست دارم که باورم نمیشه .... نگو فقط تو رو دارم که باورم نمیشه ....

6 _ داریوش : تو اون شام مهتاب کنارم نشستی .... عجب شاخه گل وار به پایم نشستی .... قلم زد نگاهت به نقش آفرینی ....

7 _ داریوش : ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم .... هر جا که پا می زارم .... تو رو اونجا می بینم .... یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود ....

8 _ داریوش و مرجان : تو سینه این دل من می خواد آتیش بگیره .... مونده سر دو راهی چه راهی پیش بگیره .... یکی حالا پیدا شده قدر اونو می دونه .... رگ خواب یار منو رقیب من می دونه...

9 _ ابی : کی اشکات پاک می کنه .... شبا که غصه داری .... دست رو موهات کی می کشه وقتی منو نداری ....

10 _ هوشمند عقیلی : امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من .... زیباترین جامه هایم را بپوشم من .... با شوق بی حد باغچه هامونو صفا دادم ....

11 _ مهستی : باز که ابری شد نگاهت .... بغضت هم برام عزیزه .... اما اشکاتو نگه دار .... نزار اینجوری بریزه .....من هنوز چیزی نگفتم که تو طاقتت تموم شد ....

12 _ عاصف : امشب تموم عاشقا .... با ما می خونن یک صدا .... میگن تویی عاشق ترین عروس دنیا .... دلم بردار و ببر .... کوچه به کوچه شهر به شهر ....

۱۳ ـ سیاوش قمیشی : نه دیگه پا میشم این بار .... خالی از هر شک و تردید .... میرم اون بالاها مغرور .... تابشینم جای خورشید ..... 

کلا همه ی ترانه های کامران و هومن و انریکه و الکس ( البته اعتراف می کنم که نصف بیشتره علاقم به الکس به خاطر قیافه ی مردونه و جذاب و اون صدای محکمیه که داره ) و حیفا رو دوست دارم .

7 تا آهنگی که خیلی ازشون بدم می یاد :

از همه ی ترانه های طوفان و السید و مارتیک بدم می یاد .

خصوصیاتی که اطرافیان بهم نسبت می دن :

و اماااااااااااااااا اطرافیان من به دو دسته تقسیم می شن : دوستا و غیر دوستا

از نظر غیر دوستا

خواهر دوقلوی الیاس هستم با نام مستعار الهام . یه شیطان رجیم که از دهنش آتیش می یاد بیرون با چشمایی پر خون که درجه ی از خود راضی بودنش به آسمون می رسه .

از نظر دوستا

دوست داشتنی Hippie خنده رو شاد و پرانرزی ولخرج با اراده منطقی صبور وفادار شیرین بیان بی شیله پیله  حساس با صداقت وظیفه شناس روشنفکر  لوس

بازی ترانه ها رو که اکثر دوستام انجام دادن ولی از همه ی دوستای لینک شدم دعوت می کنم که هر کی دلش خواست بازی ( خصوصیاتی که اطرافیان بهتون نسبت می دن ) رو انجام بده . دعوت مخصوصم هم دکتر حمیده و  دکتر سپیده و ساقی و هاله و ملوسی هستن .

دیروز نسیم ( دختر خالم ) اومد تهران Yah. خونه ی یکی از خاله هام کرمانشاهه ( شوهر خالم کرمانشاهیه ) به خاطر همین ما دیر به دیر همدیگه رو می بینیم آخرین باری که نسیم رو دیدم تابستون بود و وقتی اون هفته گفت که واسه استقبال عموش می خواد بیاد تهران رفتم سراغ چمدونم که همیشه حاضر و آماده جلوی در خوابگاهه و د بدو به سمت پایتخت . من و نسیم (۲ سال از من بزرگتره و دانشجوی آی تی ) و نیما ( ۱ سال از من بزرگتره و دانشجوی مکانیک ) از بچه گیمون خیلی باهم جور بودیم و آتیش می سوزوندیم . اون موقع ها ساسا می گفت : مثل ۳ تفنگدار می مونین ولی از وقتی نیما بزرگ شد و خودش رو از ما جدا کرد راه می ره و بهمون میگه مثل لاله و لادن ( دور از جون ما منظورش همون دوقلوهای بهم چسبیده متوفیهGemini) می مونین خلاصه دیروز نسیم اومد و یه عالمه گل نرگس واسه ساسا آورد بعدشم رفتیم گردش و خیلی بهمون خوش گذشت حالا قول داده که دوباره عید بیاد تهران و چند روز درست و حسابی پیشمون بمونه راستی جمعه هم شله زرد نذری داشتیم اونقدر از روزایی که نذری داریم خوشم می یاد . مامانم خیلی اهل نذر و نذورات و خیرات و مبراته واسه خاطر همینم ما اکثر روزای سال رو مشغول دیگ بالا و پایین گذاشتنیم . آی نبودین شله زرد هم زدنم رو ببینین ده بار ملاقه رو تو دیگ چرخوندم و دعا کردم حالا دعاهامم تمومی نداشتن که تازه همتونم دونه به دونه تو ذهنم اومدین و براتون از صمیم قلب دعا کردم که اولا همیشه سالم باشین و دوما به همه ی آرزوهاتون برسین .

خاطرات روزایی که ساسا شمال بود رو می زارم برا پست بعدی چون اگه الان بخوام بنویسم این پستم خیلی طولانی میشه و دکتر 78 می یاد میگه : اووووووووووو فکر چشم ما رو نمی کنی فکر انگشتای خودتو بکن مواظب خودتون باشید . بای بای

پی نوشت : نه .....باید گفت نه ..... باید پذیرفت گنجشک هایی که تازه الفبای پریدن را می آموزند فقط توانایی پرش های کوتاه را دارند راه زیادی مانده تا بیاموزند چگونه در آسمان بی انتهای زندگی بال بگشایند بدون هراس از بادهای موسمی ...... باید واقعیت ها را پذیرفت ...... زندگی شوخی بردار نیست ......

( دارم می میرم که بگم چی شده ولی نمیشه که ! دچار خودبسته گی شدم تموم شد رفت مادر )

سلاااااااااام

سلامممممممم . چطوریننننننن ؟ دلم براتون و برای اینجا یه ذره شده بود . می دونستم که خیلی اینجا رو دوست دارم ولی دیگه نه اینقدر واقعا ننوشتن برام مساوی با مرگه البته این چند وقت در اثر عقده ی ناشی از بی وبلاگی به اندازه ی یه دفتر 200 برگ خاطره نوشتم . قبل از هر چیز از همتون به خاطر همه ی کامنت های عمومی و خصوصیتون به خاطر همه ی میل هاتون به خاطر همه ی مهربونی هاتون ممنونم ایشالا که بتونم جبران اینهمه لطفتتون رو بکنم . واییییییییییی دوباره برگشتم با پرحرفیام . ساسا که بهم گفته ایندفعه هیچ مسئولیتی در قبال وبلاگت قبول نمی کنم آخه دفعه ی قبل بعضی وقتا که خودم وقت نداشتم یه پستی رو می نوشتم ثبت موقت می کردم که ساسا برام علامت و اسمایلی هاش رو بزنه حالا می گه من کاری به کار وبلاگ تو ندارم ولی من می دونم که ساسا خیلی گله و همیشه به خواهر کوچولوش کمک می کنه ( بوی خودشیرینی می یاد ) وای که چقدر براتون حرف دارم خدا به داد چشماتون برسه  . بچه ها به خاطر اینکه حرفام زیاده بخش بخش می کنم که هم خودم راحت تر باشم هم شماها فقط قبل از هر چیزی بهتون بگم که هر چی با خودم دو دوتا چهارتا کردم دیدم آدرس عوض کردن فایده ای نداره باور کنید اگه با اسم ( سکینه ) هم وبلاگ نویسی کنم دوباره یه ماه بعد همین آش و همین کاسه .

دانشگاه

یعنی آخرشه . خدایا زبونم قاصره از شکرتتتتتتتتتتتتت . به یمن ورودمان به ترم 2 فقط کم مانده بود که جلوی در ورودی دانشگاه پیش پایمان گوسفند قربونی کنن . کلاسمان بیشتر شبیه میدان اصلی تگزاز شده بود ( همشم تقصیر منه ! اینو گفتم که همه ی دنیا اطلاع داشته باشن که اگه سر کوچه ای دو نفر باهم دست به یقه شدن زیر سر منه ) نتیجه اینکه درجه ی قهرو بودن خونمان یهو زد بالا و قهر کردیم با بعضی ها ( حالا در حالت عادیش هم سالی به دوازده ماه سلام علیکی با هم نداشتیما ولی از وقتی رفتیم تو مود قهر و قهر کشی از شونصد کیلومتری همدیگه هم که می خوایم رد بشیم سعی می کنیم به در و دیواری یا منظره ای یا .... نگاه کنیم لازم به ذکره که اینها دیگه تقصیر من نیست و تقصیر خودشونه وگرنه منو این لوس بازی ها ! استخفرالله )

خوابگاه

همه چیز در نهایت خوبی و خوشی و آرامش در حال گذران است . این تن بمیره یه وقت فکر نکنین تو خوابگاه ما مامان یکی از بچه ها رفت سر یخچال و شیشه ی ترشی یه دختر بدبخت و بخت برگشته ای رو برداشت و درش رو باز کرد و قاشق رو کرد تو شیشه و بعد قاشق رو گذاشت دهنش  و چند بار این قاشق از دهان مبارک در آمد و داخل شیشه رفت تا سر انجام خانوم محترم نتیجه تست را به دختر بدبخت و بخت برگشته ای که صاحب شیشه ی ترشی بود اعلام کرد که : ترشیت خیلی تنده  . بعد هم شیشه ی ترشی را همان جا ول کرد و رفت و اون دختر بخت برگشته در حالیکه از حرص داشت منفجر میشد رفت و شیشه ی ترشیش را مستقیم داخل سطل آشغال انداخت .این تن بمیره یه وقت فکر نکنین تو خوابگاه ما با لگد در یخچال رو می بندن به شکلی که از صدای مهیبش کل شهر دانشجوییمان می ره رو هوا . خواهشا این فکرا رو در مورد خوابگاه ما نکنین . یه همچین فکرایی معصیت داره . گناهه . زشته . عیبه .

نه و بیست و پنج صدم

بافتم رو که یادتون با - 9 - افتادم بعد از کلی این در و اون در زدن استاد عزیزمان منت بر سرمان گذاشتن و بهمان دادن - ۲۵ / ۹ - . یعنی چی بگم !!! واقعا چی بگم!!! آخه استاد جان مگه داری به گدا پول می دی ؟ اون 25 /0 به چه دردم می خوره ! چی کار کنم باهاش ؟ جدا خواستید بهم ارفاق کنید ؟ ما همان - 9- خودمان را می خواهیم . بهش عادت کرده بودیم . کم کم داشتیم عاشقش میشدیم . الحق و الانصاف چه چیزایی که در این دانشگاه نمی بینیم

وروجک 

 333

هدهد  ( دوست و همکلاسیم که بچه ی تنکابنه ) می گه : شبیه وروجک آقای نجار می مونی . من :( کارتون وروجک و آقای نجار یادتون هست ؟ همون که یه پیرمرده تپلی صاحب کارگاه نجاری بود و یه وروجکی مدام جلو چشمش ظاهر میشد و اذیتش می کرد و کارگاه رو بهم می ریخت و .... ) چند روز پیشم که تو کتابخونه مقنه ام رو در آوردم و دوستام دیدن که چطوری طی یه عملیات ضربتی موهام را پسرونه کوتاه کردم هدهد جان فرمود : دیگه شدی خود وروجک . وااااااا چه حرفا . وااااااا به حق چیزیای ندیده کجای من شبیه وروجکه . واااااا اصلا می یام عکسم رو می زارم اینجا که شماها نظر بدین ( یادتون باشه اگه بگین شبیه وروجکی دیگه نه من نه شماها  ) . واااااااااااا ........

خ مثل خواهر

خواهر آمد . خواهر در باران آمد . آبجی ساسا جونم چند روزی اومد شمال . ساسا اومد و گفت : یادت رفته کی بودی ؟! یادت رفته چی بودی ؟! بشین با خودت فکر کن بعد از هفت سال می خوای یه پزشک بشی یا یه نسخه نویس . هر دوی اینا یه مدرک می گیرن ولی تفاوتشون به اندازه ی یه دنیاست . باید یاد بگیری که از هر کس به اندازه ی خودش توقع داشته باشی نه بیشتر . باید یاد بگیری که در هر شرایطی به فکر رشد و پیشرفت وجود خودت باشی . همه ی اطرافیانت یه روزی می رن فقط خودتی که برای خودت باقی می مونی پس خودت رو بساز همونجور که لایقشی و ....... بعدم تلفن کرد به عموم و آدرس انجمن خوشنویسان شهر دانشجوییم رو پرسید و با هم رفتیم انجمن و ثبت نام کردم و به آرزوی دیرینم که یاد گرفتن خط نستعلیق بود رسیدم . هفته ای یه روز می رم کلاس و خیلی بهم آرامش میده  . ساسا هم برام یه راهنمای شهری گرفت تا از روی اون برم و همه جای شهر رو بگردم و عکس بندازم Photographer. تو این مدت چند تا عکس خوشگل انداختم که بعدا براتون اینجا می زارم .

ساسا در مورد انتقالیم چند تا سوال داشت که البته من گفتم خودم می رم از آموزش می پرسم ولی قبول نکرد و گفت : خودم باید بیام خلاصه یه روزی که من از صبح تا ظهر کلاس داشتم نزدیکای ظهر اومد و دانشگاه ما هم که قربونش برم کشوریه واسه خودش . بعدا که با هم سوار سرویس شدیم ساسا گفت : دانشگاه شما خیلی بزرگتر از دانشگاه اصفهانه ( بهشاد دانشگاه اصفهان می رفت ) .

خودکار بیک

خواهر جونم با بچه های واحدمون دوست شد البته دوست که چه عرض کنم ساسا فکر می کنه خواهر بزرگتر همه هست  ( خب این اخلاقش درست نیست اون فقط خواهر منه نباید جلوی من به بقیه توجه کنه چون من حسودیم میشه . خب اونا هم خودشون خواهر دارن بگن خواهر خودشون بیاد براشون دلسوزی کنه خب ) ساسا : نیلوفر از این دوستات یاد بگیر ببین چه جوری آشپزی می کنن . من : خوشم نمی یاد وایسم سرگاز ( دو ساعت بعد ) ساسا : نیلوفر از این دوستات یاد بگیر ببین چه جوری لباساشون رو می شورن . من : خوشم نمی یاد لباسام رو بندازم تو تشت برم حموم با دست بشورم . مری : پس فردا شوهرتم از این اخلاق رفتارای تو خوشش نمی یاد . من : اووووو حالا کو تا اونموقع . ( راستی مری که پرستاری می خوند انتقالی گرفت رفت کرمانشاه که شهر خودشه ولی اونروز اومده بود با دانشگاه تصفیه کنه ) بچه ها همه نشسته بودن و من و ساسا ساکمون رو می بستیم بیایم تهران . داشتم کیفم رو می زاشتم تو ساک که خودکار از توش افتاد زمین . زهی( دوست و هم اتاقیم که معماری می خونه و بچه ی چالوسه ) : خودکار بیککککککک. نه تو با اینهمه فیس و افادت خودکار بیک استفاده می کنی ؟؟ سر تا پات .... می ارزه بعد می ری خودکار بیک می خری . ساسا :  . من : ااا اینو نخریدم همینجوری ته کیفم بود . بعدشم ساسا گفت : نیلوفر لباس کثیف داری بیا بزار تو ساک من جا زیاد داره . منم دوتا بلوزم آوردم که بزاره تو ساکش بعدا مامانم بندازه تو ماشین . زهی : بده اونا رو من برات بشورم می خوای این دوتا تیکه لباس رو اینهمه راه ببری تا تهران که بندازی تو ماشین همین جا خودم برات بشورم سنگین تره . ساسا هم از فرصت استفاده کرد و فرمود : کار که نمی کنی درسم که نمی خونی پس ما دلمون رو به چیه تو خوش کنیم ؟؟؟

( بچه ها پست بعد رو در مورد خاطرات چند روزی که ساسا شمال بود و خیلی بهمون خوش گذشت می نویسم . از این به بعدم طبق روال سابق هر دو - سه روز یه دفعه آپ می کنم ) مواظب خودتون باشید . فعلا بای

پی نوشت : خدایا تو رو به بزرگیت قسم به دل بچه های کلاسمون بنداز بی خیال این چند روز آخر سال بشن و تعطیل کنن بریم سر خونه زندگیمون . بابا من هزار جور کار دارم خونه تکونی شب عیدم مونده واسه بچه هام هنوز لباس مباس و کیف و کفش نخریدم هنوز سبزه نزاشتم ..... اینا رو به کی بگم آخه . بابا من عیال وارم . قوم الظالمین ( قوم شوهرم ) سرکوفت بهم می زنن که شب عیدی خونه زندگیت رو ول کردی بچه هات رو انداختی سر ما رفتی پی کسب علم و دانش . چی جوابشون رو بدم آخه ؟! من این درد دلا رو پیش کی ببرم آخه !