روزهای ساسایی
سلام
یوهووووووووووووووووو . راحت شدم . خلاص شدم . آزاد شدم . آخیش فقط یکشنبه رو رفتیم دانشگاه بعدشم دیگه فیتیله عیدا تعطیلههههه . اونقدر شیرین عسل بازی در آوردیم که استاد جونام ( به غیر از یکیشون ) اکی تعطیلی رو دادن و صفاااااااا . منم نه اینکه 4 _ 5 ماه بود مامانمینا رو ندیده بودم آی ذوق کردم آی ذوق کردم ( کی بود گفت تو که یه لنگه پا تهرانی . کی بود ! ) بچه ها شاید از این به بعد هر روز آپ کنم بیکار شدم دیگه تا یه ماه می تونم با اعصاب راحت وبلاگ بخونم و وبلاگ بنویسم . خب الوعده وفا .....

خواهر آمد . خواهر در باران آمد ....
( روز اول ) ساسا : نیلوفر پاشو بریم بگردیم . من : باشه بریم گ...( بهترین منطقه ی شهر دانشجوییم ) ساسا : من گ ... بیا نیستم دو روز از تهران اومدم بیرون می خوام یه جایی برم بوی شمال رو بده نه اون گ ... که تهران دومیه . من : کجا ببرمت ؟ ساسا : کجا رو بلدی ؟ من : گ ... م نظ ... ( یکی دیگه از مناطق خوب شهر دانشجوییم ) ساسا : خیابون ندیده که نیستم . بریم آرامگاه ... من : مگه اون باری که با مامان اومدی نرفتیم چند دفعه می خوای یه قبر رو ببینی من اونجا بیا نیستم . ساسا : ماها هممون به ..... مدیونیم یه فاتحه خوندن اینقدر برات سخته . من : من به هیچکسی مدیون نیستم خودت برو فاتحه خونی . دیگه اونقدر با هم چک و چونه زدیم که ساسا از خیر آرامگاه .... گذشت و من برنده شدم و ساسا رو بردم گل ... از اونورم رفتیم پیتزا .... که معروفترین پیتزا فروشیه اونجاست البته پیتزاهاش که هیچ تعریفی نداره ولی در عوض سالادای خوشمزه ای داره . شبم تو خوابگاه با فاطی ( دوست و هم خوابگاهیم که مدیریت می خونه و بچه ی تهرانه ) و سوفی ( دوست و هم خوابگاهیم که هوشبری می خونه و بچه ی شیراز ) تا ساعت 2 حرف زدیم و غیبت کردیم و خندیدیم .

( روز دوم ) من که صبحا دانشگاه بودم ظهرا هم تا بعد از ظهر می خوابیدم واسه خاطر همینم ساسا که جایی رو بلد نبود صبحا بلند میشد می رفت دور و اطراف خوابگاه رو می گشت . خوابگاه ما اصلا داخل شهر به حساب نمی یاد یه جای پرتیه که وقتی پنجره رو باز می کنی زمین های کشاورزی می بینی و شالیزار .بعد از ظهر ساسا گفت : بریم قلعه .... یه آزانس گرفتیم و به راننده که گفتیم مقصدمون کجاست برگشت گفت : نه خانوم اونجا رو باید از صبح رفت الان تا برسید اونجا شبه و .... ساسا هم گفت : پس بریم دریا . وای که چه ساحلی داره .... چی بگم از ساسا که باز کنترل احساساتش رو از دست داد و 20 بار تو ساحل چرخ زد و دووید منم می دوویدم دنبالش که زیادی هیجاناتش گل نکنه بره تو آب و خودش رو غرق کنه بعدش یه چوب بزرگ پیدا کرد و باهاش اسم من و خودش و .... رو روی شنا نوشت. ساسا : نیلوفر بیا عکس بگیر . من :ای بابا 4 تا دونه اسم هم عکس گرفتن داره؟ نمی یام کفشم گلی میشه ( از خوابگاه که می اومدیم اصلا حواسم نبود کفش قراضه هامو پام کنم از شانس هم همون کفشی رو پام کرده بودم که فروشندهه اندازه ی خون باباش ازم پول گرفته بود ) ساسا : گل کجا بود شنه . من : باشه نمی تونم ریسک کنم . ساسا : بیا دیگه اگه خراب شد گردن من . منم آسه آسه با نوک کفشم رفتم جلو و عکس گرفتم بعدشم رفتیم ساحل سنگی و تا جایی که میشد از روی سنگا راه رفتیم و شعر خوندیم برگشتنی هم آقای راننده کلی برامون آهنگای محلی گذاشت و از تاریخچه ی اونجا برامون گفت . تو خوابگاه ساسا آبکش فاطی رو گرفت و یه ساعت افتاد به شست و شوی گوش ماهی هایی که از لب دریا جمع کردیم وهی می گفت : پیر شدم دیگه مثل اونموقع ها حوصله ندارم دنبال گوش ماهی های درشت بگردم ( ساسا جون از کی تا حالا 26 سالگی جزو روزای پیری به حساب می یاد )
( روز سوم ) ساسا صبح پا شده بود رفته بود میدون .... پول بریزه به حساب کلاس خوشنویسی من . وقتی برگشتم گفت از اونور رفتم .... میدون ( یکی از میدونای اصلی شهر دانشجوییم ) و تموم کوچه پس کوچه های اونجا رو گشتم و اکسیزن کردم تو ریه هام . واقعا اگه این ساسا جای من بود مطمئنم تو این چند ماهه کل این استان رو از حفظ می شد اصلام براش مهم نیست پایه گشتن نداشته باشه خودش به صورت خودکار عمل می کنه . بعد از ظهر ساسا گفت : بریم کلاه ... ! من : من که بلد نیستم آواره ی خیابونا شدیم غرش رو سر من نزنی . رفتیم از مسئول خوابگامون پرسیدیم کلاه ... تو کدوم خیابونه ؟ همچین با دهن باز بهمون نگاه کرد که انگار تا حالا تو عمرش یه همچین اسمی نشنیده . تو خیابون هی از این بپرس از اون بپرس تا بالاخره صاحب یه مغازه گفت که تو پارک ..... بعدشم گفت : خانوم خیلی جای مهمی نیست اصولا اینجا شهر تاریخی نیست فقط از نظر طبیعی شهر زیباییه . خلاصه رفتیم پارک ..... فکر کنین یه خونه از این ایوون دارا با شیشه های شکسته و چوبای در حال شکستن اون وسط ول کردن بعد به قول ساسا تو هر کتابی هم که باز می کنی به عنوان یکی از مراکز تاریخی شهر ازش نام می برن واقعا خدا خیر بده این سازمان م ی ر ا ث ف ر ه ن گ ی رو که معلوم نیست چی کار می کنه ؟! ولی تو پارک .... حال کردیم اساسی . خیلی پارک قشنگیه . خلوتم بود و دوویدیم تاپ بازی کردن هوا هم که ملس و خدا رو صد هزار مرتبه شکر از بارونم هیچ خبری نبود . رو هوا که بودیم ساسا گفت : بچه که بودم اونقدر از این سرسره مارپیچیا خوشم می اومد . من : بریم سرسره بازی . ساسا : نه زشته جلو مردم ( همیشه از این اداها زیاد در می یاره وگرنه از من پایه تره ) . من : اینجا که کسی نیست . از تاپ پریدم پایین و رفتم بالای سرسره . از اون بالا هم واسه ساسا که هنوز رو تاپ بود دست تکون دادم و سر خوردم . خیلی وقت بود که سرسره سوار نشده بودم واسه همینم خیلی بهم کیف داد . ساسا هم اومدو مثل این بچه مظلوما به سر خوردن من نگاه کرد منم الیاس شدم رفتم تو جلدش که تو هم بیا خیلی کیف داره و .... ساسا : پس حواست به این ور اونور باشه کسی نیاد . حالا رفته بالا می گه : من روم نمیشه لیز بخورم . من : لیز می خوری یا خودم بیام هلت بدم .

( روز چهارم ) رفتیم سوغاتی خریدن واقعا بچه ی بزرگ بودن عجب ستمیه . من خودم هر وقت می خوام برم تهران فقط واسه شهی سوغاتی می خرم چون از من کوچیکتره ولی این ساسا هر جا می ره باید واسه من و به به و شهی سوغاتی بخره خب ایندفعه هم درسته که من باهاش بودم ولی این دلیل نمی شد که واسه همه کادو بخره بجز من . همه ی پاسازا رو زیر پا گذاشتیم تا سوغاتی که می خواست رو پیدا کرد از اونورم رفتیم مغازه ی ترشیجات و زیتون پرورده و لواشک و مربای بهار نارنج و .... خریدیم . تو اتوبوس تهران ساسا بهم گفت : تو چطوری می تونی اینجا رو دوست نداشته باشی ؟ من : نه اینجا رو که دوست دارم فقط بعضی وقتا که نارحتم ازش بدم می یاد .
پی نوشت : هر کاری کردم نتونستم عکسایی که خودم از شمال انداختمو رو صفحه بزارم . دفعه ی قبل که عکس رو صفحه انداختم به مشکلی برنخوردم ولی ایندفعه اوضاع بهم ریخت . فعلا همینا رو قبول کنید هر چند که عکسای خودم خیلی خوشگلتره .